نویسندهٔ آشنایی با صادق هدایت در این کتاب نیز کوشیده است بر پایهٔ مشاهدهها و خاطرههای شخصی و مستقیم از ایام طولانی حشر و نشر خویش با هدایت، تصویری بیشتر مطابق با واقع از این نویسندهٔ بزرگ ایرانی ترسیم کند و هالهٔ شایعهها و تصورات را از زندگی و عقاید و روحیات او بزداید. فرزانه در این کتاب، از آنجا که زندگی خویش را سخت با زندگی و شخصیت و تأثیرات هدایت آمیخته میبیند، خاطرههای خویش از این دو زندگی را در کنار و موازی یکدیگر دنبال میکند و تصویری زنده و ملموس از دورانی که هدایت در آن زیست و نوشت پیش چشم خواننده قرار میدهد.
م. ف. فرزانه در مقام نویسنده، سرنوشت خیلی عجیبی پیدا کرد. بهخاطر بُرخوردن با صادق هدایت و راویت بخشی از سرگذشت و روزهای آخر صادق هدایت، واقعاً گل کاشت، اما توی همون کتاب «آشنایی با صادق هدایت» فقط. این کتاب تکرار مکررات بهصورت خلاصهتر با چاشنی ایگوی آقای فرزانه بود. بههرحال، خوندنش کاملاً هم خالی از لطف نیست. خود فرزانه آدم جالبیه. اما این جذابیت توی روایت نصفهنیمه و ناکامل گم میشه تو این کتاب.
صادق هدایت در بهمن سال ۱۲۸۱ شمسی در خاندانی صاحبمنصب در تهران متولّد شد. خانوادهای که بنابر نظر مصطفی فرزانه، برخلاف اجدادشان، زندگی متوسط و سادهای داشتند و از متموّلان به شمار نمیرفتند (فرزانه، ۱۹۸۸: ذیل «قسمت دوم»، ۲۷). از آثار متعدّد نوشته شده دربارۀ زندگی صادق هدایت میتوان به کتاب «آشنایی با صادق هدایت»، اثر مصطفی فرزانه اشاره کرد که با توجه به دوستی و ارتباط چندینسالۀ فرزانه با صادق هدایت از ارزش ویژهای برخوردار است. این کتاب علاوه بر چاپ کامل پاریس، بعد از کسر حدود سیودو صفحه و تغیراتی در معنی بعضی از جملهها، در تهران نیز به چاپ رسیده است (فرزانه، ۱۳۸۴: ۴).
مصطفی فرزانه در قسمت اول از کتاب آشنایی با صادق هدایت، ضمن بیان عدمِعضویت هدایت در حزب توده و دیگر احزاب، از مخالفت هدایت با سیاست سخن گفته و از زبان او مینویسد:
بدبختی این است که نه اینوریم و نه آنوری، نه اهل سیاست. سیاست چیز گهی است. کار من نیست (فرزانه، ۱۹۸۸: ذیل «قسمت اول»، ۶۳-۲۸۸). چنانکه معتقد است هدایت بااینکه هیچگونه مدرک علمی نداشت، اما نویسندهای توانمند و فیلسوفی اندیشمند بود که سه زبانِ انگلیسی، فرانسوی و پهلوی میدانست. او عاشق ادبیات و دلبسته به خیام و حافظ بود و میگفت: من از شعر به معنی قافیهپردازی سر در نمیاورم. اما حافظ استثناء است. دستکمی از شکسپیر ندارد. همچنانکه فردوسی هم روی دست ندارد. بلد است داستان تعریف کند به زبان آدمیزاد، نه برای لفاظی... شوخی نیست. اینها موجودات نکرهای بودهاند که نظیرشان را تو فارسی نداریم (همان: ذیل «قسمت اول»، ۲۸۲).
صادق هدایت فردی گیاهخوار و علاقهمند به خوردن مشروب و استفاده از تریاک و کوکایین و هرویین بود (همان: ذیل «قسمت اول»، ۴۴-۱۳۷-۲۲۷). او برخلاف پدر و مادر خود، که اهل نماز و روزه و پایبند به آداب و رسوم جاری ایرانی بودند (همان: ذیل «قسمت دوم»، ۲۸)، از دشنام خودداری نمیکرد و با تشکیک در وجود پیامبران، ادیان یهودی و مسیحی و اسلام را از فحاشی محروم نمیساخت و با استناد به آراء فروید، از ناسزاگویی و فحش دادن دفاع میکرد (همان: ذیل «قسمت اول»، ۱۳۲-۲۳۸).
شما را چه میشود؟ دیگر یک چسفحش را هم به ما نمیتوانی ببینی؟ بله! ایمایه اینجوری هستیم. میخوای بخوای، نمیخوای نخوای. موجودی هستیم فحشمند و تا دلمان میخواهد فحش ریختوپاش میکنیم تا همه عبرت بگیرند... اگر کتابهای فروید را سرسری نمیخواندی میدیدی که فحش یکی از اصول تعادل آدمیزاد است. اگر فحش نباشد آدم دق میکند. هر زبانی که فحشمند است، دقِّدل مردمش بیشتر است. از فحش و نوع فحش هر زبانی میشود از اوضاع مردمی که تو یک ناحیه هستند سَردرآورد. زبان فارسی اگر هیچچیز نداشته باشد، فحش آبدار زیاد دارد. ما که سَر این ثروت عظیم نشستهایم چرا ولخرجی نکنیم (همان: ذیل «قسمت اول»، ۱۳۲)؟ صادق هدایت بااینکه مدتی به کارهایی ازجمله سردبیری مجله و حسابداری در بانک مشغول بود (همان: ذیل «قسمت دوم»، ۱۵۳)، تحمّل اینگونه کارها و سروکلّه زدن با هرکسی را نداشت. چنانکه بسیاری از نویسندگان سنّتی را از دم تیغ میگذراند و با وجود اینکه برای مجتبی مینوی احترام خاصّی قائل بود (همان: ذیل «قسمت دوم»، ۵۰)، سعید نفیسی را فردی محترم و انسانی کاری و متخصّص میشمرد (همان: ذیل «قسمت اول»، ۲۲۹)، ناتل خانلری را شاعر خوبی میدانست (همان: ذیل «قسمت اول»، ۲۵۱) و جمالزاده را انسانی بامحبت و باجرأت در نویسندگی میخواند (همان: ذیل «قسمت اول»، ۳۰۹-۳۱۰)، اما اصولاً جمالزادهها و خانلریها را استفادهچی و اهل زدوبند میپنداشت (همان: ذیل «قسمت اول»، ۱۱۰). فرزانه در ادامه به یکی دیگر از ملاقاتهای خود با هدایت اشاره کرده و مینویسد:
یک کتاب بزرگ، به قطع خشتی، چاپ سنگی، به دستش بود. صفحهای از این کتاب را به صدای بلند خواند. موضوع فقط دربارۀ چگونگی مستراح رفتن، طهارت گرفتن و کر دادن ظروف و البسه بود... آنگاه کتاب را بست و به دستم داد: نگاه کن. این مرد، مجلسی، بیستوچهار جلد [صدوده جلد امروزی] کتاب نوشته تا خودش از حماقت دربیاید ولی دیگران را احمق بکند. اسمش را هم گذاشته دریاهای نور، بحارالانوار. دریای نورش در حدّ یک آفتابۀ خلاست (همان: ذیل «قسمت اول»، ۱۲۶-۱۲۷).
منابع:
_ فرزانه، مصطفی، ۱۹۸۸، آشنایی با صادق هدایت، پاریس، بینا.