«پروندهی کارآگاه عاشق» با عنوان فرعی «قتلهای زنجیرهای عباسآباد» داستانی است از سری پروندههای کارآگاه خصوصی، ابراهیم نقیبی. ماجرای کتاب از قتل زن و مرد جوانی در تاریکخانهی یک گالری در پاییز 1393 آغاز میشود. کارآگاه نقیبی که هیچگاه عضو رسمی پلیس تهران نبوده، ولی بسیاری از مواقع به کمک سرگرد مسبوقی، از افسران ادارهی آگاهی آمده است، حالا باید راز جنایتی را کشف کند که پیوسته ابعاد گستردهتری به خود میگیرد
کتاب خوشخوانی بود و پرکشش. البته روشی که نویسنده برای حل معماهای پرشمار انتخاب کرده بود زیاد به دلم ننشست، ولی به هر حال این هم یک جورش بود. زندگینامههایی که در فصل 15 وارد روایت میشد تصمیم جالب و جسورانهای بود و به نظر من خیلی موفق از آب دراومده بود. اگر کتاب ویراستاری میشد، کیفیت خیلی بهتری پیدا میکرد
بعد از خوندن کتاب « در سید خندان کسی را نمیکشند» از همین نویسنده و میل به بیشتر خوندن از آثارش، این بار با رفتن به خود کتابفروشی آمه که همیشه توی تقاطع بلوار کشاورز و کارگر شمالی میدیدمش ولی هرگز داخلش نرفته بودم؛ کتاب پرونده کارآگاه عاشق رو خریدم. میتونم بگم یکی از قشنگ ترین و پرمعما ترین رمان های جنایی بود که خوندم. سه شب از ساعت ۱۲ تا ۴ صبح میخوندمش و به سختی میتونستم چشمهام رو ببندم و بخوابم. یک ستاره کم دادم فقط به این دلیل که این کتاب، خیلی طولانی تر از اون بود که یه رمان جنایی باید باشه.
همیشه از داستان های پلیسی جنایی خصوصا ورود یک کارآگاه خصوصی به داستان که کلیشه ها و روند قانونی رو بذاره زیر پا خوشم میاد. ابراهیم نقیبی هم همینطور بود.
واقعا به عنوان داستان جنایی پلیسی اون هم از نوع ایرانیش جذاب بود. و آخر داستان رو نمیشد حدس زد! قلم نویسنده گیرا بود تقسیم بندی اتفاقات و توضیح شخصیت ها هم گیج کننده نبود. پایان بندی داستان هم غافلگیر کننده بود.
جز معدود دفعههایی بود که کتابی رو میخوندم که با نویسندهش آشنایی داشتم و باهاش صحبت کرده بودم. که همین امر به لذت خوندن کتاب افزوده بود و امری شد که با خودم بگم ازین به بعد بیشتر از نویسندههای ایرانی بخونم و قدری کملطفی این سالها رو در حقشون ادا کنم :)کتاب پرکشش و جذابی بود و باعث شد علیرغم کلی کار و مشغوله بتونم نزدیک به هفتصد صفحه رو تو یه هفته بخونم. کاراکترها واقعی و قابل لمس بودن. خبری از قهرمانگرایی احمقانه کاراکتر اصلی نبود. نقیبی بارها اشتباه میکنه چه در مسیر کاری و چه در مسیر زندگیش. یکی از مسایلی که نمیپسندیدم این بود که مثلا نقیبی متوجه یه مظنون و سرنخ درصحنه جرم میشه و بدون اینکه به بقیه افراد تیم بگه که بتونن سراغ مظنون برن، تنهایی خودش راه میوفتاد و میرفت و به فنا میرفت با این کارش! و کلی تو مسیر پرونده عقب میوفتاد . نقیبی چند بار این اشتباه رو تکرار میکنه. مطلب بعدی که یکم اذیتم کرد این بود که اکثر کاراکترهای زن داستان، به جز لی لی که نقیبی عاشقشه، احمقن و رو مخ! دوست نداشتم آخر داستان تو خماری بمونم ترجیح میدادم قضیه به کلی خاتمه پیدا کنه. یه جای قضیه هم از تقریبا ابتدای کتاب من تونستم حدس بزنم یکی از قاتلا کی هستش چون نویسنده زیاد به اون مظنون نمیپرداخت و کمی او را رها گذاشته بود. شاید چون من تعداد نسبتا خوبی داستان از آگاتا کریستی خوندم به این شم پلیسی رسیدم :) ولی باید ذکر کنم که یه جاهایی واقعا برگام ریخت و غافلگیر شدم! به طور کلی آیا این کتابی هستش که بخوام پیشنهادش بدم؟ پاسخ: صد البته! حتی دوست دارم به رفیقای کتابخونم (که در حال حاضر تعدادشون خیلی محدوده) این کتاب رو هدیه بدم .
This entire review has been hidden because of spoilers.
یک جنایی ایرانیِ درجهیک! پرونده کارآگاه عاشق، به نوعی ادامهٔ رمان قبلی مهام میقانی است. قهرمان داستان، بازرس نقیبی که عضو رسمی آگاهی نیست، دوباره به کمک سرهنگ مسبوقی آمده تا معمای پرگره قتلهای زنجیرهای عباسآباد رو باز کنه.
یک رمان پر از تعلیق، ضربآهنگ فوق تند و شخصیتپردازیهای درجهیک. به قدری پرکشش است که هفتصد صفحه رمان رو نمیتوانید بیشتر از دو سه روز طولش بدهید و به خودتان میآیید و میبینید که چند ساعت است پای کتابید. در روزهایی که از بیخوابی رنج میبردم، نتوانستم که از کتاب دست بکشم و تا نصفههای شب درگیرش بودم. کتاب حتما برای نوجوان توصیه نمیشه و البته که یک کلاس رماننویسی محشر است!
به عنوان کسی که داستانهای پلیسی دوست دارد برایم خیلی جالب بود که صد صفحۀ اول یک داستان تالیفی را خیلی راحت خواندم. داستان حدوداً شش صد صفحه است و با خودم فکر میکردم در ادامه چه کارهایی خواهد کرد. خیلی در روند مچ گرفتن هم نبودم که گافهای کتاب برایم دربیاید. پس از خواندنش لذت بردم. البته گرهگشایی آخر و چند صفحۀ پایانی اذیتم کرد چون دوست داشتم یک داستان خوب یک پایان خوب هم داشته باشد اما انگار نویسنده یکهو زده بود تو دل عقدۀ کودکی و داستانهای ملودرام تلویزیونی. دقیقاً جایی که قاتل زیادی حرف میزند. انگار نویسنده نتوانسته سرنخها را به هم وصل کند و حالا از زبان شخصیت با ما حرف میزند. با این حال به عنوان یک داستان ایرانی ارزش خواندن دارد. مخصوصاً برای کسانی که تهران زندگی میکنند یا با فضای عباسآباد آشنایی دارند خواندن رمانی که بیخ گوشمان میگذرد خیلی باحال است. البته این را اضافه کنم که نویسنده نتوانسته از این فرصت استفاده کند و شهر خیلی هم در داستان پررنگ نیست.
اولش یک مقدار مردد بودم با توجه به حجم کتاب اما وقتی شروع کردم آنقدر جذاب بود همه چیز که من رو همراه خودش کرد. کارآگاه نقیبی باز هم رفته سراغ حل یک پرونده پیچیده دیگر این بار در عباس آباد . علاوه بر اون خودش هم درگیری هایی چه با مافوقش و زن سابقش داره و توی این گیر و دار عاشق لی لی شده حتما حتما از خواندنش لذت میبرید