هنگامه عاشق خانه ی کوچکشان در کوه است، اما امسال اتفاق هایی افتاده که آن ها نمی توانند به ییلاق بروند. حالا مادرش هم باید برود سرکار. کجا؟ یک کتاب فروشی بزرگ. ورود ناخواسته ی هنگامه به کتاب فروشی و ارتباطش با خانم مدیر، معلم ریاضی، آقای دراز، ریش قرمزی، لاله جون و بقیه ی کارکنان کتاب فروشی، اتفاق های جذاب و خواندنی ای رقم می زند، اما مسئله فقط این نیست. هنگامی در کنار تلاش برای حفظ خانه ی ییلاقی شان باید برای چیز مهم تری هم بجنگد: برای زندگی.
درباره دختری که پدرش رو از دست داده و با مشکلاتی مثل کارکردن مامانش و حضانتش و اذیتهای خونواده پدرش دستوپنجه نرم میکنه. اول از همه اینکه زبان راوی بیشتر به یه دختر پونزده شونزده ساله میخوره نه یه دختر دهدوازده ساله. بخش زیادی از داستان هم برمیگرده به مسائلی مثل حضانت و دعوا و کار تو کتابفروشی که به نظرم باعث شده کتاب مخاطب خاص داشته باشه. تعداد شخصیتها هم خیلی زیاد بود و اغلب کارکرد خاصی نداشتن. البته نقطه مثبت کتاب هم این بود که مکان جایی است غیر از تهران و پر است از گویش های مازندرانی.
نقطه قوت کتاب، زبان ساده اش بود. کلمات یا اصطلاحاتی را که ممکن است برای بچه ها سخت باشد، توضیح داده بود. شخصیت پردازی خوبی داشت و می شد با شخصیت ها ارتباط برقرار کرد.