محمود صناعی (۱۲۹۷ در اراک - ۲۱ شهریور ۱۳۶۴ در لندن) شاعر، مترجم، روانکاو و نظریهپرداز مباحث تربیتی و روانشناسی بود
او در سال ۱۲۹۷ هجری شمسی برابر با سال ۱۹۱۸ میلادی و مطابق با سال ۱۳۳۶ هجری قمری در اراک متولد شد. پس از طی تحصیلات مقدماتی در اراک، به تهران رفت تا در تنها دبیرستان مدرن آن زمان یعنی دبیرستان البرز به تحصیلات خود ادامه دهد. بعد از اتمام دروس دبیرستان، به دلیل کارنامه درخشان، مسئولین دبیرستان البرز تصمیم گرفتند تا وی (در سن ۱۸ سالگی) به عنوان مدرس و معلم ادبیات فارسی همان دبیرستان شروع به تدریس نماید. صناعی ضمن تدریس، به تحصیل خود ادامه داد تا اینکه توانست در رشتههای فلسفه و علوم تربیتی، زبان و ادبیات فارسی، زبان انگلیسی و حقوق از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شود.
وی درسال ۱۳۳۴ هجری شمسی راهی کشور انگلستان شد و در دانشگاه لندن تحصیلات خود را ادامه داد. ابتدا در رشتههای علوم تربیتی و حقوق، تحصیلات فوقلیسانس و دکترا را به پایان رساند، سپس به صورت تخصصی به علم روانکاوی روی آورد تا در این رشته نیز مدرک دکترا گرفت و با توجه به عملکرد فوقالعادهٔ او، مؤسسه بینالمللی روانکاوی انگلستان (I.I.P.B) از وی دعوت کرد تا به عنوان متخصص درمان بیماریهای روحی با این مؤسسه که مقبولیت جهانی داشت همکاری نماید.
او مقالههای علمی و تخصصی فراوان تألیف نموده و در کنگرههای متعدد از جمله کنگرهٔ بینالمللی ۱۹۴۸ ادینبورگ، کنگره بینالمللی ۱۹۵۱ استکهلم و کنگرهٔ بینالمللی ۱۹۵۲ استراسبورگ شرکت کرد. صناعی در سال ۱۳۳۲ هجری شمسی به عنوان وابسته فرهنگی ایران در کشور انگلستان انتخاب شد که او نیز به صورت افتخاری این سمت را پذیرفت و در معرفی فرهنگ ایران به غیرایرانیان، نقش بزرگی داشت.
صناعی در سال ۱۳۳۴ هجری شمسی به ایران بازگشت و پس از ورود، به استادی دانشگاه تهران انتخاب شد، ولی فقط به تدریس در دانشگاه بسنده نکرد و در ضمن تدریس، ریاست دانشسرای تهران و همچنین مدیریت آزمونشناسی و معاونت وزارت آموزش و پرورش را بر عهده داشت و در این دوره بود که مؤسسه روانشناسی دانشگاه تهران را بنیاد نهاد. او به دلیل آشنایی با زبان و ادبیات فارسی، تاریخ ایران باستان، تاریخ اسلام، چندین زبان خارجی و همچنین شعر و شاعری، توانست مقالات و اشعار متعددی در مجلاتی نظیر یغما، مهر، سخن، ایراننامه و... به چاپ برساند.
به دلیل برخی کارشکنیها، صناعی از اشتغال در دانشگاه کنارهگیری کرد. در همین زمان، آنا فروید، دختر زیگموند فروید، مؤسسه فروید را بنیاد نهاد و از صناعی دعوت کرد تا به عنوان مشاور این مؤسسه را یاری دهد. لذا مجدداً او در سال ۱۳۴۸، ایران را ترک کرد و به همکاری با مؤسسات فرهنگی- علمی نظیر دانشگاه کمبریج و مؤسسات مرتبط با مسایل و علوم روحی- روانی اروپا و آمریکا پرداخت.
آزادی فرد و قدرت دولت (ترجمه) اصول روانشناسی (ترجمه) یادی از استاد (ترجمه) روانشناسی آموختن (ترجمه) پنج رساله از افلاطون (ترجمه) چهار رساله از افلاطون (ترجمه) افلاطون (ترجمه) در آزادی (ترجمه) فرد در اجتماع (ترجمه) آزادی و تربیت (تألیف)
این کتاب، مجموعهای است از مقالههای زندهنام محمود صناعی که هریک پیشتر در مجلههایی چون «سخن» و «یغما» و «مهر» و «راهنمای کتاب» چاپ شده بوده است. از ویراستِ یکم تا ویراست سوم که در سال ۱۳۵۴ منتشر شده، این اثر دستخوش تغییراتی شده و ظاهراً از حجمش کاستهاند. در ویراست سوم، شمار مقالهها به سیونه تا رسیده است.
همچنانکه از عنوان پیدا است، محتوای گفتارها عمدتاً به دو موضوعِ آزادی و تربیت معطوف است و چون تربیت، بهمفهوم گستردهای که صناعی در نوشتارهایش آن را میشکافد و تبیین میکند، مقدمۀ دستیابی همگان به آزادی است، بیشتر به آن پرداخته شده است. صناعی حوزههای گونهگونِ تربیتی را با مصداقهایش توضیح میدهد. بهعلاوه، دردمندانه و دردشناسانه، نابسامانیهای اجتماعی و تربیتیِ ایران را به نقد میکشد و رهنمودهایی برای بهبود وضع ایران دراینزمینه به میان میآورد.
استواریِ اندیشه و پختگیِ نثر نویسنده بهراستی خیرهکننده است. صناعی از معدود کسانی بوده که در عین بهرهمندی از دانش مدرن، به سنتهای بومی پشت پا نزده و آن را یکسره نفی نکردهاند. وی روشنگرانه از علم مغربزمین بهره میگیرد و با تیزبینی، راه صحیحِ پیشرفت را نشان میدهد؛ اما دردناک است که در مملکت ما به رهنمودهای نخبگان علمیای ازایندست، کمتر عمل کردهاند و تقریباً تمام کوششهای این کسان به کوبیدن آب در هاون مانند بوده است.
بخش چشمگیر و درخشانی از نظرات صناعی در این مقالهها به نقد نظام آموزشی ایران در دورۀ معاصر و توصیههایی دراینزمینه مربوط میشود؛ ازجمله اینکه اکثر جوانان را باید بیش از هر چیز به امور فنیِ کارآمد مشغول کرد و به آنان مهارت آموخت و اینکه مطلوب نیست تمام مردم دانشگاهرفته باشند و درجههای عالی دانشگاهی بگیرند؛ زیرا در جامعه برای خیل عظیم دانشآموختگان دانشگاه، شغل و جایگاهی درخور وجود ندارد و نیز اینکه همهگیرکردن دانشگاه، موجب بیکیفیتشدن دانشگاه و کمسوادشدن و ناکارآمدشدن دانشآموختگان دانشگاه میشود. نکتۀ غمبار ماجرا این است که این توصیههای هوشمندانه را صناعی پنجاهشصت سال پیش از این مطرح کرده و هنوز به همان بیفکریها مبتلاییم؛ چراکه بخش بزرگی از بدبختیِ امروز جوانان ناشی از همین درسخواندگیِ گسترده و اکثراً بیکیفیت است.
بررویهم، این کتاب را اثر درخشان و کممانندی ارزیابی میکنم که هم ازلحاظ محتوا غنی و پربار است و هم ازنظر قدرت قلم و شیوایی نثر، مثالزدنی و الگوبرداشتنی.
سیاهۀ مقالهها چنین است:
ـ آزادی ـ مبانی تربیت ـ کهنه و نو ـ اجتماع عاقل و اجتماع سفیه ـ استعداد افراد ـ عامل انسانی در برنامههای عمرانی ـ برنامۀ تربیت و برنامههای دیگر ـ عادت و تربیت ـ مسئولیت ما در تربیت جوانان ـ تبعید کودکان به فرنگستان ـ زندانیکردن کودکان در ایران ـ از تربیت چه میخواهیم؟ ـ روانشناسی ـ زنان و حق رأی در انتخابات ـ ساعتی با فلیکس فرنکفورتر ـ دانشگاه و اجتماع ـ تربیت و زبان مادری ـ علوم و ادبیات بهزبان ساده ـ استقلال زبان فارسی ـ اجتماع نوابغ ـ تربیت و اقتصاد ـ تربیت برای صنعت ـ تربیت و پیشرفت اجتماع ـ تربیت دبیرستانی و تربیت حرفهای ـ حرص گسیختهبند ـ کار و قناعت ـ نامهای به دوستی در تربیت فرزند ـ مهاتما گاندی ـ نظر افلاطون دربارۀ بزرگی و تباهی خاندان هخامنشی ـ فکر و سخن قالبی یا اشترتوپی ـ طبیعت آدمی و حکومت قانون ـ روانشناسی همکاری ـ ناکامی و پرخاشگری ـ تحلیل ناکامی ـ روانشناسی ناایمنی ـ آموختن زبان علم جهانی ـ در کیفیت تربیت دانشگاهی ـ خوی ازنظر روانشناسی ـ پسایندی بر کیفیت تربیت دانشگاهی
تکهای درخورتوجه از مقالۀ «تربیت و اقتصاد»:
آشنایی ما با تربیت اروپایی از زمان امیرکبیر، صدراعظم بزرگ دورۀ قاجاریان، شروع میشود. امیرکبیر در نظر داشت دستگاه دولتی بهمعنی امروزی به وجود آورد و تربیت کسانی برای ایجاد و گرداندن این دستگاه لازم مینمود. مدرسۀ دارالفنون را امیرکبیر به این قصد ایجاد کرد و پس از آن، مدرسۀ علوم سیاسی به همان منظور ایجاد شد و مقدمات ایجاد دانشگاه تهران فراهم آمد. در زمان امیرکبیر، اقتصاد ایران اقتصاد پیشرفته نبود؛ به این معنی که صنعت و کشاورزی ما با همان روش زمان ساسانیان اداره میشد. از ماشین و تمدن غرب خبری در ایران نبود. اما نکتۀ مهم این است که دستگاه تربیت ما با این اقتصاد ابتدایی هماهنگ بود. آهنگر وقتی پسرش به سن بلوغ میرسید، او را با خود به کارگاه آهنگری میبرد و پسر او پس از سالها شاگردی، استاد میشد. بنّا و نجار و کفاش و قالیباف و رنگرز و کشاورز و خیاط نیز به همین ترتیب عمل میکردند. استاد مهارت خود را به شاگرد میآموخت و تربیت از این راه صورت میگرفت. عدۀ کمی هم که میخواستند پسرشان میرزا یا اهل علم بار بیاید، پسر خود را به مکتب میفرستادند و از آنجا نزد عالمی بهشاگردی میگذاشتند؛ اما عدۀ این کسان نسبتبه جمعیت مملکت، بسیار قلیل بود. عالمشدن امری استثنایی و مهم بود؛ ولی کارآموختن و هنری کسبکردن راه عادی زندگی مردم و روش عادی تربیت بود. میان احتیاجات و شمارۀ داوطلبان مشاغل، طبق قانون عرضه و تقاضا، تعادلی برقرار بود؛ بدین معنی که مثلاً اگر در شهر بروجرد سه دکان نجاری بود و دیگر برای نجار چهارمی کار نبود، یکی از نجاران پسرِ خود را بهشاگردی پیش آهنگر میفرستاد که هنر او بیشتر موردنیاز بود. در ده، مرد خانواده و پسرش به کشاورزی و زن و دخترش به قالیبافی میپرداختند و محصول کار هر چهار نفر بهآسانی در بازار به فروش میرسید. در این مرحله، اقتصاد ابتدایی بود؛ ولی بین دستگاه تربیت و احتیاجات اقتصادی، هماهنگی وجود داشت و روش تربیت، کارآموزی از استاد بود. نکتۀ جالب این است که هنوز در پیشرفتهترین ممالک صنعتی، کارآموزی از روشهای مهم تربیت است و به نظر میرسد مربیان ما بهکلی از این نکته غافل ماندهاند. [...] دستگاهی که امیرکبیر از روی کمال بصیرت برای تهیۀ مستخدم دولت به وجود آورد، بهسرعت و بیتناسب توسعه یافت. بهخصوص از انقلاب مشروطه به بعد، مردم متوجه حرفه و شغل تازهای شدند که تا آن زمان مخصوص عدۀ معدودی بود و آن استخدام دولت بود. استخدام دولت شغلی بود که مقرری آن هرچند ناچیز بود، همۀ عمر دوام داشت. حسابوکتابی در کار استخدام دولت نبود. نه لیاقت و کاردانی برای آن لازم بود و نه اهمال و بیلیاقتی موجب قطع نان مستخدم میشد. حقوق ناچیز را مداخلی که بهتناسب مقام و عُرضۀ شخص بالا میرفت، جبران میکرد. تنها شرط ورود به استخدام دولت، داشتن نوعی دیپلم بود. بقا و ارتقا در این دستگاه شرط مشکل دیگری نداشت. درحقیقت، نوعی بیمۀ اجتماعی بود که پرداخت بیمه هم لازم نداشت. این بود که همه آرزو کردند فرزند آنها مستخدم دولت شود و به دستگاه فرهنگی فشار آوردند تا هر روز دبیرستان و دانشگاه و دانشکده باز کند. با بازشدن دروازههای فرنگستان بعد از جنگ دوم جهانی، طبقۀ ممتاز جدیدی به وجود آمد که میتوانست مقامات بالاتر را در دستگاه دولت اشغال کند و آن موجود «فرنگرفته» بود. لازم بود به هر ترتیبی شده است، سفری به فرنگ کرد و دیپلمی به دست آورد. تحصیل مرتب و منظم در فرنگستان البته مشکل بود و لزومی نداشت؛ اما تحصیل در کالجهای درجهچهارم آمریکا و بهدستآوردن درجۀ دکتری از دانشگاههای بیبندوبار اروپا آسان و وافیبهمنظور بود. نوع جدیدی از تقلب و شارلاتانی علمی شایع شد. حسن که در دانشگاه تهران مثلاً فقه و اصول تحصیل کرده بود، به پاریس رفت و رسالهای دربارۀ فلان شاعر یزد در عهد امیرتیمور نوشت و با دیپلم دکتری برگشت. حسین در کالج ویسیواساکی آمریکا بر دیوان عندلیبیِ ترشیزی حاشیه نوشت و دکتر برگشت. برنامۀ مدارس ابتدایی در زمان مادها و روش تدریس حساب در زمان اردشیر درازدست و گمرک در عصر شاهسلطانحسین و موضوعات دیگری ازاینقبیل، صدها دکتر و پرفسور به وجود آورد. همۀ این فاضلان برای امرار معاش خویش به دستگاه دولت رو کردند. برای آنها در بازار آزاد شغلی نبود؛ زیرا در بازار آزاد از آنها میپرسیدند: «چه میتوانید بکنید؟» و هیچ کاری از آنها برنمیآمد. ولی در دستگاه دولت هرگز این سؤال مطرح نبود و چون گردانندگان دولت، خویشاوندان همین فاضلان بودند، همه را وارد دستگاه دولت کردند و غولی که دولت نام دارد، روزبهروز عظیمتر، روزبهروز چاقتر و کندتر و بیحرکتتر شد و بار آن به دوش ملت روزبهروز سنگینتر شد. استخدام دولت چنانکه گفته شد، مزایای خیرهکنندهای داشت. پس بنّا و نجار و آهنگر و کشاورز آرزویشان این شد که فرزندان خود را به دبیرستان بگذارند و به استخدام دولت بگمارند. وزارت فرهنگ نیز با بازکردن دبیرستانهای بیوسیله و بیمعلم، به این منظور کمک کرد و درحقیقت، به آنها راه را نشان داد. اما نتیجۀ این پیشامد چه شد؟ ۱. دستگاه دولت که اصولاً مولد ثروت نیست و مصرفکننده است، روزبهروز توسعه یافت. چون دولت نمیتوانست زندگی همۀ این عده را تأمین کند، ناچار خود راههایی برای ازدیاد مداخل خود یافتند و رشوه و فساد شیوع یافت. ۲. از عدۀ مولد ثروت کاسته شد و اعتبار مشاغل تولیدی کاهش یافت و هجوم به شهر از ده و مزرعه افزونی گرفت. پسر نقاش قالی در کرمان مثلاً به مدرسه رفت و اشتغال به نقاشی را دون شأن خود یافت و لاجرم اندیکاتورنویس ثبت اسناد شد. پسر آهنگر به دبیرستان رفت و جبر و هندسه آموخت و ترجیح داد پیشخدمت وزارتخانهای باشد و کسب آبرو و اعتبار کند تا اینکه در کارگاه آهنگری بهرنجوزحمت کار کند. ۳. نوعی خلقوخوی اداری پدید آمد و رواج یافت که شاید از نتایج دیگر کمتر زیانآور نبود. خوی اتکالی، اطاعت کورکورانه از مافوق، بیتصمیمی و بیارادگی و ترسویی و ساختن با خفتوخواری و تملق و چاپلوسی، خلقوخویی بود که استخدام دولت در کسان ایجاد کرد.