همیشه فکر می کردم مرگ چیز عجیبیه اما حالا می تونم بگم مرگ هرچی هم عجیب باشه از زندگی عجیب تر نیست.مرگ مثل ماشینه که وسط بیابون، کتر جادهای خراب شده و روز و شب زل زده به آدم ها و ماشین هایی که از کنارش رد می شدن.اما زندگی یکی از اون ماشین هایی که داره با سرعت از جلو مرگ رد میشه و به شهرهایی میره که پر از چراغ و فروشگاه و کافه و موسیقی و سینما و کتابخونهس. پر از اتفاقات و چیزهای خوبیه که حتی یکی شون رو هم نمی تونین حدس بزنین. تنها بدی زندگی اینه که پر از ترسه، انگار تار و پودش با ترس بافتهن. ترس تموم شدن چیز های خوب. ترس تموم نشدن چیزهای بد. ترس از نرسیدن به کسی که دوستش داری. ترس از دست دادن کسی که بهش رسیدی. ترس از مریض شدن. ترس از جنگ. ترس از به دست نیاوردن پول. ترس از تموم شدن پول. ترس از پیر شدن. ترس از زشت شدن. ترس از آینده. ترس از مردن. اما تو مرگ آیندهای نیست که ازش بترسی. همه چیز تموم شده. از جنگ و بمب و مریضی هم خبری نیست. ماشینی که کنار جاده ایستاده هیچوقت تصادف نمی کنه.
اظهار نظر در مورد این کتاب از این جهت برایم راحت نیست که گمانم درباره «زندگی» است و زندگی موجود پیچیدهایست و حرف زدن در مورش سهل ممتنع است. فقط میتوانم بگویم این نمایشنامه به دلم نشست *** دو سه داستان اخیر مصطفی مستور را چندان دوست نداشتم اما در این نمایشنامه بنظرم دوباره قوی ظاهر شد یکی دلیل احتمالیاش این است که در نمایشنامه به دلیل محدودیتهای اجرا، زبان گلدرشتتری هم پذیرفته شده است و به کار مینشیند.
قبل از رونمایی کتاب به دستم رسید و خوندمش. منتظر بودم یکی اینجا توی گودریدز وارد کنه تا دربارهش بنویسم. نمایشنامه خوبی بود؛ با یک زیرلایه پررنگ که پیدا کردنش کار سختی نیست. چند کتاب دیگه هم از مستور خوندم و در کل به نظرم بد نیست. به نظرم کتابای مستور میتونه آدمها رو به کتابخونی علاقهمند و اونها رو برای این کار، گرم کنه؛ و به نظرم این تاثیر مهمیه که یک نویسنده میتونه بذاره.
هم گاهی لذت بردم از زبان ویژهی مستور (که مشخصا به زبان نویسندههای مورد علاقهاش مثل سلینجر نزدیکه) و هم گاهی گفتم بسه دیگه مرد، تا کی تکرار همون حرفای کتابای قبل؟ تا کی شخصیتهای زن همش فرشته باشن و مردها (بعضیاشون) دیو؟ تا کی شخصیتهای کندذهن رو میخوای بیاری و اونا رو به عنوان صاحبین یه دانش ویژه که آدمای معمولی ازش بیبهرهان نشون بدی؟ با این وجود اما مستور کماکان نویسنده مورد علاقهام در بین ایرانیهاست. حرف برای گفتن داره (حتی اگه تکراری باشه) و هنوز میتونه خواننده رو در تعلیق نگه داره. یه ویژگی دیگه نوشتههای مستور که تو چند کتابش دیدهام و کیف کردم بازی با زمانه. زمان خطی نیست و با این کار ابعاد جدیدی به متن که عموما این ترفندها سختتر توش موفق میشه میده. شخصیتپردازی و ارتباط بین شخصیتها قوی و باورپذیر بود. اینکه برای نوشتن شخصیتها هم از دنیای جنگیری اطلاعات گرفته هم از دنیای قمار و فوتبال نشون میده که جدیه در کارش و این ارزشمنده. نکته آخر در مورد کتاب اینکه هیچوقت با شعرهای مستور ارتباط نگرفتم:))
خود مستور احتمالا خواهد گفت من نمیخوام به یاد آورده بشم و اصلا کاش فراموشم کنن و از این حرفا ولی من به عنوان کسی که همه کاراشو دنبال کردم امیدوارم مستور برای اینکه بیشتر در ادبیات ما اسمش ثبت بشه، دنیاهای جدیدی رو امتحان کنه در نوشتن، حتی اگه کیفیت کارش بیاد پایین. چون در این دنیای کنونی که توش مینویسه فکر نمیکنم کاری بهتر از اونچه که تا امروز خلق کرده بتونه ارائه بده.
اگه یه چیز تو این دنیا باشه که باید مثل چی از اون ترسید و با سرعت نور ازش فرار کرد، اسمش امیده. چون حقهبازتر از خودش خودشه. امید مثل سیگار که ریهها رو کمکم نابود میکنه، آینده و عمر آدم رو، بدون اینکه بفهمی، مثل جذام ذرهذره میخوره و محو میکنه. اول بهت میگه دو سال دیگه...میگه دو سال دیگه اوضاعت خوب میشه. بعد میگه سه سال دیگه. بعد میگه پنج سال دیگه. بعد میگه حالا که ده سال صبر کردهای، سه سال دیگه هم صبر کن. همینطور طعمهی خودش رو گول میزنه و گول میزنه و گول میزنه و تا به خودت میآی میبینی سی سال گذشته و همهی تار و پود ریههات پر از سمّ نیکوتینه.
ناامیدی یکی از بهترین موهبتهای زندگیه که هر کی خوششانستره زودتر بهش میرسه، چون باعث میشه قبل اینکه اون نیکوتین لعنتی بکشدت، فکری به حال خودت بکنی.
خیلی برام سخته به نویسنده ای که همیشه کتابهاش برام عین خونه بوده (جایی برای آرامش، جایی برای خودت بودن، جایی برای پیدا کردن خودت) این امتیاز رو بدم و بگم این کتاب رو دوست نداشتم. اما واقعیت اینه که اصلا ارتباط نگرفتم باهاش. هرچند کتاب داره جا به جا گوشه هایی از تجارب یا اتفاقات و ماجراهایی رو نشون میده که توی زندگی های خودمون یا اطرافیان مون دیدیدم و شنیدیم و لمسشون کردیم. ولی نمیدونم چرا اصلا اونی که انتظار داشتم نبود برام. و راستش میترسم میترسم از اینکه این، اول راه دور شدنم از کتابهای مستور و دنیای کاراکترهاش باشه. میترسم دیگه از اینجای زندگیم ببعد کتابهای مستور دیگه برام اون حس همیشگی رو نداشته باشن میترسم...
کتاب های مصطفی مستور همیشه برام یه جایگاه دیگه ای دارن. اون فضا و جَوی که توی داستان ها هست رو خیلی میپسندم. این یکی هم مثل بقیه بود، اما شاید قدرت کتاب های قبلی رو نداشت. مثلا نمایشنامه پیاده روی در ماه رو من خیلی بیشتر از این دوست داشتم. درکل خوب بود
اول از همه، مطمئنم اگر به عنوان نمایش تئاتر میدیدمش، خیلی بیشتر جذبش میشدم. دلیلم هم اینه که دیالوگهای زیبایی داشت گاها اما خیلی سرراست بودن و خوانندهها معمولا دنبال کشف اون مفهوم هستن و نه لقمهی آماده. اما در حالت کلی دوستش داشتم. به نظرم بهترین پایانِ ممکن برای اون داستان رو داشت.