علاقه ای به عمومیت دادن ندارم...ولی این چندمین کتابی است که می خوانم که در این چند ویژگی مشترکند: حضور یک روانکاو- پریشانی افکار راوی که سعی دارد بی پروا و جسور و هنجارشکنانه حرف بزند- -فضاهای عین هم: اتاقش، مطب روانکاو، کافی شاپ، درکه یا جایی مثل آن... - داشتن مشکل اساسی با والدین- نفی و کلهم هورمونی دیدن عشق- پرداختن به عقده های روانشناختی....
و باز با اینکه به عنوان یک فرد از جنسیتی دیدن خوشم نمی آید...-ولی به عنوان دانشجوی جامعه شناسی باید بیاید- همه ی این کتابها را زن ها نوشته اند. البته مرد ها هم کم ذهنی و مالیخولیانه ننوشته اند ولی نه دقیقا با همین الگو...
من که تو کتم نمی رود که اینها همه نتیجه ی تقلید صرف باشد. چیزی در جامعه ی ما اینطوری شده! که الان دقیقا نمی دانم چیست ولی شاخک هایم را تیز کرده ام که بفهمم!
خود من که تا همین ۷-۸ ماه پیش اهل خواندن ادبیات داستانی و مخصوصا ادبیات داستانی ایرانی نبودم، کششی به به تصویر کشیدن ذهن نامعقول و مشوش در خودم احساس می کردم. ولی حالا کاملا شیرفهم شده ام که اگر دلیل خیلی خوب و حرف خیلی خاصی برای زدن نداشته
!باشی...کتاب هم مثل افکار راوی مانیفست آشفتگی محض می شود...پس باید مواظب بود که کار هر کس نیست :)