What do you think?


The Ottoman Quartet #3
Dying Is Easier than Loving
WINNER OF THE 2021 PRIX FEMINA FOR BEST FOREIGN NOVEL
The third volume of the internationally acclaimed Ottoman Quartet, written by Ahmet Altan while he was imprisoned by the Turkish regime
This masterly constructed, sweeping novel centers on the story of Nizam’s tormented love affair with a Russian pianist, Anya, and is told against the backdrop of the Ottoman Empire’s tumultuous history in the years leading up to WWI.
Underlying the novel’s tale of war and love and Altan’s absorbing exploration of the inner lives of a vast cast of characters, is a fierce criticism of masculinity and of its degeneration into violence against women, nationalism, and authoritarianism.
Once again, Altan confirms to be an elegant, powerful, and courageous writer, who is not afraid to denounce an arrogant and undemocratic government that, today as a century ago, relies on bigotry, censorship, and intimidation to cling to power and control the lives of its people.
The third volume of the internationally acclaimed Ottoman Quartet, written by Ahmet Altan while he was imprisoned by the Turkish regime
This masterly constructed, sweeping novel centers on the story of Nizam’s tormented love affair with a Russian pianist, Anya, and is told against the backdrop of the Ottoman Empire’s tumultuous history in the years leading up to WWI.
Underlying the novel’s tale of war and love and Altan’s absorbing exploration of the inner lives of a vast cast of characters, is a fierce criticism of masculinity and of its degeneration into violence against women, nationalism, and authoritarianism.
Once again, Altan confirms to be an elegant, powerful, and courageous writer, who is not afraid to denounce an arrogant and undemocratic government that, today as a century ago, relies on bigotry, censorship, and intimidation to cling to power and control the lives of its people.
496 pages, Paperback
First published January 1, 2015
About the author
Ahmet Altan
33 books286 followersHe was born 1950 in Ankara, Turkey to the notable journalist and writer Çetin Altan as the first of two sons. His brother Mehmet Altan is also a journalist, writer and university professor of economy politics.
A working journalist for more than twenty years, he has served in all stages of the profession, from being a night shift reporter to editor in chief in various newspapers.
In addition to having written columns in several Turkish newspapers, including Hürriyet, Milliyet and Radikal, Altan has produced news programming for television. He worked as the editor in chief and lead columnist of Taraf, a daily Turkish newspaper, until he resigned from his post in 2012.
He was fired from Milliyet after writing a column on 17 April 1995 titled "Atakurd", which presented an alternate history of Turkey.
In September 2008 when Altan published an article titled "Oh, My Brother" dedicated to the victims of the Armenian Genocide, he was charged under Article 301 of the Turkish Penal Code for "denigrating Turkishness". The judicial claim was initiated by the far-right "Great Union Party."
During Turkey's media purge after the failed July 2016 coup d'état on September 23, 2016, Altan, was arrested. On 16 February 2018, along with his brother Mehmet and four others he was sentenced to life imprisonment with the condition that they be locked up for 23 hours each and every day.
A working journalist for more than twenty years, he has served in all stages of the profession, from being a night shift reporter to editor in chief in various newspapers.
In addition to having written columns in several Turkish newspapers, including Hürriyet, Milliyet and Radikal, Altan has produced news programming for television. He worked as the editor in chief and lead columnist of Taraf, a daily Turkish newspaper, until he resigned from his post in 2012.
He was fired from Milliyet after writing a column on 17 April 1995 titled "Atakurd", which presented an alternate history of Turkey.
In September 2008 when Altan published an article titled "Oh, My Brother" dedicated to the victims of the Armenian Genocide, he was charged under Article 301 of the Turkish Penal Code for "denigrating Turkishness". The judicial claim was initiated by the far-right "Great Union Party."
During Turkey's media purge after the failed July 2016 coup d'état on September 23, 2016, Altan, was arrested. On 16 February 2018, along with his brother Mehmet and four others he was sentenced to life imprisonment with the condition that they be locked up for 23 hours each and every day.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 39 reviews
March 30, 2023
مردن آسان تر از دوست داشتن است نوشته احمد آلتان ، کتاب با شکوهی ایست در ستایش دوست داشتن و دوست داشته شدن ، در ستایش عشق
کتاب درخشان آلتان تلفیقی از داستان و تاریخ است ، او روایتگر مردگانی شده که در کوشکی قدیمی گرد آمده اند و داستان زندگی خود و تاریخ سالهای آخر امپراتوری عثمانی را از دیدگاه خود بیان می کنند . داستان آنان غالبا حکایت عشقی ایست که به سبب شرم یا سنت ابراز نشده و آنگونه که نشر نو در معرفی این کتاب نوشته این عجز ناشی از شرم چندان ایشان را در چنبره خود گرفته است که حتی پس از مرگ هم آنان را رها نکرده ، آن ها مرده اند و سخن دل را نه فقط به معشوق بلکه به خود نیز باز نگفته اند .
عشق را در داستان آلتان در همه جا می توان دید ، عشق به کشور ، عشق به استانبول و پاریس ، عشق به قدرت ، به حقیقت و سرانجام عشق میان افراد . نویسنده مثلث عشقی را ترسیم کرده که گرچه در جزییات و جنس عشق تفاوت دارند اما کلیات آن ها یکی ایست . تمامی این عشقها در استانبول رخ می دهند ، شهری که پیشتر گرچه پایتخت باشکوه امپراتوری عثمانی بوده اما اینک گرفتار وبا شده ، بلغارها به نزدیکی شهر رسیده اند و در پایتخت بوی خیانت ، توطئه و کودتا می آید .
آلتان با قدرت داستان را در سه وجه به پیش برده ، جنگ با بلغارها ، جنگ داخلی و کودتا و آنچه که در استانبول رخ می دهد . راغب بیک یکی از قهرمانان کتاب او ، سرهنگی ایست که در نبرد با بلغارها شرکت دارد ، جنگی که گرچه همیشه با شکست ترکهای عثمانی همراه است اما راغب گرم از عشقی ابراز نشده با شجاعت می جنگد ، او چنان تصویر قدرت مندی از عشق خود خلق کرده که خود آن زن که سرچشمه خیال آن بوده در کنار آن خیال بی فروغ می ماند .
چو شو گیرم خیالش را در آغوش
راغب از عشق محبوب خود چنان گرم است که در خیال او را در آغوش می کشد و این هم آغوشی به او گرما و حرارت می دهد تا جنگ را تحمل کند ، تا زنده بماند بلکه دلدار خود را بتواند در آغوش گیرد . محبوب هم نگران اوست و اخبار جنگ را با نگرانی دنبال می کند تا از حال راغب با خبر شود . دیدار آنان و یافتن همدیگر چنان به امری محال تبدیل می شود که راغب زندگی و هر میل و رغبتی را بی ارزش می یابد ، او به این نتیجه می رسد که باید مرگ را لمس کند و این گونه ثابت کند که چون از مرگ نمی ترسد از زندگی هم هراسی ندارد . این تسویه حساب با زندگی ایست که سرنوشت او را تغییر می دهد .
نظام
نقش نظام را در کتاب باید کلیدی دانست ، تقریبا هر چه در کتاب می گذرد به گونه ای به نظام ربط دارد ، آلتان هم تنها پایان و سرنوشت نظام را در کتاب نشان داده که نقش بی مانند نظام را نشان می دهد . او جوانی ایست که از پاریس نورانی به استانبول وبا زده و در محاصره جنگ آمده . نظام از ابتدا تا انتها اعتقادی به امپراتوری و تلاش برای حفظ آن ندارد ، گفت و گوهای نظام با پدر ، حکمت بیک و با رقیه خواهر ناتنی او جهان بینی و دیدگاه او به دنیا و البته سنت ها را نشان می دهد . نظام گرچه شوقی سخت به دختران زیبا و معاشرت با آنان دارد اما به هیچ رو اغواگری هیز و هرزه نیست ، از نگاه او هر زن معمایی ایست و او هم در پی یافتن پاسخی برای آن . حال اگر این کشف به هم آغوشی هم ختم شود چه بهتر !
این گونه است که آنیا و معمای چشمان سرد و نگاه مرگ بار او را نامفهوم می بیند . گویی آنیا مانند روستایی بود که راه هایی که به احساساتش مربوط می شد قطع شده بود ، نه از بیرون می شد به احساساتش دست یافت نه از از احساساتش نشانه ای به بیرون درز می کرد . نظام است که او را به زندگی برمی گرداند . حالا قرار است که آنیا دوباره زندگی کند ، هر قدر هم که سخت و دردناک باشد او محکوم به زندگی کردن شده . نظام برای زندگی که بخشیده باید هزینه ای هم پرداخت کند . او وارد راهی شده که برگشت ندارد گرچه که خود او هم تمایلی به بازگشت ندارد .
آلتان و استانبول
آلتان تصویر با شکوهی از استانبول ، پایتخت امپراتوری رو به زوال ترسیم کرده ، استانبول کتاب او به قول کامل بیک به این راحتی مشتش را برای کسی باز نمی کند . در استانبول هر چیز در خشان و زیبا پنهان است ، از این رو باید گشت و پیدایش کرد . حکمت بیک پدر نظام هم استانبول را ستایش می کند ، او گرچه پاریس شهر محبوب نظام را زیبا می داند اما شهر را از خود نمی داند . او استانبول را متعلق به خود می داند و از آن مهمتر عشق خود دل افسر را در این شهر است که پیدا کرده . شاید تنها نظام باشد که رفتار شهر در محاصره جنگ و بیماری و کودتا مخالفان داخلی را عادی نمی داند . رفتار استانبول از نگاه او به گونه ای بوده که گویی متوجه فاجعه نیست ، مرگی که مانند اختاپوس از هر جهت شهر را احاطه کرده و بیماری وبا هم از درون شهر را می خورد . شهری که قرار بود بجنگد و برای کودتا هم آماده شود خود به تصرف مرگ در آمده .
پایان امپراتوری
آلتان روایتگر مقطعی از تاریخ ترکیه شده که از امپراتوری عثمانی حتی سایه ای هم نمانده ، سلطان در حصر است و اتحاد پیشرفت و ترقی هم قدرت را در دست دارد و قدرت بیشتری هم می خواهد . در کتاب او افزون بر سلطان عبدالحمید در حصر ، طلعت پاشا و انور پاشا از رهبران حزب اتحاد و ترقی و ترکهای جوان هم حضور دارند . آلتان با مهارت کودتا انور پاشا را به گونه ای با داستان پیوند داده و این گونه بخشی از تاریخ امپراتوری را هم شرح داده .
اما تغییرات بیشتر سبب بی اعتمادی و ناامیدی شده . گویی آن سرزمین نفرین و محکوم به تحمل درد و رنج و استبداد شده و به این آسانی ها هم درست نمی شود ، پادشاه رفت ، چند صباح بعد هم اینها می روند ، پشت سری این ها هم می روند اما درد و استبداد همیشه مانده و جزیی از طبیعت شده است . حکمت بیک به نظام نوید می دهد که این سرزمین گرچه به این راحتی درست نمی شود اما سرانجام روزی درست خواهد شد و فرزندان تو آن روز خجسته را خواهند دید . او این مملکت را مانند بچه ای که معلول به دنیا آمده می داند . شاید هیچ وقت خوب نمی شود اما این حقیقت نباید مانع ازعلاقه پدر و مادر به فرزند شده و آنان را از تلاش برای بهبودی او منصرف کند .
پرستار ارمنی داستان را شاید بتوان نکته سنجی آلتان دانست ، نویسنده این گونه کشتار و نسل کشی فجیع ارامنه را که به دست طلعت پاشا و انور بیک و جمال پاشا صورت گرفت را به خواننده یاد آوری می کند ، کشتاری که درستی حرفهای حکمت بیک را نشان می دهد .
بخوان که شهر سرود زن شود
آلتان روایتگر زنهایی سخت قدرتمند و با درایت شده ، زن های کتاب او هم بر محیط خود اثر گذاشته اند و هم مردان را هم مدهوش زیبایی و هم شیفته خرد و حکمت خود کرده اند . دل آرا ، دل افسر ، افرونیا و وانیا نمونه بانوانی قدرتمند هستند که هر یک به گونه ای با اثر گذاری بر مردانی با قدرت ، جهت تاریخ را در داستان آلتان تغییر داده اند .
شوربختانه مردن آسانتر از دوست داشتن است پایان قدرتمند و با شکوهی ندارد ، گویا نویسنده پس از 600 صفحه داستان و خلق کردن شخصیت هایی ملموس انرژی خود را در پایان از دست داده . او تنها سرنوشت یکی از شخصیت های داستان را مشخص کرده و مابقی افراد را نادیده گرفته است . داستانی که او آفریده آن چنان قدرتمند بوده که لایق پایانی بهتر و البته باشکوه تر باشد .
آلتان با هنرمندی داستانی دلچسب ، جذاب و خواندنی نوشته که خواننده را می تواند به آسانی با جریان کتاب همراه کند ، لذت خواندن آن تجربه فراموش نشدنی و البته متقاوتی برای من بود .
کتاب درخشان آلتان تلفیقی از داستان و تاریخ است ، او روایتگر مردگانی شده که در کوشکی قدیمی گرد آمده اند و داستان زندگی خود و تاریخ سالهای آخر امپراتوری عثمانی را از دیدگاه خود بیان می کنند . داستان آنان غالبا حکایت عشقی ایست که به سبب شرم یا سنت ابراز نشده و آنگونه که نشر نو در معرفی این کتاب نوشته این عجز ناشی از شرم چندان ایشان را در چنبره خود گرفته است که حتی پس از مرگ هم آنان را رها نکرده ، آن ها مرده اند و سخن دل را نه فقط به معشوق بلکه به خود نیز باز نگفته اند .
عشق را در داستان آلتان در همه جا می توان دید ، عشق به کشور ، عشق به استانبول و پاریس ، عشق به قدرت ، به حقیقت و سرانجام عشق میان افراد . نویسنده مثلث عشقی را ترسیم کرده که گرچه در جزییات و جنس عشق تفاوت دارند اما کلیات آن ها یکی ایست . تمامی این عشقها در استانبول رخ می دهند ، شهری که پیشتر گرچه پایتخت باشکوه امپراتوری عثمانی بوده اما اینک گرفتار وبا شده ، بلغارها به نزدیکی شهر رسیده اند و در پایتخت بوی خیانت ، توطئه و کودتا می آید .
آلتان با قدرت داستان را در سه وجه به پیش برده ، جنگ با بلغارها ، جنگ داخلی و کودتا و آنچه که در استانبول رخ می دهد . راغب بیک یکی از قهرمانان کتاب او ، سرهنگی ایست که در نبرد با بلغارها شرکت دارد ، جنگی که گرچه همیشه با شکست ترکهای عثمانی همراه است اما راغب گرم از عشقی ابراز نشده با شجاعت می جنگد ، او چنان تصویر قدرت مندی از عشق خود خلق کرده که خود آن زن که سرچشمه خیال آن بوده در کنار آن خیال بی فروغ می ماند .
چو شو گیرم خیالش را در آغوش
راغب از عشق محبوب خود چنان گرم است که در خیال او را در آغوش می کشد و این هم آغوشی به او گرما و حرارت می دهد تا جنگ را تحمل کند ، تا زنده بماند بلکه دلدار خود را بتواند در آغوش گیرد . محبوب هم نگران اوست و اخبار جنگ را با نگرانی دنبال می کند تا از حال راغب با خبر شود . دیدار آنان و یافتن همدیگر چنان به امری محال تبدیل می شود که راغب زندگی و هر میل و رغبتی را بی ارزش می یابد ، او به این نتیجه می رسد که باید مرگ را لمس کند و این گونه ثابت کند که چون از مرگ نمی ترسد از زندگی هم هراسی ندارد . این تسویه حساب با زندگی ایست که سرنوشت او را تغییر می دهد .
نظام
نقش نظام را در کتاب باید کلیدی دانست ، تقریبا هر چه در کتاب می گذرد به گونه ای به نظام ربط دارد ، آلتان هم تنها پایان و سرنوشت نظام را در کتاب نشان داده که نقش بی مانند نظام را نشان می دهد . او جوانی ایست که از پاریس نورانی به استانبول وبا زده و در محاصره جنگ آمده . نظام از ابتدا تا انتها اعتقادی به امپراتوری و تلاش برای حفظ آن ندارد ، گفت و گوهای نظام با پدر ، حکمت بیک و با رقیه خواهر ناتنی او جهان بینی و دیدگاه او به دنیا و البته سنت ها را نشان می دهد . نظام گرچه شوقی سخت به دختران زیبا و معاشرت با آنان دارد اما به هیچ رو اغواگری هیز و هرزه نیست ، از نگاه او هر زن معمایی ایست و او هم در پی یافتن پاسخی برای آن . حال اگر این کشف به هم آغوشی هم ختم شود چه بهتر !
این گونه است که آنیا و معمای چشمان سرد و نگاه مرگ بار او را نامفهوم می بیند . گویی آنیا مانند روستایی بود که راه هایی که به احساساتش مربوط می شد قطع شده بود ، نه از بیرون می شد به احساساتش دست یافت نه از از احساساتش نشانه ای به بیرون درز می کرد . نظام است که او را به زندگی برمی گرداند . حالا قرار است که آنیا دوباره زندگی کند ، هر قدر هم که سخت و دردناک باشد او محکوم به زندگی کردن شده . نظام برای زندگی که بخشیده باید هزینه ای هم پرداخت کند . او وارد راهی شده که برگشت ندارد گرچه که خود او هم تمایلی به بازگشت ندارد .
آلتان و استانبول
آلتان تصویر با شکوهی از استانبول ، پایتخت امپراتوری رو به زوال ترسیم کرده ، استانبول کتاب او به قول کامل بیک به این راحتی مشتش را برای کسی باز نمی کند . در استانبول هر چیز در خشان و زیبا پنهان است ، از این رو باید گشت و پیدایش کرد . حکمت بیک پدر نظام هم استانبول را ستایش می کند ، او گرچه پاریس شهر محبوب نظام را زیبا می داند اما شهر را از خود نمی داند . او استانبول را متعلق به خود می داند و از آن مهمتر عشق خود دل افسر را در این شهر است که پیدا کرده . شاید تنها نظام باشد که رفتار شهر در محاصره جنگ و بیماری و کودتا مخالفان داخلی را عادی نمی داند . رفتار استانبول از نگاه او به گونه ای بوده که گویی متوجه فاجعه نیست ، مرگی که مانند اختاپوس از هر جهت شهر را احاطه کرده و بیماری وبا هم از درون شهر را می خورد . شهری که قرار بود بجنگد و برای کودتا هم آماده شود خود به تصرف مرگ در آمده .
پایان امپراتوری
آلتان روایتگر مقطعی از تاریخ ترکیه شده که از امپراتوری عثمانی حتی سایه ای هم نمانده ، سلطان در حصر است و اتحاد پیشرفت و ترقی هم قدرت را در دست دارد و قدرت بیشتری هم می خواهد . در کتاب او افزون بر سلطان عبدالحمید در حصر ، طلعت پاشا و انور پاشا از رهبران حزب اتحاد و ترقی و ترکهای جوان هم حضور دارند . آلتان با مهارت کودتا انور پاشا را به گونه ای با داستان پیوند داده و این گونه بخشی از تاریخ امپراتوری را هم شرح داده .
اما تغییرات بیشتر سبب بی اعتمادی و ناامیدی شده . گویی آن سرزمین نفرین و محکوم به تحمل درد و رنج و استبداد شده و به این آسانی ها هم درست نمی شود ، پادشاه رفت ، چند صباح بعد هم اینها می روند ، پشت سری این ها هم می روند اما درد و استبداد همیشه مانده و جزیی از طبیعت شده است . حکمت بیک به نظام نوید می دهد که این سرزمین گرچه به این راحتی درست نمی شود اما سرانجام روزی درست خواهد شد و فرزندان تو آن روز خجسته را خواهند دید . او این مملکت را مانند بچه ای که معلول به دنیا آمده می داند . شاید هیچ وقت خوب نمی شود اما این حقیقت نباید مانع ازعلاقه پدر و مادر به فرزند شده و آنان را از تلاش برای بهبودی او منصرف کند .
پرستار ارمنی داستان را شاید بتوان نکته سنجی آلتان دانست ، نویسنده این گونه کشتار و نسل کشی فجیع ارامنه را که به دست طلعت پاشا و انور بیک و جمال پاشا صورت گرفت را به خواننده یاد آوری می کند ، کشتاری که درستی حرفهای حکمت بیک را نشان می دهد .
بخوان که شهر سرود زن شود
آلتان روایتگر زنهایی سخت قدرتمند و با درایت شده ، زن های کتاب او هم بر محیط خود اثر گذاشته اند و هم مردان را هم مدهوش زیبایی و هم شیفته خرد و حکمت خود کرده اند . دل آرا ، دل افسر ، افرونیا و وانیا نمونه بانوانی قدرتمند هستند که هر یک به گونه ای با اثر گذاری بر مردانی با قدرت ، جهت تاریخ را در داستان آلتان تغییر داده اند .
شوربختانه مردن آسانتر از دوست داشتن است پایان قدرتمند و با شکوهی ندارد ، گویا نویسنده پس از 600 صفحه داستان و خلق کردن شخصیت هایی ملموس انرژی خود را در پایان از دست داده . او تنها سرنوشت یکی از شخصیت های داستان را مشخص کرده و مابقی افراد را نادیده گرفته است . داستانی که او آفریده آن چنان قدرتمند بوده که لایق پایانی بهتر و البته باشکوه تر باشد .
آلتان با هنرمندی داستانی دلچسب ، جذاب و خواندنی نوشته که خواننده را می تواند به آسانی با جریان کتاب همراه کند ، لذت خواندن آن تجربه فراموش نشدنی و البته متقاوتی برای من بود .
April 5, 2024
توی کافه نشسته بودیم، نور فضا خیلی کم بود و موزیکی آرام با آواهای نامفهوم پخش میشد که خواننده اش را نمی شناختم. تو برای شوخی فندکت را روشن کردی و گفتی: اینطوری حداقل میتوانیم منو را بخوانیم و هردو خندیدیم. تو آرام و خوشحال بنظر میرسیدی ، منهم خوشحال ولی مضطرب بودم. قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد و پلک چپم میپرید. دستم را روی قلبم گذاشتم و فشار دادم انگار که بخواهم هلش بدهم تا دوباره برگردد سر جایش و آرام بگیرد؛ بعد بی مقدمه گفتم: فلانی! فکر میکنم بدجور عاشقت شده ام. تو ناگهان ساکت شدی و نگاهت را به شعله فندک دوختی. نمیدانم این سکوت چقدر طول کشید، یک دقیقه یا یک سال. پرسیدم: چیزی نمیگی؟ نگاهم کردی و گفتی: غافلگیر شدم. بعد مکثی طولانی ادامه دادی راستش نمیدانم لیاقت این عشق را دارم یا نه؟
با شنیدن این حرف در یک آن همه احساساتم، از اضطراب و خوشحالی و عشق، همه باهم ناپدید شدند و جایش را ناامیدی گرفت. حس کردم ناگهان به درون خلا پرتاب شدم و در میان تاریکی مطلق شناورم. دستت را که به طرف دستم دراز کردی پس زدم و در حالیکه برای بلند شدن نیم خیز میشدم گفتم: من تمام این مدت فکر میکردم عشقی بین ما هست که از طرف تو شروع شده اما جرات ابرازش را نداری و خواستم من اول به آن اعتراف کنم تا کار تو را راحت کرده باشم. آخر همیشه جوری رفتار میکردی که انگار تو عاشقی. یعنی اشتباه میکردم؟ تو بعد سکوتی سنگین و طولانی گفتی: نمیدانم فلانی! خیلی غافلگیر شدم...
......
احمد آلتان نویسنده ای است که به تازگی به لطف دوستی با قلمش آشنا شده ام؛ و چه آشنایی شیرین و دلچسبی. حظ میکنم از شاعرانگی اش، از نثر پرتلاطم اش و از آرامشی که موسیقی کلامش بر جانم می نشاند. پیش از این کتاب "تاریخ خاص تنهایی" را که چشمه نوش بود به جان چشیده بودم و حالا با "مردن آسانتر از دوست داشتن است" در حالیکه هنوز طعم شیرین قند پیشین را روی زبانم داشتم، کامم شیرین و روحم مسرور شد.
رمان «مردن آسانتر از دوست داشتن است» با این جمله آغاز می شود: «چرا یک فرد نامه ای را که نمی خواهد تا پایان عمرش بخواند، یک عمر نزد خود نگه میدارد؟» این سوال موضوع اصلی رمان را مشخص می کند و شما را به وسط داستان پرتاب میکند تا به دنبال کشف راز این نامه ها باشید و در این مسیر با شخصیت های مختلف و تأثیر گذار داستان آشنا شده ، به درون قلب و روح شان نفوذ کنید و پرده از اسرارشان بردارید. اسراری نه چندان هولناک اما تلخ و تکان دهنده آن هم در دل در زمانه ای که حفظ هر رازی شاید بتواند جانی را نجات دهد و یا سلطنتی را پابرجا نگه دارد...
این رمان داستان عشق های پرشور و عاشقان به وصال نرسیده است که دم را غنیمت نمی شمارند و عشق را با شک، تردید، خودخواهی و شاید حماقت تباه می کنند. همه این شخصیت ها فقط زمانی ارزش زمان را می فهمند که کاملا آن را از دست داده اند و دیگر برای هر ابراز عشقی، برای هر خواستنی خیلی دیر شده است...
....
عنوان کتاب الهام گرفته از آخرین بیت شعر "میخواهم راز بزرگی را به تو بگویم" از آراگون شاعر فرانسوی است که می گوید:
مردن آسانتر از دوست داشتن است/ به همین دلیل است که من رنج زندگی را می کشم /عشق من ...
با شنیدن این حرف در یک آن همه احساساتم، از اضطراب و خوشحالی و عشق، همه باهم ناپدید شدند و جایش را ناامیدی گرفت. حس کردم ناگهان به درون خلا پرتاب شدم و در میان تاریکی مطلق شناورم. دستت را که به طرف دستم دراز کردی پس زدم و در حالیکه برای بلند شدن نیم خیز میشدم گفتم: من تمام این مدت فکر میکردم عشقی بین ما هست که از طرف تو شروع شده اما جرات ابرازش را نداری و خواستم من اول به آن اعتراف کنم تا کار تو را راحت کرده باشم. آخر همیشه جوری رفتار میکردی که انگار تو عاشقی. یعنی اشتباه میکردم؟ تو بعد سکوتی سنگین و طولانی گفتی: نمیدانم فلانی! خیلی غافلگیر شدم...
......
احمد آلتان نویسنده ای است که به تازگی به لطف دوستی با قلمش آشنا شده ام؛ و چه آشنایی شیرین و دلچسبی. حظ میکنم از شاعرانگی اش، از نثر پرتلاطم اش و از آرامشی که موسیقی کلامش بر جانم می نشاند. پیش از این کتاب "تاریخ خاص تنهایی" را که چشمه نوش بود به جان چشیده بودم و حالا با "مردن آسانتر از دوست داشتن است" در حالیکه هنوز طعم شیرین قند پیشین را روی زبانم داشتم، کامم شیرین و روحم مسرور شد.
رمان «مردن آسانتر از دوست داشتن است» با این جمله آغاز می شود: «چرا یک فرد نامه ای را که نمی خواهد تا پایان عمرش بخواند، یک عمر نزد خود نگه میدارد؟» این سوال موضوع اصلی رمان را مشخص می کند و شما را به وسط داستان پرتاب میکند تا به دنبال کشف راز این نامه ها باشید و در این مسیر با شخصیت های مختلف و تأثیر گذار داستان آشنا شده ، به درون قلب و روح شان نفوذ کنید و پرده از اسرارشان بردارید. اسراری نه چندان هولناک اما تلخ و تکان دهنده آن هم در دل در زمانه ای که حفظ هر رازی شاید بتواند جانی را نجات دهد و یا سلطنتی را پابرجا نگه دارد...
این رمان داستان عشق های پرشور و عاشقان به وصال نرسیده است که دم را غنیمت نمی شمارند و عشق را با شک، تردید، خودخواهی و شاید حماقت تباه می کنند. همه این شخصیت ها فقط زمانی ارزش زمان را می فهمند که کاملا آن را از دست داده اند و دیگر برای هر ابراز عشقی، برای هر خواستنی خیلی دیر شده است...
....
عنوان کتاب الهام گرفته از آخرین بیت شعر "میخواهم راز بزرگی را به تو بگویم" از آراگون شاعر فرانسوی است که می گوید:
مردن آسانتر از دوست داشتن است/ به همین دلیل است که من رنج زندگی را می کشم /عشق من ...
July 25, 2023
"همه مان دور یک مرگ جمع شدیم...
در زندگی قدرتی وجود دارد که آدم ها را از هم جدا می کند اما قدرتی وجود ندارد که آن ها را دور هم جمع کند... فقط مرگ می تواند آدم ها را دور هم جمع کند."
شاید اگر این کتاب رو در زمانی دورتر خونده بودم، این چند خط برام مفهوم دیگه ای پیدا می کرد، البته نه مثل یک مفهوم ساده اما قطعا به اندازه ی این روزها، برام ملموس و باورپذیر نبود..
مردن آسان تر از دوست داشتن است، روایتی از سرما، وبا، جنگ، کودتا و روزهایی تاریک در اواخر دوران عثمانیه که نویسنده با شرح وقایع تاریخی، قدم به کوشک ها و محافلی گرم و نورانی میذاره تا به عشق ها و احساسات نگفته ی شخصیت هایی بپردازه که پشت شرم، ترس و باورهاشون، اسم کتاب رو زندگی می کنند...
در زندگی قدرتی وجود دارد که آدم ها را از هم جدا می کند اما قدرتی وجود ندارد که آن ها را دور هم جمع کند... فقط مرگ می تواند آدم ها را دور هم جمع کند."
شاید اگر این کتاب رو در زمانی دورتر خونده بودم، این چند خط برام مفهوم دیگه ای پیدا می کرد، البته نه مثل یک مفهوم ساده اما قطعا به اندازه ی این روزها، برام ملموس و باورپذیر نبود..
مردن آسان تر از دوست داشتن است، روایتی از سرما، وبا، جنگ، کودتا و روزهایی تاریک در اواخر دوران عثمانیه که نویسنده با شرح وقایع تاریخی، قدم به کوشک ها و محافلی گرم و نورانی میذاره تا به عشق ها و احساسات نگفته ی شخصیت هایی بپردازه که پشت شرم، ترس و باورهاشون، اسم کتاب رو زندگی می کنند...
April 7, 2022
بعد از آن که سیلی را نوشجان کردیم چه کسی کنارمان میایستد؟! چه کسی دستمان را میگیرد؟چه کسی به سیلی که به ما زده شد فکر میکند؟
بیاییم و تصور کنیم هالک(البته منظورم سجاد غریبی نیست)به ما سیلی بزند،چه کسی تخم آن را خواهد داشت بیاید و پشت ما بأیستد؟چه کسی برای ما از خودش میگذرد؟ چه کسی جرأت آن را خواهد داشت که با ما بشود دو نفر،علیه هالک و لشکرش؟!
برگردیم به آبان سالِ… راستاش آنقدر آبان و خرداد دیدهایم که بماند…
برمیگردیم به زمانی که بنزین رفت و صاحب بنزین خودش روز بعدش متوجه شد که بنزین رفته…
آن شبِ تاریکی که زنبورهای مشکی،ساندیسهایشان را خوردند و خواهران و برادرانم را با باتومهاشان سیلی زدند…
هالک دستور داده بود(البته میدانید که منظورم سجاد غریبی نیست).باید میزدند و وحشت باید فراگیر میشد.این یک دستور بود.چه خونهایی که ریخته شدند و چه جوانانی که گرفته شدند و سیلی خوردند بخاطر بنزینی که اکثرشان حتی ماشین هم نداشتند.شاید!.
بعد آن ماجرا…
مهدی یراحی آمد و خواند:چهقطعهای را؟
“وداع بعد از رفتنت” که هرچه،درد و رنج و غم بود چپاند توی این قطعهٔ و گفت از آبان و مصلوب شدن و مرگ سرخ و گفت: از هرچه گفتم و کردم راضیام …
اما تیکهای از آن قطعه را با تمام وجودم حس کردم و آن این بود: گریه نکن من،کابوس این قاضیام .
هرچند که بازهم دلم میخواهد گریه کنم.
خودم از آنهایی بودم که از دار دنیا یک مادر داشتم و خوب یادم است روزی را که تمام قدرتم را جمع کردم و مشتی خواباندم زیر چشم پسر تخس همسایه،البته نه اینکه من آرنولد باشم او بچهتر از این حرفها بود…
پدرش آمد و مقابله به مثل یک دانه خواباند زیر گوشم و با چند کلامی شیرین مادرم را نیز مورد عنایت قرار داد…
چقدر آن روز دوست داشتم پدر داشتم و پدرم از دور سیلی زدن یارو را میدید و می آمد دهنش. ا آسفالت میکرد و میگفت:مگه بیصاحبه که میزنیش…چه شبهایی که گریه کردم که ای کاش پدرم زنده بود…
حیف که اشکی نماندهاست دیگر، فقط میتوانم بغض کنم باصدای یراحی که میگوید:گریه نکن من کابوس این قاضیام…
ادبیات ترکیه از این پدرها که من در زندگینداشتهام زیاد داشته،ناظمحکمت را بگویم؟،عزیزنسین را،نوزاد چلیک را،احمد آلتان را،الیفشافاکرا،کدامشان را…
آدمهایی که گفتند:گریه نکن من کابوس این قاضیام…
و واقعا هم بودند…
احمد آلتان دقیقا یکی از آنهایی بود که آمد جلوی سیلی ایستاد و البته خودش هم سیلی محکمی خورد …
اما آلتان آنقدر مرد بود که گفت: اگر لازم باشد بازهم به آنجا«زندان» بازمیگردم…
احمد آلتان مانند پدرش دائما تهدید میشد…
احمد آلتان آنقدر کابوس شده بود که واقعا نباید بدون اسلحه بیرون میرفت…
هر لحظه ممکن بود او را بِكُشند…
دولت وقت کشور ترکیه دستور داد کتاباش را به آتش بکشند.
دولت یک کشور،همان هالک خودمان.چرا چون کابوسشان شده بود…
آلتان در روزنامهی«ملیت»که یکی از معروفترین روزنامههای ترکیه است شروع به کار کرد ولی طولی نکشید که او را از روزنامه نیز بیرون انداختند،چون دستور از بالا آمده بود.
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!با احمد آلتان اینکار را کردند…؟!
چون او در مقابل سیلی که به کوردها و ارمنیها زده بودند ایستاد.در حالی که هالکی که زده بود با خود احمد همزبان بود ولی خب هم دلی از همزبانی بهتر است.به ولله که بهتر است…
احمد آلتان در مقاله ای بجای کلمه آتاتورک از کلمهی آتاکورد استفاده کرد.
بخاطر همین کلمهٔ کوچک محکوم به بیست ماه زندان شد.
احمد آلتان در سال ۱۹۹۹ بیانیهای در دفاع از حقوق کوردها نوشت.
در سال ۲۰۰۷ مقاله ای نوشت به نام «آه برادرم» که در آن به نسل کشی ارمنی ها توسط ترکیه میپرداخت و بخاطر این مقاله بازهم بازداشت شد.
در سال ۲۰۱۶ او را به جرم کودتا گرفتند و محکوم به حبس ابد کردند.
دولت ترکیه درمقابل فشار نویسندگان دیگر دوام نیاورد و احمد آلتان ۱۱۳۸ روز در حبس بود.هنگام خروج از زندان گفت:لازم باشد بار دیگر به آنجا برمیگردم.
احمد آلتان به معنای واقعی کلمه مرا یاد جملهای از همنام دیگرش یعنی احمد کایا میاندازد که میگفت:
من کنار آنانی هستم که حقشان پایمال شده…در مقابل یک نژاد پرست تُرك،كُردم و در مقابل يك نژاد پرست كُرد،تركم….
و همین رنج و دردی که این نویسنده به نام انسانیت کشدیدهٔ،که او را اینقدر برایم زیبا میکند…
آلتان در بخشی از این کتاب میگوید:
آن روز راغببیک دید که چطور چشمان افرونیایی که همیشه شاد و سرزنده بود اشک آلود شد و چه سکوت و رنجی را تحمل کرد.راغب به عثمان گفت:به دلایلی نامعلوم غمواندوه بیشتر از شادی به آدم احساس امنیت میدهد.
احمد آلتان در این کتاب یقهیمردگان را میگیرد و از قبر بیرون میکشد…
برایش فرقی نمیکند کسی که بیرون کشیده پاشا باشد یا سرهنگ،یابیکها و آقاها،یا *سلطان محمود و *کوروش و *داریوش و کالسکهچی…
و در آخر:
بخشی این این کتاب شاهکار:
حکمت بیک گفت:این مملکت اینطوری است.به این آسانیها درست نمیشود.پادشاه رفت،چند صباح هم میبینی اینها میروند،پشتسریهای اینها هم میروند اما اینجا بعضی دردها را همینطور تجربه میکند.اینجا ساکنان بیچارهای دارد که استبداد را فراموش نمیکنند.تصور میکنند که استبداد جزئی از طبیعت است…زندگی دیگری را نمیشناسند.کسانی که میدانند زندگی دیگری غیر از استبداد هم وجود دارد،این را تا جایی که میتوانند به مردم خواهند گفت.
نظام گفت:بعد چی میشود؟
حکمت بیکگفت:یک روز درست میشود.
نظام گفت:شما درست شدنش را خواهید دید؟
حکمت بیکگفت:نه.
نظام گفت:من میبینم؟
حکمت بیکگفت:نه.
نظام گفت:من اگر بچهای داشته باشم،او میبیند؟
حکمت بیکگفت:کمان نکنم.
نظام گفت:بچهی بچهام چی؟ او میبیند؟
حکمت بیکگفت:احتمالا او هم نبیند.نظام،اینجا به این راحتی درست نمیشود اما باید امیدوار باشیم که روزی درست میشود،برای همین،هرکاری که از دستمان برمیآید باید انجام دهیم.
بیاییم و تصور کنیم هالک(البته منظورم سجاد غریبی نیست)به ما سیلی بزند،چه کسی تخم آن را خواهد داشت بیاید و پشت ما بأیستد؟چه کسی برای ما از خودش میگذرد؟ چه کسی جرأت آن را خواهد داشت که با ما بشود دو نفر،علیه هالک و لشکرش؟!
برگردیم به آبان سالِ… راستاش آنقدر آبان و خرداد دیدهایم که بماند…
برمیگردیم به زمانی که بنزین رفت و صاحب بنزین خودش روز بعدش متوجه شد که بنزین رفته…
آن شبِ تاریکی که زنبورهای مشکی،ساندیسهایشان را خوردند و خواهران و برادرانم را با باتومهاشان سیلی زدند…
هالک دستور داده بود(البته میدانید که منظورم سجاد غریبی نیست).باید میزدند و وحشت باید فراگیر میشد.این یک دستور بود.چه خونهایی که ریخته شدند و چه جوانانی که گرفته شدند و سیلی خوردند بخاطر بنزینی که اکثرشان حتی ماشین هم نداشتند.شاید!.
بعد آن ماجرا…
مهدی یراحی آمد و خواند:چهقطعهای را؟
“وداع بعد از رفتنت” که هرچه،درد و رنج و غم بود چپاند توی این قطعهٔ و گفت از آبان و مصلوب شدن و مرگ سرخ و گفت: از هرچه گفتم و کردم راضیام …
اما تیکهای از آن قطعه را با تمام وجودم حس کردم و آن این بود: گریه نکن من،کابوس این قاضیام .
هرچند که بازهم دلم میخواهد گریه کنم.
خودم از آنهایی بودم که از دار دنیا یک مادر داشتم و خوب یادم است روزی را که تمام قدرتم را جمع کردم و مشتی خواباندم زیر چشم پسر تخس همسایه،البته نه اینکه من آرنولد باشم او بچهتر از این حرفها بود…
پدرش آمد و مقابله به مثل یک دانه خواباند زیر گوشم و با چند کلامی شیرین مادرم را نیز مورد عنایت قرار داد…
چقدر آن روز دوست داشتم پدر داشتم و پدرم از دور سیلی زدن یارو را میدید و می آمد دهنش. ا آسفالت میکرد و میگفت:مگه بیصاحبه که میزنیش…چه شبهایی که گریه کردم که ای کاش پدرم زنده بود…
حیف که اشکی نماندهاست دیگر، فقط میتوانم بغض کنم باصدای یراحی که میگوید:گریه نکن من کابوس این قاضیام…
ادبیات ترکیه از این پدرها که من در زندگینداشتهام زیاد داشته،ناظمحکمت را بگویم؟،عزیزنسین را،نوزاد چلیک را،احمد آلتان را،الیفشافاکرا،کدامشان را…
آدمهایی که گفتند:گریه نکن من کابوس این قاضیام…
و واقعا هم بودند…
احمد آلتان دقیقا یکی از آنهایی بود که آمد جلوی سیلی ایستاد و البته خودش هم سیلی محکمی خورد …
اما آلتان آنقدر مرد بود که گفت: اگر لازم باشد بازهم به آنجا«زندان» بازمیگردم…
احمد آلتان مانند پدرش دائما تهدید میشد…
احمد آلتان آنقدر کابوس شده بود که واقعا نباید بدون اسلحه بیرون میرفت…
هر لحظه ممکن بود او را بِكُشند…
دولت وقت کشور ترکیه دستور داد کتاباش را به آتش بکشند.
دولت یک کشور،همان هالک خودمان.چرا چون کابوسشان شده بود…
آلتان در روزنامهی«ملیت»که یکی از معروفترین روزنامههای ترکیه است شروع به کار کرد ولی طولی نکشید که او را از روزنامه نیز بیرون انداختند،چون دستور از بالا آمده بود.
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!با احمد آلتان اینکار را کردند…؟!
چون او در مقابل سیلی که به کوردها و ارمنیها زده بودند ایستاد.در حالی که هالکی که زده بود با خود احمد همزبان بود ولی خب هم دلی از همزبانی بهتر است.به ولله که بهتر است…
احمد آلتان در مقاله ای بجای کلمه آتاتورک از کلمهی آتاکورد استفاده کرد.
بخاطر همین کلمهٔ کوچک محکوم به بیست ماه زندان شد.
احمد آلتان در سال ۱۹۹۹ بیانیهای در دفاع از حقوق کوردها نوشت.
در سال ۲۰۰۷ مقاله ای نوشت به نام «آه برادرم» که در آن به نسل کشی ارمنی ها توسط ترکیه میپرداخت و بخاطر این مقاله بازهم بازداشت شد.
در سال ۲۰۱۶ او را به جرم کودتا گرفتند و محکوم به حبس ابد کردند.
دولت ترکیه درمقابل فشار نویسندگان دیگر دوام نیاورد و احمد آلتان ۱۱۳۸ روز در حبس بود.هنگام خروج از زندان گفت:لازم باشد بار دیگر به آنجا برمیگردم.
احمد آلتان به معنای واقعی کلمه مرا یاد جملهای از همنام دیگرش یعنی احمد کایا میاندازد که میگفت:
من کنار آنانی هستم که حقشان پایمال شده…در مقابل یک نژاد پرست تُرك،كُردم و در مقابل يك نژاد پرست كُرد،تركم….
و همین رنج و دردی که این نویسنده به نام انسانیت کشدیدهٔ،که او را اینقدر برایم زیبا میکند…
آلتان در بخشی از این کتاب میگوید:
آن روز راغببیک دید که چطور چشمان افرونیایی که همیشه شاد و سرزنده بود اشک آلود شد و چه سکوت و رنجی را تحمل کرد.راغب به عثمان گفت:به دلایلی نامعلوم غمواندوه بیشتر از شادی به آدم احساس امنیت میدهد.
احمد آلتان در این کتاب یقهیمردگان را میگیرد و از قبر بیرون میکشد…
برایش فرقی نمیکند کسی که بیرون کشیده پاشا باشد یا سرهنگ،یابیکها و آقاها،یا *سلطان محمود و *کوروش و *داریوش و کالسکهچی…
و در آخر:
بخشی این این کتاب شاهکار:
حکمت بیک گفت:این مملکت اینطوری است.به این آسانیها درست نمیشود.پادشاه رفت،چند صباح هم میبینی اینها میروند،پشتسریهای اینها هم میروند اما اینجا بعضی دردها را همینطور تجربه میکند.اینجا ساکنان بیچارهای دارد که استبداد را فراموش نمیکنند.تصور میکنند که استبداد جزئی از طبیعت است…زندگی دیگری را نمیشناسند.کسانی که میدانند زندگی دیگری غیر از استبداد هم وجود دارد،این را تا جایی که میتوانند به مردم خواهند گفت.
نظام گفت:بعد چی میشود؟
حکمت بیکگفت:یک روز درست میشود.
نظام گفت:شما درست شدنش را خواهید دید؟
حکمت بیکگفت:نه.
نظام گفت:من میبینم؟
حکمت بیکگفت:نه.
نظام گفت:من اگر بچهای داشته باشم،او میبیند؟
حکمت بیکگفت:کمان نکنم.
نظام گفت:بچهی بچهام چی؟ او میبیند؟
حکمت بیکگفت:احتمالا او هم نبیند.نظام،اینجا به این راحتی درست نمیشود اما باید امیدوار باشیم که روزی درست میشود،برای همین،هرکاری که از دستمان برمیآید باید انجام دهیم.
January 16, 2024
اوایل کتاب نتونستم با کتاب ارتباط برقرار کنم اما کم کم عاشقش شدم و شیفته ی شخصیتهای کتاب شدم.
November 21, 2022
The dead told him their stories, sometimes lying, sometimes putting a spin on things, sometimes making mistakes, sometimes getting the dates mixed up, sometimes shaken by the confessions that come from the heart recreating a past life here.
This third volume of Altan's epic quartet continues with the same guiding conceit as the earlier books: that Osman has locked himself away in his house in Istanbul where he is visited by the ghosts of his family who recount their stories to him. Once again, the narrative veers from the intimacy of troubled relationships of love to the wider political struggles of Turkey: we're now in the twentieth century and on more familiar territory than the earlier books which I read with Google open beside me.
While reading this, I was thinking about how Altan's literary models seems to be a merging of 'War and Peace' with Proust's great epic of memorialising the past - and, I'd assume Turkish modes of writing of which I am sadly unaware. Only at the end do we really comprehend Osman's fear of the future, always unknown, and, thus, what a refuge, if a violent and troubling one, the past is for him.
Once again, Altan's writing is elegant with a philosophical edge even while he deals with Turkish politics: war, coups, authoritarianism, a struggle for some kind of individual and national agency - the latter reflected in his female characters who are plunged into agonies of love from which they may withhold themselves because they fear the loss of independence that passion may bring.
With a dramatic climax that crashes into the reader, this is both a challenging read and an immersive one, though I'd say you need to give yourself time and space to appreciate this - I can already see myself re-reading the whole quartet once the final volume is completed.
Many thanks to Europa Editions for an ARC via NetGalley
December 7, 2025
به نظرم کسی غیر از آلتان به این زیبایی و انسانی نمیتونست عشق، غم و تنهایی آدمها را بیان کنه. داستان افرادی که تیکه تیکه شدن مقابل توپ و تفنگ را به بیان علاقهای که سالیان سال ادامهدار هست ترجیح میدن. آدمهایی که با ترس از آینده از احساساتشان چشم پوشی میکنن. و سوال همیشگی که چرا وقتی یک نفر را با تمام وجود دوست داری از بیان علاقهت عاجز میشی؟ چی باعث میشه که به زبان گفته نشه؟ و به جای اون حسرت و حسادت بر جا میمونه. ادبیات و قلم آلتان بسیار زیباست. توصیفات از نظر من اضافی و خسته کننده نبود. شخصیت پردازیها عمیق و مرموز بود و پایان کتاب قلبم را به درد آورد.
January 5, 2022
https://edebiyatdanostalji.blogspot.c...
Osmanlının yıkılış dönemlerini anlatan eserlerinden oluşan bu külliyatın henüz dördüncü cildini yazmamış yakın zamanda yazacağını söylüyor bir söyleşisinde yazar.
Romanlarında erotizme oldukça büyük yer ayırmış ve güzelliği haddinden fazla yüceltmiş. Soylular dediği sınıfı anlatırken onlara ne ...
Osmanlının yıkılış dönemlerini anlatan eserlerinden oluşan bu külliyatın henüz dördüncü cildini yazmamış yakın zamanda yazacağını söylüyor bir söyleşisinde yazar.
Romanlarında erotizme oldukça büyük yer ayırmış ve güzelliği haddinden fazla yüceltmiş. Soylular dediği sınıfı anlatırken onlara ne ...
May 11, 2018
"Hayat ve insanlar biraz eksik her zaman. Ne o eksikliği tamamlayacak bir kudretim, ne de hayata ve insanlara, onları o eksiklikleriyle kabul etmeye razı olacak bir düşkünlüğüm vardı".
s. 13
"İstemek, demişti Şeyh Efendi, kendi noksanımızı gösterir. Unutmayınız ki bazen diğer insanlardan en çok istediğimiz, onlara en az verebildiğimizdir".
s. 17
"İnsanların mazileri canavarlarla dolu karanlık bir mağara gibi gözükür hep bana. Oraya girmekten imtina etmek gerekir bence. Bilmem neden, mazi beni hep korkutur, alakadar olmam, belki de değiştiremeyeceğim şeyleri sevmediğimden... Maziyi düşünmek, merak etmek, keskin bir kılıcı kınından çıkartmak gibidir bence, kılıcı eline alan kaçınılmaz olarak bir dövüşe girer ve biri mutlaka yaralanır...
...
- Hiç, birini çok sevdin mi?
- Senin söylediğin manada hayır.
- Eğer sevmiş olsaydın, sevdiğinin her şeyini, mazisini, anını, istikbalini merak ettiğini bilirdin, bunu sevince öğreniyor insan. Bu akılla, önüne geçebileceğin bir his değil...".
s. 43
"Roman oku... Senin görmek istediğin bütün hayatı gösteren tek yer orasıdır. Edebiyat, hayatın Eyfel Kulesi'dir... Oraya çıktığında, bütün hayatı seyredersin, bütün insanları, bütün sokakları, bütün evleri görürsün. Bütün hayatı görebileceğin başka da bir yer yoktur bana sorarsan".
s. 354-355
"...her zaman böyle değil midir? İnsanın aklında aynı anda birçok duygu ya da düşünce olmaz mı, saf düşünce ya da saf duygu diye bir şey var mı, düşüncemiz ya da duygumuz dediğimiz bir duygu hevenginin içindeki en büyük, en parlak duygumuzu söylemiyor muyuz? Her zaman o duygunun yanında başka duygular da kendilerini göstermiyor mu...".
s. 406
Benim için karışık bir okuma serüveni oldu; çünkü ilk olarak İsyan Günlerinde Aşk'ı daha sonra Kılıç Yarası Gibi'yi en son da Ölmek Kolaydır Sevmekten'i okudum. Bu serinin neredeyse tüm karakterleri çok ilgi çekici, Ahmet Altan hepsi için merak uyandırıcı portreler çizmiş. Bununla birlikte İsyan Günlerinde Aşk'ta aldığım tadı ne yazık ki diğer iki kitapta alamadım. Bu kitap biraz daha "yeni neslin" hikâyesine ağırlık vermiş. Oysa ben bir önceki neslin hikâyesini daha çok severek okumuşum. Yeni nesilden en sevdiğim karakterin (Rukiye) belki de hem en büyük mutluluğu hem de en büyük acıları aynı anda yaşaması da beni üzdü, bilemiyorum. Yine de özellikle anlattığı dönemi (II. Meşrutiyet'in ilanı süreci ve sonrası) merak edenler ve ilgi çekici karakterler okumak isteyenlerin kaçırmak istemeyeceği bir seri bence. Günün birinde devamı gelebilir mi bilmiyorum; ancak ben karakterlere neler olduğunu ve I. Dünya Savaşı'nı da okuyabilmeyi çok isterim.
s. 13
"İstemek, demişti Şeyh Efendi, kendi noksanımızı gösterir. Unutmayınız ki bazen diğer insanlardan en çok istediğimiz, onlara en az verebildiğimizdir".
s. 17
"İnsanların mazileri canavarlarla dolu karanlık bir mağara gibi gözükür hep bana. Oraya girmekten imtina etmek gerekir bence. Bilmem neden, mazi beni hep korkutur, alakadar olmam, belki de değiştiremeyeceğim şeyleri sevmediğimden... Maziyi düşünmek, merak etmek, keskin bir kılıcı kınından çıkartmak gibidir bence, kılıcı eline alan kaçınılmaz olarak bir dövüşe girer ve biri mutlaka yaralanır...
...
- Hiç, birini çok sevdin mi?
- Senin söylediğin manada hayır.
- Eğer sevmiş olsaydın, sevdiğinin her şeyini, mazisini, anını, istikbalini merak ettiğini bilirdin, bunu sevince öğreniyor insan. Bu akılla, önüne geçebileceğin bir his değil...".
s. 43
"Roman oku... Senin görmek istediğin bütün hayatı gösteren tek yer orasıdır. Edebiyat, hayatın Eyfel Kulesi'dir... Oraya çıktığında, bütün hayatı seyredersin, bütün insanları, bütün sokakları, bütün evleri görürsün. Bütün hayatı görebileceğin başka da bir yer yoktur bana sorarsan".
s. 354-355
"...her zaman böyle değil midir? İnsanın aklında aynı anda birçok duygu ya da düşünce olmaz mı, saf düşünce ya da saf duygu diye bir şey var mı, düşüncemiz ya da duygumuz dediğimiz bir duygu hevenginin içindeki en büyük, en parlak duygumuzu söylemiyor muyuz? Her zaman o duygunun yanında başka duygular da kendilerini göstermiyor mu...".
s. 406
Benim için karışık bir okuma serüveni oldu; çünkü ilk olarak İsyan Günlerinde Aşk'ı daha sonra Kılıç Yarası Gibi'yi en son da Ölmek Kolaydır Sevmekten'i okudum. Bu serinin neredeyse tüm karakterleri çok ilgi çekici, Ahmet Altan hepsi için merak uyandırıcı portreler çizmiş. Bununla birlikte İsyan Günlerinde Aşk'ta aldığım tadı ne yazık ki diğer iki kitapta alamadım. Bu kitap biraz daha "yeni neslin" hikâyesine ağırlık vermiş. Oysa ben bir önceki neslin hikâyesini daha çok severek okumuşum. Yeni nesilden en sevdiğim karakterin (Rukiye) belki de hem en büyük mutluluğu hem de en büyük acıları aynı anda yaşaması da beni üzdü, bilemiyorum. Yine de özellikle anlattığı dönemi (II. Meşrutiyet'in ilanı süreci ve sonrası) merak edenler ve ilgi çekici karakterler okumak isteyenlerin kaçırmak istemeyeceği bir seri bence. Günün birinde devamı gelebilir mi bilmiyorum; ancak ben karakterlere neler olduğunu ve I. Dünya Savaşı'nı da okuyabilmeyi çok isterim.
April 18, 2021
داستانی ست در عصر عثمانی با پس زمینه جنگ بالکان در حدود سال 1912...
روایت آدم هایی است که دوست داشتن را تبدیل به امری پیچیده کرده اند تا حدی که یکی مرگ را به عشق رجحان می دهد دیگری آزادی اش را و آن یک غرورش را...
در مجموع خواندنی. نویسنده، زیباترین توصیفات را از میدان جنگ ارائه داده بود. ایرادش اما تطویل داستان و تکرار بیش از حد بعضی درونیات و خصوصیات شخصیت ها بود طوری که شاید می توانست در نصف این حجم خلاصه شود.
گزیده هایی از داستان:
_ زندگی و آدم ها همیشه چیزی کم دارند. نه قدرت این را دارم که آن نقص را کامل کنم نه آن شیفتگی ئی را که راضی ام کند تا زندگی و انسان ها را با همان نقص شان بپذیرم.
_ میل، نشانه نقص و کمبود ماست. گاهی بیشترین چیزهایی که از دیگران می طلبیم، در واقع چیزهایی است که کمتر از هرچیزی به آنها می دهیم.
_رابطه آدم با خودش مثل رابطه اش با مرگ است. واقعیت را می داند اما حقیقت آن را نمی تواند قبول کند، ترجیح می دهد آن حقیقت را فراموش کند.
روایت آدم هایی است که دوست داشتن را تبدیل به امری پیچیده کرده اند تا حدی که یکی مرگ را به عشق رجحان می دهد دیگری آزادی اش را و آن یک غرورش را...
در مجموع خواندنی. نویسنده، زیباترین توصیفات را از میدان جنگ ارائه داده بود. ایرادش اما تطویل داستان و تکرار بیش از حد بعضی درونیات و خصوصیات شخصیت ها بود طوری که شاید می توانست در نصف این حجم خلاصه شود.
گزیده هایی از داستان:
_ زندگی و آدم ها همیشه چیزی کم دارند. نه قدرت این را دارم که آن نقص را کامل کنم نه آن شیفتگی ئی را که راضی ام کند تا زندگی و انسان ها را با همان نقص شان بپذیرم.
_ میل، نشانه نقص و کمبود ماست. گاهی بیشترین چیزهایی که از دیگران می طلبیم، در واقع چیزهایی است که کمتر از هرچیزی به آنها می دهیم.
_رابطه آدم با خودش مثل رابطه اش با مرگ است. واقعیت را می داند اما حقیقت آن را نمی تواند قبول کند، ترجیح می دهد آن حقیقت را فراموش کند.
July 31, 2024
اینکتاب ایدهی جالب و برای من جدیدی بود. مردههایی که از عشق و دردها و خوشیهاشون برای عثمان تعریف میکنند. اما اوایل داستان تعدد شخصیتها و شباهتهای اسمی شون گیجکننده بود. کمی بعد که فقط چند شخصیت اصلی میماند و متوجه روابط شدم داستان جلو رفت. خوشخوان بود ، جذاب نه. بخشی از تاریخ ترکیه رو به زیبایی روایت کرده بود در قالب یک داستان عاشقانه که بسیار زیبا و جالب بود. خلاصه که خوشحالم خواندم اما دلم را نبرد.
May 30, 2015
Sevdiğim bir yazarın yeni kitabı çıktığında çok mutlu olurum, kitabı keyifle elime alır ne kadar zevk alacağımı düşünerek başlar ve sayfaları öyle çeviririm. Ahmet Altan yine aynı güzellikteki yazım tarzı ile döktürmüş, dönemi, sıkmadan, insanların hayatlarına çok güzel dokunarak anlatmış, sizi 2015 den alıp 1913 e götürmüş ve hissettirmiş, dönemin aşkları kişilerin karakter özellikleri aralardaki insanları kendine de döndürüp, düşündürmeye yönlendiren aşkları.....
April 12, 2026
سال پیش یکی از روزهایی که طبق معمول تنشهای منطقه و احتمال جنگ بالا بود قبل رفتن به جلسه تراپی گفتم که کارم الان تو این شرایط چقدر مسخره است و مامانم بهم گفت بعضی وقتا رسیدگی به جنگایی که درونتن از جنگایی که اون بیرون اتفاق میوفتن خیلی مهمتره.
قصه کتاب و همراهشدن با روایت جنگهای درونی کارکترها توی فضای جنگ عثمانی و بلغار و شیوع وبا من رو یاد اون صحبت مامانم میندازه. مجادله تکتک این آدما با شرایط، با عشق، با صداهای تو سرشون من رو به این فکر انداخت شاید لزوما باختن در جنگ بیرونی پایان زندگی نیست اما شکست توی جنگ درونی آغاز مرگه.
کتاب رو در بامداد ۲۳ ام اسفند ۱۴۰۴ مصادف با روز چهاردهم جنگ تموم کردم.
قصه کتاب و همراهشدن با روایت جنگهای درونی کارکترها توی فضای جنگ عثمانی و بلغار و شیوع وبا من رو یاد اون صحبت مامانم میندازه. مجادله تکتک این آدما با شرایط، با عشق، با صداهای تو سرشون من رو به این فکر انداخت شاید لزوما باختن در جنگ بیرونی پایان زندگی نیست اما شکست توی جنگ درونی آغاز مرگه.
کتاب رو در بامداد ۲۳ ام اسفند ۱۴۰۴ مصادف با روز چهاردهم جنگ تموم کردم.
November 20, 2016
Güzelliği dillere destan Mehpare Hanım, sevildiğinden şüphe edip cephede savaşan Ragıp Bey, tamamlanmamışlığın eksikliğiyle sevdiğini bir an olsun aklından çıkarmayan Dilara Hanım, Dilara Hanım'ın sanata ve edebiyata düşkün zarif kızı Dilevser, inancı, duruşu ve kudretiyle herkesin saygınlığını kazanan Şeyh Yusuf Efendi, Sultan Abdülhamid'in doktoru Reşit Paşa'nın İttihatçı oğlu Hikmet, Hikmet'in oğlu Nizam, Nizam'ın tutkuyla bağlandığı gizemli kadın Anya ve sürgünden dönüp şehrin yokoluşuna tanık olan Abdülhamid...
Ahmet Altan'ın İttihat ve Terakki dönemini anlattığı dörtlemenin üçüncü ve şimdilik (yazarı tutuklu yargılandığı için) son kitabı Ölmek Kolaydır Sevmekten.
Ölü büyükleriyle konuşan Osman, Bâb-ı Âli baskını ve Balkan Savaşı'nın perde arkasında yaşanılanları ilk iki kitapta olduğu gibi akıcı bir dille anlatıyor.
Altan, kitabın tanıtımının yapıldığı bir TV programında "edebiyat zamanı unutmaktır, yazarın okuyucuya vaadi de zamanı unutturmasıdır" diyor ve okuyucuya, bana, vadettiğini fazlasıyla gerçekleştiriyor.
Ahmet Altan'ın İttihat ve Terakki dönemini anlattığı dörtlemenin üçüncü ve şimdilik (yazarı tutuklu yargılandığı için) son kitabı Ölmek Kolaydır Sevmekten.
Ölü büyükleriyle konuşan Osman, Bâb-ı Âli baskını ve Balkan Savaşı'nın perde arkasında yaşanılanları ilk iki kitapta olduğu gibi akıcı bir dille anlatıyor.
Altan, kitabın tanıtımının yapıldığı bir TV programında "edebiyat zamanı unutmaktır, yazarın okuyucuya vaadi de zamanı unutturmasıdır" diyor ve okuyucuya, bana, vadettiğini fazlasıyla gerçekleştiriyor.
August 21, 2015
Bu kitabın değerini 200 sayfa okuduktan sonra anlamam kötü oldu tabi. Ama inanın sizi fark etmeden kitabın içine öyle bir hapsediyor ki bu olay, bittiğinde çıkmak, kurtulmak istemiyorsunuz. Dili ve anlatımı çok başarılı. Olay örgüsü farklı kişilerin ortak hayatlarından oluştuğu için de merakını sürekli tutuyor. Aşkın ve savaşın bu kadar iç içe ve ilgi uyandırıcı anlatılması büyük bir başarı. Osman'ın ölülerle konuşması yazarın diğer iki kitabında da varmış. Mutlaka okunmalı diye düşünüyorum.
April 6, 2021
عاشقانه هایی در میان جنگ. جنگ واقعی در درون آنهاست. انسانهایی که در انتخاب بین مرگ و عشق مانده اند.
January 15, 2026
quartetin üçüncü kitabı ilk ikisinden epey bir zayıf çıktı. dördüncüyü okumadan önce ara verecektim zaten ama birkaç aylık arayı altı yedi aya çıkarabilirim, çünkü altan beni çok yordu bu kitapta.
zaten önceki için yazdığım eleştiriyi (henüz sözlükten aktarmadım buraya.. yakında girerim) aynen buraya copy-paste yapabilirim. altan’ın karakterler arası otuz katmanlı iletişimlerini çöze çöze ama her ne hikmetse konuşmalarını da yazmadan anlatması (buna birazdan değineceğim) o kadar yordu ki bu sefer, öncekilerde biraz daha çekilir olan sayfalar bu sefer çok zor aktı.
aynı lafları tekrarlamayayım, zaten önceki kitap için yazmışım. bu sefer daha zor olmasının bir sebebi sanırım şuydu.. bu seferki karakterleri çok iticilerdi. hiçbiriyle bağ kuramadım, hiçbirini sevemedim.. hayır sevmeyi bırak, biraz olsun taraflarını bile tutamadım. ne o şimdi adını unuttuğum aşırı cesur, aşırı gururlu komutan ve ona aşık ama onunla olamayacak kadar özgür ruhlu dilara hanım.. ne de o allahın belası nizam ve anya.. hepsi itici, hepsi soğuk, hepsi uzak ve hiçbiri de bir şey hissettirmeyen karakterler.
nizam zaten bambaşka bir alem. sanki okuyucu nefret etsin diye yazılmış ama yok altan’ın niyeti bu değil. bir şekilde tutmamız bekleniyor tarafını ama bencil, mirasyedi, züppe ve duygusuz bir hödüğü niye okuyoruz anlamadım gitti.
gelelim şu diyalog yazmama mevzusuna.. sürekli nizam’ın insanları güldürdüğünü yazıyor altan ama hiç insanları güldürdüğü bir diyalog okumuyoruz. bir espri yaptığını görmüyoruz.. ki zaten öyle bir karakter ki nizam, hiçkimseyi güldürebilecek biri gibi durmuyor. altan bize, yok yok valla herkesi gülmekten kırıp geçiriyor dedi diye ona inanasımız olmuyor. geçen livaneli’nin son kitabı için de benzer bir eleştiri okumuştum (herkes okudu o eleştiriyi), onda da bir evde sürekli kahkahalar atılıyormuş ama livaneli bu kahkahalı sohbetlere örnek vermiyormuş. edebiyatın (özellikle ticari-kurgu edebiyatın) en önemli kurallarından show don’t tell’i yapamıyor bizim yazarlar.. kalburüstü olanları bile. sen bana öyle olduğunu dedin diye ben inanmıyorum, göster bana olduğunu ki inanayım. yok göstermiyorsan bir, karakterin öyle bir şey yaptığına inanmam, iki, senin insanları güldürebilen bir şey hayal edemediğin için yazamadığına inanırım. seç bakalım hangisi daha kötü.
yalnız kitabın başlarında altan’ın her sayfada en az beş tane metaforlu anlatımında bir tanesi epey bir sarsıcı geldi bana. hatta tweetledim, hayal ettiği kadının gerçek olanından üstün olmasını, sevdiği mermerin sevmediği heykel içinde saklı kaldığını düşünen bir heykeltraşa benzetmesi.."işte bu yüzden bu ahmet altan, bu yüzden biz amatör yazar özentisiyiz" yazdım (aha kitabım için yine link anı - burada sözlükteki gibi link sokuşturamıyormuşuz.. profilimde var kitabımın linki :))). e yani her sayfada beş tane metafor yazarsan illa biri iyi çıkıyor sonuçta :)))
balkan savaşı bu sefer arkada olup geçendi.. ve sanki biraz az kaldı. biraz da o yüzden diğer kitaplardan zayıf oldu bu. abdülhamit çok az vardı (ve varlığının bir sebebi olmadı) bab-ı ali baskını da oldu bittiye geldi. ve ne savaş, ne ittihat terakki iktidarı işlendi, hikaye palaspandıras bitti. sanki altan 500 sayfa yazınca yazdığından sıkılıp hem bu tarihi arka planı, hem de karakterlerinin hikayelerini cart diye bitirmeyi seçmiş.
dördüncü kitabı okumak allahın emri. sonuçta konu ermeni soykırımı. ama en az bir altı ay ara şart. umarım bu sefer hiç ilgilenmediğimiz karakterler yerine tarihi planı daha fazla işler. en azından komutanın yeni kırığının ermeni olması dolayısıyla karakterlerin de biraz daha olayların içinde olacağına umudum var. hadi inşallah..
zaten önceki için yazdığım eleştiriyi (henüz sözlükten aktarmadım buraya.. yakında girerim) aynen buraya copy-paste yapabilirim. altan’ın karakterler arası otuz katmanlı iletişimlerini çöze çöze ama her ne hikmetse konuşmalarını da yazmadan anlatması (buna birazdan değineceğim) o kadar yordu ki bu sefer, öncekilerde biraz daha çekilir olan sayfalar bu sefer çok zor aktı.
aynı lafları tekrarlamayayım, zaten önceki kitap için yazmışım. bu sefer daha zor olmasının bir sebebi sanırım şuydu.. bu seferki karakterleri çok iticilerdi. hiçbiriyle bağ kuramadım, hiçbirini sevemedim.. hayır sevmeyi bırak, biraz olsun taraflarını bile tutamadım. ne o şimdi adını unuttuğum aşırı cesur, aşırı gururlu komutan ve ona aşık ama onunla olamayacak kadar özgür ruhlu dilara hanım.. ne de o allahın belası nizam ve anya.. hepsi itici, hepsi soğuk, hepsi uzak ve hiçbiri de bir şey hissettirmeyen karakterler.
nizam zaten bambaşka bir alem. sanki okuyucu nefret etsin diye yazılmış ama yok altan’ın niyeti bu değil. bir şekilde tutmamız bekleniyor tarafını ama bencil, mirasyedi, züppe ve duygusuz bir hödüğü niye okuyoruz anlamadım gitti.
gelelim şu diyalog yazmama mevzusuna.. sürekli nizam’ın insanları güldürdüğünü yazıyor altan ama hiç insanları güldürdüğü bir diyalog okumuyoruz. bir espri yaptığını görmüyoruz.. ki zaten öyle bir karakter ki nizam, hiçkimseyi güldürebilecek biri gibi durmuyor. altan bize, yok yok valla herkesi gülmekten kırıp geçiriyor dedi diye ona inanasımız olmuyor. geçen livaneli’nin son kitabı için de benzer bir eleştiri okumuştum (herkes okudu o eleştiriyi), onda da bir evde sürekli kahkahalar atılıyormuş ama livaneli bu kahkahalı sohbetlere örnek vermiyormuş. edebiyatın (özellikle ticari-kurgu edebiyatın) en önemli kurallarından show don’t tell’i yapamıyor bizim yazarlar.. kalburüstü olanları bile. sen bana öyle olduğunu dedin diye ben inanmıyorum, göster bana olduğunu ki inanayım. yok göstermiyorsan bir, karakterin öyle bir şey yaptığına inanmam, iki, senin insanları güldürebilen bir şey hayal edemediğin için yazamadığına inanırım. seç bakalım hangisi daha kötü.
yalnız kitabın başlarında altan’ın her sayfada en az beş tane metaforlu anlatımında bir tanesi epey bir sarsıcı geldi bana. hatta tweetledim, hayal ettiği kadının gerçek olanından üstün olmasını, sevdiği mermerin sevmediği heykel içinde saklı kaldığını düşünen bir heykeltraşa benzetmesi.."işte bu yüzden bu ahmet altan, bu yüzden biz amatör yazar özentisiyiz" yazdım (aha kitabım için yine link anı - burada sözlükteki gibi link sokuşturamıyormuşuz.. profilimde var kitabımın linki :))). e yani her sayfada beş tane metafor yazarsan illa biri iyi çıkıyor sonuçta :)))
balkan savaşı bu sefer arkada olup geçendi.. ve sanki biraz az kaldı. biraz da o yüzden diğer kitaplardan zayıf oldu bu. abdülhamit çok az vardı (ve varlığının bir sebebi olmadı) bab-ı ali baskını da oldu bittiye geldi. ve ne savaş, ne ittihat terakki iktidarı işlendi, hikaye palaspandıras bitti. sanki altan 500 sayfa yazınca yazdığından sıkılıp hem bu tarihi arka planı, hem de karakterlerinin hikayelerini cart diye bitirmeyi seçmiş.
dördüncü kitabı okumak allahın emri. sonuçta konu ermeni soykırımı. ama en az bir altı ay ara şart. umarım bu sefer hiç ilgilenmediğimiz karakterler yerine tarihi planı daha fazla işler. en azından komutanın yeni kırığının ermeni olması dolayısıyla karakterlerin de biraz daha olayların içinde olacağına umudum var. hadi inşallah..
August 17, 2026
هربار که رمان طولانیای میخونم و توی اون با شخصیتهای زنی مواجه میشم که عمیق هستن و بیشتر اوقات غمگین، مشتاق میشم. مشتاق اینکه یه روز منم سعی کنم و بشه همچین موجوداتی رو خلق/ثبت کنم. همه شخصیتها سرنوشت غمگین خودشون رو داشتن که برای من قابل تامل و زیبا بود اما دلاراخانوم برام فرق بزرگی داشت و تقریبآ تکتک دیالوگهاش با عثمان یا کشمکشهای درونیش رو درک میکردم اینکه چطور در محاسبات ذهنیش خوشبختی و آزادی رو روبهروی هم قرار میده و چطور با پیشبینی آینده دستوپای خودش رو امروز و هرروز میبنده و چطور تنها میمونه. از خوندن این رمان لذت بردم با اینکه سرعت خوندنم خیلی کم شده و توی گوشی کتاب خوندن واقعا بهم حس خوبی نمیده اما خوشحالم که یک مدتی رو کنار این شخصیتها گذروندم.
چندتا دیالوگ که دوست داشتم:
«شاید هم خودم خوشبختی را نخواستم. آزادی، ناآرام و مبهم است، به آدم احساس امنیت نمیدهد، در را برای هر نوع خطر باز میگذارد، آره اینطور است، ولی برای خوشبختی لازم است بعضی درها را بست، من هرگز نتوانستم درها را ببندم، گمانم من نسبت به آزادی وابستگی بیمارگونهای دارم، شیفتۀ آن ابهام و خطرم... برای همین، نتوانستم به خوشبختی دست پیدا کنم؛ نه، کاملاً هم اینطور نیست، گاهی توانستم به آن دست پیدا کنم، با راغب خوشبخت بودم، درهایم را بسته بودم، اما او از من خواست همهٔ درهایم را ببندم. اصلاً متوجه نبودم که این کار برایم غیرممکن است... با وجود این، خوشبختی را هم دوست داشتم، حتی گاهی شاید بیشتر از آزادیام... اما هرگز نتوانستم دست کشیدن از آزادیام را هضم کنم... تمام سرنوشتم را همین تناقض، همین غرابت ذاتیام تعیین کرد... هر کس دیوانگیهایی دارد، مال من هم این است، باور به اینکه آزادی و خوشبختی نمیتوانند با هم جمع بشوند.»
«من قربانی ذهنم شده نه احساسهایم. با اینکه احساسهایم طالب زندگی بودند، ذهنم همیشه آنچه را بعداً بنا بود تجربه کنم به من یادآوری میکرد؛ ذهنم، قبل از اینکه حتی زندگیام را شروع کنم، آنچه را بنا بود تجربه بشود حدس زده و تجربه کرده و آنها را در درونم به چیزهای کهنه و فرسوده بدل کرده بود. احساسهایم هرگز کم نشد اما میل و خواستهام از بین رفت. کسی که این را تجربه نکرده باشد نمیداند چه تناقض وحشتناکی است.»
جهت تمرین انگلیسی نوشتن: 🦄👇
For me the most amazing thing in the long novels is how the writer makes female characters. mostly when the writer is man and in this novel there was 3 women that i completely feel them and the way they pass and how they have their sad unique characters.
Mostly Delara, the love she has and the eternal fight she has between the freedom of her soul and love. Loving a strong man and knowing the fact that this love needs to be totally sacrificed. previsions she has and how they stop her from showing her love.
This novel was sad and warm and thats the similar feeling i had while reading "One thousand and one nights" i think this warm sadness is some sort of thing witch i love in novels.(13.5/20)
چندتا دیالوگ که دوست داشتم:
«شاید هم خودم خوشبختی را نخواستم. آزادی، ناآرام و مبهم است، به آدم احساس امنیت نمیدهد، در را برای هر نوع خطر باز میگذارد، آره اینطور است، ولی برای خوشبختی لازم است بعضی درها را بست، من هرگز نتوانستم درها را ببندم، گمانم من نسبت به آزادی وابستگی بیمارگونهای دارم، شیفتۀ آن ابهام و خطرم... برای همین، نتوانستم به خوشبختی دست پیدا کنم؛ نه، کاملاً هم اینطور نیست، گاهی توانستم به آن دست پیدا کنم، با راغب خوشبخت بودم، درهایم را بسته بودم، اما او از من خواست همهٔ درهایم را ببندم. اصلاً متوجه نبودم که این کار برایم غیرممکن است... با وجود این، خوشبختی را هم دوست داشتم، حتی گاهی شاید بیشتر از آزادیام... اما هرگز نتوانستم دست کشیدن از آزادیام را هضم کنم... تمام سرنوشتم را همین تناقض، همین غرابت ذاتیام تعیین کرد... هر کس دیوانگیهایی دارد، مال من هم این است، باور به اینکه آزادی و خوشبختی نمیتوانند با هم جمع بشوند.»
«من قربانی ذهنم شده نه احساسهایم. با اینکه احساسهایم طالب زندگی بودند، ذهنم همیشه آنچه را بعداً بنا بود تجربه کنم به من یادآوری میکرد؛ ذهنم، قبل از اینکه حتی زندگیام را شروع کنم، آنچه را بنا بود تجربه بشود حدس زده و تجربه کرده و آنها را در درونم به چیزهای کهنه و فرسوده بدل کرده بود. احساسهایم هرگز کم نشد اما میل و خواستهام از بین رفت. کسی که این را تجربه نکرده باشد نمیداند چه تناقض وحشتناکی است.»
جهت تمرین انگلیسی نوشتن: 🦄👇
For me the most amazing thing in the long novels is how the writer makes female characters. mostly when the writer is man and in this novel there was 3 women that i completely feel them and the way they pass and how they have their sad unique characters.
Mostly Delara, the love she has and the eternal fight she has between the freedom of her soul and love. Loving a strong man and knowing the fact that this love needs to be totally sacrificed. previsions she has and how they stop her from showing her love.
This novel was sad and warm and thats the similar feeling i had while reading "One thousand and one nights" i think this warm sadness is some sort of thing witch i love in novels.(13.5/20)
November 27, 2025
گمونم برای اولین بار بود که اسمشو میدیدم و جالب اومد برام. پشت کتاب رو هم که خوندم بیشتر مشتاقش شدم و رفتم سراغش با تصور عاشقانه بودن تامِ کتاب و نثر بسی شاعرانه. اما درنهایت خلاف انتظارم، اما همچنان بسیار دوست داشتنی پیش رفت.
کتاب راجب تاریخ جنگ عثمانی با بلغاره، و آدمایی که تو این بهبهه چهبسا آشفتگیِ زندگی، عشق و احساستشون دست کمی از میدون جنگ نداشته باشه.
کتاب همزمان روایت جنگ و سیاست، مرگ و آزادی، عشق و احساس آدمها و حتی خداباوریشون سر بزنگاهها و درنهایت فلسفه زندگیه. و خیلی خوب همه اینهارو با هم پیش میبره بدون اینکه کاستیای تو هر کدوم پیش بیاد. دوستداشتنیترین چیز تو این کتاب برای من شخصیتپردازیش بود. که نویسنده چطور همراه خودش تو رو به دنیای درونی هر شخصیت میبره و اون رو کامل برات عریان میکنه و غمِ هر کدوم رو خاص خودش بهت نشون میده. و این همیشه برای من دوست داشتنی ترینه تو کتابا. که بتونم دنیای اون شخصیت و افکارش رو بلد شم.
البته از طرفی هم روایتهای تاریخیش و گاهی اسامی زیاد اونها، کمی کتاب رو از روند جذاب پیشرفتنش خارج میکنه. و شما رو ممکنه با دیالوگهایی مواجه بکنه که لازمه بارها بخونینش و اونقدرها روان نباشه. اما همین پیچیدگی گاهبهگاه شخصیتها و احساساتشون ولع خوندنش رو هم بیشتر میکنه.
درنهایت گمونم برجستهترین مضمون کتاب، نگاهش به عشقه. و دنیایی که هر شخصیت از عشق برای خودش ساخته که نقطه عطف همشون یکچیزه: عجزی که تو پذیرفتن، بیانش و شاید حتی پیشتر ازینها تو شناخت اون تو خودشون دارن. و همین باعث شده ایده کتاب این بیت دوستداشتی باشه/
با تو راز بزرگ خواهم گفت
درها را ببند
مردن آسانتر از دوستداشتن است
از اين است كه من قادرم زندگى را تحمل كنم.
تیکههایی از کتاب:
[ زندگى وآدم ها هميشه چیزى كم دارند. نه قدرت اين را دارم كه آن نقص را كامل كنم نه آن شيفتكَىاى را كه راضىام كند تا زندگى و انسانها را با
همان نقص شان بپذيرم. ]
[ هروقت نتوانستى خيال بافى كنى بدان كه پير شدهاى. بزرگترين نشانه جوانى داشتنِ قابليت خيال بافى است، مادام كه مىتوانى خيال بافى كنى و همچو قدرتى دارى از پيرى نترس...
اما پيرى... يرى يعنى نداشتنِ قدرت خيال بافى، با هر خيالى كه تمام مىشود و از بين مىرود و دور مىشود به مرگ نزديكتر مىشوى، به محض تمام شدن خيالها مىميرى. وقتى به رغم تمام شدن خيالها هنوز نفس مىكشى به اين مى گويند پيرى، وقتى آن نفس هم تمام مى شود دفنت مىكنند. ]
[ من قربانى ذهنم شدم نه احساسهايم. با اينكه احساسهايم طالب زندگى بودند، ذهنم هميشه آنچه را بعداً بنا بود تجربه كنم به من يادآورى مىكرد؛ ذهنم، قبل از اينكه حتى زندگىام را شروع كنم، آنچهرا بنا بود تجربه بشود حدس زده و تجربه كرده و آنها را در درونم به چيزهاى كهنه و فرسوده بدل كرده بود. احساسهايم هرگز كم نشد اما ميل و خواستهام از بين رفت. كسى كه اين را تجربه نكرده باشد نمىداند چه تناقض وحشتناكى است. ]
کتاب راجب تاریخ جنگ عثمانی با بلغاره، و آدمایی که تو این بهبهه چهبسا آشفتگیِ زندگی، عشق و احساستشون دست کمی از میدون جنگ نداشته باشه.
کتاب همزمان روایت جنگ و سیاست، مرگ و آزادی، عشق و احساس آدمها و حتی خداباوریشون سر بزنگاهها و درنهایت فلسفه زندگیه. و خیلی خوب همه اینهارو با هم پیش میبره بدون اینکه کاستیای تو هر کدوم پیش بیاد. دوستداشتنیترین چیز تو این کتاب برای من شخصیتپردازیش بود. که نویسنده چطور همراه خودش تو رو به دنیای درونی هر شخصیت میبره و اون رو کامل برات عریان میکنه و غمِ هر کدوم رو خاص خودش بهت نشون میده. و این همیشه برای من دوست داشتنی ترینه تو کتابا. که بتونم دنیای اون شخصیت و افکارش رو بلد شم.
البته از طرفی هم روایتهای تاریخیش و گاهی اسامی زیاد اونها، کمی کتاب رو از روند جذاب پیشرفتنش خارج میکنه. و شما رو ممکنه با دیالوگهایی مواجه بکنه که لازمه بارها بخونینش و اونقدرها روان نباشه. اما همین پیچیدگی گاهبهگاه شخصیتها و احساساتشون ولع خوندنش رو هم بیشتر میکنه.
درنهایت گمونم برجستهترین مضمون کتاب، نگاهش به عشقه. و دنیایی که هر شخصیت از عشق برای خودش ساخته که نقطه عطف همشون یکچیزه: عجزی که تو پذیرفتن، بیانش و شاید حتی پیشتر ازینها تو شناخت اون تو خودشون دارن. و همین باعث شده ایده کتاب این بیت دوستداشتی باشه/
با تو راز بزرگ خواهم گفت
درها را ببند
مردن آسانتر از دوستداشتن است
از اين است كه من قادرم زندگى را تحمل كنم.
تیکههایی از کتاب:
[ زندگى وآدم ها هميشه چیزى كم دارند. نه قدرت اين را دارم كه آن نقص را كامل كنم نه آن شيفتكَىاى را كه راضىام كند تا زندگى و انسانها را با
همان نقص شان بپذيرم. ]
[ هروقت نتوانستى خيال بافى كنى بدان كه پير شدهاى. بزرگترين نشانه جوانى داشتنِ قابليت خيال بافى است، مادام كه مىتوانى خيال بافى كنى و همچو قدرتى دارى از پيرى نترس...
اما پيرى... يرى يعنى نداشتنِ قدرت خيال بافى، با هر خيالى كه تمام مىشود و از بين مىرود و دور مىشود به مرگ نزديكتر مىشوى، به محض تمام شدن خيالها مىميرى. وقتى به رغم تمام شدن خيالها هنوز نفس مىكشى به اين مى گويند پيرى، وقتى آن نفس هم تمام مى شود دفنت مىكنند. ]
[ من قربانى ذهنم شدم نه احساسهايم. با اينكه احساسهايم طالب زندگى بودند، ذهنم هميشه آنچه را بعداً بنا بود تجربه كنم به من يادآورى مىكرد؛ ذهنم، قبل از اينكه حتى زندگىام را شروع كنم، آنچهرا بنا بود تجربه بشود حدس زده و تجربه كرده و آنها را در درونم به چيزهاى كهنه و فرسوده بدل كرده بود. احساسهايم هرگز كم نشد اما ميل و خواستهام از بين رفت. كسى كه اين را تجربه نكرده باشد نمىداند چه تناقض وحشتناكى است. ]
February 14, 2023
Substantial novel set in ISTANBUL

The book uses a device whereby the character Osman learns details of ancestors’ lives. Their stories are revealed to him in much the same way as replies to questions from a journalist (which of course was the author’s profession). This enables them to describe their most intimate emotions, as experienced at the time of events but also as analysed by them over the years since they occurred. In this way Osman is able to hear the perspectives of the ghosts of several generations of his family. Under normal circumstances he would have been a child when these ancestors were alive – or perhaps some characters pre-deceased him, so it’s an interesting form of poetic licence.
The loving referred to in the title explores the relationships between women and men, but also between parents and children and between siblings and friends. The reference to dying relates to the ongoing war between the forces of the declining Ottoman Empire and Bulgaria.
It begins with Nizam returning to Istanbul from Paris in disgrace. At the same time the deposed Sultan returns from exile. The book examines the philosophy and politics of the time and I’m guessing it’s also a subtle commentary on more recent times, with its focus on the futility of war and the division of Turkish society into factions. The plot describes the stories of several generations more or less simultaneously. It even gives away some of what will happen to the character later, “He didn’t know that later…”.
There’s a deeply analytical exploration of every scene, including people’s emotions, their motivation and even descriptions of how they felt about each situation later in life. The author combines this with sumptuous, richly detailed, poetic descriptions of locations. The city and surrounds of Istanbul are vividly depicted. The book has a tremendously long sentence structure. Apparently this was an attempt by the translator to capture the rhythm of the original Turkish. I found this a bit annoying. Many of the punctuation conventions that an English reader expects are ignored, which is confusing. There are also typographic errors, and UK/US spelling choices are inconsistently applied. The book is still well worth reading but it is a pity that there are issues in a book of this quality.

The book uses a device whereby the character Osman learns details of ancestors’ lives. Their stories are revealed to him in much the same way as replies to questions from a journalist (which of course was the author’s profession). This enables them to describe their most intimate emotions, as experienced at the time of events but also as analysed by them over the years since they occurred. In this way Osman is able to hear the perspectives of the ghosts of several generations of his family. Under normal circumstances he would have been a child when these ancestors were alive – or perhaps some characters pre-deceased him, so it’s an interesting form of poetic licence.
The loving referred to in the title explores the relationships between women and men, but also between parents and children and between siblings and friends. The reference to dying relates to the ongoing war between the forces of the declining Ottoman Empire and Bulgaria.
It begins with Nizam returning to Istanbul from Paris in disgrace. At the same time the deposed Sultan returns from exile. The book examines the philosophy and politics of the time and I’m guessing it’s also a subtle commentary on more recent times, with its focus on the futility of war and the division of Turkish society into factions. The plot describes the stories of several generations more or less simultaneously. It even gives away some of what will happen to the character later, “He didn’t know that later…”.
There’s a deeply analytical exploration of every scene, including people’s emotions, their motivation and even descriptions of how they felt about each situation later in life. The author combines this with sumptuous, richly detailed, poetic descriptions of locations. The city and surrounds of Istanbul are vividly depicted. The book has a tremendously long sentence structure. Apparently this was an attempt by the translator to capture the rhythm of the original Turkish. I found this a bit annoying. Many of the punctuation conventions that an English reader expects are ignored, which is confusing. There are also typographic errors, and UK/US spelling choices are inconsistently applied. The book is still well worth reading but it is a pity that there are issues in a book of this quality.
December 13, 2025
İsyan Günlerinde Aşk kitabının devamı olduğunu öğrenir öğrenmez alıp okumak istedim. Hikayesi bitmiş olanlarla yeniden başlayanları birleştirmiş yazar burada. Ragıp ve Dilara hariç. Sosyal medyada yaptıgım bir paylaşımdan dolayı kaç kişi Ragıp için birer sigara yaktı biliyor musunuz? Çünkü ben sigara içiyor olsaydım en çok da Ragıp için yakardım yine. Yalnız Osman'ın yerinde olsaydım eğer hiç kibar olamayacağım üzgünüm ama Ragıp ve Dılara'ya birer sikke vururdum. Birbirilerini bukadar severken gururlarından da bir okadar vazgeçememiş olmaları aşka dahil değil bence.
Bu kitapta bu sefer Balkan savaslarındaki kaybımız ve Bab-ı Ali isyanı dönemlerine tarihsel anlatıma girmeden değinmiş, ama gerçeklikten de çok uzaklasılmadığı için okunmayı kurgusal karakterle beraber keyifli hale getirmeyi başarmış Ahmet Altan.
Önceki iki kitaptan tanıdıgımız Hikmet beyin oğlu Nizam ve üvey kızı Rukiye'nin ne kadar zıt karakterlere sahip olsa da birbirlerine bağlılığını da hayranlıkla okudum. Aldırmaz, duygusuz, herşeyle dalga geçmeyi hak gören Nizam'ın Anya'ya aşık olduğunun farkına varmadan daha doğrusu aşık olduğunu kabul etmeden onun hikayesine olan merakıyla peşinden sürünüp gitti.
Ve ben hayatımda bir Şeyh Yusuf Efendi gibi birinin olmasını isterdim. Nizam gibi sürekli sorgulayan, dini değerleri bütün biri olmamama rağmen Şeyh Efendi'nin tekkesindeki huzuru öyle iliklerime kadar hissettim ki, onunla sohbeti sanki Nizam değil de ben yapıyordum. Hatta Şeyh Yusuf Efendi'ye daha çok yer verilseydi ve daha çok okusaydım dediğim oldu, öyle bir içtenlik, öyle bir huzurdu.
Özetle spoil vermemek adına, konuların içine girmeden kitabı da yine çok beğendiğimi ancak bu şekilde anlatabilirim. Dürüst olmak gerekirse bendeki etkisinin sindirmek için uzunca bir süre başka kitap okumadığım İsyan Günlerinde Aşk kadar müthişti diyemeyeceğim ama altını çize çize okuduysam eğer yine de çok güzeldir bu kitap. Belki de bazı hikayelerin istediğim gibi bitmemiş olmasından kırdım bir yıldızı. Belki de bazı hikayeler yarım kalmalı kim bilir..
Bu kitapta bu sefer Balkan savaslarındaki kaybımız ve Bab-ı Ali isyanı dönemlerine tarihsel anlatıma girmeden değinmiş, ama gerçeklikten de çok uzaklasılmadığı için okunmayı kurgusal karakterle beraber keyifli hale getirmeyi başarmış Ahmet Altan.
Önceki iki kitaptan tanıdıgımız Hikmet beyin oğlu Nizam ve üvey kızı Rukiye'nin ne kadar zıt karakterlere sahip olsa da birbirlerine bağlılığını da hayranlıkla okudum. Aldırmaz, duygusuz, herşeyle dalga geçmeyi hak gören Nizam'ın Anya'ya aşık olduğunun farkına varmadan daha doğrusu aşık olduğunu kabul etmeden onun hikayesine olan merakıyla peşinden sürünüp gitti.
Ve ben hayatımda bir Şeyh Yusuf Efendi gibi birinin olmasını isterdim. Nizam gibi sürekli sorgulayan, dini değerleri bütün biri olmamama rağmen Şeyh Efendi'nin tekkesindeki huzuru öyle iliklerime kadar hissettim ki, onunla sohbeti sanki Nizam değil de ben yapıyordum. Hatta Şeyh Yusuf Efendi'ye daha çok yer verilseydi ve daha çok okusaydım dediğim oldu, öyle bir içtenlik, öyle bir huzurdu.
Özetle spoil vermemek adına, konuların içine girmeden kitabı da yine çok beğendiğimi ancak bu şekilde anlatabilirim. Dürüst olmak gerekirse bendeki etkisinin sindirmek için uzunca bir süre başka kitap okumadığım İsyan Günlerinde Aşk kadar müthişti diyemeyeceğim ama altını çize çize okuduysam eğer yine de çok güzeldir bu kitap. Belki de bazı hikayelerin istediğim gibi bitmemiş olmasından kırdım bir yıldızı. Belki de bazı hikayeler yarım kalmalı kim bilir..
July 15, 2026
Seven giderken bile kalır, geride kalan dururken bile sevenle gider.
Ahmet Altan'ın, Kılıç Yarası Gibi kitabıyla başlayan serinin üçüncü kitabı Sevmek Kolaydır Ölmekten.
Albay Ragıp Bey, Dilara Hanım'ı cismen geride bırakır ama ruhen de kalbinde alıp götürür Balkan Harbine. Hikmet Bey'in oğlu Nizam kumarhanede piyano çalan güzel Rus kadına tutulur ve peşinden ayrılmaz. Nizam'ın bu yeni başlayan ilgisi aile efradı tarafından merakla takip edilir. Heves olduğu kısa bir süre sonra bırakacağı düşünülür. Ama Nizam'ı ve ailesini derinden sarsacak olayların merkezinde bu gizemli Rus kadın vardır. Kaçar, gizlenir, az konuşur bazen de hiç konuşmaz. O sustukça daha çok merak edilir ve en sonunda o da kendini bırakır tutkulara. Kapı kırıldı mı yoksa içerden anahtarla mı açıldı daha belli değil.Camlar mı parçanalacak yoksa canlar mı birleşecek.
Albay Ragıp bir yandan cephede savaşıyor bir yandan da kalbinde olan Dilara hanımın hayalleri ve hatıralarıyla mücadele eder. Mektup cebinde silah elinde, gözü düşmanı kalbi Dilara Hanım'ı gözlüyor. Hayatına yeni alevlenen hemşire Efronya aşkı mı yoksa külleri kalan Dilara Hanım mı yön verecek. Efronya yara bandı mı olacak yoksa yara yerinden Ragıp'ın kalbine mi girecek.
Ragıp seviyor ama gidiyor, Dilara Hanım kalıyor ama vazgeçmiyor. Nizam heyecanı ararken güzel Rus kadın huzur istiyor. Abdülhamit gitmiş ama izleri hala canlı. Hayaleti hala İmparatorluğun üzerinde geziniyor ama bir şey yapacak gücü yok.Çünkü Süleyman olmak cismi bir şey değil güçle alakalı bir durum. Artık yargılayan değil yargılanan durumda, hesap soramıyor hesap veriyor yeni Süleymanlara.
Ahmet Altan'ın, Kılıç Yarası Gibi kitabıyla başlayan serinin üçüncü kitabı Sevmek Kolaydır Ölmekten.
Albay Ragıp Bey, Dilara Hanım'ı cismen geride bırakır ama ruhen de kalbinde alıp götürür Balkan Harbine. Hikmet Bey'in oğlu Nizam kumarhanede piyano çalan güzel Rus kadına tutulur ve peşinden ayrılmaz. Nizam'ın bu yeni başlayan ilgisi aile efradı tarafından merakla takip edilir. Heves olduğu kısa bir süre sonra bırakacağı düşünülür. Ama Nizam'ı ve ailesini derinden sarsacak olayların merkezinde bu gizemli Rus kadın vardır. Kaçar, gizlenir, az konuşur bazen de hiç konuşmaz. O sustukça daha çok merak edilir ve en sonunda o da kendini bırakır tutkulara. Kapı kırıldı mı yoksa içerden anahtarla mı açıldı daha belli değil.Camlar mı parçanalacak yoksa canlar mı birleşecek.
Albay Ragıp bir yandan cephede savaşıyor bir yandan da kalbinde olan Dilara hanımın hayalleri ve hatıralarıyla mücadele eder. Mektup cebinde silah elinde, gözü düşmanı kalbi Dilara Hanım'ı gözlüyor. Hayatına yeni alevlenen hemşire Efronya aşkı mı yoksa külleri kalan Dilara Hanım mı yön verecek. Efronya yara bandı mı olacak yoksa yara yerinden Ragıp'ın kalbine mi girecek.
Ragıp seviyor ama gidiyor, Dilara Hanım kalıyor ama vazgeçmiyor. Nizam heyecanı ararken güzel Rus kadın huzur istiyor. Abdülhamit gitmiş ama izleri hala canlı. Hayaleti hala İmparatorluğun üzerinde geziniyor ama bir şey yapacak gücü yok.Çünkü Süleyman olmak cismi bir şey değil güçle alakalı bir durum. Artık yargılayan değil yargılanan durumda, hesap soramıyor hesap veriyor yeni Süleymanlara.
September 13, 2020
“Bazen bir kederler kalabalığı üstümüze yıkılıyor” dedi Şeyh Efendi. Sanki Ragıp Bey’in bir sorusuna cevap veriyormuş gibi “Keder hücumla, savaşarak ricata mecbur edebileceğiniz bir ordu değil, aksine savaştıkça kuvvetlendiriyorsunuz kederinizi. Kendinize öfkeleniyor, kendinize düşman oluyorsunuz. Kederiniz için kendinize düşman olmayın, kendinize gadretmeyin. Kederden daha kuvvetli bir yere sığının”
der Şeyh Yusuf Efendi ve bence Osmanlı Kuartetinin 3 kitabının da en sakin, en derinden yorumlarını yapıp usul usul içinize en çok yerleşen karakteri.
Ahmet Altan’ın Kılıç Yarası Gibi ve İsyan Günlerinde Aşk kitaplarının devamı bu kitap 2. Jenerasyonun üzerinde yoğunlaşsa da diğer ana karakterlerinin kederlerine keder ekleyerek arka planda İttihat ve Terakki’nin faaliyetleri ve Balkan Savaşları varken Dersaadet’in insanları ve ailenin hayatına aynı bakış açısını koruyarak bir pencere daha açar. Ümit etmeye ihtiyaç duyanlarla , Ümit etmenin boş olduğunu savunanların münazaraları gibidir hikaye ama kader kaçınılmaz olandır.
Öyle ki Rukiye şöyle diyecektir:
“Kaderden de, kaderi yaratandan da da nefret ettim. bir kör gibi yaşatıyor insanı bu kader dedikleri, hızla yüzüne doğru gelen kılıcı görmüyor bir de aptal gibi gülümsüyorsun, insan aptal duruma düşürmesinden
dolayı nefret ederim kader denen şeyden, felaket yaklaşırken seni gülümsetmesinden, seninle alay etmesinden, seni küçümsemesinden, seninle oynamasından...nefret ederim”
der Şeyh Yusuf Efendi ve bence Osmanlı Kuartetinin 3 kitabının da en sakin, en derinden yorumlarını yapıp usul usul içinize en çok yerleşen karakteri.
Ahmet Altan’ın Kılıç Yarası Gibi ve İsyan Günlerinde Aşk kitaplarının devamı bu kitap 2. Jenerasyonun üzerinde yoğunlaşsa da diğer ana karakterlerinin kederlerine keder ekleyerek arka planda İttihat ve Terakki’nin faaliyetleri ve Balkan Savaşları varken Dersaadet’in insanları ve ailenin hayatına aynı bakış açısını koruyarak bir pencere daha açar. Ümit etmeye ihtiyaç duyanlarla , Ümit etmenin boş olduğunu savunanların münazaraları gibidir hikaye ama kader kaçınılmaz olandır.
Öyle ki Rukiye şöyle diyecektir:
“Kaderden de, kaderi yaratandan da da nefret ettim. bir kör gibi yaşatıyor insanı bu kader dedikleri, hızla yüzüne doğru gelen kılıcı görmüyor bir de aptal gibi gülümsüyorsun, insan aptal duruma düşürmesinden
dolayı nefret ederim kader denen şeyden, felaket yaklaşırken seni gülümsetmesinden, seninle alay etmesinden, seni küçümsemesinden, seninle oynamasından...nefret ederim”
February 27, 2018
"Hâlimiz it hâli ama keyfimiz paşada yok."
"...duygusal bir acı değildi bu artık, fiziksel bir sızıydı, gövdesinin bir yerinde hiç bitmeden sürüp gidiyordu, neresinde olduğunu bile kestiremiyordu. Bazen o sızıyı unutuyordu ama sonra yeniden fark ettiğinde sızının hiç geçmediğini, hep orada durduğunu anlıyordu."
"Kocaman bir geminin yolunu, o gemiyle kıyaslanamayacak kadar küçük bir dümenin belirlemesi gibi, insanın kaderini, gideceği yolu, yaşayacağı maceraları da belirleyen ilk bakışta çok önemsiz, küçük hadiseler vardır, bir dümen kıvrılması gibi bir hayatı kaderin akışına bırakır bu küçük hadiseler..."
"insanın kendisiyle ilişkisi ölümle ilişkisi gibidir, gerçeği bilir ama onun gerçekliğini kabul edemez, o gerçeği unutmayı tercih eder."
"Hayranlık sevgiden daha etkileyecidir, sevecek birini her zaman bulabilirsiniz ama yeryüzünde hayran olunacak o kadar az insan var ki..."
"Bir erkeğin, çok sağlam sandığı duygularının, kayalıklar üstüne kurulmuş bir kaleye benzeyen acılarının, bir yaz semasına benzeyen sınırsız ve berrak sevinçlerinin, bir kadının kelimesiyle, hatta o kelimeyi söyleyiş tarzıyla, sesinin tınısıyla değişebilmesi bir sihire benzer, erkeklerin o sihiri gerçekleştirebilen kadınlara olan bağlılıları ise bir kabile üyesinin bir büyücüye duyduğu hayranlık dolu bağlılığı hatırlatır."
"Bazen bir kederler kalabalığı üstümüze yıkılıyor. Keder hücumla, savaşarak ricata mecbur edeceğiniz bir ordu değil; aksine savaştıkça kuvvetlendiriyorsunuz kederinizi. Kendinize öfkeleniyor, kendinize düşman duruyorsunuz. Kederiniz için kendinize düşman olmayın, kendinize gadretmeyin. Kederden daha kudretli bir yere sığının..."
"İç sıkıntısı erkeğe yakışan bir şey değil. Erkek o sıkıntıyı hissettiğinde, bir de hissettiği için sıkılıyor."
"İstibdatı yadırgamayan zavallı bir ahali var burada. İstibdatı tabiatın bir parçası zannediyorlar sanki... Başka bir hayat bilmiyorlar. İstibdattan başka bir hayatın da mümkün olduğunu bilenler bunu ellerinden geldiğince halka anlatacaklar."
"Bazen birisi için çektiğin acı, seni bir başkası için hazırlar."
"...Ama bir ümide sarılmanın zavallılığı insanı rahatsız ediyor doğrusu... En azından beni rahatsız ediyor. Ben böyle biri değilim. Hayatını ümidin çelengine asan insanlardan değilim... Mesleki bir alışkanlık belki de, ben hayatın ve insanların açık ve net olmasını severim."
"Böyle zavallı tesellileri bana reva görmeyiniz. Sevmek, hele ki karşılıksız sevmek beni de herkes gibi çaresizleştirse de, ben hiçbir zaman bu kadar çaresiz olmayı kabullenemedim... Bir başka zaman şu anda beni alakadar etmiyor... Beni bu zaman, bugün, şu an alakadar ediyor."
"Hayat değişmeye muhtaçtır madam. Hiçbir zaman böyle sürmez, sürüp giden bir an yoktur. Hayatı ya siz değiştirirsiniz ya da hayat sizi değiştirir. Birinden biri diğerini mutlaka değiştirir. Ben, ikimiz birlikte hayatı değiştirebilelim isterdim, bu beni mesut bir insan yapardı... Ama biliyorum ve görüyorum ki öyle olmayacak. Hayat bizi değiştirecek. Çaresizlik budur işte madam, hayatı değiştirememektir çaresizlik. Birisini sevdiğinde, hayatı değiştirme gücünü de kaybediyorsun, hayatı değiştirebilmek için bir başkasına muhtaç oluyorsun, kendi iraden bir işe yaramıyor. Sevmek; insanı güçsüzleştiren, çaresizleştiren, zavallılaştıran bir şey olmamalıydı. Aksine güçlendiren bir şey olmalıydı. Ama olmuyor işte..."
"...duygusal bir acı değildi bu artık, fiziksel bir sızıydı, gövdesinin bir yerinde hiç bitmeden sürüp gidiyordu, neresinde olduğunu bile kestiremiyordu. Bazen o sızıyı unutuyordu ama sonra yeniden fark ettiğinde sızının hiç geçmediğini, hep orada durduğunu anlıyordu."
"Kocaman bir geminin yolunu, o gemiyle kıyaslanamayacak kadar küçük bir dümenin belirlemesi gibi, insanın kaderini, gideceği yolu, yaşayacağı maceraları da belirleyen ilk bakışta çok önemsiz, küçük hadiseler vardır, bir dümen kıvrılması gibi bir hayatı kaderin akışına bırakır bu küçük hadiseler..."
"insanın kendisiyle ilişkisi ölümle ilişkisi gibidir, gerçeği bilir ama onun gerçekliğini kabul edemez, o gerçeği unutmayı tercih eder."
"Hayranlık sevgiden daha etkileyecidir, sevecek birini her zaman bulabilirsiniz ama yeryüzünde hayran olunacak o kadar az insan var ki..."
"Bir erkeğin, çok sağlam sandığı duygularının, kayalıklar üstüne kurulmuş bir kaleye benzeyen acılarının, bir yaz semasına benzeyen sınırsız ve berrak sevinçlerinin, bir kadının kelimesiyle, hatta o kelimeyi söyleyiş tarzıyla, sesinin tınısıyla değişebilmesi bir sihire benzer, erkeklerin o sihiri gerçekleştirebilen kadınlara olan bağlılıları ise bir kabile üyesinin bir büyücüye duyduğu hayranlık dolu bağlılığı hatırlatır."
"Bazen bir kederler kalabalığı üstümüze yıkılıyor. Keder hücumla, savaşarak ricata mecbur edeceğiniz bir ordu değil; aksine savaştıkça kuvvetlendiriyorsunuz kederinizi. Kendinize öfkeleniyor, kendinize düşman duruyorsunuz. Kederiniz için kendinize düşman olmayın, kendinize gadretmeyin. Kederden daha kudretli bir yere sığının..."
"İç sıkıntısı erkeğe yakışan bir şey değil. Erkek o sıkıntıyı hissettiğinde, bir de hissettiği için sıkılıyor."
"İstibdatı yadırgamayan zavallı bir ahali var burada. İstibdatı tabiatın bir parçası zannediyorlar sanki... Başka bir hayat bilmiyorlar. İstibdattan başka bir hayatın da mümkün olduğunu bilenler bunu ellerinden geldiğince halka anlatacaklar."
"Bazen birisi için çektiğin acı, seni bir başkası için hazırlar."
"...Ama bir ümide sarılmanın zavallılığı insanı rahatsız ediyor doğrusu... En azından beni rahatsız ediyor. Ben böyle biri değilim. Hayatını ümidin çelengine asan insanlardan değilim... Mesleki bir alışkanlık belki de, ben hayatın ve insanların açık ve net olmasını severim."
"Böyle zavallı tesellileri bana reva görmeyiniz. Sevmek, hele ki karşılıksız sevmek beni de herkes gibi çaresizleştirse de, ben hiçbir zaman bu kadar çaresiz olmayı kabullenemedim... Bir başka zaman şu anda beni alakadar etmiyor... Beni bu zaman, bugün, şu an alakadar ediyor."
"Hayat değişmeye muhtaçtır madam. Hiçbir zaman böyle sürmez, sürüp giden bir an yoktur. Hayatı ya siz değiştirirsiniz ya da hayat sizi değiştirir. Birinden biri diğerini mutlaka değiştirir. Ben, ikimiz birlikte hayatı değiştirebilelim isterdim, bu beni mesut bir insan yapardı... Ama biliyorum ve görüyorum ki öyle olmayacak. Hayat bizi değiştirecek. Çaresizlik budur işte madam, hayatı değiştirememektir çaresizlik. Birisini sevdiğinde, hayatı değiştirme gücünü de kaybediyorsun, hayatı değiştirebilmek için bir başkasına muhtaç oluyorsun, kendi iraden bir işe yaramıyor. Sevmek; insanı güçsüzleştiren, çaresizleştiren, zavallılaştıran bir şey olmamalıydı. Aksine güçlendiren bir şey olmalıydı. Ama olmuyor işte..."
June 30, 2024
È un libro davvero eccezionale, uno di quelli che da un lato non vedi l'ora di leggere per scoprire cosa succede, dall'altro cerchi di non andare troppo veloce per far durare di più il viaggio. Mi auguro che la quarta parte venga pubblicata presto.
In questo terzo volume continuiamo a seguire le sorti dell'Impero Ottomano e, soprattutto, dei personaggi. Le dettagliate descrizioni degli stati d'animo e della psicologia dei personaggi fanno di questo libro un gioiello.
L'unica cosa che non riesco a capire è perché il titolo è stato tradotto in questo modo....il titolo originale, da quanto ne ho capito, sarebbe "È più facile morire che amare" che racchiude perfettamente il senso di questa parte della storia.
Consiglio di leggere i due volumi precedenti prima di arrivare a questo.
In questo terzo volume continuiamo a seguire le sorti dell'Impero Ottomano e, soprattutto, dei personaggi. Le dettagliate descrizioni degli stati d'animo e della psicologia dei personaggi fanno di questo libro un gioiello.
L'unica cosa che non riesco a capire è perché il titolo è stato tradotto in questo modo....il titolo originale, da quanto ne ho capito, sarebbe "È più facile morire che amare" che racchiude perfettamente il senso di questa parte della storia.
Consiglio di leggere i due volumi precedenti prima di arrivare a questo.
November 10, 2024
Книгу начала читать по совету.
Вначале было интересно ,что-же происходит с этим персонажем, Рагип бей. Далее шла запутанная история, и тогда я нашла информацию, что это , оказывается трилогия, а я начала с последней книги.
Осман умеет общаться с умершими , и переадресованного даёт нам их историю рассказанную после смерти.
Я вообще не люблю рассказы про войну, так и эта книга мне не очень понравилась.
При этом низкую оценку от меня она заслужила, потому что мне не понравилось как она написана. Не книга меня затягивала, а я пыталась втиснуться в нее, в эти истории и чувствовала себя посторонней и не приглашенной гостьей
Вначале было интересно ,что-же происходит с этим персонажем, Рагип бей. Далее шла запутанная история, и тогда я нашла информацию, что это , оказывается трилогия, а я начала с последней книги.
Осман умеет общаться с умершими , и переадресованного даёт нам их историю рассказанную после смерти.
Я вообще не люблю рассказы про войну, так и эта книга мне не очень понравилась.
При этом низкую оценку от меня она заслужила, потому что мне не понравилось как она написана. Не книга меня затягивала, а я пыталась втиснуться в нее, в эти истории и чувствовала себя посторонней и не приглашенной гостьей
February 27, 2026
Serinin 3. kitabı, ilk ikisi daha iyiydi kanımca. Bu romanda özellikle savaş ile ilgili kısımlarının çok başarılı anlatıldığını düşünüyorum. Karakterler yine iyi ancak genel olarak duyguların anlatımı ve betimlemeler biraz fazla geliyor, okuyucuyu sıkıyor ve zorluyor. Bir de hikayede geçen tüm karakterler eksantrik, standart bir karakter yok, bu da hikayenin gerçekliğini biraz yıpratıyor..
July 2, 2024
The best yet of these marvelous, rich historical novels. This one reminded me of War and Peace in its masterful weaving of the personal and the military. I fervently hope there is a fourth book — I believe that Altan is no longer imprisoned so he could be writing.
May 21, 2018
Serinin 3.kitabı ilk 2 kitap kadar başarılı olmasa da sürükleyici..
May 8, 2019
“... iyilik yaptıkça iyileşir, halas bulursun... Asıl minnet duyulacak olan, iyilik yapan değil, iyiliği kabul edendir.”
Displaying 1 - 30 of 39 reviews






























