احمد آرام (۱۳۳۰-۱۴۰۵) داستاننویس، نمایشنامهنویس و مدرس تئاتر و سینما، در بوشهر متولد شد و سالها در شیراز زندگی و کار کرد. او در هجدهسالگی نخستین داستانش را در مجلهٔ فردوسی منتشر کرد و فعالیت نمایشی خود را در سال ۱۳۴۹ با نمایشنامهٔ سقوط آغاز نمود. آرام سپس برای تحصیل سینما به ایتالیا رفت و پس از بازگشت، در کنار کار بهعنوان کارشناس آمار در دانشگاه علوم پزشکی، بهصورت فوقبرنامه تئاتر و ادبیات نمایشی تدریس کرد. او دارای کارشناسی بازیگری-کارگردانی از دانشگاه آزاد و کارشناسیارشد ادبیات نمایشی از دانشکدهٔ هنر و معماری بود.
آرام در داستانهایش با روایتی وهمآلود، آمیختن رؤیا و واقعیت و بهرهگیری از فرهنگ بومی جنوب ایران، صداها و تصاویر تازهای خلق کرده است. رازآلودی، استعارههای نو، پیچشهای داستانی و تلخاندیشی از مؤلفههای شناختهشدهٔ آثار اوست.
از میان آثار او میتوان به مجموعه داستانهای غریبه در بخار نمک، آنها چه کسانی بودند؟!، همین حالا داشتم چیزی میگفتم و بیدار نشدن در ساعت نمیدانم چند، و رمانهای مردهای که حالش خوب است، حلزونهای پسر و باغ استخوانهای نمور اشاره کرد. مجموعه داستان غریبه در بخار نمک لوح تقدیر جایزهٔ ادبی یلدا و عنوان بهترین مجموعه داستان جشن فرهنگ فارس را دریافت کرد و رمان مردهای که حالش خوب است نامزد جایزهٔ منتقدان و مطبوعات و جایزهٔ بنیاد گلشیری شد.
روحاش شاد... این مجموعه گواه ذهن وهمساز این نویسندهی فقید بوشهری بود. بیش از دو دهه پیش خواندماش و هنوز در ذهنام جا دارد. یکی از بهترین آثار کوتاه ادبیات ماست.
عسل مثل تیر شهاب از در خانه بیرون زد؛ طوری که صدای کلونِ در هم به گوشهای تیز ننه بزرگ نرسید. صداها و هیاهوی توی ساحل هنوز به گوش میرسید. بابام، دستهاش را دور دهانش قیف کرده و روبه جانب ساحل داد زد: «هی… هی…» صداش کمانهکمانه توی تاریکی گم شد. لحظهای بعد از دل تاریکی کسی گفت: «دریا، حیدر رو پس داد.» ننه بزرگ از تو درگاهی سرک کشید، طوری که نصف بالا تنهاش از درِ انباری بیرون زد. انگاری میخواست تاریکی را بو کند. بعد گفت: «حیدر نصیحت هیچ کس رو قبول نداشت، دریا جادوش کرده بود.» ننهام که پشت گردن بابام ایستاده بود گفت: «امروز جسد حیدر، فردا کسای دیگه، چه معلوم که سرنوشت صفر بهتر از بقیه باشه.» بابام گفت: «عسل، اگه دختر منه نونآورش باید مرد دریا باشه. تا وقتی که از دریا میخوریم سرنوشتمون رو پیشونیمون نوشته شده.» ننهام گفت: «نمیخوام سرنوشت عسل رو پیشونی صفر نوشته بشه.» بابام گفت: «اجداد ما از دریا خوردن، توی رگهای ما جای خون، آب شور دریاست. ما دریاییها برامون شرمآوره رو خشکی بمیریم.» گفتم: «بابا» بابام برگشت و نگاهم کرد. ستارهای پهنای آسمان را نصف کرد و مثل آتش سیگار بابام پرت شد یک گوشهای تو تاریکی. ننهام سرم داد کشید و گفت: «بچه فسقلی، نگفتی پرت شی پایین؟» دوباره گفتم: «بابا» بابام گفت: «این دیگه چه مرگشه؟» گفتم: «آجی… در رفت.»