آن شب بدم نمیآید به منزل حکیم بهرام آذر بروم و در محرم خلوت انس کذایی همیشه خوب او سرگرم شوم. چون چیزی که امشب از هر شب سالهای اخیر بیشتر نیاز دارم، همین «الا یا ایها الساقی» است و نگاه نکردن به صورت هیولای سرتق گذشتهها.
اسماعیل فصیح در این رمان که به نوعی خاطره هم هست از اسارت میگوید. اسیر عشق بودن و اسیر زمانه شدن، در داستانی که میخوانید یک مربع عشقی شکل میگیرد بین جلال آریان، استاد دانشکده نفت آبادان و افسانه ویسی؛ و آغاز این ارتباط از دیدار با علی ویسی جوان است. به این سه نفر، شهرناز گنجوی پور هم اضافه میشود تا اضلاع این مربع کامل شوند. ماجراها از سال ۴۲ شروع و در اواخر جنگ به پایان میرسد. ما همراه فصیح از دوران اوج حکومت محمدرضا شاه عبور میکنیم و به سقوط، انقلاب و موشک باران میرسیم. همزمان، با روابط درهم تنیده شخصیتهای رمان که با نفیسی مامور ساواک گره خورده است پیش میرویم و به سرانجام کار میرسیم و چه سرانجامی! در واقع جلال آریان روایتی دارد به قول خودش از هیولای سرتق گذشته و از ظلمها و بلاها و اتفاقات تاریک و روشن سخن میگوید. داستانی خوب و خواندنی بود ولی جاهایی مخصوصاً اواخر کتاب احساس میکردم دارم بیانیه میخوانم و شعاری بودن بعضی از قسمتها به کتاب ضربه میزد. به هر جهت خوشحالم که با قلم اسماعیل فصیح هم آشنا شدم و امیدوارم در سال ۱۴۰۱ روند کتابخوانی من بخصوص با نویسندههای ایرانی ادامه پیدا کند.
...زندگی شاید آن لحظۀ مسدودیست که نگاه من، در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد و در این حسی است/که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت/ در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهائیست دل من که به اندازهٔ یک عشقست به بهانههای سادهٔ خوشبختی خود مینگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچهٔ خانهمان کاشتهای و به آواز قناریها که به اندازهٔ یک پنجره میخوانند... *********شاید بشه گفت پایان کتاب ما رو دعوت میکنه به تولدی دیگر و گذشته،گذشته! همچنان باید بگم قلم اسماعیل فصیح رو دوست دارم و نوع داستان هاش رو .
تقلیدی ناموفق از «زمستان ۶۲». تمهای «زمستان ۶۲» کاملا در این رمان دیده میشود: ماجرای جوانان عاشق (آنجا اسیر جنگ، اینجا ساواک و انقلاب)، عشق جلال آریان به یک زن، نیهیلیسم (آنجا با روایت موازی در انتظار گودو و اینجا طاعون) و شخصیتهای منفی علیه قهرمانان قصه (همان جوانان عاشق). داستان بسیار بدیهی و شعاری و بدون پیچیدگی لازم است، بسیار شبیه سریالهای تلویزیون در مورد دوران انقلاب. شخصیتهای سیاه و سفید که تکلیف خواننده با آنها از همان ابتدا روشن است. با پیشرفت داستان نویسنده تحولات انقلاب را مثل کتاب تاریخ مدرسه بازگو میکمد. تنها حسن داستان شاید روایتهای اسماعیل فصیح از اهواز و آبادان دهه پنجاه است، کاری که استادانه تر در «زمستان ۶۲» در مورد این دو شهر در دهه ۶۰ و در «ثریا در اغما» در مورد پاریس انجام داده است. همچنان «زمستان ۶۲» را یکی از بهترینها میدانم، اما بدترین کار برای یک نویسنده تقلید از خود است.
اسماعیل فصیح یک عنصر از عناصر رمان نویسی مدرن را در سلسله کتابهایش ابداع کرده که برای من خیلی جالب است... و البته شبیه آن را در کارهای دیگران ندیده ام و آن اینکه همه ی رمان های نفتی او به نحوی به هم مرتبط هستند... مثلا ثریای "ثریا در اغما" در این کتاب هم اثر کوچکی داشت همانطور که زمستان 62 همپوشانی کوچکی داشت از وقایع و یا مثلا پرستار فاطمی در "اسیرزمان" که همان پرستار فاطمی در "کشته ی عشق" بود...
نویسنده به طرزی هنرمندانه در جای جای کتاب از تمثیل باسیل طاعون استفاده میکنه مثل کتاب طاعون کامو... و آخرسر هم مهمترین تراژدی کتاب با همان باسیل طاعون رقم میخورد همانطور که در کتاب طاعون کامو...
قصه به زیبایی قصه ی عشق هست همانطور که میشد حدس زد... علی و جلال هر دو آنقدر خوب هستند که تا یک جایی از کتاب در نظر داشتم بنویسم که "خواندن این کتاب برای دختران مجرد ممنوع" ...
خواندن این کتاب مثل زندگی کردن در همه ی سالهای بین 42 و 66 بود...
کتاب بوی نفت میدهد مثل بیشتر کارهای اسماعیل فصیح که خودش استاد دانشگاه صنعت نفت بوده...و نفت خون ملت ایران است به یک مفهوم...
این کتاب ضمنا گره ای از زندگی شخصی من هم باز کرد...
تو مسیر داستان نویسی، فصیح از یک جایی به بعد بخصوص از دهه ۷۰، بزرگ ترین خیانتی که در زمینه نویسندگی مرتکب میشه بیشتر نسبت به خودش و آثارش هست تا مخاطب آثارش. فصیح در چاهی میافته که هر چی دست و پا میزنه جز نابود کردن خاطره چند کار خوب قبلی نتیجه دیگه ای نداره. باید قبول کنیم که بجز اولین کتابش شراب خام که به نظرم نهایت قدرت نویسندگی این نویسنده بود و جز دو سه کار تقریبا خوب در کارنامه (داستان جاوید و زمستان ۶۲)،فصیح چیز دیگه ای نداشته منجمله همین کتاب اسیر زمان. از دهه ۷۰ به بعد بخصوص با کتاب فرار فروهر و بدتر از اون فاجعه ای مثل باده کهن و در ادامه همین اسیر زمان ،فصیح خودش و دنیای شخصیتی که خلق کرده رو گم میکنه.زبان شخصیتی جلال آریان نابود میشه تا جایی که تو همین کتاب اون آدم نترس زمستان ۶۲ که در سیر اتفاقات داستانی ،چند سال قبل اون کتاب اتفاق میافته، اینجا به یک ادم منفعل و بی دست و پا تبدیل میشه. این بازی کردن با زمان ها و جلو و عقب کردن تاریخ رخ دادن کتابها در نگاه اول جالب به نظر میرسه ولی وای از زمانی که فصیح خودش رو گم میکنه و دیگه نمیتونه صدای زبان شخصیتش رو پیدا کنه. این بار داستان در چند سال قبل انقلاب تا یکی دوسال بعد از اون رخ میده.هیچ اشاره ای به ازدواجش که در کتاب شهباز و جغدان کرده نمیکنه بقیه روایتی از داستانهای گذشته با اتفاقاتی از آینده است که تو اهواز و آبادان رخ میدن.جملات در مصنوعی ترین حالت خودشون و خوش و بش ها و رفتارها همه رباتیک و مصنوعی.زبان گفتار و جمله بندی کارکترها انگار که توسط یک فرد ناشی نوشته شده و خود داستان هم با کمترین پیچش و گره ای از اول تا به انتها قابل حدس و کسل کننده پیش میره. واقعا از خوندن سه کتاب آخر فصیح پشیمونم و شاید تا مدتها سراغ باقی کارهاش نرم.چون مشخصه که از اواخر دهه ۶۰ فصیح به طور عجیبی به سمت زبان رسمی حکومت در مورد تاریخ و افراد دخیل اون سوق پیدا کرده.اگر این اتفاق صرفا در حد جزیی و به قصد رد شدن از سانسور بود برام قابل درک بود ولی اینجور افراط درحد مجیز گویی و اینجور در خدمت وزارت ارشاد بودن و به قول قدما از هول حلیم تو دیگ افتادن رو نمیدونم به حساب چی بزارم و درک کنم. به هر حال باید قبول کنیم فصیح نویسنده ای معمولی بود که گاهی به ندرت میتونست شخصیت ها و روایت های قدرتمندی هم خلق کنه وگرنه اکثر کارهای اون چیزی فراتر از پاورقی های هفتگی مجلات نمیتونست باشه.
در این کتاب از چند برهه زمانی مهم در ایران عبور میکنیم از دهه چهل تا سالهای جنگ..رمان معاصر با ته مایه جنگ و اسارت و انقلاب.. فصیح قصه گوی خوبیه «اسیر زمان» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/93557
اسماعیل فصیح دراین کتاب خیلی عالی به توصیفات صحنه ها پرداخته،موضوع داستان اگرچه خیلی دراماتیکه و وقتی با جلال آریان سفر میکنی به زندگی علی ویسی و مادر و معشوقه ش، یه رنج عمیق احساس میکنی ووقتی نمیتونه خالی از واقعیت باشه تو زندگی خیلی از آدما، تازه میفهمی تحمل این چنین زندگی خیلی سخته ولی باز آفرین به علی ویسی که واقعا میشه گفت اسماعیل فصیح همچین ��خصیت آرمانی رو برای قهرمان داستانش خلق کرده.