دورتر میشوم با هر بوسهای که میفرستم تکثیر میشوم در چهرههای نو در عکسها و صفحهها و اینگونه تنهایت میگذارم ولی رهایت نمیکنم
آماده بودم برای دروغ گفتن به تو چرا که خواستهام عشقمان مثل آن ابر باشد بیشکل و شبیه به هر آنچه میاندیشی
میتونم به جرأت بگم که هیچ کتاب شعری رو توی زندگیم اینقدر نخوندم که شعرهای این کتاب رو. حتی چند تاشون رو حفظ شدهم. جوری که دیگه نظرم آمیخته به عواطف شخصیه و نمیتونم این کتاب رو یه کتاب شعر مثل باقی کتابها بدونم. البته که تکرار خوندن این شعرها بهم کمک میکرد درباره معنیشون بیشتر فکر کنم. چون شعر در مقایسه با داستان (که ذهنم باهاش خیلی آشناست) کوتاهه و انگار فرصت نمیکنی اونجور که لازمه روش مکث کنی و فکر کنی پشت این تصویر، پشت این کلمههای شاعرانه چه حرفی هست. چند تا از شعرها برام خیلی عزیزن و متأسفانه قبل از نوشتن این ریویو، نظرم رو درباره این شعرها کامل و دقیق به شاعرشون گفتهم. بنابراین این ریویو برای شخص شاعر نکته تازهای نخواهد داشت.
لیز میخوریم یا نمیخوریم شبیه فریبکاریهای عشق و آن مرد که گام برمیدارد محکم مثل پیامبری با کفشهای ورزشی
برف باریده بدون چشم بدون دهان و چیزی که نمیفهمیم مکث زیبای زمستان است
پناه میبریم به کافهها صحبت میکنیم دود میکنیم میگریزیم از چیزی قدیمی و نامعلوم در سرما و از هم میپرسیم این فراموشی تا کی دوام خواهد آورد؟
میخندیم مینوشیم و فنجانهای خالی به تعداد سالهای رفته است
من اول این شعرها رو خوندم و بعدش کمکم رفتم سراغ شعرهای ضیاء موحد (عموی شاعر :دی) و متوجه شدم که شعرهای احسان از بعضی جهات به شعرهای عموش شباهت داره ولی نگاهش همچنان بهدور از تقلید و مختص به خودشه و میشه توی این شعرها ارتباط عمیق با طبیعت و ستایشش رو دید. حتی گاهی شعرها شبیه هایکو میشن. شعرهای فصل سوم کتاب، فصل سپید که به دوست مشترکی تقدیم شدهن، همیشه التیامبخش اندوه ناتمومیان که از پاییز اون سال تا هنوز و همیشه ادامه داره. ریویوم رو با یکی از شعرهای این فصل تموم میکنم. شعری که خیلی دوستش دارم چون توی اون حضور جاودانه و عزیز اون دوست رو حس میکنم:
خاک تنت را به خاطر میسپارد و باد نامت را فراموش میکند
یک. یک روش راهگشا و مفید در شعرخوانی برای من اینه که همیشه سعی میکنم «صدا» رو در هر شعر تصور کنم که کیه و کجاست و چه حال و احوالی داره. اینطوری میتونم شاید تا حدی خودم رو به موقعیت خلق شده در شعر نزدیکتر کنم و بفهممش و بیشتر حسش کنم (و مگر شعر ماهیتاً چه هدفی داره جز اینکه به ما حسهای بیشتر و عمیقتری رو بده؟) در مورد این شعرها هم همین کار رو کردم. و خب به نظرم «صدا» در اینجا کسیه که در انزوا و سکوت جهانی آرام (یا حداقل جهانی که در آرامش پس از طوفان قرار گرفته) به مشاهدۀ پیرامون خودش که بیشتر هم طبیعت هست میپردازه و بین این طبیعت و حسهای درونی خودش (که بیشتر هم حرمان و حیرت هست) ارتباط کشف میکنه. بعضی از این کشفها خیلی تکاندهنده و قشنگ بودن به نظر من، مثلاً: میگریزیم از چیزی قدیمی و نامعلوم در سرما و از هم میپرسیم این فراموشی تا کی دوام خواهد آورد؟ که اونجا که گفته «چیزی قدیمی و نامعلوم در سرما» به تنهایی برای من یه شعره، اینقدر که هم حس برمی انگیزه و هم به فکر فرو میبره و هم تکان میده. شخصاً این «صدا» اولین صدای مورد علاقۀ من نیست در شعر. اگه بخوم رتبه بندی کنم، رتبۀ اول متعلق به صدای مجنون و افسارگسیخته س که مثلاً در والت ویتمن و براهنی میانه ها و گاهی شاملو و بیشتر فروغ و گاهی آلن گینزبرگ و شاید خیلی زیاد هوشنگ ایرانی خودش رو نشون میده؛ و رتبۀ دوم یا شاید این هم باز اول متعلق به صدای سیاسی و عصبی و انتقامجوئه که باز تو شاملو و گاهی نیما و گاهی فروغ و محمد مختاری و کمی اِلیوت و بیشتر ییتز و تک و توک وردزورث و بیشتر مدرنهای آمریکایی و کمی رضا حیرانی و خیلی اکبر سردوزامی میشه پیداش کرد. و سومین صدای مورد علاقه م همونیه که تو این شعرها هست و تو احمدرضا احمدی هست و تو رمانتیک ها هست و تو هایکوی ژاپنی و همون بیژن جلالی که شاعر آخر کتاب گفته تحت تأثیرشه، و به نظرم در لحظات اوجش از بیژن جلالی بالاتر میره. دو. کتاب با حال و هوای طغیان و عصیان این روزهای ما و شاید بیشتر خود من سازگار نیست، که این ناسازگاری برای حال من خوب بود که یه کمی بیرونم آورد از جهانی طوفانی اطراف. مثلاً اونجا که میگه: برگ مو خیالاتم را بر آب می بُرد بی هیچ سختی قشنگ خیال کردم که کنار رودخانۀ دنجی نشستم و دارم عبور برگها رو بر سطح آب تماشا میکنم، و مگر شعر چیه جز زبانی که بتونه تخیل رو تکون بده و تصویر خلق کنه براش؟ سه. اگر بخوام ایرادی بگیرم شاید بتونم بگم که لازمه شعرها محکمتر یقۀ اکنون و امروز رو بگیرن و بیشتر خودشون رو با جهانی که الان داریم زندگیش میکنیم ترکیب کنن. البته این ایراد رو نمیگیرم. ترجیح میدم این شعرها رو همینطوری دوست داشته باشم، چون اگه بخوام به زور عوضشون کنم دیگه این شعرها این شعرها نیستن، بلکه اون چیزی میشن که من میخوام. چهار. یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم اینه که بتونم یه شعر بلند بنویسم؛ چیزی شبیه به اسماعیل یا سرزمین هرز، یا برگهای علف، یا مقدمۀ وردزورث. به نظرم باشکوه ترین و شاید در کنار رمان کاملترین نوع ادبی شعر بلند میتونه باشه. و همیشه شعر بلند رو خوشتر دارم نسبت به شعر کوتاه. خیال میکنم که شعرهای این کتاب قابلیت تبدیل شدن به شعر بلند رو داشته ن، و دست کم در ذهن خودم به مثابۀ یه منظومۀ دنباله دار خوندمشون که در اون یه مشاهده گر غمگین با پالتو و شال گردن در جهانی که آرامش و زیبایی هولناک پس از طوفان رو در خودش داره راه میره و مشاهده میکنه و حیرت میکنه.
پنج. شعری خوب از این کتاب:
«اظهارنامه»
برگ پوشاند شکوفه آشکار کرد
ماه پوشاند سپیده آشکار کرد
و رود از وقتی خود را شناخت چیزی را زمزمه میکرد.
شش. اینو یادم رفت بگم، پس الان میگم. شعرها تاریخ دارن، و یه بازۀ حدود ده ساله رو شامل میشن، که باز به نظرم نشان دهندۀ وسواس در انتخابه، و نشانۀ پرنویسی و کم چاپ کنی.