همه با دیدن مینزی همین را میگویند، اما او دیگر نمیخواهد یک هیولای بامزه باشد. مینزی عصبانی میشود، چشمانش را میچرخاند و میغرد، اما باز هم کسی از او نمیترسد. خوشبختانه در مدرسه به هیولاهای کوچک یاد میدهند که چطور خطرناک باشند.
در اولین روز مدرسه اتفاق عجیبی میافتد و همهی بچهها به هم میگویند که باید مراقب مینزی باشند، چون خطرناکترین پاککن جهان را دارد! و این پاککن وحشی آغاز بزرگترین آشفتگی در تاریخ مدرسهی هیولاهاست.
کلا حوصلهسربر بود یذره. تنها نکتهی جالبش این بود که بچهرو به جای تشویق به اینکه مودب و حرفگوشکن بودن بکنه، به شیطنت و کرم ریختن و سربه هوایی و آتیشپارگی و اینا تشویق میکنه که همینش یه جورایی خیلی باحال بود. 😅 وگرنه قصه خیلی جالب نیست و سر و ته خاصی هم نداره.