بهار رفته. عماد وانمود غیبشدن بهار اهمیتی ندارد. اما عماد بیبهار، موجودی طعنهزن و شیدا شده که فقط برای رفیق صمیمیاش، بهرام، قابل تحمل است. عماد و بهرام برای فروش یک کتاب خطی، دربهدر دنبال دلال و خریدار هستند اما قصد عماد از این جستجوی شهری پراتفاق، پیداکردن ردی از بهار است...
از آن کتابهای روانخوان بود که راحت تا آخر میخوانیاش. با این حال در تقسیمبندی ذهنیم نمیتوانم راحت آن را یک اثر ادبی درست و حسابی بدانم. بیشتر میتوان آن را به کسی توصیه کرد که وقت و حوصله کافی برای خواندن ادبیات جدی نداشته باشد و صرفا بخواهد یک چیز دمدستی بخواند.
از خوندن چیزهایی که یک دانشآموخته مهندسی نوشته خوشم میآد. در واقع از خوندن نوشتههای آدمهایی که ادبیات در حاشیه زندگیشون بوده و بعد جدیتر شده خوشم میآد، مهندسها به طور خاص! حمزه برمر رو از اون داستان انحنای رابطهش میشناختم و وقتی دیدم در نشر برج رمانش چاپ شده، گفتم حتما اثر قابل قبولیه. راستش برای اینکه از بن کتابم کامل استفاده کنم، این کتاب رو خریدم. در راه دندونپزشکی و معطلی در مطب دکتر کتاب رو شروع کردم و فصل اولش کشش خوبی داشت. کمکم حوصلهم رو سر برد و تبدیل به یک کتاب دمدستی و لوس شد. فکر کردم شاید چون من ذهنم شلوغه، حوصلهم رو سر برده اما امروز که در آرامش ادامهش رو خوندم دیدم نه، واقعا ازش خوشم نمیآد. چیزی که راجع بهش دوست داشتم، عناوین بانمک فصلهاش بود، اما اگه ربطی به نوشتههاش میداشت، اون وقت تبدیل به جزئیات جالبی میشد. خط داستانی مشخص نبود، از یه جا شروع میشد و بعد از جای دیگری سر در میآوردیم. شخصیتها به جز عماد و بهار توصیف قشنگ و درستی نداشتند و باید زحمت میکشیدم تا یادم بیاد، این کی بود و چه کرد. حتی ماجراهای داستان هم کلیشهای و لوس بود. با خوندن و پیش رفتن توی داستان، هزارتا داستان مشابه به ذهنم میاومد که از این بهتر پیش رفتهبود. پشت کتاب نوشته: رمان آداب ترک کردن تو یک رمان شهری و عاشقانه است که ماجراجوییها، خیابانگردیها و خردهقصههایش آن را پرکششش و قابلخواندن کردهاست. قابلخواندن، توصیف درستیه. این کتاب قابلخواندن هست، برای کسی که علاقهای به داستانی آسان و کلیشهای دارد، برای مخاطب عام کتاب. #درباره