What do you think?
Rate this book


243 pages, Paperback
First published January 1, 1974
گربه میخواست با من بیاید داخل خانه. ولی چوبی برداشتم، زدمش و بیرونش کردم. دیگر نمیخواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر میکنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم. ولی نامه تو روشن نبود. فقط نوشتی که میآیی، و با کشتی. و من بعد از ظهر به اسکله میروم تا ثانیهها را بشمارم و کوتاهتر کنم، تا بوی تو را از دریا بشنوم،