متاسفانه کتاب پوچ و بیهودهای بود. نگاه و افکار نویسنده اینقدر پررنگتر از شخصیتها بود و ازشون بیرون میزد که به جای کاراکتر فقط قیافهی یه نویسندهی غرغرو جلو چشم ادم میومد از اول تا اخر کتاب. از آیین نوروزی دیگه چیزی نخواهم خوند…
همه ما که اینجاییم یا تو همین لحظه مهاجریم یا حداقل 10 نفر اطرافمون میشناسیم که به اقسام مختلف مهاجرن. هر کسی یه سمتی رفته و با یه هدفی رفته. ولی رفته
این رمان خیلی واقعیه. یه رمان شخصیت محور خیلی خیلی واقعی. اصلن همه شخصیتها توی زندگی هممون همین حالا هستن. یا خودمون یکی از اوناییم. خیلی جالبه برام
سه خط داستانی از سه آدم مختلف که در تنها یک نقطه به هم مربوط میشن. و این در حالیه که قصه زمانی هر کدوم عقب جلوتر از اون یکیه. فقط لازمه به شخصیتها فرصت بدیم تا انتهای داستان هر کدوم خودشونو ارائه بدن من خیلی لذت بردم. هم از مهندسی داستان و هم از شخصیت پردازی نسبتا خوب و هم سرنوشتی که برای هرکدوم رقم خورد. یا بهتره بگم هر کدوم برای خودشون رقم زدن
فقط نکته ای که هست اینه که توی معمولی و داغون جلوه دادن شخصیتها خیلی زیاد اغراق شده. اونم گاهی وقتا. یعنی جناب نوروزی بدترین ها رو گرفته همونا رو آورده چسبونده به توصیف ها. مثلا عرق زیر بغل توی عکس! فکر میکنم این خیلی غیر واقعیه. کدوم آدمی به عنوان یه عکس خاطره انگیز، بدترین و زشت ترین عکس ممکن رو انتخاب می کنه و همه جا با خودش حمل می کنه. مگه اینکه فقط و فقط همون یه دونه عکسو داشته باشه. هممون عکس های داغون و عرقی و گند و گوه داریم، اما خیلی راحت نادیدشون می گیریم. و سعی می کنیم برای معرفی خودمون و اطرافیانمون بهترین عکس ممکن رو به بقیه نشون بدیم رئال بودن زیاد از حد بعضی از شخصیت ها از کادر زده بیرون. خیلی گل درشت و تصنعی شده یه جاهایی. البته این موضوع هر قدر جلوتر رفته کمرنگ تر شده. به خاطر اینکه ما شخصیت ها رو بهتر شناختیم و نویسنده هم کمتر از این توصیفات استفاده کرده
توی عقایدی که در قالب تعاریف و نامه نگاری ها و افکار درون ذهن شخصیت ها، روایت شدن بعضی جاها ردپای نویسنده مشخصه. یعنی حس نمی کنی اینا رو مثلن کاوه داره می گه یا افکار دنا درون ذهنش هستن. بلکه انگار راوی داره نظرهای نویسنده رو از طرف اون از روی کاغذ برای ما میخونه. این قسمتهام حالت شعاری و پز دادن داشت
اما چیزایی که از داستان خیلی تو ذهنم موند و دوسشون داشتم. اول شخصیت فوق العاده رو مخ دناست. اینکه از همه فقط عیبجویی می کنه و ایراداشونو می بینه. دوم اینکه منصور باباشو کشت. سوم حماقتی که امین در حق داییش کرد و باعث شد رابطه ش با اون دختره به هم بخوره وقتی این توصیف ها و شرح داستانا رو می خوندم همش یه سری خاطره برام تداعی میشد. بخصوص اون حماقت امین. به یاد حماقت های خودم افتادم که به خاطر جوگیری یه سری کارای ناجونمردانه انجام میدادم. اونم فقط به این خاطر که توی مدرسه قدرت دستم بود. از خودم شرمنده شدم 🤦♀️🙄😥 یه جاهایی باعث شد واقعا بخندم. رابطه منصور و حمیده برام خیلی جالب و واقعی بود. انگار همین الان جلوی چشمام بودن
و حرف آخر اینکه بهتره این رمان به جای خوندن، شنیده بشه. چون ریتمش خیلی یکنواخت و گاهی کسل کننده س. خوندنش می تونه حوصله سر بر باشه و باعث میشه زود به نتیجه فکر کنیم و اجازه ندیم شخصیت ها خودشونو معرفی کنن. من با خوانش اشکان عقیلی پور گوش دادم. و راضی م ازش. به امید کارای ناب
✨📚✨
خب برای بار دوم این رمانو شنیدم و ... نظرات قبلیم کمی تغییر کرد برخلاف دفعه قبل، این بار نق نقو بودن و عیب جویی هر سه تا شخصیت تا حد زیادی رفته بود رو مخم و بیشتر از دفعه قبل به نظرم از کادر خارج بودن. اینکه همزمان همه جای متن همه خودشونو خیلی خفن فرض کنن و مدام دنبال عیب وایرادای اطرافیان باشن این بار برام خوشایند نبود، چه بسا بار اول زیاد متوجه این موضوع نشده بودم. توی قضاوتم دچار تضاد شدم. شاید چند ماه که گذشت، یک بار دیگه بخونمش
عدم یکدستی نوشته. یه جاهایی بیخودی ترین جزییات بیان میشه و هرچی به انتهای کتاب میرسیم انگار نویسنده واسه بیان داستان هول میشه و سرعت روایت رو بالا میبره.
من ازون دسته آدم هام که خوندن نظرای دیگران راجع به یه کتاب تاثیر زیادی روی نظر و علاقه ی خودم در مورد اون کتاب میذاره. این کتاب نظرای تقریبا منفی زیادی داشت اما من واقعا از خوندنش لذت بردم. یکی نوشته بود انگار غرغرو بودن نویسنده روی شخصیت های داستانش سایه انداخته من اما احساس میکردم تکلیف نویسنده با خودش، داستانش و شخصیتاش مشخصه؛ داستان توی همون فضای غمگین، سنگین، انرژی بری که داره باقی میمونه. قرار نیست معجزه از وسط آسمون پایین بیوفته، زندگی واقعیه، خیلی واقعی. بدون پایان خیره کننده، بدون رستگاری، بدون تغییر بزرگ و نجات. زندگی آدمها به هم گره نمیخوره جوری که انگار هدف نهایی داستانه یا قراره از توش نتیجه ی اخلاقی تاثیرگذاری دربیاد. داستان آدمها فقط به هم میرسه و به سادگی از هم رد میشه. هیولاهای درونشون به هم تنه میزنن و بعد به درون جسمی برمیگردن که تا دم مرگ تسخیرشون کردن. پایان داستان در واقع پایان نبود؛ بنظرم همچین روایتی به پایانی که توی ذهن من و شماست اصلا احتیاجی نداره؛ بعضی داستان ها نوشته میشن که فقط نوشته بشن، راضیم. دنا، شخصیت موردعلاقم شد.
همه چیز درست و به اندازه است الا فوت کوزهگری. فوتی که میتوانست از رمان شاهکار بسازد و جای آن به شدت خالیست. آیین نوروزی همه چیز رمان خود را درست ساخته فقط روح ندارد.
در عمارت روشنان تهران چشمم به عنوان این کتاب افتاد و آخرین جمله پشت جلد باعث شد که مشتاق شوم که آن را تهیه کنم و بخوانم : "آمار دقیق مردهها رمانی است که از روایت سقوط، نمیهراسد." کتاب از زبان سه شخص روایت میشود و لحنی سرد با جزئیات بسیار جذاب دارد. یک برش و تکه از زندگی روزمره سه انسان که الزاما هم قرار نیست در جایی از قصه به هم برسند. کتاب با توصیفاتی که دارد، بخش تاریکتر انسان را که خیلی موقعها دوست نداریم حتی به خودمان اعتراف کنیم را نشانه گرفته.
سه تا چهار برای اولین کتاب بلند نویسنده شاید چهار.
«آمار دقیق مردهها» نوشته آیین نوروزی، رمانی است که با روایتی روان و تأملبرانگیز، زندگیهای درهمتنیده را در بستر روابط انسانی و تسلسل بیننسلی کاوش میکند. از همان ابتدا، با رفتوبرگشتهای بین شخصیتی و زمانی، و تکنیک تلاقی خرده داستانها داستان مرا با خود همراه کرد و منتظر ماندم تا ببینم چگو��ه این تاروپودهای انسانی گره میخورند. نتیجه، تجربهای بود جذاب، هرچند با چند کاستی که ذهنم را مشغول کرد. سپاس از پیشنهادی که مرا به خواندن این کتاب کشاند. داستان در ژانر رئالیسم و روایت غیر خطی، تلاشی قابلستایش برای بهتصویرکشیدن پیچیدگیهای زندگی از چند وجه و لنز است. حاشیههای زائد در آن کم است، اما شخصیتپردازی گاه سطحی میماند. در برخی نقاط، این رها شدن آگاهانه به نظر میرسد، مثل همپروازی استرالیایی که هوشمندانه و تأثیرگذار نقشش به همان سرعت مسافر بیخبر، و لحظه فرار از خود و خبر، از آب درآمده، اما در مورد شخصیتهایی چون امین و دنا و روابط نزدیکتر مثل همسایه و دوست ، حس بلاتکلیفی آزاردهنده است. نقطهی قوت داستان، پرداختن به تسلسل بیننسلی و تأثیرات عمیق آن است. این مضمون، هرچند آشنا، در اینجا با ظرافتی خاص و در بستر فرهنگ و تفاوت نسلهاو کشوری با مسیر انقلاب و جنگ و نسلهای نزدیک با تجربههای مشترک و مختلط به نسبت قابل تامل شکل گرفته است. بهویژه، مسیر دنا، که پزشکی میخواند و آرزوهای نهانش در مرگ منصور به شکلی نمادین به اوج میرسد، لایهای عمیق به داستان میافزاید. انتخاب منصور برای اهدای جسدش به تحقیقات پزشکی، گویی پلی است که او را به دنا، دانشجوی پزشکی، وصل میکند؛ جسدی که روی میز تشریح دنا قرار میگیرد، نمادی از تحقق آرزوهای ناگفته و پوچ و چرخهی زندگی است که نمادی از تجربه نسل دنا و مرگ آرزوهاست. این پیوند، داستان را به تأملی دربارهی مرگ، زندگی، و میراث انسانی در مجموع و جدا از بستر تحولات اجتماعی هم ارتقا میدهد. داستان انسان ورای جبر زمان و جغرافیا مگر غیر از این است؟ در مقابل، داستان امین، که در کشاکش سنت و مدرنیته گم شده. او با مادر سنتی و مذهبیاش، مهاجرت، و آرزوهای برآوردهنشدهاش دستوپنجه نرم میکند، اما این کشمکش به گسست کامل میانجامد: جدایی، مهاجرت، شادی، مرگ فرزند، جدایی از شادی، و ازدستدادن ریشهها. حتی نام شادی، که گویی به ناکامی گره خورده، طعنهای تلخ به این گسست است. شادی در این داستان، نه همیشگی که زودگذر و دستنیافتنی است. امین یک جنس از تجربه مهاجرت، و گسست است. از نظر من شخصیت و داستان امین بیش از باقی در داستان عقیم مانده. جدایی کامل خط داستانی امین از دنا و منصور، انسجام یک رمان بلند را مخدوش کرده و حس بلاتکلیفی را تقویت میکند. پایانبندی، بهویژه سرنوشت منصور، اگرچه کمی قابل پیشبینی بود، با شیطنت نویسنده به سمتی هدایت میشود که تأملبرانگیز است. پیام پایانی، خطاب به انسان وارسته با آن تلنگر «پاشو زندگیت را زندگی کن»، خواننده را به فکر فرو میبرد، هرچند گاه این تلنگر در ظرف خالی روزمرگی گم میشود! ولی چه چاره؟ انتخاب بین دریافتن لحظه پوچ و تسلیم شدن به تلخی پوچی، تفاوت ما در زیست است. در مجموع، «آمار دقیق مردهها» با نگاهی عمیق به روابط انسانی، چرخههای زندگی، و آرزوهای نهان، اثری است که هم قلب را لمس میکند و هم ذهن را به چالش میکشد. گسست داستان امین از پیوستگی روایت میکاهد، اما عمق مضامین بیننسلی و انتخابهای منصور و دنا، آن را جبران میکند. با اغماض به این کاستیها، این کتاب تا چهار ستاره هم میارزد. اگر آمادهاید با تأمل در زندگی و مرگ همراه شوید، خواندنش را توصیه میکنم. لذت خواهید برد، اما شاید مثل من، لحظهای گوشی به دست، به فکر فرو روید و بخواهید چیزی بنویسید، یا به کاوه فکر کنید که هنوز در گوشهی ذهنتان منتظر است که یک نقد اساسی شخصیت به شخصیت بنویسید و چرا که نه!
نمیتونم بگم کتاب بدی بود، ولی شبیه دهها کتاب دیگهایه که این روزها انگار همه از روی یک نسخه نوشته میشن: داستان زندگی یک چند شخصیت با تأکید روی شکلگیری روابط عاطفی، که برای سلیقهی من بزرگترین نقطهی ضعف این جور کتابهاست، چون همهشون رو شبیه هم میکنه و شبیه داستانهای زندگی مجلهی «اطلاعات هفتگی» که چند ده ساله دارن هفتهای یک بار منتشر میشن، بدون اینکه الگوی کلیشون از هفت هشت تا کلیشهی رایج بزنه بیرون. یک چیز دیگهای که توی سالهای اخیر توی داستانهای فارسی خار چشم من شده، اصرار به اسم بردن از جاهایی مثل قنادی هانس یا مینیون، رستوران آرارات یا مسلم، و این جور اشاره به مکانهاییه که لابد نشاندهندهی اصالت و بافرهنگی شخصیتها یا نویسندهست، ولی در اکثر مواقع واقعاً نچسب و خنکه. وقتی خانم پیرزاد توی رمانش از فلان قنادی مشهور قدیمی اسم میبره، واقعاً لازمه و توی شخصیتپردازیش موثره، ولی در اکثر موارد دیگهای که به چشم من خورده کاملاً زائد بوده و انگار از روی یک دستورالعمل انجام شده که "باید روح شهر را در اثر جاری کرد" و از این چیزا
این کتاب برای من دنیای متفاوتی داشت.. سبک نگارشی بسیار زیبا و مورد علاقه من… شخصیت سازی ها بسیار دوست داشتم و بخش مورد علاقه من بود.. توجه به جزئیات بسیار زیبا بود ولی درون مایه داستان حرفی واسه گفتن نداشتن با توجه به شخصیت های بسیار زیبا و کار شده جا داشت که داستان و درون مایه اش هم درست و به جا باشد… بسیار جا برای پیشرفت داشت و نشده بود…
شخصیت پردازی نویسنده عالی بود همینطور فضاسازی و در انتهای کتاب احساس پوچی به خواننده دست میده و کتاب بازه زمانی خاصی از چند زندگی رو نشون میده و در نقاطی بهم برخورد میکنن که پایان بازی داره ولی با این وجود بخاطر شخصیت پردازی و فضاسازی عالی کتاب خوبی برای خوندن هست
کارهای آیین نوروزی رو خیلی دوست دارم. کتاب دستگاه گوارشش رو سال ۹۷ خوندم و اونجا باهاش آشنا شدم این کتاب زبانش کاملا متفاوت بود با اون کار اما صراحت خوبی داشت و باور پذیر بود.
چقدر واقعی بود. چقدر میشد شخصیتهای این رمان رو فهمید. موقع خوندنش بارها دیدم که شخصیتها به چیزهایی فکر میکردند که خودم نیز به آنها فکر کردهام. به این اندیشیدم که در زمان خشم و سوگواری انسان به چه چیزهایی فکر میکند و چقدر تمام اینها بین همه ما مشترک است؛ به تمام اندیشههایی که بخاطر داشتنشان دچار عذاب وجدان شدهام. در یک جمله برداشتم از این رمان را خلاصه میکنم: 《همه ما، با وجود منحصر به فرد بودنمان، بیشتر از آن چه که فکر میکنیم به یکدیگر شباهت داریم》
با توجه به خلاصهای که پشت کتاب نوشته شده بود انتظار پایان بندی بهتری داشتم که توی اون واقعا کرکترهای کتاب حداقل در چند فصل آخر به هم مربوط شده باشن و داستانی رقم بخوره اما تا انتهای کتاب همه چیز انگار شرح وقایع بود. اگه انتظاری از پایان کتاب نداشته باشین شاید بشه گفت نویسنده قلم گیرایی برای توصیفات داره اما با توجه به پرزنت تواناییهای نویسنده در Summary کتاب و بالا بردن انتظارات در جهت اینکه قراره داستان تکان دهندهای بخونیم میشه گفت کتابی متوسط و حتی متوسط رو به پایین بود.