پیشتر، دربارهی شعرهای مرحوم(حمید مصدق) نوشتهام. شعرهای او من را یاد روزهای نوجوانیام میاندازد. آن روزها آب و زمین و هوا بیشتر بود. یک ترانه، یک قصه مدتها سرگرمم میکرد. آن روزها، زور خدا هم حتی بیشتر بود. آن روزها، غم بود؛ اما کم بود
گمان میکنم این دو منظومه و به خصوص منظومهی(آبی، خاکستری، سیاه) را اکثر کتابخوانها و یا حتی کتاب نخوانها، خوانده یا شعرهایش را شنیدهاند. مثلاً
چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
خانهاش ویران باد
یا
وای باران، باران
شیشهی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
این بیتها هنوز با صدای خود آن مرحوم در گوشم باقی مانده
تو بهاری؟
- نه، بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
یا همین شعر معروف
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچهی همسایه
سیب را دزدیدم
الان که دارم اینها را مینویسم به یاد آن روزها هستم. ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم. کودکیها و آن روزها خوب بودند. خیلی خوبتر. این همه قتل برای چیست؟
در زمان سلطان محمود میکشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان میکشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه میکشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه میکشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان میکشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کرهاش میکشتند که خرابکار است،
امروز توی دهناش میزنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش مینشانند و شمعآجیناش میکنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمیشود: تو آلمان هیتلری میکشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل میکشند که طرفدار فلسطینیها است،
عربها میکشند که جاسوس صهیونیستها است،
صهیونیستها میکشند که فاشیست است،
فاشیستها میکشند که کمونیست است،
کمونیستها میکشند که آنارشیست است،
روس ها میکشند که پدر سوخته از چین حمایت میکند،
چینیها میکشند که حرامزاده سنگ روسیه را به سینه میزند،
و میکشند و میکشند و میکشند...
و چه قصابخانهیی است این دنیای بشریت
به هر حال نمیدانم چرا امروز از صبح و حتی در محل کارم یاد این دو منظومه و شعرهای آن مرحوم هستم. به قول(احمدرضا احمدی): مرا میبخشید
گاهی تکرار روزهای گذشته
برای من تسلی است
مرا میبخشید
«»«»«»
در پایان یکی از شعرهای کتاب(در رهگذار باد) را انتخاب کردم که آن موقع دوستش نداشتم، اما الان میپسندمش و، دیگر هیچ
دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشستهای،
بیبرگ و بار، زیر نفسهای آفتاب
در التهاب،
در انتظار قطرهی باران
در آرزوی آب
ابری رسید
- چهره درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت: ای ابر، ای بشارت باران
آیا دلِ سیاهِ تو از آه من بسوخت؟
غرید تیره ابر
برقی جهید و چوب درخت کهن
بسوخت!
«»«»«»
چون آن درختِ سوختهام در کویر عمر
ای کاش،
خاکستر وجود مرا با خویش،
میبرد باد،
باد بیابانگرد
ای داد
دیدم که گردباد
- حتی
خاکستر وجود مرا
با خود نمیبرد