What do you think?


متالباز
یه زمونی بود که اینقدرها شیک و پیک نبودیم. یعنی زرت و پرت بلغور نمیکردیم که دِپرِسم و فلانم... دِپرِس... اصلا یادم نمیآد بچگیام ننهبابام گفته باشن دپرسیم. دپرس یعنی چی آخه؟ اسکلیم دیگه. فکر میکنیم هر چی اسمش فرنگیه باکلاسه... دپرسم یعنی باکلاسم... عقدهای بازیه دیگه... مرض هم شده مایهی کلاس. به سردرد بگی میگرن، به سرماخوردگی بگی فلو یا گریپ، به سرطان بگی کنسر و متاستاز، به خلمشنگی بگی اسکیزوفرنی.
288 pages, Paperback
First published January 1, 2022
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 28 of 28 reviews
January 8, 2023
خیلی وقت بود کتابی رو به این سرعت تموم نکرده بودم و نمیدونم چی بود که باعث میشد ادامهش بدم. کتاب یه جوری بود که در عین حال که بنظرم مزخرفِ خالص بود، باهاش حال کردم. کل داستان نویسنده سعی کرده مردم، اعم از آدمای معمولی تا اعضای گروه هایی مثل پینک فلوید و مارسل پروست و کی و کی رو بکوبه و بگه که مخالفِ گنده گوزیه اما خودش مدام در حال گنده گوزی بود! یه داستانِ تیپیکال درمورد یه آدمِ چهل ساله که چهل ساله نفهمیده داره تو زندگیش چه گوهی میخوره و از اینجا رونده و از اونجا موندهست با چاشنی درام و رومنسِ آب دوغ خیاری! البته دروغه بگم با یه سری حرفای شخصیت اصلی موافق نبودم. همونطور که اول ریویو گفتم، از یه جاهاییش خوشم اومد و با یه سری حرفاش حال کردم و شاید همین باعث شد بتونم تا آخر ادامهش بدم. اون ستاره ی اضافی رو هم برای همین مورد دادم. یه چیزی که رو مخم بود استفاده ی بیش از حد نویسنده از کلمات و اصطلاحات انگلیسی بود. اکثرا بدون نشانه گذاری که اگه یکی هیچ ایده ای از زبانِ انگلیسی نداشته باشه فکر میکنه داره به خطِ میخی کتاب میخونه! نمیدونم که نویسنده فکر کرده خودش خیلی باحاله که همچین حرکتی زده یا فکر کرده همه دیفالتشون اینه که انگلیسی بلدن پس بشینم هرچی اصطلاحِ خفن انگلیسی بلدم بچپونم تو کتابم! از هر دو خط طرف ده بار نوشته “هالی شت” مثلا اینجوری که آب میخوره میگه هالی شت! طرف هرکاری میکرد یه اسمی از یه خواننده یا گروه موسیقی میآورد و نویسنده نکرده بود بیاد اسم اصلی رو اون پایین بنویسه که حداقل موقع خوندنش هی به اینکه الان این رو درست خوندم یا نه فکر نکنی! تازه منی که کلا سر و کارم با انگلیسی هست و هر روز در حال پرداخت ِ زکاتِ علمم به بچه های مردم هستم با این قضیه حال نکردم که هیچ، حالمم بد کرد و بعید میدونم کسی باشه که خوشش بیاد از این قضیه. کتابی نیست که به کسی بخوام پیشنهادش بدم، اما خب یه کششی داره که باعث میشه نتونی کتاب رو بذاری زمین. همین.
November 6, 2022
به معنی واقعی کلمه دری وری بود. یک جور ادبیاتی که مثلش را در یوسف آباد از سینا دادخواه خوانده بودم و تازه اون از این چند پله بهتر بود.
June 22, 2023
متالباز. راوی داستان، پسری چهل ساله و اس و پاس و از نظر من دارای اختلال شخصیته. این پسر تاحالا هیچ کار مفیدی نکرده جز اینکه متخصص گوش دادن متال باشه. راوی سرشار از نارضایتیه و با زمین و زمان سر جنگ داره. دویست و هشتاد صفحه، به زمین و زمان فحش داده و پوچیش رو به رخ خواننده کشیده. البته به زبانی گیرا که خواننده رو ترغیب به خوندن کنه. متالباز داستان، خواهری به اسم شادی داره که به نوعی مرادشه. اما با مرگ شادی و مقصر دونستن خودش تو این مرگ، فروپاشی راوی بیشتر میشه. پدر و مادرش هم که به شیوه حسن کچل از خونه بیرونش میکنن تا راوی زندگی برای خودش بسازه، این خشم و عصیان فوران میکنه. در کل داستان روند سقوط راوی رو بیان کرده. طنزه اما اونقدر تلخ که من واقعا دلم گرفت. کتاب تو نیمههای داستان افت شدیدی میکنه و تو فصلهای آخر دوباره قابل خوندن میشه. به نظر من نویسنده مانیفست خودش رو تو قالب این شخصیت ارائه داده و کتاب بیشتر از اینکه داستان باشه، معرفی سبک فکری و شخصیتی نویسنده کتابه. اصطلاحات انگلیسی که به فارسی نوشته شده و زبان محاوره، تو بعضی قسمتها برای خواننده فرساینده میشه. در مجموع به نظر من متالباز فراز و فرود زیادی داشت؛ بعضی بخشها عالی و بعضی بخشها فرساینده.
December 15, 2022
نشر مرکز هنوز هم اعتبار دارد. اما این اعتبار در زمینه کتابهای ایرانی نزد من که خواننده عادی هستم خیلی مخدوش شده با چند کتابی که در این دو سه سال منتشر کردند همه از بدترین کتابها بوده. آخری همین متال باز که واقعا حرفی ندارم بزنم. رمانی سرسامآور که از فرط خودبینی و گندهگویی نویسنده دارد منفجر میشود.
January 20, 2023
حیف پولی که بابتش دادم
December 25, 2025
واقعا نمیدونم چه حسی باید داشته باشم بهش. جاهایی مسخره و آشغال بود جاهایی عجیب و جالب. به هر حال که خوندیم. اینم خط خورد
September 15, 2024
متالبازی کف خیابانهای تهران
در این ویدئو دربارهاش حرف زدهام:
https://youtu.be/FuuR_ueHXRI?si=x90KO...
در این ویدئو دربارهاش حرف زدهام:
https://youtu.be/FuuR_ueHXRI?si=x90KO...
April 19, 2024
من با نثر کتاب اصلا کنار نیومدم راستش. صرفا به خاطر حس عجیبی که بهم داد تمومش کردم
دلم میخواد به کارکتر اصلی بگم ببین من دقیقا میفهمم چی میگی. همهچی مزخرف بود و از وقتی شادی مرد همهچی بدترم شد.، برای منم همین بود. ولی لازم نبود انقدر زود خودت رو ببازی و همهچیز رو به فنا بدی. ولی خب یکی باید اینها رو به خودم بگه :))))
دلم میخواد به کارکتر اصلی بگم ببین من دقیقا میفهمم چی میگی. همهچی مزخرف بود و از وقتی شادی مرد همهچی بدترم شد.، برای منم همین بود. ولی لازم نبود انقدر زود خودت رو ببازی و همهچیز رو به فنا بدی. ولی خب یکی باید اینها رو به خودم بگه :))))
This entire review has been hidden because of spoilers.
December 5, 2022
ملغمهای است از هر چیزی که فکرش را بشود کرد. هیچ نوع انسجامی ندارد و فقط میخواهد حرفهای گنده بزند. اصلا توصیه نمیکنم.
July 25, 2023
خب،من نقدها و ریویوها رو خوندم درمورد این کتاب و واقعا متعجب گشتم.
این همه هیت ز چ روی؟
قبول دارم که سلیقه ایه، ولی آخه...
نظر شخصیم درمورد این مورد که: زیادی پوچ و اینا بود اینه:
شخصیت اصلی یه ذهن داغون و زندگی فاکداپ داشت. پوینت اصلی داستان نشون دادن وضعیت روحی داغونه و به اضمحلال رفتن روانش بود و اینکه تهش فروپاشیشو کامل درک کنیم.
از نظر من واقعا خوب نشون داده شده بود.اشفتگی روانیش،پرش های فکریش،مه آلود بودن افکارش،تنوع و گستردگی شون و بلابلابلا...کاملا واسم ملموس و قابل درک بود.
شاید کسانی این نقد رو بهش وارد میکنن که خودشن این مدلی یعنی مدل شخصیت اصلی فکر نمی کنن و خب این جوری اوکیه که واسشون درکش سخت و ناملموس باشه.
ولی واسه من واقعا عادی بود خیلی از حرفاش، کاملا آشنا و قابل درک که خب نشونه ی خیلی خوبی نیس اما به هرحال😂😂
به نظرم این هنر نویسنده س که این روحیه ی شکست خورده و افتضاح، این حجم از ناموفقی و نامفیدی و حس تنفر از خویش و... رو انقد خوب نشون میده. و نشون میده که افسردگی و روح داغون به معنیه عدم طنزپردازی نیست. شخصیت اصلی تو موقعیت های بسیاری واقعا فان بود و کلا داستان طنز بود خیلی وقتا. درحالی که همزمان بسیار دارک و تلخ هم بود.
به هرحال نظر شخصیم اینه و به شخصه واقعا حال کردم با کتاب.
شاید از لحاظ ادبی و داستانی و اینا نقد بهش وارد شه و این حرفا و همه شون هم محترمن و من واقعا علمش رو هم ندارم که نقد کنم.
ولی خب این نظر شخصیم نسبت به کتاب و نسبت به ریویوهای دیگه بود...
همینا دیگه
این همه هیت ز چ روی؟
قبول دارم که سلیقه ایه، ولی آخه...
نظر شخصیم درمورد این مورد که: زیادی پوچ و اینا بود اینه:
شخصیت اصلی یه ذهن داغون و زندگی فاکداپ داشت. پوینت اصلی داستان نشون دادن وضعیت روحی داغونه و به اضمحلال رفتن روانش بود و اینکه تهش فروپاشیشو کامل درک کنیم.
از نظر من واقعا خوب نشون داده شده بود.اشفتگی روانیش،پرش های فکریش،مه آلود بودن افکارش،تنوع و گستردگی شون و بلابلابلا...کاملا واسم ملموس و قابل درک بود.
شاید کسانی این نقد رو بهش وارد میکنن که خودشن این مدلی یعنی مدل شخصیت اصلی فکر نمی کنن و خب این جوری اوکیه که واسشون درکش سخت و ناملموس باشه.
ولی واسه من واقعا عادی بود خیلی از حرفاش، کاملا آشنا و قابل درک که خب نشونه ی خیلی خوبی نیس اما به هرحال😂😂
به نظرم این هنر نویسنده س که این روحیه ی شکست خورده و افتضاح، این حجم از ناموفقی و نامفیدی و حس تنفر از خویش و... رو انقد خوب نشون میده. و نشون میده که افسردگی و روح داغون به معنیه عدم طنزپردازی نیست. شخصیت اصلی تو موقعیت های بسیاری واقعا فان بود و کلا داستان طنز بود خیلی وقتا. درحالی که همزمان بسیار دارک و تلخ هم بود.
به هرحال نظر شخصیم اینه و به شخصه واقعا حال کردم با کتاب.
شاید از لحاظ ادبی و داستانی و اینا نقد بهش وارد شه و این حرفا و همه شون هم محترمن و من واقعا علمش رو هم ندارم که نقد کنم.
ولی خب این نظر شخصیم نسبت به کتاب و نسبت به ریویوهای دیگه بود...
همینا دیگه
Read
December 5, 2022برای کسی که موزیک میشناسه، تهران میدونه، یه مدت بیکس بوده، و مهمتر از همه کسیرو از دست داده
این کتاب، جذاب، شیرین و واقعی…
کاشتهای فوقالعاده
شخصیتپردازی قوی
فضاسازی حیرت انگیز
برای من هر اپیزود جداگانه هم معنا میداد…
و مگر ذهن ما چیزی غیر از شتر گاو پلنگ تصویرسازی شده در کتابه؟!
فارسی فکر میکنیم،
عربی مینویسیم
انگلیسی حرف میزنیم…
این کتاب، جذاب، شیرین و واقعی…
کاشتهای فوقالعاده
شخصیتپردازی قوی
فضاسازی حیرت انگیز
برای من هر اپیزود جداگانه هم معنا میداد…
و مگر ذهن ما چیزی غیر از شتر گاو پلنگ تصویرسازی شده در کتابه؟!
فارسی فکر میکنیم،
عربی مینویسیم
انگلیسی حرف میزنیم…
October 1, 2024
۲.۵ ستاره
راوی داستان از سرگذشت خودش و خواهرش شادی برامون میگه. نویسنده از شکستهنویسی استفاده کرده و ژانر داستان کمدی سیاهه📖
داستان کتاب رو دوست داشتم؛ خیلی از حرفهای نویسنده رو قبول داشتم و واقعیت جامعهی خودمون بود📖
استفاده از کلمههای انگلیسی که به فارسی نوشته بود و اسم خوانندهها اینقدر زیاد بود که خستهم میکرد🥺 البته از اسم کتاب هم معلومه
راوی داستان از سرگذشت خودش و خواهرش شادی برامون میگه. نویسنده از شکستهنویسی استفاده کرده و ژانر داستان کمدی سیاهه📖
داستان کتاب رو دوست داشتم؛ خیلی از حرفهای نویسنده رو قبول داشتم و واقعیت جامعهی خودمون بود📖
استفاده از کلمههای انگلیسی که به فارسی نوشته بود و اسم خوانندهها اینقدر زیاد بود که خستهم میکرد🥺 البته از اسم کتاب هم معلومه
November 14, 2025
متالباز قرار نیست روان باشه، خوشفرم، منظم یا دلنشین. اصلا مسئلهاش این نیست. این کتاب بازنماییِ یک ذهنه؛ ذهنی که بهتدریج دچار آشفتگی شدید میشه، شروع میکنه به تجزیه شدن، و هنوز کاملا فرو نریخته، اما بدون تردید در آستانهی زوال ایستاده.
در چنین وضعیتی کاملا طبیعیه که روایت خطی نباشه، افکار نصفهنیمه بمونن، بعضی کنشها رندوم و بیمنطق به نظر برسن، و خودِ شخصیت هم دقیقا ندونه باید به چه چیزی فکر کنه. همین ندونستن هستهی اصلی روایته؛ انگار خودش هم نمیدونه مسیر فکرش از کجا شروع میشه و به کجا باید برسه.
رندوم بودنِ رفتارها یا تصمیمها ضعف شخصیتپردازی نیست؛ اتفاقا خودِ شخصیتپردازیه. آدمی که دچار پوچی شده، براش معنا فرو ریخته و هنوز زبان مشخصی برای دردش نداره، دقیقا همینطور عمل میکنه. برای فکر کردن مدام کلید میذاره، سعی میکنه نظم بسازه، اما هر بار شکست میخوره. شیوهی فکر کردنش در سطحی مرتبط به نظر میرسه، اما در نهایت خودش هم نمیدونه داره به چه چیزی فکر میکنه و چرا.
به نظرم بخش بزرگی از واکنشهای منفی از همینجا میآد؛ از جایی که خیلیها یا هرگز آشفتگی واقعی رو تجربه نکردهان، یا اگر تجربه کردهان، جرئت نکردهان دربارهی خودِ اون آشفتگی فکر کنن. و واقعا مسخره است که آدم غمگین باشه، اما هرگز دربارهی غمگین بودنش فکر نکنه. فکر نکردن به رنج یعنی ناآگاهی از خود. کسی که فقط رنج رو احساس کرده، اما اون رو واکاوی نکرده، طبیعیه از متنی که سراسر دروننگریِ آشفته است بیزار بشه.
مشکل اصلی اینجاست که ما به زیباسازی رنج عادت کردهایم. خیلی از نقدهای منفی، حتی اگر خودِ نویسندهی نقد متوجه نباشه در اصل دارن میپرسن: چرا این افسردگی قشنگ نیست؟ چرا شاعرانه نیست؟ چرا قابلتحمل نیست؟ چون انتظار دارن افسردگی شیک باشه، زوال aesthetic داشته باشه و پوچی در قالب فلسفیِ تمیز و قابلهضم ارائه بشه.
در حالی که واقعیتِ زوال کثیفه، نامنسجمه، آزاردهندهاست و اغلب حتی قابل توضیح هم نیست. و متالباز دقیقا همین واقعیت رو نشون میده، بدون بزک، بدون تلطیف، بدون اینکه بخواد حال مخاطب رو خوب نگه داره.
در چنین وضعیتی کاملا طبیعیه که روایت خطی نباشه، افکار نصفهنیمه بمونن، بعضی کنشها رندوم و بیمنطق به نظر برسن، و خودِ شخصیت هم دقیقا ندونه باید به چه چیزی فکر کنه. همین ندونستن هستهی اصلی روایته؛ انگار خودش هم نمیدونه مسیر فکرش از کجا شروع میشه و به کجا باید برسه.
رندوم بودنِ رفتارها یا تصمیمها ضعف شخصیتپردازی نیست؛ اتفاقا خودِ شخصیتپردازیه. آدمی که دچار پوچی شده، براش معنا فرو ریخته و هنوز زبان مشخصی برای دردش نداره، دقیقا همینطور عمل میکنه. برای فکر کردن مدام کلید میذاره، سعی میکنه نظم بسازه، اما هر بار شکست میخوره. شیوهی فکر کردنش در سطحی مرتبط به نظر میرسه، اما در نهایت خودش هم نمیدونه داره به چه چیزی فکر میکنه و چرا.
به نظرم بخش بزرگی از واکنشهای منفی از همینجا میآد؛ از جایی که خیلیها یا هرگز آشفتگی واقعی رو تجربه نکردهان، یا اگر تجربه کردهان، جرئت نکردهان دربارهی خودِ اون آشفتگی فکر کنن. و واقعا مسخره است که آدم غمگین باشه، اما هرگز دربارهی غمگین بودنش فکر نکنه. فکر نکردن به رنج یعنی ناآگاهی از خود. کسی که فقط رنج رو احساس کرده، اما اون رو واکاوی نکرده، طبیعیه از متنی که سراسر دروننگریِ آشفته است بیزار بشه.
مشکل اصلی اینجاست که ما به زیباسازی رنج عادت کردهایم. خیلی از نقدهای منفی، حتی اگر خودِ نویسندهی نقد متوجه نباشه در اصل دارن میپرسن: چرا این افسردگی قشنگ نیست؟ چرا شاعرانه نیست؟ چرا قابلتحمل نیست؟ چون انتظار دارن افسردگی شیک باشه، زوال aesthetic داشته باشه و پوچی در قالب فلسفیِ تمیز و قابلهضم ارائه بشه.
در حالی که واقعیتِ زوال کثیفه، نامنسجمه، آزاردهندهاست و اغلب حتی قابل توضیح هم نیست. و متالباز دقیقا همین واقعیت رو نشون میده، بدون بزک، بدون تلطیف، بدون اینکه بخواد حال مخاطب رو خوب نگه داره.
November 28, 2022
چی بگویم؟
December 27, 2024
کتاب «متالباز» نوشته علی مسعودینیا
متالباز از اون رمانهاییه که یا دوستش خواهید داشت یا ازش بدتون خواهد اومد. در مورد من از اون دسته بودم که دوستش داشتم و البته کلا غرغرو بودن کاراکتر اصلی داستان در این دوست داشتن من بیتاثیر نیست. داستان در یکپنجم ابتدایی خیلی کند پیش میره ولی از اون به بعد ما با یک ذهن پریشان که از قضا حرف حساب میزند طرفیم. ذهنی که کمکم از حالت ادای متالباز بودن واقعا به این بلوغ میرسه که متالبازی یک سبک زندگی است و رفته رفته با توجه به اتفاق ابتدایی داستان (بیخانمان شدن)، به سمت آنارشی میره. البته در عین حال داره با ریزبینی جامعه رو هم تحلیل میکنه و خودش هم میدونه آنارشیگریای اتفاق نخواهد افتاد اما همین که با ارجاع درست به کاراکتر رابرت دنیرو در فیلم «راننده تاکسی» میتونه از باتلاقی که درش قرار گرفته بیرون بیاد و در پایان کاری رو بکنه که منطقا باید همون اول داستان انجام میداد و البته همین هم همراه با طنز و شوخی میشه که یکی رو به شدت سر کار میذاره بدون این که هدف خاصی داشته باشه یعنی در جدیترین و بغرنجترین لحظاتش تازه انگار به شوخی بودن جهان پیرامونش بیشتر پی میبره و شروع میکنه این شوخی رو زندگی کردن و در پایان هم او میماند یک جفت پوتین خواهرش که تنها چیزیست اونو به این دنیا وصل کرده که شاید دیگه نکرده.
به هر حال با توجه به حال و هوای این روزهای خودم خوندن این کتاب برام لذتبخش بود و پیشنهاد میکنم بخوانیدش که کتاب خوشخوانی است.
April 8, 2023
این کتاب منو یاد «این کتاب پر از عنکبوت است» میاندازه با همون سمیت و لودگی و دیوونهبازیهای دیوید و جان که طوری زندگی بیهوده و ملالتبار رو تعریف میکنن که به طریقی تو رو به خنده میاندازه (مثلاً چطور ممکنه من از این به بعد با هر بار دیدن عبارت «درخت تو گر بار دانش بگیرد» بزنم زیر خنده؟)، همون چیزی که توی زندگی نیاز داری، چون زندگی بیهوده و ملالتباره و تو نیاز به خنده داری، و حتی اون وسطها چند تا درس زندگی هم بهت میدن اگه چشم تیز کنی، و اصلاً چه درسی مهمتر از این که زندگی بیهوده و ملالتبار رو تبدیل به جوک کنی؟
July 4, 2026
هرچه بیشتر کتاب داستان معاصر فارسی میخوانم بیشتر حس میکنم که آنها را میتوان در راستای سه محور انتقادی ارزیابی کرد و اگر از این آزمون سربلند بیرون بیایند میتوان تازه به محتوای داستان و ارزش ادبی اثر پرداخت. اول، اینکه چقدر شبیه به بیوگرافی هستند و خیلی گلدرشت انگار به بیان خاطرات میپردازند و جایی برای پرداختن به داستانی خوب باقی نمیگذارند. دوم اینکه چقدر سلایق و نشخوارهای فکری روزمره و حدیث نفس نویسنده را به اسم داستان و از زبان شخصیتهای مختلف به خورد مخاطب میدهند، و سوم اینکه چقدر متن شبیه به مانیفست سیاسی و اجتماعی شده وجملات گلدرشت از هر باب در خود دارد. برای من داستانی قابل تحمل است که ارتباط اندکی با هر سه این ابعاد داشته باشد
این اثر در این راستا، در موضوع اول گرچه قابل تحمل است و داستان لزوما شبیه به بیان خاطرات و بیوگرافی نویسنده نمیشود اما در نهایت داستان زیادی هم شکل نمیگیرد و کلا با آٔدمی طرف هستیم که نمایشی ابزورد انگار در صحنه روزگار ایفا میکند و کار خاصی هم انجام نمیدهد جز درگیریهای ذهنی متعدد که گاه با اتفاقی از دنیای بیرون قطع میشود و درگیریهای ذهنی ادامه مییابند.
اما موضوع دوم ضعیفترین و غیرقابلتحملترین بخش اثر است. انواع و اقسام ارجاعات به آدمها و سبکها که مخصوصا در تخریب هر سبکی جز بخش اندکی از متال خیلی توی ذوق میزنه. مثلا
"نیکا بوق بود اصلا توی موزیک بازی. یعنی اونقدر پرت تشریف داشت که خواننده محبوبش ویتنی هوستون بود"
یا بدتر از آن:
"چی میشه آدم بخوابه پونزده بیست ساعت و بعد پاشه ببینه همهچی روبهراه شده؟ بیدارشه ببینه سازمان ملل یه بیانیه داده که حرومزادهها! برای همیشه گامماژور از موسیقی دنیا حذف میشه... اونوقت ایرونیها هم مجبورن هشتاد درصد دستگاه ماهور رو بریزن توی مستراح... بعد راحت میشیم... دیگه مرغ سحر از بیخ تعطیل... تولدت مبارک هم"
یا در جای دیگر:
"شوهرا که هی تو مهمونی میچسبن تنگ هم انگاری تا حالا ندیدن همو... بعد هی این به اون میگه عشقم (ههههههع!) این به اون میگه عشقم (ههههههع!). بعدی یه جوری بساط رو روبهراه میکنن که انگار دوران تیک و تاکه. بعد مرد عکس میذارن تو فیسبوک و زنه واسه شوهره مینویسه: «تمام زندگیم من!» و شوهره واسه زنه مینویسه: «چقدر خوشحالم که خدا تو رو به من داد... چقدر بدبختیم ما که...» باهاس وایسیم این ویترین کثافت شما رو بسکم که عشق اگه عشق باشه دیگه از این اگریبیشنها نمیخواد میون جماعت و اصلاً باشه و من هم کلاً شوت توی این مفاهیم... بگیرم شما مردهی هم... چه دخلی داره به ما؟ خوبید واسه خودتون خوبید... دیگه عشقتون رو بین خودتون بپونید... لازمه حتماً فروشش کنید توی چشم و چال ما؟ یا اینها که فکر میکنن هرکی گم اوتورن ندیده بیشعور و عقبموندس. والله! ندیدیش؟ چهطور ندیدی آخه؟ من که اصلاً هر سیزنش میآد کل زندگیم تعطیل میشه..."
و بعضی جاها هم شکل عقدههای شخصی به خودش میگیره:
"شادی البته میگفت پروست رو بیخودی تو بوقش کردن. نشسته یه مشت خاطرهی پرت رو با سنجاققفلی وصل کرده به هم"
و موضوع سوم و مانیفستگویی هم که در جای جای رمان حضور دارد. مثلا جایی میگوید
"اما کیه که قبول کنه لزج و بیمعنیه؟اصلش دنیا شده دنیای آدمهای لزج و بیمعنی. ویترینش هم اینستاگرام"
یا
"افغانها بس که بیمرامی دیدن تو تاریخشون بامرام بار اومدن. خلاف ما ایرونیها که از دوره کورش کبیر تا حالا مرام رو با منفعت تاخت زدیم و سپردیم از تو لغتنامهها هم حذفش کنند"
و قابل ذکر است که فصل فواید داشتن یک شاتگان بطور کامل یک مانیسفت است.
جدا از این بحثها استفاده فراوان از متن فینگلیش هم آزاردهنده است و برای من که کتاب را بر اساس موفقیت آن در دریافت جایزه بهترین داستان بلند جشنواره مهرگان ادب انتخاب کردم، جای تامل و البته ناامیدی است که داستانی با این کیفیت شایسته دریافت بهترین جایزه شده است و شاید حتی کنجکاوتر باشم تا معیارهای انتخاب و نظر داوران را جویا شوم
این اثر در این راستا، در موضوع اول گرچه قابل تحمل است و داستان لزوما شبیه به بیان خاطرات و بیوگرافی نویسنده نمیشود اما در نهایت داستان زیادی هم شکل نمیگیرد و کلا با آٔدمی طرف هستیم که نمایشی ابزورد انگار در صحنه روزگار ایفا میکند و کار خاصی هم انجام نمیدهد جز درگیریهای ذهنی متعدد که گاه با اتفاقی از دنیای بیرون قطع میشود و درگیریهای ذهنی ادامه مییابند.
اما موضوع دوم ضعیفترین و غیرقابلتحملترین بخش اثر است. انواع و اقسام ارجاعات به آدمها و سبکها که مخصوصا در تخریب هر سبکی جز بخش اندکی از متال خیلی توی ذوق میزنه. مثلا
"نیکا بوق بود اصلا توی موزیک بازی. یعنی اونقدر پرت تشریف داشت که خواننده محبوبش ویتنی هوستون بود"
یا بدتر از آن:
"چی میشه آدم بخوابه پونزده بیست ساعت و بعد پاشه ببینه همهچی روبهراه شده؟ بیدارشه ببینه سازمان ملل یه بیانیه داده که حرومزادهها! برای همیشه گامماژور از موسیقی دنیا حذف میشه... اونوقت ایرونیها هم مجبورن هشتاد درصد دستگاه ماهور رو بریزن توی مستراح... بعد راحت میشیم... دیگه مرغ سحر از بیخ تعطیل... تولدت مبارک هم"
یا در جای دیگر:
"شوهرا که هی تو مهمونی میچسبن تنگ هم انگاری تا حالا ندیدن همو... بعد هی این به اون میگه عشقم (ههههههع!) این به اون میگه عشقم (ههههههع!). بعدی یه جوری بساط رو روبهراه میکنن که انگار دوران تیک و تاکه. بعد مرد عکس میذارن تو فیسبوک و زنه واسه شوهره مینویسه: «تمام زندگیم من!» و شوهره واسه زنه مینویسه: «چقدر خوشحالم که خدا تو رو به من داد... چقدر بدبختیم ما که...» باهاس وایسیم این ویترین کثافت شما رو بسکم که عشق اگه عشق باشه دیگه از این اگریبیشنها نمیخواد میون جماعت و اصلاً باشه و من هم کلاً شوت توی این مفاهیم... بگیرم شما مردهی هم... چه دخلی داره به ما؟ خوبید واسه خودتون خوبید... دیگه عشقتون رو بین خودتون بپونید... لازمه حتماً فروشش کنید توی چشم و چال ما؟ یا اینها که فکر میکنن هرکی گم اوتورن ندیده بیشعور و عقبموندس. والله! ندیدیش؟ چهطور ندیدی آخه؟ من که اصلاً هر سیزنش میآد کل زندگیم تعطیل میشه..."
و بعضی جاها هم شکل عقدههای شخصی به خودش میگیره:
"شادی البته میگفت پروست رو بیخودی تو بوقش کردن. نشسته یه مشت خاطرهی پرت رو با سنجاققفلی وصل کرده به هم"
و موضوع سوم و مانیفستگویی هم که در جای جای رمان حضور دارد. مثلا جایی میگوید
"اما کیه که قبول کنه لزج و بیمعنیه؟اصلش دنیا شده دنیای آدمهای لزج و بیمعنی. ویترینش هم اینستاگرام"
یا
"افغانها بس که بیمرامی دیدن تو تاریخشون بامرام بار اومدن. خلاف ما ایرونیها که از دوره کورش کبیر تا حالا مرام رو با منفعت تاخت زدیم و سپردیم از تو لغتنامهها هم حذفش کنند"
و قابل ذکر است که فصل فواید داشتن یک شاتگان بطور کامل یک مانیسفت است.
جدا از این بحثها استفاده فراوان از متن فینگلیش هم آزاردهنده است و برای من که کتاب را بر اساس موفقیت آن در دریافت جایزه بهترین داستان بلند جشنواره مهرگان ادب انتخاب کردم، جای تامل و البته ناامیدی است که داستانی با این کیفیت شایسته دریافت بهترین جایزه شده است و شاید حتی کنجکاوتر باشم تا معیارهای انتخاب و نظر داوران را جویا شوم
March 18, 2024
متالباز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشتهٔ حسین مرتضائیان آبکنار
[از کانال کتابخانه بابل]
یه پسرِ چهل ساله، عشق موسیقی، که بابا مامانش یه روزی خیلی قشنگ و بیرحم از خونه میندازنش بیرون چون کار نداره عار نداره اجق وجق لباس میپوشه و معتقده بشر مزخرفترین اختراع دنیاست.
یه پسرِ چهل ساله که خواهرش مُرده و دلش برای سگش تنگ شده و یه دوستش که دختره و رفتارش مثل پسرهاست مدام بهش میگه: بچه!
یه راوی بینظیر، با طنز سیاهِ زهرماری و نگاهِ خیلی خیلی داغونِ امروزی و کف خیابونی که خیابوناش تهرانه و همیشهٔ خدا ترافیکه و هواش هم آلودهست.
یه قصهٔ پُر و پیمون با دو تا لایهٔ ذهنی و بیرونی که مدام تو تضاد و کشاکش با همن و قصه رو هل میدن و میبرن جلو.
یه زبانِ متلاشی و پستمدرن که نظیرشو نخونده بودیم و میتونه از اینجا به بعد بشه معیار یه نوع زبان داستانی معاصر، نه از اون شاعرانگیهای الکی استعاری که طرف چارصدپونصد صفحه همینطور سانتیمانتال نوشته و آخرش یه کنش و یه صحنهٔ داستانی توش نیست و برای خر رنگکنی یه خرده چاشنی سیاست و جنگ و کُوید و هشتادوهشت و اینا هم قاطیشه و دل نویسندهش خوشه که یه مشت کهنهپسند عین خودش کف میزنن براش و تیراژش شده فلان تا.
یه رمانی که خیلی منو یاد براتیگان میندازه، گاهی هم یاد بوکوفسکیِ مست و سالینجرِ عصبانی. اما مثلا فرق این راوی با راوی سالینجر اینه که چهل سالشه و خرسگنده شده دیگه ولی همون هولدن کالفیده که توی جهان سوم بزرگ شده با همون جنس مشکلات و همون ذهن عصیانی و یه فرق دیگهش اینه که این یکی موبایل داره و وصله به اینترنت، هر چند که فیلتره و مدام باتری گوشیش خالی کرده.
«متالباز»
اسمش هم قشنگه. یعنی درسته. یعنی کار نویسندهش که «علی مسعودینیا» باشه درسته.
یه بخشی رو که دوست نداشتم، یعنی با اینکه خوب نوشته بودش اما در حدِ این کتاب نبود، کویین الیزابت بود که گربه داره و اینم میره یه مدتی خونهش تا اینکه بچههاش از خارج میان و مادره رو میندازن بیرون… ولی امان از اون تیغ سوسمارنشان که معرکه دراومده. مخصوصا آخرش توی حموم.
بخونید این رمان رو. حتما بخونیدش. توش دنبال کلمات قصار هم نگردین که زیرش خط بکشید و بعد استوریش کنید. از این چیزها توش پیدا نمیکنید. مثل بقیه گولتون نمیزنه. کارش درستتر از این حرفهاست.
دربارهٔ متالباز | علی مسعودی | نشر مرکز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشتهٔ حسین مرتضائیان آبکنار
[از کانال کتابخانه بابل]
یه پسرِ چهل ساله، عشق موسیقی، که بابا مامانش یه روزی خیلی قشنگ و بیرحم از خونه میندازنش بیرون چون کار نداره عار نداره اجق وجق لباس میپوشه و معتقده بشر مزخرفترین اختراع دنیاست.
یه پسرِ چهل ساله که خواهرش مُرده و دلش برای سگش تنگ شده و یه دوستش که دختره و رفتارش مثل پسرهاست مدام بهش میگه: بچه!
یه راوی بینظیر، با طنز سیاهِ زهرماری و نگاهِ خیلی خیلی داغونِ امروزی و کف خیابونی که خیابوناش تهرانه و همیشهٔ خدا ترافیکه و هواش هم آلودهست.
یه قصهٔ پُر و پیمون با دو تا لایهٔ ذهنی و بیرونی که مدام تو تضاد و کشاکش با همن و قصه رو هل میدن و میبرن جلو.
یه زبانِ متلاشی و پستمدرن که نظیرشو نخونده بودیم و میتونه از اینجا به بعد بشه معیار یه نوع زبان داستانی معاصر، نه از اون شاعرانگیهای الکی استعاری که طرف چارصدپونصد صفحه همینطور سانتیمانتال نوشته و آخرش یه کنش و یه صحنهٔ داستانی توش نیست و برای خر رنگکنی یه خرده چاشنی سیاست و جنگ و کُوید و هشتادوهشت و اینا هم قاطیشه و دل نویسندهش خوشه که یه مشت کهنهپسند عین خودش کف میزنن براش و تیراژش شده فلان تا.
یه رمانی که خیلی منو یاد براتیگان میندازه، گاهی هم یاد بوکوفسکیِ مست و سالینجرِ عصبانی. اما مثلا فرق این راوی با راوی سالینجر اینه که چهل سالشه و خرسگنده شده دیگه ولی همون هولدن کالفیده که توی جهان سوم بزرگ شده با همون جنس مشکلات و همون ذهن عصیانی و یه فرق دیگهش اینه که این یکی موبایل داره و وصله به اینترنت، هر چند که فیلتره و مدام باتری گوشیش خالی کرده.
«متالباز»
اسمش هم قشنگه. یعنی درسته. یعنی کار نویسندهش که «علی مسعودینیا» باشه درسته.
یه بخشی رو که دوست نداشتم، یعنی با اینکه خوب نوشته بودش اما در حدِ این کتاب نبود، کویین الیزابت بود که گربه داره و اینم میره یه مدتی خونهش تا اینکه بچههاش از خارج میان و مادره رو میندازن بیرون… ولی امان از اون تیغ سوسمارنشان که معرکه دراومده. مخصوصا آخرش توی حموم.
بخونید این رمان رو. حتما بخونیدش. توش دنبال کلمات قصار هم نگردین که زیرش خط بکشید و بعد استوریش کنید. از این چیزها توش پیدا نمیکنید. مثل بقیه گولتون نمیزنه. کارش درستتر از این حرفهاست.
دربارهٔ متالباز | علی مسعودی | نشر مرکز
September 19, 2026
در یک جمعهای که بوی مرگ و درد و مقبره میداد، این کتاب را خواندم و تمام. فارغ از لحن و شخصیت و اتمسفری که بهکمال -بهنظرم- ساخته بود و همراه کرده بودم، به انتها که میرسم همیشه میخوام ببینم از داستان چی در من تهنشین شده یا وبال ذهنم شده. با خودت میگی چی میخواست بگه؟ اصلاً چرا این شخصیت بینام که میخواد فرزند زمانهی خودش باشه و نباشه ترسیم شده؟ شلخته و امپرسیونیستیه یا رئالیسم افراطی؟ چه آشناست! یه هلدن چهلساله که رودرروی جامعهی فیک و دورور میخواد واسته. میخواد مثل بارتلبی یه "نه" بزرگ به زندگی بگه. ولی نه همون هلدنه. اما هلدن متنفر و دوستنداشتنی. تازه فقط تماشاچی هم نیست و مغزش مدام داره سفسطههایی رو که نجویده، بالا میآره، خب چون هضم نکرده. اصالت هلدن رو نداره چرا؟ چون سلینجر ناطوردشت رو وسط جنگ نوشته. دفترچهاش تو جیب اورکتش بوده وقتی رو آب بوده میترسیده خیس بشه. وقتی بوی گوشت سوختهی رفقاش رو نفس میکشیده آجر به آجر میساختتش. اصلاً همینکه شیفتهی خواهرش شادی بود هم هلدنیه. کاش یه رابطهی فریکتر میداشت با شادی مثلاً. یه جاهایی نخ داده بود ولی سرنخ رو نگه نداشته بود. منفعلی که مغزش خاموش نمیشه و وقتی فعال میشه هم شرف تراویس رو که اونم بازماندهی جنگه نداره. ولی هلدن مشاهدهگر خوبیه، بدون قضاوت. حالا داشت ساختار خودش رو هم میشکست یهجورایی، اینم فهمیدیم. فقط یه افسوسی که میخورم اینه که چرا ما رمان اورجینال کم داریم؟ چرا کپیِ دست چندم شاهکارهای دنیا رو میدیم دست مخاطب؟ بهخاطر خیل رمانهای ترجمهشدهست نکنه؟ آها، لنیِ خداحافظ گریکوپر هم یادم اومد انداخت که البته اونها آخرش به یه عشقی چیزی بند بودن؟ این چرا تو پوچی مطلق به مسلخ برد خودش رو؟ همینقدر دارکه مگه زندگی؟ خب گفتنش چه لطفی داره؟ آفرین مرسی که گفتی؟ دونستنش کمکی میکنه آیا؟ جمعهی بدی بود ولی. ل
July 22, 2023
کتاب رو از طهورا گرفتم. گفت باحاله بخونش. انتظار نداشتم چنین بد باشه. حتی موزیکهایی که بهشون اشاره میکرد هم اینقدر معروف بودن که هیچکدوم به جز یکی دوتاش جدید نباشن.
و نثرش. نثر بسیار بدی داشت. حیف کاغذ.
و نثرش. نثر بسیار بدی داشت. حیف کاغذ.
January 10, 2023
نصفه ولش کردم. توهین آمیزه
April 2, 2023
خیلی بد بود
June 7, 2023
ضعیف بود واقعا
Read
August 10, 2023باید مثل من رفته باشی کلاس داستاننویسی علی مسعودینیا تا بفهمی تو ذوق خوردن یعنی چی!
December 9, 2024
این کتاب بی نظیره ... فقط اینو میتونم بگم...
May 26, 2026
"هالی شت"
March 17, 2024
به نظرم مهم ترین مشخصه کتاب این بود که با یک شخصیت دارای اختلال شخصیتی، ناپایدار و آس و پاس و بی هدف همدل میشی و کاملا نگاه کردن از منظر چنین آدمی برات بدیهی و حتی عادی میاد. و این نشونه خوبیه به نظرم. نشون میده مرزبندی قطعی بین آدمهای به ظاهر نرمال و موفق و اون کسی که بی هدف و ... میاد وجود نداره
January 3, 2024
حیف وقت و کاغذ
Displaying 1 - 28 of 28 reviews

























