به نظرم در داستان کوتاههای نادر ابراهیمی همهی اجزا استعاره از چیزهای مختلفند و خب فهمیدن داستان واقعا به این ربط داره که میتونیم معنی استعاری شخصیتها و اتفاقات را بفهمیم یا نه. همهی اینها باعث میشه یک روز این کتاب را برداریم قصهی اولش را بخونیم و هیچ برداشتی نداشته باشیم از قصه ولی ۶ ماه بعد همان قصه رو بخونیم و حس کنیم چه قدر جالب گفته.
"به راستی که ما برای هم آمدهبودیم و ندانستیم..." از متن کتاب
آرش در قلمرو تردید از اون دسته کتاب ها ست که باید برای خوندنش تمرکز داشت. اگر بدون تمرکز بخونیش اصل داستان از دستت رفته. به قول خودم :))) «کتاب اتوبوسی نیست» داستان های دوگانه ی اول(دو مسافر) دوگانه ی دوم(سه خانه کنار هم) به دست باد(بادبادک ها) غیرممکن(آقا معلم و شیطان) پاسخ ناپذیر و آرش در قلمرو تردید بیشتر به دل و فکر نشست.
آپدیتی در سال ۱۴۰۴ برای کتابی که چند سال پیش خوانده شده:
برای من، و به عنوان یک طرفدار پروپاقرص نادر خان، خواندن «آرش در قلمرو تردید» تجربهی چندان جذابی نبود. دارم به این فکر میکنم که علت آن شاید این باشد که نادر ابراهیمی، با آن متن شاعرانه و پر از جزئیات و اطناب (که البته من کاملاً علاقهمند به آن هستم)، احتمالاً نمیتواند در چند صفحه یا چند ده صفحه و در قالب یک یا چند داستان کوتاه، نکات مد نظرش را به خوبی منتقل کند! شاید هم علل دیگری در میان باشد، و شاید هم من نتوانستهام به خوبی با این اثر ارتباط بگیرم. با وجود نکتهی فوق، اخیراً دو جلد کتاب دیگر از مجموعه داستانهای کوتاه مرحوم نادر ابراهیمی خریدهام و در برنامهی مطالعهی پیش رویم قصد خواندن آنها را دارم؛ یکی «مکانهای عمومی» و دیگری «تضادهای درونی». امیدوارم با این دو بتوانم ارتباط بهتری برقرار کنم.
حیاط همسایه، بادبادکها، گرگ بزدل، شهر بزرگ، مینای خسته و آرش کمانگیر هر کدام حکایتی است و بستگی دارد با کدامیک همذات پنداری کنید. مثلا من داستان گرگ و بادبادکها و کیسوکهای تلفن شهر بزرگ را بهتر فهمیدم تا پاسخ ناپذیر و حیاط همسایه من از نادر ابراهیمی روایتهای بهتری انتظار داشتم شاید برای همین ستاره های کمی دادم
نادرابراهیمی از آن دست نویسندگان کاربلد معاصر فارسی است. نویسنده ای که برای قلمش ارزش قائل است و هرکلامی را به تحریر در نمی آورد. کلام نادرابراهیمی سرشار از زیبایی هاست. که اوج آن به نظر من در "یک عاشقانه آرام" به چشم می خورد. داستان های کوتاه ابراهیمی هم، چون داستان های بلندش یک سفر آرام و دل نشین است. همین که خود را به قلم او بسپاریم کافی است تا روحمان را با لطافت کلام خود تلطیف کند. داستان های نادرابراهیمی به نظر من از آن دست داستان هایی است که حال آدم را خوب می کند. داستان هایی که آدم را مجبور می کنند مهربان تر باشد و زیباتر، جهان را ببیند. "آرش در قلمرو تردید" هم یکی از آن مجموعه داستان هاست که قطعا به خواندنش می ارزد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
کتاب میخونم که حجم ناداستههایم رو بفهمم؛ با این تفاسیر باید انتخاب من شراب غربی باشد یا فیروزهی شرقی؟ آیا تعویض این دو شرمآور است؟ آیا باید بهدنبال بادبادکی که برای من نیست و ذاتش متعلق به باد است بروم یا نه؟
مجموعهی خواندنی دیگری از استاد نادر ابراهیمی. سه داستان پاسخ ناپذیر .مینا ترس و خاموشی و آرش در قلمرو تردید بهترین داستان های این مجموعه بودند. من به آنها گفته ام هرگز بدبخت بودن را به آینده نبرند. برای زمان آینده افعال بهتری وجود دارد که می شود صرف کرد .
خیلی قشنگ بود و با اینکه داستانکوتاه دوست ندارم با این حال کردم . پر از استعاره بود اما جوری نبود که نشه فهمید چی میگه یعنی هم معنی ظاهری داستان خوب بود و هم معنی پنهونش
در اینجا فریاد می زد :" تقدیر با من است، طبیعت با من است و خدا با من " و آنجا ،چند گامی فراتر به خود می گفت :"کدام تقدیر ،کدام طبیعت ، کدام خدا؟" به کمان کودکانه ی خود می نگریست و تیر فراخور آن کمان . تلخ ترین خنده های روزگار بر لبش می نشست . دمی دلش را به این خیال خوش می کرد که "تیر منم ، کمان منم ،قدرت روزگار ، منم! "
پس تو تنها برای گریز از جهنم، دست یتیمی را خواهی گرفت و پیرمرد کوری را از این کنارهی خیابان به آن کناره خواهیبرد؟ آیا باور داری که انسانیت، تنها از یک هراس سرچشمه میگیرد و همهی اینها به خاطر فرار از یک آتش است؟