«دنیای تو همیشه تاریکی و زندان خواهد بود و شعور نور آزارت خواهد داد. من ماههاست چشمانتظار دیدن یک آسمان پرستاره ام؛ با ستارههایی یاغی و عاصی از تاریکی که از این سوی آسمان به آن سو پر بکشند و سینهی سیاهی را با نور بشکافند. اما تو سالهاست در تاریکی زندگی میکنی و شب تو بیستاره است. میدانی آسمان بیستاره یعنی چه؟ آسمان همیشه شب یعنی چه؟»
از نوشتههای فرزاد کمانگر، خطاب به سه نگهبان بند ۲۰۹ اوین، که مورد ضرب و شتم قرارش دادند.
بچه ها سلام! دلم برای همه ی شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم... گاهی چیزی شبیه دلتنگی همه ی وجودم را فرا می گیرد.
خوندن دست خط خود فرزاد، تصحیح کردن اشتباهاتش، گاهی خط خطی کردن کاغذ و یادگاری های گوشه ی کاغذ ها من رو به شدت مواج و حتی طوفانی میکنه و موج های سونامی احساسات مختلف به سمت ماهیچه های قلبم تند تند پرتاب میشه.
حالا که چهاردم است اما خواندن واژگان فرزاد کمانگر آن هم زمانی که قطعهی “برادر بر دار” شاهین نجفی پخش میشد، و تازهتر آن هم در میانهی مراسم و مناسک سیزدهبهدر، باشکوه بود. او خود زندگیست، و به تعبیر خودش و گفتهی نیچه در یکی از نامهها: بنویس درد و رنج، بخوان زندگی.