Jump to ratings and reviews
Rate this book

شب یک شب دو

Rate this book

243 pages, Paperback

First published January 1, 1974

77 people are currently reading
1660 people want to read

About the author

بهمن فرسی

30 books160 followers
بهمن فُرسى به سال ۱۳۱۲ در تبریز به دنیا آمده است. او پس از رها کردن تحصیل و تجربه مشاغل مختلف به استخدام دولت درآمد. فرسى داستان نویسى را در کنار نمایشنامه و نقد در همان دوران جوانى آغاز کرد و به آن‌ها پرداخت. نخستین کتاب او «نبیره‌هاى بابا آدم» نام دارد که مجموعه‌اى از نثر آهنگین است پیش از انقلاب مجموعه داستانی با نام «زیر دندان سگ» و یک رمان به نام «شب یک، شب دو» به قلم او به انتشار رسیده بود.
فرسى بعد از این کتاب باز به نمایشنامه نویسی و کارگردانى باز مى‌گردد و آثاری را در این زمینه خلق مى‌کند تا سال ۱۳۵۳، که رمان معروف او یعنى «شب یک، شب دو» منتشر می‌شود. او اولین مجموعه داستان خود را در سال ۱۳۳۹ به چاپ رساند اما قبل از آن در نشریات مختلفی قلم‌فرسایی کرد که از آن جمله‌‌اند: «ایران آباد» «نگین»، «آشنا»، «چلنگر»، «اندیشه و هنر» و در روزنامه‌هایی مثل: «آژنگ» و «کیهان» داستان‌هایی از او منتشر شد
بهمن فرسی نمایش‌های «چوب زیر بغل»، «صدای شکستن»، «بهار و عروسک»، «گلدان» و «آرامسایشگاه» را در تهران روی صحنه برد.
فرسی در آغاز دههٔ چهل کتاب‌های خود مانند «گلدان»، «با هو»، «چوب زیر بغل»، و «زیر دندان سگ» را منتشر کرد. مجموعه داستان «زیر دندان سگ» در سال ۱۳۳۹ خورشیدی به کوشش شمیم بهار انتشار یافت و دربر گیرندهٔ داستان‌هایی مانند «استخوان سوخته‌ها»، «آِین عزب» و «در سوگ بستری که چیده شد» از اولین نشانه‌هایی است که آشکار می‌سازد فرسی نویسنده‌‌ای است.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
426 (32%)
4 stars
473 (36%)
3 stars
234 (18%)
2 stars
112 (8%)
1 star
55 (4%)
Displaying 1 - 30 of 288 reviews
Profile Image for نیکزاد نورپناه.
Author 8 books237 followers
May 25, 2021
قهرمان کتاب مردیست به نام زاوش. با زنی رابطه‌ی داغی داشته. با اینکه آن زن از ایران رفته همچنان با زاوش نامه‌نگاری می‌کنند. کتاب مجموعه‌ی نامنظمی‌ست از نامه‌های زاوش. نامه‌ها ترتیب زمانی ندارند. انگار سیر زمان برعکس شده و داستان به جای پیش‌روی در زمان پس می‌رود. (الله اکبر. خلاقیت.) جدای از سیر زمانی، محتوای هر کدام از نامه‌ها هم نسبتاً شلخته‌اند. احتمالاً طرفداران تیفوسی کتاب می‌گویند باید چندین و چندبار کتاب را خواند تا بشود جزئیات و مسیر داستان را درست فهمید. من با چند بار خواندن کتابی یا چندبار دیدن فیلمی مشکلی ندارم. ولی اینکه برای فهم ساختمان یک داستان پیش‌پا افتاده لازم باشد چندبار بخوانیش معنیش ضعف فنی تألیف است. کاری که وحدت ندارد و شلخته‌ست لزوماً اسمش ساختارشکن و مدرن نیست.

اینها به کنار. بروم سراغ خودِ زاوش. شخصیت زاوش ترکیب ناجوری‌ست. از یک طرف نرینگی کاذبی دارد. از اینهایی که زن‌بازند و زیاد هم در موردش حرف می‌زنند. از یک طرف هنرمندیست عاصی. بخاطر همین زور می‌زند که نرینگی را با رمانتیک بودن، با احساسات لطیف، با فهم و درکِ زیبایی بدنِ زن قاطی کند. از ترکیب اینها محصول ناسالمی ساخته شده که هم سانتیمانتال است و هم آلوده به همان نرینگی کاذب. چرا کاذب؟ چون بیشتر از اینکه به توصیف حقیقتِ نرینگی نزدیک بشود در همان اوهام و ادبیات بامزه‌ای باقی می‌ماند که همه‌مان باهاش آشناییم: ادبیات مردان مجردی که احتمالاً فقر جنسی را تجربه می‌کنند و برای جبرانش فانتزی‌هایی برای همدیگر می‌بافند. (ضدزن بودن چنین ادبیاتی طبیعی‌ست و عجیب نیست.) زاوش هم چنین کاراکتری‌ست. بخاطر همین است که حتی توصیفات اروتیک و جنسی کتاب هم خامند، هیچ‌کدام چیزی را در آدم به جوش نمی‌آورند. بیشتر دافعه دارند. با خواندن‌شان آدم از هرچه عشق و شهوت است سیر می‌شود. مشابه اینکه در کتابی توصیف غذا بخوانی و عوض اینکه اشتهایت شعله‌ور بشود و دقیقاً هوس همان غذایی را بکنی که نویسنده توصیف کرده، دل‌پیچه بشوی. فضای اروتیک این کتاب هم دقیقاً چنین چیزی‌ست: ابتر. برای همین است که گفتم نرینگی کاذب. آدم‌ها و رابطه‌ها و بدن‌ها واقعی نیستند. کلیشه‌اند. زاوش کلیشه است. سرتاپایش.

اوج این کلیشه بودن را در فصل ۲۲ کتاب می‌شود دید؛ توصیف یک مهمانی‌ست با تعدادی هنرمند. «زاوش ویسکی را تا ته سر می‌کشد و لیوانش را به گوشه‌یی پرت می‌کند. -شرط می‌بندم که امشب تو با من میای تو اون استخر. شوشو می‌گوید: خیال می‌کنی! -جون مامانت تو بیا یه چیز دیگه بکن!» زاوش مصداق کَدی‌ست. ”هنرمندی“ که آلتش را دستش گرفته و دور شهر می‌چرخد و شوق و ذوق دارد و البته سعی می‌کند ذوق کودکانه‌اش در قبال زنان را پشت افسردگی بی‌معنی‌ای پنهان کند. همان‌قدر که نرینگی‌اش کاذب است افسردگی و دغدغه‌هایش هم بی‌معنی‌اند. نمی‌تواند توضیح بدهد که چرا به معشوقه‌اش نرسیده. به همان عشقی که اینقدر گدازان بوده و پدر ما را درآورده از بس در مورد بدن‌های لخت‌شان و چاک پستان معشوقه‌اش و سکس‌های انفجاری‌شان روی زیلویی در اتاقی محقر حرف می‌زند. معشوقه‌اش زاوش را ترک کرده، رفته پاریس، شوهری خارجی دارد و بچه دارد. اما هنوز گاهی زاوش سفری به پاریس می‌رود و در هتلی ارزان اتاق می‌گیرد و معشوقه‌ی کذایی آنجا به دیدنش می‌آید. برای همین چیزهاست که می‌گویم رنگ و بویی از واقعیت ندارد. حتی بعید نیست این فانتزی مردی باشد که زنی را از دست داده (نمی‌دانیم چرا، نمی‌تواند توضیح بدهد) و بعد مردِ شکست‌خورده که البته جسارت صحبت از شکستش را ندارد برای خودش خیالاتی می‌بافد، برای التیام ایگوی مجروحش، می‌رود پاریس و معشوقه‌ی سابق را موقتی از چنگ شوهر در می‌آورد. تا آنجا پیش می‌رود که حتی اواخر کتاب در فضایی وهم‌آلود اشاره می‌کند که بچه‌ی معشوقه مال پدرِ فرانسوی‌اش نیست، بلکه پدر واقعی‌اش آقای زاوش است.

ته تهش داستانی گفته نمی‌شود. فقط می‌شود فهمید که زاوش تیپ است؛ هنرمند، فقیر، درک‌نشده، زن‌باز و در عین حال عاشق‌پیشه، پوچ‌گرا و منفعل. در عین حال دلیل محبوبیت کتاب را هم می‌فهمم. جملات کوبنده کم ندارد. مثلا این که به معشوقه‌اش نوشته: «شجاع باش و مردی را که ترک می‌کنی دیگر عزیزم صدا نکن. این بیشتر احساس ریا و دوری در آدم زنده می‌کند تا احساس پیوندی ریشه‌دار.» می‌دانیم این گلوا‌ژه‌های هشت ریشتری هم تا سن به‌خصوصی جالبند و البته احتمالاً مشکل من هم همین بوده که به وقتش این کتاب را نخواندم، دیر خواندم، وقتی که دیگر عور و ادای این تیپ آدمها اذیتم می‌کند. آخرش هم اینکه مشابه خارجی چنین ذهنیتی هم فراوان است. مثلاً هنری میلر. مدار رأس السرطان. هنرمند، آلفامیل، زن‌باز، فقیر، پرسه‌زن در کوچه‌های پاریس. آن هم دلم را آشوب کرد. البته قطعاً محصول بهتری بود. اما کمبودها و عقده‌های این فرقه از مؤلفین جور ناجوری از لابلای خطوط توی چشم می‌زند.
Profile Image for Shaghayegh.l3.
422 reviews56 followers
August 31, 2021
اولین خوانش - ۲۰۱۷: بار اول صوتى اين كتاب رو گوش دادم و الان ميفهمم كه هيچى ازش نفهميده بودم. به‌نظر من كتابو بايد لمس كرد، بعضى پاراگراف و جمله‌ها رو دوباره خوند و يه‌جورايى داستانو مزه مزه كرد. بار اول به معناى واقعى كلمه حروم كردم اين كتابو، و الان ارزشى برام داره كه دلم نميخواد ازش حرف بزنم، فقط ميدونم باعث شد به هيچ عنوان ديگه سمت كتاب صوتى نرم.

خوانش با لمس کتاب و بوی کاغذ - ۲۰۲۱: هنوز ارزشی برام داره که دلم نمی‌خواد ازش حرف بزنم.
Profile Image for Kamran Motamedi.
52 reviews64 followers
November 30, 2015
رمان بهمن فرسی و شخصیت اولش زاوش ایزدان نمونه خوبی از تفکر سکسیستی، متحجر، غیرتی و ضدزن قشر تحصیل‌کرده‌ای از مردان در دوران فراوانی و نعمت در ایران است که خودش را روشنفکر می‌دانست درحالی که نبود و توان اثرگذاری و خوانده شدن هم نداشت اما با تعریف‌های محفلی هنوز بازار خودش را گرم نگه می‌دارد.
نگاه خودشیفته مرد مرفه و اهل هنری ایرانی که تمام زنان و دختران با یک نگاه دلداده او می‌شوند. زن‌ها از دو دسته خارج نیستند یا جنده‌اند (شاید ارزش داشته باشه کسی تعداد تکرار این کلمه در کتاب را بشمارد) یا مانند بی‌بی کاکایی لایق توجه زاوش. او که بهترینشان است همزمان ۷ سال با مرد دیگری که از قضا خارجی است زندگی کرده و آنقدر منفعل است که به زاوش می‌گوید با من ازدواج کن وگرنه میرم با ژیرار ازدواج می‌کنم. و البته بی‌بی در عین حال کسی است که سیما جاودان که دختر وزیر است را به زاوش معرفی کرده تا «وقتی خود ایشون ایران تشریف ندارن یه دختر مورد اعتماد تو تختخواب بنده باشه.» یا در تمنایی عاشقانه برای زاوش می‌نویسد «کاش تو یه پیرمرد بودی و من تو خونه تو کار می‌کردم.» اصولن در تفکر راوی زن در حالی راضی است که از مرد کمتر باشد. بی‌بی: «حالا یک زندگی معمولی دارم. مردی که در کنار من است گاه آنقدر احمق است که خودم را کمتر از او نمی‌بینم.» یا مثلا معتقد است که درد طلعت خواهر بی‌بی تمامن از بی‌شوهری است و این درد آنقدر جدی است که پدرش نیز همراه شوخی زاوش درباره آن می‌شود. (فصل ۱۳)
شخصیت اول داستان که سخت اسیر غیرت مردانگی ایرانی و تقابل فرهنگی با فرنگ است در جایی دیگر می‌گوید «من احمق رو بگو که خیال می‌کردم تو احمق که از یازده سالگی تو اروپا بزرگ شده‌ای، دست‌کم دیگه لای پات دفترچه پس‌انداز خوابیدن و پاشدن نداری.» یا مثلن آنجا که فضایی رویاگون از خودش و بی‌بی را شرح می‌دهد در مورد پستان‌های بی‌بی و بچه شیر دادن می‌نویسد: «همان بهتر که شیرخشک! لااقل فقط دست ماشین بهش خورده، نه دست صدجور عمله بوگندو»
ساختار رمان از خلال نامه‌نگاری‌های زاوش و بی‌بی با ترتیب غیرخطی روایت می‌شود و شامل شکل‌گیری رابطه در هنگام بازگشت بی‌بی به ایران، شکل‌گیری رابطه زاوش و بی‌بی، قطع رابطه آنها و طغیان! خشونت‌آمیز زواش است که به کلی معلوم نمی‌شود طغیان علیه چه. پیشینه شخصیت‌ها تمامن از ذهن راوی/زاوش به صورت خلاصه، کلیشه‌ای و همراه با برچسب‌های جنسیت‌زده توصیف می‌شود غیر از خود قهرمان که بخش طولانی و زائدی را به خود اختصاص داده، و البته جابه‌جا توصیفاتی جعلی و مضحک از خودش: «بنابراین اولا من نقاش نیستم. و این اولین خطای این گالری نیست که چیزی غیر از نقاشی به نمایش گذاشته. گالریها معمولا از این خطاها می‌کنند. البته من این حرف رو به این دلیل نمی‌زنم که فردا هف‌هش تا دشمن نقاش نداشته باشم. به درک! بذار چندتایی هم از این جماعت دشمن داشته باشم. در ثانی، همون‌طور که عرض کردم، اینجانب در قاصله نوشتن‌ها، یعنی وقتی یک نوشته تموم میشه، یا از نوشتن خسته میشم، یا اصلا نمی‌تونم بنویسم، می‌پردازم به این قبیل عملیات که شما اصرار دارید اسمش را بگذارید نقاشی. وقتی هم که شروع به عمل می‌کنم هیچ هدفی ندارم. یعنی خسته‌تر از اون هستم که بتونم هدفی داشته باشم. بازی می‌کنم و توی بازی یه چیزهایی گیر می‌آرم. بعد هم به خیال خودم سعی می‌کنم این چیزهارو کامل کنم. و بالاخره، آلت دست میشم که اونا رو بذارم سینه این دیوارها تا دوستان بیان از جلوشان رژه برن و با هم درد دل کنن».
رمان همچنین برخلاف آنچه در مقدمه‌اش نوشته که اشاراتی اگر باشد اتفاقی و … است جاهایی هم اشارات گل‌درشتی دارد مثل پرتو و کسی که برایش کار میکرده در فصل ۱۴: فروغ و گلستان.
همچنین در بخش‌هایی نیز نقبی به نقد دوران ماشینی مدرن یا زندگی پولدارها می‌زند که بسیار خفیف و سطحی است در واقع مسئله داستانش نیست. از هر سو که به رمان نگاه می‌کنی میبینی کتاب سخت بی‌مسئله است. در واقع انگار خاطره‌بازی‌های انسانی با زبان و فرمی متوسط و تفکری متحجر به‌گونه‌ای غیرخطی نوشته شده باشد و تمام. هرچند که خواندنش یک خاصیت دارد: تاریخچه معاصر رفتار بسیاری از مردها و زنهای دور و برتان را متوجه می‌شوید.
Profile Image for Mana Ravanbod.
384 reviews258 followers
July 26, 2021
این اولین بار است ریویو کتابی را ویرایش می‌کنم. اصلاً یادم رفته بود برای این رمان چه نوشته‌ام. پنج سال بعد که آمدم به ریویو‌های قبلی سر بزنم ــ‌راستش همه هراس آبروریزی بود‌ـــ دیدم چقدر از این رمان چیزی ننوشتم و از ناشرش بیشتر از خودش نوشتم. فرسی زیر سایه‌ی کسی نیست. د�� ذهن من آن موقع لابد بوده. ولی الان می‌فهمم نیست. درکش از زبان و روابط درون متن هم فرق دارد. نمایشنامه‌نویس است اساساً ولی هرچه نوشته خوب نوشته. بعضی‌ها می‌بینم زبان و روابط این کتاب را «لوس» یا «رمانتیک» یا «آه و ناله‌ای» می‌نامند. و به غلط فرسی را «لوس» می‌فهمند. ویدیویی در یوتوب هست اگر ببینید بخشی از کتابی را می‌خواند که هنوز منتشر نشده یا من ندیده‌ام آنجا اصلاً یک زبان دیگری دارد و یک جهان دیگری و شخصیت هم هیچ رقمه در این حدود «شب یک شب دو» نیست. حالا اگر از من کسی بپرسد تهران دهه چهل که اصلاً در عالم وجود نبوده‌ای چطور چیزی‌ست وقتی بهش فکر می‌کنی؟ می‌گویم تهرانِ بهمن شعله‌ور، تهران بهمن فرسی، تهران شمیم بهار، تهران خاطرات اسلامی ندوشن، تهران محسن صبا، تهران بهروز تورانی و تهران بهنام دیانی.
این هم ریویو سابق که نخواستم حذف کنم:

فرسی وقتی -شب یک شب دو- را نوشت، ادبیات چریکی دست بالا را داشت، شعر چپی هم. اگر مقابل اینها، یا در قطب نابگرایی ادبیات، بتوان کسانی را نام برد، اغلب در همین انتشارات 51 جمع شده بودند. کل کتاب‌ها را بیژن الهی ویرایش می‌کرد، سینمایی‌ها را البته انتخاب و ترجمه و تصحیح با شمیم بهار بود، انتخاب داستان‌ها نیز انگار با بهار بوده است. شب یک شب دو، رنگی از کارها و آدمهای داستان‌های بهار مثل گیتی و سروش و ابر بارانش گرفته بود دارد. ولی رنگ تقلید نیست. چون فضایی را که میگستراند شباهتی با فضای غریب و انزواطلب بهار ندارد.
کاش از این داستان‌ها در فارسی بیشتر داشتیم...
Profile Image for °•.Melina°•..
419 reviews637 followers
April 5, 2025
«که باور کن بریدن از آن مثل این است که یک زن بخاطر عزیزترین چیزها، دست بچه‌ی کوچکش را بگیرد ببرد توی خیابان ولش کند.»
خدایا. قلبم درد میگیره.از دیدن اینکه فارسیِ عزیز تر از جانم، شاعرانه‌ترین و خوش کلام ترین زبان دنیا می‌تونست همچین ادبیاتِ آزاد و بی‌پروا و وحشی‌ای داشته باشه اما خیلی وقته دیگه نداره. لعنت بر باعث و بانیِ مرگ هر چه زیبایی و هنر بود تو این سرزمین.
قشنگترین قلم عاشقانه‌ای بود که اخیرا خوندم.

«اگر در این جذب و جذبه تمام نقطه‌های تن من و تن تو بر هم قرار نگرفته باشد، این دیگر گناه تلخ طبیعت، خطای زشت طبیعت است که همه‌ی فرم‌های تن تو با همه‌ی فرم های تن من قلب گیری نشده است.
ولی من با وجود گناهها و خطاهای طبیعت پر از توام. در تو حل شده‌ام و تو را در خودم جاری ساخته‌ام. بگذار طبیعت اشتباهکار باشد. و اشتباهاتش را مکرر کند‌.»

🔖فروردینِ ۱۴۰۴
Profile Image for Arman.
360 reviews353 followers
July 28, 2019
فرم:
فُرسی در سال 53 به چنان خلاقیت متهورانه ای دست زده و چنان محتوا و فرم را در هماهنگی با هم بکار گرفته (اصلا مگر می شد این دو را از هم جدا کرد) که آکروبات بازی های فرمی بسیاری از نویسندگان نورسیده ی امروز را در مقایسه با آن، باید در حد شوخی دانست.

کتاب با سه خط داستانی در موازات یکدیگر روایت می شود؛ 1. نامه هایی که بی بی به زاوش نوشته (اما از نگاه زاوش خوانده می شوند) 2. توضیحاتی که زاوش راجع به گذشته می دهد 3. توضیحات و تکمله های زاوش بر نامه های بی بی.
هر سه خط داستانی به تناوب و بند به بند، روایت را در دست می گیرند و آن را به پیش می برند.
به همه ی این ها، رفت و برگشت های زمانی را هم باید اضافه کرد؛ نامه ها بی هیچ ترتیب زمانی خاصی خوانده می شوند، و طبعا دو خط داستانی دیگر هم به پیروی از آن.

آیا فرسی ضدِ زن است؟
اگر بتوان مضمون و محتوایی ضد زن در این کتاب یافت، قطعا متعلق به راوی ست، نه بهمن فرسی نویسنده.
چطور؟
فرسی با هوشمندی تمام همه ی داستان را از زاویه ی زاوش(شخصیت مرد داستان) روایت کرده است. و حتی وقتی که ما نامه های بی بی را می خوانیم، این در واقع زاوش است که دارد آن ها را برایمان می خواند.
بنابراین می توان به روایت زاوش با دیده ی تردید نگریست و حتی به این هم فکر کرد که او دارد در نامه های بی بی هم دست می برد، و داستان را به صورتی حق به جانب روایت می کند (پس نویسنده یک راوی غیرقابل اعتماد را روبرو ما قرار می دهد).

چرا باید کتاب را خواند؟
فارغ از خلاقیت های فرمی کتاب، ما با داستانی پر کشش و شخصیت هایی زنده روبرو هستیم. تکلیف مان با شخصیت ها روشن است و حداقل برای اصلی هاشان می توان داستان و زندگینامه ای تصور کرد (البته بجز پایان بندی داستان که نمی دانم چرا با ابهامی خاصِ نویسندگانِ آن نسل تمام شد).
"شب یک شب دو" عاشقانه ای ست تمام عیار که در بستری از ریا و تزویرهای جامعه ی هنر و ادبی آن دوره (که نویسنده در آن زیسته) روایت می شود، و با خواندن کتاب به خوبی می توان در دلِ این جامعه و دغدغه هاشان نفس کشید.



پ ن: با تشکر از دوست عزیز، خانم فرهادیان برای فرستادن کتاب و زدنِ جرقه ی خوانش آن.
Profile Image for سـارا.
294 reviews229 followers
March 20, 2022
چند ساعت از پایانش گذشته و هنوز پر از لذتم، لذت غرق شدن تو کلماتش.. پارسال که خریدمش حس میکردم قراره خیلی دوسش داشته باشم؛
دوسش داشتم، بی‌اندازه دوسش داشتم..
Profile Image for Kebrit !!!.
195 reviews
October 2, 2009
شجاع باش و مردی را که ترک می‌کنی دیگر عزیزم صدا نکن. این بیشتر احساس ریا و دوری در آدم زنده می‌کند تا احساس پیوندی ریشه‌دار.
113 reviews86 followers
February 1, 2023
"ما برهنه شدیم و آغاز کردیم. میان من و تو وقتی برهنه نیستیم همه‌چیز ساکن است. وقتی برهنه آغاز می‌کنیم، بعدا می‌توانیم پوشاننده‌ترین پوشاکمان را بپوشیم و مطمئن باشیم که جریان برقرار است و همه چیز ادامه دارد. دیگران دو اشکال دارند. آن‌ها پوشیده آغاز می‌کنند، سال‌ها پوشیده ادامه می‌دهند، و همین که برهنه می‌شوند همه چیز تمام می‌شود. یا اینکه برهنه آغاز می‌کنند، اما آغازی میانشان روی نمی‌دهد. آن‌وقت هر کس لباس خودش را می‌پوشد و هر کدام به راه خود می‌روند. "

عزیزم، موقع خواندنش چند بار به یاد تو افتاده باشم خوب است؟ به یاد لمسِ پوست تنت با پوست تنم، روراستیِ کشنده‌ات، روح رام‌نشدنیت که خودش را از هیچکس پنهان نمی‌کند؟
Profile Image for HAMiD.
521 reviews
October 9, 2017
تكنيك داستان بسيار برايم دلچسب بود و ترسيم دهه ي پنجاه و آدم هايش به وسيله ي فرسي بسيار آگاهانه و روشن. شب يك شب دو رماني تب دار است. مانند همان سالها و چه عجيب تر كه هنوز منطبق با ما هست و خواندنش ترسيم افول هر روزه ي ما. اين مكاشفه ي عرياني كه رخ مي دهد و عشق كه در مسلخ روزمرگي راهي براي گريزش نيست و انديشيدن در مسمومِ ظواهر خود ساخته مان حكايتي ست مكرر اما انگار از هر ديدگاهي شنيدني و بهت آور. شب يكم شب دوم . ناتمام

#
ادامه: 17 مهرگان 1396
ما برهنه شديم و آغاز كرديم. ميان من و تو وقتي برهنه نيستيم همه چيز ساكن است. وقتي برهنه آغاز مي‌كنيم، بعدن مي توانيم پوشاننده‌ ترين پوشاكمان را بپوشيم و مطمئن باشيم كه جريان برقرار است و همه چيز ادامه دارد. ديگران دو اشكال دارند. آنها پوشيده آغاز مي‌كنند، سالها پوشيده ادامه مي‌دهند، و همين كه برهنه مي‌شود همه چيز تمام مي‌شود. يا اين كه برهنه آغاز مي‌كنند، اما آغازي ميان شان روي نمي‌دهد. آن وقت هر كس لباس خود را مي‌پوشد و هر كدام به راه خود مي‌روند
Profile Image for Navid.
91 reviews
April 28, 2024
همه اینجا از عشق نوشتن و از شیوه ی نگارش. اما این کتاب انگار که قصه من بود توی یک سال آخری که تهران بودم و یک سال اولی که از تهران رفتم. از اون تهران لعنتی که عاشقی همه ما توش یه جور بوده، همگیمون توش یه جور دل دادیم، مضطرب و شیدا موندیم، و سر آخر (به شیوه نگارش کتاب) به * ا رفتیم.
این کتاب حرفها و حسهای نگفته است. کتابی که دلهای رقیق نمیتونن بخوننش، باید دلخسته و شجاع باشی که تا تهشو بخونی و تلخیها و واقعیت فراریت نده.
Profile Image for Miss Ravi.
Author 1 book1,183 followers
June 5, 2020
کجای گذشته را دوست داری دوباره زندگی کنی؟ وقتی گذشته، بزرگ و حجیم و جان‌دار باشد، از حال عبور می‌کند و تا آینده‌ات هم کش می‌آید. برای همین بعضی آدم‌ها تمام عمر درگیر گذشته‌اند. کتاب را تازه تمام کرده‌ام. ولی همه‌ی آن حس‌ها و فاصله‌های بین راوی و آدم‌ها همچنان به من چسبیده‌اند. راوی کل کتاب را نشسته به مرور گذشته و برای آدمی شبیه او یا شبیه من، مرور گذشته شکلی از جنون است که هر بار پرشورتر به آغوشش می‌روی. راوی با خواندن هر نامه و سوزاندنش، در رجعتی به گذشته، دوباره همه‌ی آن روزها را زندگی می‌کند. این بار به تنهایی و با خزیدن در گذشته‌ای سیال و معلق که اجازه می‌دهد هر لحظه‌‌ی دلخواه را طولانی‌تر کنی. سوزاندن نامه‌ها نشانه‌ای برای پایان دادن به همه‌چیز است. شاید تلاشی برای فراموش کردن و شیوه‌ای برای دفن کردن خاطرات مُرده‌ای که بودن‌شان رنج‌آور است و نگه‌داشتن‌شان توانی عظیم می‌خواهد. در قیاس با خودم که همین اواخر دفتر یادداشت‌هایم را توی سطل بازیافت انداختم، راوی راه بهتری انتخاب کرده. امید من به این بود که خاطره‌ها و نوشته‌هایم تبدیل به شئی با ارزش‌تری شوند و راه بیفتند میان آدم‌های دیگر و خاطره‌های دیگر و شاید این تناسخ به نفع همه‌مان بوده باشد.
Profile Image for Hodove.
165 reviews176 followers
September 8, 2020
خب کتاب خاصی بود. به خاطر چند مسئله:
۱) نشون دادن گسیختگی جامعه در سال‌های قبل انقلاب(فصل بچگی راوی(=زاوش) در مقایسه با ادامه زندگیش)
۲)نگاه انتقادی که به جامعه‌ی روشنفکر داره.
۳) شرح یک عشق فیزیکی که تو ادبیات ما کمتر دیده شده.
۴) ادبیات داستانی ما قبل از انقلاب کمتر به ادبیات شهری پرداخته، چیزی که مثلا تو کارهای بهرام صادقی وجود داره و اینم برام جالب بود و تازگی داشت.

اما چیزایی که دوست نداشتم
انتخاب فرم نامه بود. جایی که بالاخره نویسنده هم گیر میفته و پایان کتاب یهو سوم شخص ظاهر میشه.

پایان کتاب و مهمانی بی‌بی واقعا درخشانه.
Profile Image for Tandis Toofanian.
91 reviews194 followers
March 28, 2015
زن همین است: سرگشته‌یی در گرداب میان مرد رسمی و مرد دلخواه. و هرگز رضایتی و کفایتی در کار نیست. حتی اگر نام مرد رسمی ژیرار و جسم‌ش ساخت زوریخ باشد.
Profile Image for Parnian.K.
83 reviews122 followers
April 2, 2022
سه ستاره، به‌خاطر فرم منحصربفردی که حتماً در زمانه‌ی خودش پیشرو بوده و حتی امروزِ روز هم برای خواننده‌ی ادبیات فارسی، تازگی‌هایی دارد. تغییر راوی، زمان، زاویه‌ی دید. یک روایت غیرخطی پرکشش.
همچنین، ردپای هنر نمایشنامه‌نویسی فرسی را می‌شود در کتاب دید. گفت‌وگوها، توصیفات و صحنه‌ها به گفت‌وگوها، توصیفات و صحنه‌های نمایشی بسیار نزدیک‌اند و این شاید همان چیزی بود که باعث شد از ابتدا تا انتها مثل یک تئاتر دنبالش کنم و برای هر صفحه، هیجان داشته باشم.
زبان این اثر هم دوست‌داشتنی‌ست. و -تقریباً- هر شخصیت زبان خودش را دارد و در گفت‌وگوها یا تغییر راوی داستان این تمایز پیداست. اما شخصیت‌ها -برای من- آن‌چنان ساخته و پرداخته نشدند. راستش نتوانستم با هیچ‌کدامشان آن‌چنان ارتباط نزدیکی برقرار کنم. نتوانستم درکشان کنم. نتوانستم آن‌چنان با غم و شادی‌شان احساس یگانگی و همذات‌پنداری کنم. داستان بی‌بی و زاوش را با ذره‌ذره‌ی وجودم حس نکردم و به‌جایشان دلتنگ و دل‌آزرده و چه و چه نشدم. داستان از من دور بود. خیلی دور. و هرچه پیش‌تر آمد، به‌جای آنکه نزدیک‌تر‌ شود، دورتر شد. شاید هم نویسنده همین را می‌خواست. به تصویر کشیدن همین فاصله‌ی پرنشدنی را. نمی‌دانم. دو ستاره‌ای که کم می‌کنم، برای همین فاصله‌ی آزارنده‌ای‌ست که هرچه تقلا کردم از میانش بردارم یا حداقل چیزی از آن بکاهم، نشد. نتوانستم.
در کل از خواندنش لذت بردم، اما کتابی نیست که عطش خوانش دوباره‌اش را داشته باشم.

پ‌ن: در حالی‌که پی‌دی‌اف کتاب را پیش رو داشتم، به فایل‌های صوتی کتاب (از رادیو روغن حبه‌ی انگور) گوش دادم. گویندگی کار در نظر من اصلاً خوب نبود: یک‌نواخت، پر از نفس‌نفس‌های بی‌جا! با سانسورهای زیاد و حدود یک فصل و نیم هم اصلاً خوانده نشده بود. اما موسیقی‌های بکار رفته درش آنقدر خوب بودند که حس و حال خواندن کتاب را برایم چند برابر ‌کردند. و همچنین گوش‌دادن به کتاب صوتی در حین نگاه کردن به کلمات، سرعت خواندنم را کنترل می‌کرد و باعث می‌شد از روی کلمات نپرم و یکایک واژه‌ها را ببینم و بخوانم و بشنوم و بچشم!

پ‌ن۲: پیش از اینکه به گودریدز بپیوندم، نه نام بهمن فرسی را شنیده بودم و نه نام و نشانی از این کتاب؛ مثل خیلی کتاب‌ها و نویسنده‌های دیگر که اینجا و از طریق نوشته‌های شما با آن‌ها آشنا شدم. از این بابت از همه‌ی شما که می‌خوانید و می‌نویسید ممنونم؛ صمیمانه.

۲ آپریل ۲۰۲۲
Profile Image for Zahra.
85 reviews43 followers
Read
November 22, 2020
تو با آسانسور همراه من پایین می‌آیی. بعد من همراه تو با آسانسور بالا می‌آیم. بعد خودم تنها پایین می‌روم. پیش از آن‌که در ساختمان را باز کنم و بروم، زمان درازی به در تکیه می‌دهم و به بالا نگاه می‌کنم. به پیچ و خم پله‌ها و بعد به دهان روشن آسانسور. آسانسور بالا می‌رود. تو با آسانسور پایین می‌آیی. در آسانسور باز می شود و تو به سمت من می‌دوی. ثانیه‌ها بی‌قرار و سرشار و گوارا و سفیدند. ثانیه‌های سفید و زلال. من نمی‌خواهم بروم. من باید بروم. تو نمی‌خواهی دیگر آنجا بمانی. تو باید بمانی. من نمی‌توانم شب را با تو بگذرانم. شب ما را جدا می‌کند
Profile Image for Robert Khorsand.
356 reviews400 followers
March 28, 2023
زن تو زن منه، شب شب عاشق شدنه!
شب یک شب دو، نه رمان است، نه داستان! نه نمایشنامه است، و نه فیلم‌نامه! نه خاطره‌نویسی‌ست و نه وقایع‌نگاری! شب یک شب دو اصلا کتاب نیست، اثر ادبی‌ نیست، اگر به اجبار قبول کنم که بپذیرم(البته به ناحق)، تا وصله‌ی «ادبیات» را به آن بچسبانم، به معنی واقعی کلمه، یک «ریدمان ادبی‌ست».
ریدمان ادبی‌ست، چون نه چهارچوب دارد نه ساختار، نه داستانش داستان است و نه قلمش قلم، تنها هذیان است. هذیان است از بیماری جنسی که تب دارد، این بیمار مثل همه‌ی ما قلب دارد، اما قلبش همانند بقیه‌ی انسان‌ها کار نمی‌کند، ارتباط با سایر ارگان‌ها قطع است، بیست و چهارساعته خون را به سمت آلتش پمپ می‌کند.
نه... من هنوز آن‌قدر دیوانه نشده‌ام که توهمات جنسی شخصی مجنون را اثر ادبی قلمداد کنم و ستایشش کنم.
خدایان و شیاطین را شکر که ناباکوف به زبان فارسی تسلط نداشت تا در عمرش به شکل اتفاقی هم که شده این مزخرفات را بخواند. شکی ندارم که آن‌قدر سر خود را به دیوار می‌کوبید تا خود را خلاص کند.
فرسی می‌دانست چقدر ریده‌ است، می‌دانست آب قطع و آفتابه‌اش خالی‌ست...
بوی بد حال خودش را نیز به هم زده بود، به همین منظور در ریدمانش شروع کرد به دفاع از خود! گفت ادبیات با ادبیات فرق دارد! ادبیات من خصوصی‌ست، عمومی‌ نیست!
عجب، پس بنشینیم منتظر که خالقان ادبیات شیشکی، گوزکی، چسکی، اسهالی و یبوستی را نیز بخوانیم و ستایش کنیم!
ادبیات است دیگر، آقای فرسی می‌گوید ادبیاتش خصوصی‌ست و عمومی نیست! ارواح عمه‌اش!
راستی اسم عمه‌ات چیست آقای فرسی؟ بی‌بی‌ست یا سیما؟ طلعت است یا آذین؟ اصلا چند تا عمه داری؟ همه خرابند؟! خواهر و مادرت چه؟ آن‌ها چه می‌پوشند؟ شب یک را یا شب دو را؟؟؟
من احساس مسئولیت می‌کنم. همان‌طور که اگر اثری را شایسته ببینم، نویسنده‌اش را ستایش می‌کنم، برخی نویسنده‌ها را سزاوار پس‌گردنی و برخی را شایسته‌ی در کونی می‌دانم، اما فرسی... هیچ کاری ندارم که بوده، چه کاره‌ بوده و از کجا آمده...
این اثرش هیچ است، او برای این اثر نه لایق پس‌گردنی‌ست، و نه در کونی، باید گذشت، باید با تریلی از رویش گذشت، باید لهش کرد تا با خاک یکسان شود، بازیافت شود و هیچ شود.


لینک فایل پی‌دی‌اف ریدمان شب یک شب دو
https://t.me/reviewsbysoheil/617

هشتم فروردین‌ماه یک‌هزار و چهارصد و دو
Profile Image for Kiana.
151 reviews20 followers
September 11, 2025
تنها هستم . بی‌تو ، بی‌همه ، آسوده و پریشان.
ما از هم پنهان می‌کنیم تا بتوانیم در کنار هم بمانیم . چون می‌خواهیم در کنار هم بمانیم.
«باید دوباره بخونم🥲»
Profile Image for Rowshan Parsi.
16 reviews5 followers
September 23, 2024
با بغض و غصه‌ کتاب رو تموم کردم. چند فصل آخر خیلی احساساتیم کرد و یه جاهایی از عشقی که از کلمه‌ها بیرون می‌زد قلبم رو گرفتم. هزاران چیز می‌تونم از کتاب بگم و از میون همه، این عشق پرشور و کم‌توقع و تنانه رو نگه می‌دارم. چیزی که تا به حال در هیچ داستان فارسی مشابهش رو نخونده بودم.
Profile Image for Anita golzar.
31 reviews16 followers
June 26, 2018
شب یک, شب دو استخوان سوز است. من با شخصیتهای این قصه فرو ریختم و برخواستم.
Profile Image for Farnaz.
360 reviews126 followers
March 21, 2025
تو در این تاریخ کی هستی؟ آیا همان آدم همیشه؟ همان تن باریک، که من بیشتر برهنه‌اش یادم می‌آید تا پوشیده‌اش؟ همان نگاه سبز همیشه خواستار؟ همان موی سیاه صاف؟ همان تراش و ساخت زیبا و آسان که چشم می‌تواند ببینید؟ همان بافت سخت که چشم نمی‌تواند؟ همان حرکات بسته‌ی دخترانه که سن و سال تو را کمتر نشان می‌داد؟
_
برعکس همیشه: که تو می‌رفتی و من می‌ماندم. تو نبودی و من بودم. حالا من نیستم و تو هستی
_
تنها هستم. بی تو، بی همه، آسوده و پریشان.
_
با تبسمی همیشگی که تمنا می‌کند زشتی‌اش را ندیده بگیرند
_
من از این بیماری انسان که همیشه می‌خواهد چیزی پنهان کردنی و بروز ندادنی داشته باشد هیچ‌وقت سر در نیاورده‌ام. البته من یک دلیل خیلی محکم هم سراغ د��رم. ما از هم پنهان می‌کنیم تا بتوانیم کنار هم بمانیم، چون می‌خواهیم کنار هم بمانیم
_
دیگر اختیار وزن استخوانی تنت با تو نیست. تمام این وزن ظریف و بی‌آزار حالا به من آویخته است. نمی‌دانم چه مدت، همان‌جا پشت در، در هم آمیخته بر جا مانده‌ایم. چرا باید بتوانیم زمان را حساب کنیم؟ چرا باید حساب دانست؟ زمان در ماست. ما در زمان هستیم. این شکوه را نباید با محاسبه آلود. در این سکون بی‌زمان، از دو تن بر پا مانده، من صدای کوبیدن یک قلب و وزش یک سینه را می‌شنوم. و سکون فقط با امواج بی‌صدای بوسه‌ها و بوسه‌ها و بوسه‌هاست که می‌شکند
_
صورت تو فاصله‌ی شانه و گردن مرا پر کرده است و اشکت سینه‌ی مرا آبیاری می‌کند
_
پاهای تو را می‌پاید که آن‌ها تو را به کجا می‌برند
_
می‌خواهی به من بگویی. من فقط می‌شنوم و بدنت را حس می‌کنم که تمام وزن ساده و خوب آن روی تن من گسترده است.
_
من اشک‌هایت را کنار می‌زنم
_
- دلم نمی‌خواد این‌طوری پیش تو باشم. با یه شکم پر از یکی دیگه
- تو خودت این‌طور خواستی
- من اول از تو خواستم
- فکرشم نکن. این خود طبیعته که تو این‌طوری پیش من هستی، خود واقعیت، حتی خود حقیقته
و یک لحظه با خودم می‌گویم «این شکم به هیچ‌وجه پر از دیگری نیست. پر از من هم نیست. پر از خود توست. فقط تو»
_
چشم و لب خود تو: طبیعتی متناسب که همیشه قربانی صنعتی نامناسب است. با این رنگ‌هایی که چشم و لب تو را می‌پوشانند هرگز نمی‌توانم آشتی کنم. ولی هرگز این را به تو نمی‌گویم
_
وقتی در اتاق خواب من، در آن مثلث آفتابی، ساعتی پس از برهنگی، وقتی تمام جلای صنعت از چشم و لب تو می‌ریخت و می‌گریخت و فراموش می‌شد و تنها طبیعت بر جای می‌ماند، در آن لحظه چشم تو باید می‌آمد و به تماشای خود می‌نشست. کاش در آن لحظه زمین و زمان آینه می‌شد، و تو، آن حیوان پرستیدنی زیبا را که برهنه و ناب و بدوی در بستر من بود می‌دیدی، تا برای همیشه از رنگ‌ها می‌گریختی و چشم و لبت را آزاد می‌کردی
_
زن همین است: سرگشته‌ای در گرداب میان مرد رسمی و مرد دلخواه
_
این مامانت خیلی فکرای گنده‌ای تو کله‌اش بار کرده. میگه اروپا برای من بهتر از ایرونه. ولی من بیشتر دوست دارم اون اصلا فکر نکنه. بهش بگو به من به جای نسخه اگه می‌تونه دوا بده
_
خالی هستم و سبک و آرام
_
درد، درد باز بودن، درد دزدکی زندگی نکردن است
_
وقتی کارت پستی انتخاب می‌کنی، یعنی دلت می‌خواهد حرف بزنی، ولی حرفی نداری
_
می‌پرسد: تو این هتل زندگی می‌کنی؟
- نه، من اینجا هم، مثل همه‌ی جاهای دیگر، فقط هستم
_
ادبیات واقعی و صمیمانه دفترچه‌های خاطرات هستند که کرورها در نهانخانه‌ی آدم‌ها حفاظت می‌شوند و هرگز هم برای سراسر خوانده شدن به کسی عرضه نمی‌شوند. ادبیات واقعی همین نامه‌ها هستند که در لحظه زاده می‌شوند و می‌میرند
_
این مرد تنومند رنجور. رنج شبان رنج جسم نیست. اتفاقا جسمش به او آزاری نمی‌رساند. شبان از دل و مغز رنجور است. شبان از دل و مغز رنجور است. شبان حاکمی‌ست معزول که خودش می‌داند و نمی‌داند
_
او شبان را می‌خواهد که تکیه‌گاه جسم و زندگی‌هایش باشد و مرا می‌خواهد که روح و مرگ‌هایش را با من تقسیم کند
_
ما بسیار می‌گوییم بی‌آنکه چیزی به هم گفته باشیم
_
گفت: آقا توی نمایش شما یک زن و مرد همدیگر را بغل می‌کنند و می‌روند توی تاریکی!!!
من هم خیلی بانزاکت و به‌سادگی به روابط عمومی گفتم: چون ما هنوز آمادگی نداریم در روشنایی چیزها را نشانمان بدهند. چون اصلا ترجیح می‌دهیم بقیه را خیالات بکنیم
_
ناگهان دور شد، نقطه شد و آن ته ماند. خیلی دور.
_
عزیزم، اگر تو ماهی یکی دو تا از این سلام‌ها برای من بنویسی و روانه کنی، من آنقدر خواندنی خواهم داشت که تمام عمر نتوانم آن‌ها را بخوانم. می‌بینی چه بدم؟
_
من نامه‌های تو را دارم می‌سوزانم چون همیشه از این‌که چیزی برای پنهان کردن داشته باشم نفرت داشته‌ام. فاش بودن را با همه‌ی ضررهایش غالبا پذیرفته‌ام. بیا گذشته‌ها را اگر دوست داریم در آینده‌ها زنده کنیم. قراول آثار گذشته بودن دلخوشی بی‌ربطی‌ست. بگذار این گذشته و آثارش، به معنا و صورت، اصلا وجود نداشته باشد
_
من در این شهر بزرگ تنها هستم چون خیلی‌ها را می‌شناسم و خیلی‌ها هم مرا می‌شناسند
_
من تو را در میان مردم می‌بینم. البته نه در میان مردم. در کنار همهمه‌ی بندر، کاملا جدا از مردم، روی یک صندوق چوبی ایستاده‌ای. ولی تو هم مانند بیشتر مردم در انتظار مسافری نیستی. این کشتی خیلی عظیم است. دست‌کم سیصد هواپیما روی عرشه‌ی آن هست. ملوان‌ها همه هم‌قد و هم‌لباس، مثل مورچه، فوج فوج به بندر می‌خزند. مسلما مورچه خزنده نیست. عصر همه جای شهر از ملوان اشباع می‌شود. شب کشتی را چراغانی می‌کنند. هم زیبا و هم وحشتناک می‌شود. تو می‌گویی چقدر آدمیزاد دورگه در زهدان این شهر امشب کاشته می‌شود؟ ولی دو نسل بعد باز ملوان‌ها در این بندر پیاده می‌شوند و آن‌وقت با دخترها و خواهرها و یا حتی مادرهای ناتنی خودشان می‌خوابند. بندر نژاد و ملیت نمی‌شناسد. آدم‌ها اگر دهان باز نکنند متعلق به زمین هستند و نه هیچ شهری و کشوری
_
نشانی‌هایی که تو می‌دادی همه غلط بود. به وقتش شاید به تو بگویم. به مرور زمان شاید خودت دریابی. اما مصیبت این است که آدمیزاد خطاهایش را در میابد ولی دیگر جرأت اعتراف را از دست می‌دهد. دیگر وقتش نیست. رگ افسرده است.
_
من بعدها فکر کردم تو چرا با همان شتابی که من می‌رفتم به دنبالم می‌آمدی. ما باید اول در اتاق من در هتل تنها می‌شدیم، برهنه می‌شدیم و پس از سکوتی دراز که فقط صدای نفس‌‌هامان بر آن پنجه می‌زد، آن‌وقت، در رخوتی شیرین به حرف می‌آمدیم. آن‌وقت گوش‌هایمان به کار می‌افتاد و می‌شنید.
_
من بی‌اختیار، ناگهان گرم و سرد شدم و از هم پاشیدم. مانند خون‌رفته‌ها، ضربه خورده‌ها، مانند کسی در ثانیه‌ی هوش و بیهوشی قبل از عمل جراحی همراه تو آمدم. رفتیم در سالن انتظار هتل نشستیم. دو تا قهوه سفارش دادیم. دیگر تو مرا می‌بردی. چقدر نشستیم و چه با هم گفتیم واقعا یادم نیست. من فقط صدا می‌شنیدم. صدایی دور. گاهی جواب می‌دادم. جوابی گنگ از ته چاه و نگاه می‌کردم. نگاهی بی‌قصد و بی‌مقصد. و تو را بیشتر برهنه‌ می‌دیدم. کسی این را نخواهد فهمید. ما برهنه شدیم و آغاز کردیم. میان من و تو وقتی برهنه نیستیم همه چیز ساکن است. وقتی برهنه آغاز می‌کنیم، بعدا می‌توانیم پوشاننده‌ترین پوشاکمان را بپوشیم و مطمئن باشیم که جریان برقرار است و همه چیز ادامه دارد.
دیگران دو اشکال دارند. آنها پوشیده آغاز می‌کنند. سال‌ها پوشیده ادامه می‌دهند، و همین که برهنه می‌شوند همه‌چیز تمام می‌شود. یا این‌که برهنه آغاز می‌کنند، اما آغازی میانشان روی نمی‌دهد. آن وقت هرکس لباس خودش را می‌پوشد و هرکدام به راه خود می‌روند.
_
من سرگردانی های زن را بیش از هرچیز دیگری باور می کنم
_
یک تابستان، یک پاییز، یک ماه از زمستان، پانزده روز خلاء ویرانگر و هیجان سیاه که ساعت هایش به بلندی سال بود، همه گذشت. حالا همین کارت پستی، با همین کلمات بی گذشت در دستهای من بود
_
این زمانه، و این زیست، و این آدمیزاد، ما را طوری بار می آوردند که هرگز نتوانیم فعل های یکرو و خالصی برای بیان کارهایمان به کار ببریم. به ما راضضی نیستیم و راضی هستم یاد نمی دهند. به ما ناراضی نیستم، یاد می دهند که معنی آن، راضی نیستم، است. فرار از این زبان بازاری و موذی و پلید یا جنگیدن با آن الا آسان نیست. ولی اگر تسلیم این زبان باشیم دیگر هیچیم. بنابراین به تو تویه می کنم جغرافیایی را بخواه و آرزو کن که در آن، بی هیچ سعی و قد قبلی، با کلمات شسته و تیز بتوانی رای بودن و راضی نبودن را بگویی و بنویسی
_
عزیزم، درست نمی نویسم، درست نتوانسته بودم بنویسم. اختیار کلمات با من نیست. اختیار من با کلمات است. اصلا این وسط اختیاری در کار نیست. اینها نوعی ریختن است. کلمات می ریزند. اولین شبی که من پیش تو نبودم
_
آسانسور وسیله ی بدی است. آدم مجبور است درش را باز کند و ناگهان در محیطی که هیچ آشنایی قبلی با آن ندارد قرار بگیرد. آمدن با پله باعث می شود که آدم تدریجا با محیط خو بگیرد. در پله اختیار با خود توست. هر لحظه نخواستی می توانی برگردی. آسانسور با اینکه خیلی آسان به بالا و پایین سر می خورد ولی اختیار بازگشت را به آسانی به آدم نمی دهد.
_
آهسته در آسانسور را باز می کنم. تو درست روبه روی در ایستاده و به نرده ی پله ها تکیه کرده ای. من به سوی تو نمی آیم. تو به سوی من نمی آیی. در واقع ما به سوی هم جاری می شویم. من هر دو دست تو را می گیرم. حرکات بعدی همه لرزان و شتابزده است
_
با نگاه تمام تو را که در کنارم نشسته ای تعقیب و کند و کاو می کنم
_
من فقط نگاهت می کنم. تو در من جاری شده ای
_
ـ پس هیچوقت نگو. از من هم نخواه که بگم
این بار با اطمینان دست تو را می گیرم و تو به سینه ی من می لغزی و لب هایمان به هم می رسد
_
من نمی خواهم بروم. من باید بروم. تو نمی خواهی دیگر آنجا بمانی. تو باید بمانی. من نمی توانم شب را با تو بگذرانم. شب ما را جدا می کند
_
من می روم. دیگر می روم. حتی پاهایم مرا نمی برند. نمی دانم چه مرا می برد
این اولین شب بود. راستی این اولین شب بود؟
عزیزم، درست نتوانسته بودم بنویسم. درست نتوانسته بودی بنویسی. اولین شبی که من پیش تو نبودم. اولین شبی که تو پیش من نبودی
_
در هیچ حای زمان و مکان نیستم. بادی در جمجمه ام چیچیده که وزنم را از بین برده است. در هوا هستم
_
نه به سمت تو می رویم نه به سمت من. من و تو هرکدام اهل خانه ای هستیم. ولی این خانه ها ما را میمانه دعوت نمی کنند و آزادمان نمی گذارند. این خانه ها متعلق به ما نیستند. ما متعلق به این خانه ها هستیم
_
تاریک و مهربان است و پناه دهنده. قطره های آسمان شوخی را کنار گذاشته اند. دارد باران می آید. ما لباس سبکی داریم. مرطوب می شویم. من راه تو را می بندم
ـ اسم این شهر هرچی می خوادد باشه، باشه
موهای تو تقریبا خیس است. می توانم قطره های باران را از نوک رشته های به هم چسبیده ی موهای تو، و از روی لبهایت بنوشم
_
ناگهان هردو می زنیم زیر خنده، و باز آنقدر می خندیم که اشکمان حسابی صورتمان را خیس می کند. پس از ساکت شدن من احساس می کنم که در میانه این گریه ی خنده، واقعا گریسته ام
_
اینجوریه. قصه های عشقی معاصر تو اتاق امانتی رفقا شروع میشه، با درد بی جایی و سرگردونی تو خیابونا ادامه پیدا می کنه و تو تاکسی هم نمی دونم بالاخره تموم میشه یا همینطور پا در هوا می مونه
_
اولین شبی که پیش من نبودی. بعد از شب اول و دوم بود. شب اول و دوم را به یاد می آوری. زیر درخت، سر وقت، بهتر بود می نوشتی تنها شبی که، پرسیده ای حالا؟ حالای من برای تو گذشته خواهد شد. شکایت نمی کنم. من گذشته خواهم شد و شکایت نمی کنم. شکایت نمی کنی، قربانت

ـ درخت، سر وقت، حالا، گذشته، شب اول، شب دوم، تنها شبی که، و این نامه در پای خود نامی هم ندارد. این نامه را قربانت برای من نوشته است. چه صمیمانه، چه ریاضی. من چیزی به یاد نمی آورم. وقت را، درخت ها را نمی شناسم
_
سال بی سال. کم کم به آن شهر عادت می کنی. پنجره ها به دریا باز می شود. خواه ناخواه تو هم به دریا نگاه می کنی و از فکر من خلای نداری. کار خوبی کردم که خانه ام را به تو نشان دادم. حالا تو می توانی مرا در خانه ام مجسم کنی، نه آواره ی خیابان ها
_
پشت در، همین که می دانیم دیگر چشمی نمی تواند ما را بپاید، تب آلود و مرتعش جذب هم می شویم. اگر در این جذب و جذبه تمام نقطه های تن من و تن تو بر هم قرار نگرفته باشد، این دیگر گناه تلخ طبیعت، خطای زشت طبیعت است که همه ی فرم های تن تو با همه ی فرم های تن من قالب گیری نشده است. ولی من با وجود گناهها و خطاهای طبیعت پر از توام. بگذار طبیعت اشتاهکار باشد و اشتباه هایش را مکرر کند
_
به چشم بر هم زدنی برهنه هستیم و در رختخواب. درها بسته و پرده ها کشیده است. کولر در خور خور و ما جذب هم. کلام هیچکاره است. ساعتی بعد هر دو طاقباز در تخت هستیم. زیر سیگاری روی سینه ی من است، سر تو میان شانه و گردنم. هردو به یک سیگار پک می زنیم. تمام تن باریک و زیبا و نمدار تو را حس می کنم. وزن ظریف تو را حس می کنم که به سرتاسر یک پهلوی تن من گسترده است. شاید دوازده متر پایین تر، شاید پنجاه متر دورتر، آن طرف خیابان پاییز، در تعمیرگاه کوچکی که آنجا هست، باز گلگیرساز دارد می کوبد. تق تق ضربه ها گوشنواز و همراه، تمام این فاصله ها را طی می کند و در اتاق به ما می رسد. این موسیقی پیوند ماست. ما می توانیم با این صدا فکر کنیم. من بیشتر بعدازظهرها هرجای دیگری باشم این صدا را میشنوم
_
غروب زیبا و گرم است. انگار آتاب دست به ورتم گذاشته تا ببیند تب دارم یا نه
_
قول می دهم. من متخصص نادیده گرفتن هستم و متخصص در خود رنج بردن. برای همین است که در این روزگار خودم را یگانه و بیگانه می بینم. مگر نادیده گرفتن معنای دیگری هم دارد؟
_
در نمی دانم کدام خیابان. تو می روی و می روی و می روی. من مانده ام و آفتاب پشت تو غروب می کند
_
یاد بگیر که کلمات را برقصد و با تمام تعهد و ظرفیتی که دارند به کار ببری
_
و روییدن اشکها در چشم ها و پشت کردن و دور شدن
_
من دیگر برای او یک پرنده ی موسمی آن هم با موسمی نامعلوم بودم
_
من با لحنی احساساتی، همراه با اشک در چشم حلقه زده ولی نریخته، فریاد می زنم:
ـ اوه ای عشق! ای بیماری زیبا! ای مالیخولیا
و ناگهان با لحنی جدی می پرسم:
ـ ولی رختخواب که مالیخولیا نیست، بله؟
_
خوابیدن آدما رو به هم وصل می کنه ولی مربوط نمی کنه
_
این آدمیزاد کثافت، گه ترین کالاهاست. فقط روش قیمت نداره تا هرچی می تونه خودشو گرونتر قالب کنه
_
من واقعا خوشحالم که این زن بالاخره مرد. افیون متحرک بود. مصطفی هم حسابی معتاد شده است. مصطفی هم دیگر آن جوان سرزنده ی گذشته نیست. زرد و باریک شده است.چشم هایش دائما می لغزد. نمی دانم چه کسی را نفرین کنم. جامعه را یا مادر مصطفی را؟ چون جامعه هم بالاخره یعنی مادر
_
هرچه در دل دارم برایت می نویسم. عزیزم، تصادف تماس با تو، آشنا شدن به وجود تو آنقدر برایم زیاد بود که کسی نمی تواند بفهمد. من توانستم تو را ببینم. تو را تماشا کنم. تو آنقدر عجیب و پر و زیاد و غیرعادی و نامعلوم و ساده و طبیعب هستی که محال است کسی این همه اخلاق تو را ببیند و باز هم بتواند تو را تحمل کند. که شجاعت تحمل تو را داشته باشد. ترسی که از تو داشتم، عشقی که به هر کلمه و حرکت تو داشتم، احترامی که برای تو قائل بودم، اینها را هرگز نمی توان تعریف کرد. من می خواستم فقط مثل یک حیوان، چندسالی سرم را را روی زانوی تو بگذارم و لذت ببرم که سرم روی زانوی توست.
(ما بر یک بلندی هستیم. سر تو به زانوی من است. باران می آید. بعد برف می آید. باد می آید. آفتاب است. ابر می شود غروب است. شب است. ما تدریجا رنگ می بازیم، گوهر می بازیم و سنگ می شویم. تندیس سنگی ما بر بلندی می ماند و کلمات تو مانند پیکان های تو مانند گل قاصد، تک تک، بر آسمان این تصویر رها می شوند، می گذرند و به اقیاوس خاموش نیستی می ریزند)
_
تو آنقدر بالاتر بودی و من هربار پیش تو بودم آنقدر خودم را هیچ تر می دیدم
_
ـ می دونی من چرا هیچوقت از گذشته ی تو چیزی نمی پرسم؟
ـ چون تو دشمن هر نوع گذشته ای
ـ این حیح ترین قضاوتیه که همیشه می تونه درباره من بکنی. اما من با گذشته ی تو هیچ دشمنی ندارم چون نمی شناسمش
ـ پس چرا از من نمی پرسیش؟
ـ یک: چون دوست دارم درباره ش فکر کنم و حدس بزنم
ـ دو؟
ـ چون گذشته تو مال توئه. اگه خودت بخوای اونو به من میگی
_
من در این عالم هستم و نیستم. رخوت لذیذی حس می کنم. وزن تمام ذرات تنم را درک می کنم. هیچ وزنی احساس نمی کنم. من در این شهرم. در کنار تو. فقط در کنار تو
_
ولی همیشه فکر می کنم با چه رویی هر روز بیشتر پیش تو آمدم. تا عادت کردی. تا خواستی پیش تو بمانم. آن وقت مثل یک تکه آهن سرد گذاشتم آمدم. چون دیگر جرات ماندن پیش تو را نداشتم. حالا یک زندگی معمولی دارم. مردی که کنار من است گاه آنقدر احمق است که خودم را کمتر از او نمی بینمن و گاهی آنقدر مهربان است که وظیفه ی خودم می دانم راحت و خوشحالش کنم و نگذارم ناراحتی های مرا بفهمد. خلاصه یک زندگی حیوانی ابلهانه. سعی خواهم کرد خودم را از تو خلاص کنم. سعی خواهم کرد سالم باشم و مثل بقیه نفس بکشم. برای مدتی کوتاه قشنگ ترین و والاترین لحظات را با تو داشته ام. خواهش می کنم ببخش. دارم مهمل می گویم. همه اش بیخود و غلط است. فقط خواستم با تو دردودل کنم. دروغ است. دروغ گفتم. دروغ نوشتم. دارم خودم را گول می زنم. بیخود از مدت حبت می کنم. احساس می کنم که من بیرون این زمان با تو بوده ام. خارج از قلمرو زمان. ین ها همه تب و تاب است. ناتوانی ست و خالی بودن. اینجا هیچ چیز مرا پر نمی کند. تو درست فکر می کنی، ریشه ی من در تمدنی ست که ولنگاری با دستورهای اخلاقی آن نمی خواند. اما منا من ولنگارم. اصلا نمی دانم چه می گویم. فقط می دانم که در هم ریخته ام. دیگر بس. فعلا بس. قربانت
_
آدمیزاد فقط آشفته است. درواقع کسی در جست و جوی راست و دروغی نیست. اصلا شاید راست و دروغی در کار نباشد. حرکاتی ست که می کنیم. وقایعی ست که پیش می آید. منتهی وقتی همین حرکات و وقایع را، حتی در یک نامه ساده می نویسیم، مصنوعی و باور نکردنی می شود. آدمیزاد نمی دانم چه عیبی دارد ولی حتما یک عیبی دارد
_
مشکل فقط زبان است. پیشنهاد نمی کنم زبان اسپرانتو را رواج بدهیم پشنهاد می کنم زمین را ویران کنیم که در آن آدمیزاد اسیر زبان و جغرافیاست
_
دندانهایم را به هم می فشارم. حتما الان ته فکم یک برجستگی پیدا شده است که دارد ورجه ورجه می کند و حرکتش در پوست صورتمخ منعکس می شود
_
سکوت مانند سرب به همه ی قلبها و لبها نشسته است
_
صدای شلیک، فرمانروا و بی برگشت، سکوت را می شکافد. جهان غرقه در خون به زمین می غلتد. لحظه ای هیچ صدا و حرکتی نیست. دستها مانده، پاها از یاد رفته و نگاه ها خود گریخته اند
_
دلت می خواهد آزاد شوی. گاهی فکر می کنی این درست نبود. باید طور دیگری می شد. باید طور دیگری با هم بودیم. آنقدر همه چیز نامعلوم است که هوس مردن می کنی. این دردها را تو خودت درست کردی و می دانی که نمی توانی درمانشان کنی. دلت آنقدر گرفته که حتی دیدن من بازش نخواهد کرد. دیدن من از لحظه اول تا آخرش همه اش با فکر کردن به جدایی، به رفتن خواهد گذشت
_
دلت می خواهد آنطور که او تو را می بیند بودی. نمی داند که اگر پیش او ساکت و آرام هستی برای آن است که به ممن فکر می کنی. این را هیچکس دیگر هم نمی داند و نباید بداند. تو این درد را در سایه و سکوت خواهی کشید و نخواهی گذاشت کسی از آن برای خودش قصه بسازد
_
من همیشه وقتی می خواهم دو کلمه جدی با تو حرف یزنم، همین جور به تنگی نفس می افتم. من فقط قادرم نفس بریده به تو تکیه کنم
_
با پاهایی به سنگینی سنگهای آسمانی، و جسمی به بی وزنی روح و ذهنی مجروح می آیم وسط خیابان
_
کاش در بازی اعدام مرا می کشتی، کاش خودت را، کاش یک بمب همه ی ما را نابود می کرد، کاش
_
یک تکه یادداشت تو را لای کاذهایم پیدا کرده ام و هرروز می خوانم. این کلمات ورت تو، صدای تو و نگاه تو را برای من زنده می کنند
_
این یادداشت یک دلیل طولانی دارد: اعتقاد به انفجار، به عصیان، به بدی و ناهمواری آدمیزاد، به حقانیت عطش، حقانیت شر، به حماقت و امید زاوش ایزدان، به عشق تو؛ بله به هر حال کلمه عشق کلمه ای که از آن می ترسم و متنفرم، عشقی که در توست، در من است و بی هیچ باوری و پرواز باور می توان آن را گفت، نوشت این همان ویرانه ایست که از آبدترین آبادی ساخت آدمیزاد، خواستنی تر و خرم تر است. دیگر چه بنویسم؟ دو کلمه، چند کلمه، یک نفس، یک بو، صدایی از رهایی دست و پایت، بنویس! بی تو و به انتظار تو این اتاق این خانه ی فردا جهنم است. اگر آمدی و این کلمات را خواندی مرا ببخش زیرا من هم تو را به خاطر همه ی نافرمانی ها و ناتوانی ها و آزارهایت می بخشم
_
به تنهایی عادت کرده ام. من وضع دیگری را نشناختم، نشناخته ام. انگار وضع دیگری نمی تواند باشد. از بح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم با عکس خودم که گاهی توی آینه است و با خیلی چیزهای خیلی نزدیک دور و برم. چیزهای معمولی چیزهای دست یافتنی نه چیزهای دم دست. حالا سعی می کنم این معمولی ها را بشناسم از نو بشناسم باز بشناسم. به قاشق فکر می کنم به انگشت به یک میخ معمولی و به پنجره. به همه آنها دست می زنم آنها را لمس می کنم. سعی می کنم بروم توی این چیزها و بعد از تویشان بیایم بیرون. بعد سعی می کنم با یک مداد، مداد معمولی روی یک تکه کاغذ، کاغذ معمولی مثلا توی میخ را برای خودم فقط برای خودم نقاشی کنم
_
هوم که مرد من هم در واقع بستم یخ نزدم ولی بستم
_
دیگر نمی خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها به تو فکر می کنم. من از اعتیاد به تو خلا نشدم. شاید خودم را پیدا کردم. ولی نامه ی تو روشن نبود. فقط نوشتی که می آیی و با کشتی و من بعدازظهر به اسکله می روم تا ثانیه ها را بشمارم و کوتاه تر کنم تا بوی تو را از دریا بشنوم
_
ناگهان چند فریاد پیاپی فضا را می خراشد و همهمه را فرو می نشاند بین رها شدن و سقوط صندوقی که از چنگال یک جرثقیل عظیم رها شده فاصله ای نیست صندوق حفره ای در میان جمعیت باز می کند و دختری را که به هیچ سویی نگریخته در زیر خود له می کند. دختر هیچ نشانی از گذشته اش با خود ندارد. دستهایش خالی است. تن باریکش در زیر پیراهن سفید نازکش کاملا برهنه است نگاهش سبز و بی خواهش. موهایش سیاه و صاف
Profile Image for Cloudy.
72 reviews51 followers
October 19, 2019
خب..پر از حس، غم، نزدیکی و دوری.
دوستش داشتم و خوشحالم که رفتم نسخه فیزیکیشو گرفتم که این دو روز، میون صفحه‌هاش غرق شدم.
اصلا اصلا اصلا صوتی گوش دادنش کافی نیست.
کلا کتابیه که دو سه بار خوندنش بهتره بنظرم.
البته شاید برای هرکسی جالب نباشه ولی پر از حس بودنش واسه‌ی من دوست‌داشتنی بود.
و کنجکاو و مشتاقم که بیشتر از آقای فرسی بخونم.

|یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر می‌کنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم‌ شاید خودم را پیدا کردم.|

ضمن اینکه اولین کتابی بود که اسم خودمو توش میدیدم، هرچند که شخصیت مزخرفی بود. :)))))))
Profile Image for Behnam M.
80 reviews33 followers
October 4, 2024
روزی از صالح نجفی شنیدم که نویسندگان بزرگ چه زجری برای نوشته هایشان می‌کشند. مثلا کیرکگور همیشه ایستاده مینوشته چون آنقدر هیجان و اشتیاق برای تبدیل افکارش به کلمات، در ذهن داشته که نمیتوانسته بنشیند و قلم دست بگیرد. یا معروف است که همینگوی تا مست نمیشده نمیتوانسته چیز درخوری بنویسد. یا نمیدانم کدام آدم شریفی (اسمش را به خاطر ندارم) همیشه با کت و شلوار پشت میز کارش در اتاق شخصی خانه اش حاضر میشده و شروع به نوشتن می‌کرده. با این وجود، ما کتابها را در رخت و خواب به دست میگیریم و لم داده و آرام میخوانیم

در تمام صفحات کتاب، رنج و تلاش فرسی را به عینه میدیدم. رنجی که بخاطر استفاده از تکنیکیست که سالها از زمانه ی خویش جلوتر بود و میخواهد این آرامش شرم آور را از خواننده بگیرد. نویسنده شجاعت آن را دارد که آسایش خواننده را از او برباید و او را در این تب شریک کند و عشق را نزدیک به حقیقت آن و نه آنگونه که بزدلان متوهم به تصویر میکشند، به نمایش بگذارد. جوری که کماکان قابل احترام باشد. کار فرسی چنان استادانه و دقیق است که حتی علایم نگارشی هر سطر هدف خاصی دارد و در هیچ کجای این پازل سترگ ردپایی از قصور و اشتباه دیده نمی‌شود. و چقدر فرسی صاف و ساده و بی ریا ست که به روشنفکران عشرت گر زمانه اش می تازد اما خود را بخاطر چیزی که خلق کرده است نمی ستاید

از متن کتاب
گربه می‌خواست با من بیاید داخل خانه. ولی چوبی برداشتم، زدمش و بیرونش کردم. دیگر نمی‌خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر می‌کنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم. ولی نامه تو روشن نبود. فقط نوشتی که می‌آیی، و با کشتی. و من بعد از ظهر به اسکله می‌روم تا ثانیه‌ها را بشمارم و کوتاه‌تر کنم، تا بوی تو را از دریا بشنوم،


بهترین جستار را در باره‌ی این گنج پارسی، خانوم سپینود ناجیان در رادیو زمانه منتشر کرده بودند که به دلایلی دیگر قابل دسترس نیست اما میتوانید متن کوتاه آن را در صفحه همین کتاب در گودریدز بخوانید

https://www.goodreads.com/review/show...
Profile Image for Eghbal.
56 reviews41 followers
February 27, 2020
سه و نیم ستاره

واقعا نمیدونم چی بنویسم راجع بهش فقط میگم که یک بار باید خونده بشه
این ظرافت و پیچیدگی در به کار گیری فرم و محتوا در عصر خودش شگفت انگیز بوده
اما
فقط در عصر خودش ...

کشش و جذابیت اعجاز انگیزی برام نداشت که مدتها اسیرش بشم و گاها در حین خوندن ارتباطم با کتاب کامل قطع بود و فقط میخوندم و این برام بده خیلی بده :((
Profile Image for Pooriya.
130 reviews81 followers
April 3, 2017
به چشم برهم‌زدنی برهنه هستیم و در رختخواب. درها بسته و پرده‌ها کشیده است. کولر در خورخور و ما جذب هم. کلام هیچ‌کاره است. ساعتی بعد هر دو تاقباز در تخت هستیم. زیرسیگاری روی سینه‌ی من است، سر تو میان شانه و گردنم. هر دو به یک سیگار پک می‌زنیم. تمام تن باریک و زیبا و نمدار تو را حس می‌کنم. وزن ظریف تو را حس می‌کنم که به سرتاسر یک پهلوی تن من گسترده است. شاید دوازده متر پایین‌تر، شاید پنجاه‌متر دورتر، آن طرف خیابان پاییز، در تعمیرگاه کوچکی که آنجا هست، باز گلگیرساز دارد می‌کوبد. تق‌تق ضربه‌ها، گوشنواز و همراه، تمام این فاصله را طی می‌کند و در اتاق به ما می‌رسد. این موسیقی پیوند ماست. ما می‌توانیم با این صدا فکر کنیم. من بیشتر بعدازظهرها، هرجای دیگر هم که باشم این صدا را می‌شنوم.
-تو نمی‌خوای چیزی به من بگی؟
حالا نزدیک پنج ماه است. تو آمده بودی که دو ماه بعد برگردی. ولی حالا تکلیف‌ات اصلا معلوم نیست. من می‌غلتم به سینه‌ی تو. حالا تو مجبوری به چشم من نگاه کنی. چون من می‌خواهم چشم‌درچشم به تو نگاه کنم. در مرز موها، انگشتم را می‌گذارم میان پیشانی‌ات. انگشتم را می‌لغزانم به پایین. پیشانی نصف شد. گودی ظریف بین پیشانی و بینی. انگشت روی تیغه‌ی بینی پیش می‌رود. بینی هم نصف شد. چاله‌ی خوشتراش میان لب بالا. انگشت می‌افتد توی این چاله ولی هرطور هست به پیشروی ادامه می‌دهد. لب‌ها کمی از هم باز می‌شوند. انگشت از لب بالا می‌پرد به لب پایین. لب هم نصف شد. سقوط به پرتگاه ظریف پشت لب پایین. صعود به سیب چانه. قله‌ی سیب، پشت سیب. چانه هم نصف شد. حرکتی خوابگردوار روی تیغه‌ی خرخره. گردن هم نصف شد. انگشت به چاله‌ی مرز سینه و گردن سقوط می‌کند. چاله عمیق است و صعود سخت. می‌گویم:
-آهو.
تو می‌گویی:
-خیلی لاغرم، نه؟
من جوابت را نمی‌دهم. باید موتورها را روشن کرد. انگشت با دستم به‌طور عمودی به هوا بلند می‌شود و لب‌هایم چاله‌ی مرز سینه و گردنت را اشغال می‌کند. انگشت روی قله‌ی پستان چپ‌ات فرود می‌آید. تن‌ها باز بیدار می‌شوند و به جنبش می‌آیند. ساعتی بعد باز زیرسیگاری روی سینه‌ی من است و ما هر دو به یک سیگار پک می‌زنیم. و تق‌تق ضربه‌های گلگیرساز به ما می‌رسد.
-من چی باید به تو بگم؟
-معذرت می‌خوام که تاحالا بهت نگفته‌م.
-چی‌رو؟
-ژیرار!
-ژیرار؟ ژیرار کیه؟
-اون مرتب برام نامه می‌نویسه.
Profile Image for Narjes Dorzade.
284 reviews297 followers
September 25, 2017
ثانیه ها بی قرار و سرشار و گوارا و سفیدند . ثانیه های سفید و زلال . من نمی خواهم بروم . من باید بروم . تو نمی خواهی دیگر آن جا بمانی . تو باید بمانی .
.
به تنهایی عادت کرده ام . من وضع دیگری را نشناختم . نشناخته ام . از صبح تا شب با خودم هستم . با صدای خودم . با عکس خودم که گاهی توی آینه است . و با خیلی چیزهای نزدیک دور و برم . چیزهای معمولی . چیزهای دست یافتنی . نه . چیزهای دم دست . حالا سعی می کنم این معمولی ها را بشناسم . از نو بشناسم . باز بشناسم . به قاشق فکر می کنم . به انگشت .به یک میخ معمولی . و به پنجره . به همه ی آن ها دست می زنم . آن ها را لمس می کنم . سعی می کنم بروم توی این چیزها ، و بعد از تویشان بیایم بیرون . بعد ، سعی می کنم ، با یک مداد ، مداد معمولی ، روی یک تکه کاغذ ، کاغذ معمولی ، مثلا ، توی میخ را برای خودم ، فقط برای خودم ، نقاشی کنم . چیزهایی را که از توی میخ یا توی قاشق یاد گرفته ام سعی می کنم بیاورم روی کاغذ . برای قاشق طرح لباس فکر نمی کنم. میخ و قاشق لباس نمی خواهند . حس انفجار یا این طور چیزها ندارم .
.
یک پرنده جلوی پنجره نشسته است . پرنده از تو نمی ترسد . تو با پرنده کاری نداری . صدای گریه ی یک بچه می آید . تو با مداد صدای گریه ی بچه را روی کاغذ می نویسی :
(( او _ ا_او _ ا_ اااا....))
و خنده ات می گیرد .
.
زمان در ماست . ما در زمان هستیم .
این شکوه را نباید با محاسبه آلود . در این سکون بی زمان، از دوتن بر پا مانده ، من صدای کوبیدن یک قلب و وزش یک سینه را می شنوم . و سکون فقط با امواج بی صدای بوسه ها و بوسه ها و بوسه هاست که می شکند .
.

. و من بعد از ظهر به اسکله می روم تا ثانیه ها را بشمارم و کوتاه تر کنم ، تا بوی تو را از دریا بشنوم .
.
Profile Image for Sareh Booyeh.
61 reviews15 followers
November 13, 2022
از دبیرستان به واسطه ی تعریف هایی که برادرم از این کتاب می‌کرد مشتاق بودم که بخونمش. مخصوصا اینکه برادرم چاپ اصلی کتاب رو هم داره و خب این برای خودم لذت خوندن رو دو چندان می‌کنه. دو سه سال پیش یک شب از کتابخونه برش داشتم و سی یا چهل صفحه ای ازش رو خوندم اما گذاشتم کنار و دیگه نرفتم سراغش. تا اینکه چند روز پیش اتفاقی به کتاب صوتیش برخوردم. شروع کردم به گوش دادن و همزمان از روی پی دی اف هم کتاب رو می‌خوندم (قطعا نسخه ی اصلی با ارزش تر از این حرفاست که بخواد هی اینور و اونور برده بشه برای خوندن :)) ) هرچند که زیاد از نسخه ی صوتی راضی نبودم و پر بود از غلط، از تلفظ کلمات گرفته تا نحوه ی ادا کردن جملات، اما خب خوندنش رو برام آسون کرد.
در آخر اینکه، برای منی که با نمایشنامه های فرسی زندگی کردم، سخته بخوام از اصلی ترین اثرش ایرادی بگیرم. مثل همیشه شیفته ی بازی با کلمات و جملات شاعرانه ی فرسی شدم.
Profile Image for Rozhan Sadeghi.
315 reviews458 followers
April 18, 2020
خوانش دوم-۳۰/فروردین/۱۳۹۹
این دفعه نسبت به سه سال پیش بیشتر فهمیدمش و واسه همین کمتر دوسش داشتم!
و زاوش هم بیشتر روی اعصابم رفت!
-------------------------------------
حقيقتش فکر کنم موافقم با اینکه این کتاب شاهکار بوده! يه کتاب با نثر کاملا بی نظیر و بی همتا که آدم و غرق در خودش و افکار نقش اصلی داستان میکنه!
نقش اصلی،زاوش ايزدان که من و به شدتتتتت یاد شخصیت کتاب ��افه پیانو انداخت!
خوشحالم که کتاب و با هر سختی بود وسط کتاب های دست فروش های ميدون انقلاب پیدا کردم! و يه چیزی، اینکه ارزش این کتاب قطعا گم شدن بین انبوهی از کتاب بین دست فروشی های انقلاب نیست!=)
Profile Image for Ayda .
103 reviews12 followers
May 28, 2024
تجربه ای متفاوت و بی‌پروا از ادبیات نسبتا محافظه‌کار ایرانی!
پر از تناقض بودم حین خوندنش اما در پایان، اون صفحات آخر، تصمیمم رو گرفتم. دوستش داشتم. نه به دلیل شخصیت‌هاش_ که برای من دوست داشتنی نبودند_ به دلیل یه حس عجیب که از قلم نویسنده ساطع می‌شد. نمی‌دونم اسمش رو چی بذارم اما باعث می‌شد که کتاب رو ادامه بدم. شاید زیبایی بعضی حرف‌ها، زشت بودن بعضی حرف‌ها و در نهایت خوندن یک ادبیات خصوصی_ به قول نویسنده_ ...
Profile Image for Roya.
282 reviews347 followers
March 19, 2017
فرم و زبان و روایت- بله. ولی محتوا؟ زیر این همه کلمات چه بود؟ به این قصه ی معمولی هر روزه، ذره ای عمق داده بود؟ نه، نداده بود
Displaying 1 - 30 of 288 reviews

Join the discussion

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.