كار و بارِ من این است,
هر صبح آسمان را رنگ میكنم،
وقتی كه همهتان در خوابید.
بیدار میشوید و میبینید كه آبیست.
بعضی وقتها كه دریا پاره میشود،
میدانید چه كسی میدوزدش؛
من میدوزم.
بعضی وقتها هم اَلكَی خودم را مشغول میكنم،
این هم وظیفهی من است؛
فكر میكنم سری توی سرم هست
فكر میكنم معدهای توی معدهام هست
فكر میكنم پایی توی پایم هست
نمیدانم چه غلطی میخواهم بكنم