نکتهی جالب در شعرهای شیدایی آشناییزدایی از مفاهیم زندگی روزمرهست. کاری که در جاهایی بسیار درخشان از کار در اومده. امیدوارم کارهای ترکیش هم به زودی به فارسی برگردونده بشه _____________________________________________________________ بیآنکه بدانی حرف زدهای
بیآنکه بدانی زنده بودهای
بیآنکه بدانی مُـردهای.
ساعت را بپرس کمکَت میکند
از هوا حرف بزن کمکَت میکند
نامِ مادرت را به یاد بیاور
شکل و تصویرِ کسی را
سریع! از چیزِ کوچکی آغاز کن
مثلاً رنگها مثلاً رنگِ زرد
سبز، اسمِ چند نوع درخت
به مغزی که نیست فشار بیاور
فصلها را، مثلاً برف
سریع باش، سریع
چیزی برای بودنت پیدا کُن، دُور بردار
ممکن است بقیة چیزها یادت بیاید
سریع! وگرنه
واقعاً
به مرگت
عادت، کردهای. ____________________________________________________________ چه چیز میانِ آدمها عوض شده؟
نمرة کفشها، نمرة عینکها، رنگِ لباسها
یا رنج که هیچ تغییری نمیکند؟
خندیدن
در خانهای که میسوخت:
_زبانی که با آن فکر میکردم
آتش گرفته بود.
دیگر هیچ فکری در من خانه نمیکند
شاید خطر از همینجا پا به وجودم میگذارد.
سکوت کلمهایست که برای ناشنواییمان ساختهایم
وگرنه در هیچچیزی رازی پنهان نیست.
کسی عریان سخن نمیگوید
شاعرانِ باستانشناس
شاعرانِ بیکار، با کلماتی که زیاد کار کردهاند.
چه چیز ما را به چنگزدنِ اشیا
به نوشتن وادار میکند؟
ما برای پسگرفتنِ کدام « زمان » به دنیا میآییم؟
آیا مُـردنِ آدمها
اخطار نیست؟
چرا آدمها خود را به گاوآهنِ فلسفه میبندند؟
چه چیز جز ما در این مزرعه درو میشود
چه چیز ؟
من از پیچیدهشدن در میانِ کلمات نفرت دارم
چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده بودن ــ
از این توهّم ــ مُردن ــ نجات خواهد داد ؟
پرنده یعنی چه
از چه چیزِ درخت باید سخن بگویم
که زمان در من نگذرد ؟
خندیدن
در خانهای بزرگتر
که رفتهرفته زبانش را
خاک از او میگیرد
و مثلِ پارچهای که روی مُردهها میکِشند
آن را روی خود میکِشد. ____________________________________________________________ ساعت کار میکند
آنها فرار کردهاند ■ ____________________________________________________________ بابا ! اون صدای چی بود ؟
هیچی عزیزم حتماً خواب دیدی .
دوباره .
بابا ! این صدای چیه ؟
. . .
ــ اشیا در شب ، روز را از خود بیرون میکنند . __ ____________________________________________________________ به آن ساعتِ آخر که نزدیک شویم
ساعت
عقربهها و اعدادش را به درون خواهد کشید . ____________________________________________________________ آنوقتها تلهویزیون نبود
مردِ هشتادساله اولینبار که دریا را دیده بود
آنقدر خندیده بود
آنقدر خندیده بود ــــــــــــــــــــــــــ ____________________________________________________________ مرگ ، در شهرهای بزرگ
عمودی به سراغِ آدم میآید . ____________________________________________________________ امتناعِ کلمهها
برای حضور در این خانه .
*
روی ما اینجا
چند فعلِ گذشته ملافة سفید میکشند. ____________________________________________________________ فاصلهها منطقیست
این چیزیست که هنوز اذیتم میکند ____________________________________________________________ این صدا مالِ چهکسیست در من ؟
چرا همیشه از حرفزدنم میترسم
از صدایم یکه میخورم ؟
به تمامیدریافتنِ اینکه هوا در شعری سرد است
بسیار کارِ مشکلیست
و اینکه سوزِ سرما را در صدای کسی بتوان حس کرد
دیگر یخبندان از همانجا آغاز شده است .
دفنکردنِ کسانی که تواناییِ یخبستن را داشتهاند
دیوانهکننده است
کسی آمد ایستاد و فریاد کرد
دیگر هیچیک از شماها حقِ دستزدن به تکهتکة این تنها را ندارید
تکتکة تنهایی که از بیداریِ مُـفرط بیرون افتادهاند
نه، حقِ شما نیست دست زدن به این سرمایی که در آن
همهچیز را توانسته بود تمام کند .
بهتدریج سرما را در خودگرفتن پس ندادن
و ناگهان یخبستن .
این مفهومِ دقیقِ انفجار را در خود دارد .
از صدا شروع شد از صدای کسی سرما
سوزِ صدا یا سرما ؟ دیگر نمیتوانی جداشان کُنی از هم
و اینسوز اینصدا اینسرما آنقدر به خود نزدیک شد
خودش را پیدا کرد که همهچیزِ دنیا در سرش مثل حُـبابها ترکیدند
و بیآنکه بداند ناگهان پا به بیداریِ بزرگ گذاشت
و بعد اینسوز این صدا این سرما شروع به نشت کردن در خوابها کرد
و خواب دیگر از بیداری جدا نشد . ____________________________________________________________ تاریکی غلیظتر شد
پُر شدم از کلمهها و صداهاشان
غلیظتر
آنقدر که من هم یک کلمه شدم .
*
کسی سر به دیوارها می کوبید و میآمد
فریاد میکرد : جایت را به من بده .
تاریکی : آدمهای زیادی در من جا عوض کردهاند
جایت را به او بده .
مستها عربده میکشیدند
و از شکستهگیِ صداهاشان
افسرهای گشتاپو ، سربازهای متّفقین ، همه بیرون میریختند
اشیا به هم تنه میزدند و میافتادند
کشتی اینپهلو آنپهلو میشد .
همهچیز چند واحد بزرگ و کوچک میشد
ــ ساعتْ چند بود
من در کدام زندهگیام بودم ؟ ــ
*
کسی شیشهها را میشکست و میآمد
داد میزد بیدار شو بیدار شـ . . .
سرم سنگینی میکرد
پلکهایم بهزور از هم گشوده شد
گلوله خورده بودم .
خاکریز پر از سربازهای مُـرده بود
تنها گرمای خونم را حس میکردم
و اینکه زمانْ مثلِ لکهای ، پروانهای
دُورِ خون بیرونآمدهام پَرپَر میزد .
*
دستی پردهها را دوباره کشید
قطار در تاریکی رفت
واگنها پر از سرباز
جلوِ تمامِ کوپهها میدویدم و داد میزدم
ما مُـردهایم یا زنده ؟ !
قطار با سرعت از شهرها میگذشت
از شهرِ ما هم گذشت ، بیآنکه بایستد .
فهمیدم که از کودکی ، از اول هم روی یک شیءِ متحرک میدویدهام .
*
ساعت چند است ــ ؟
*
میدانم که واردِ یک خواب شدهام
و تاریکیْ مثلِ یک کشتی آرام آرام در من پهلو گرفته است
و من با مرجانها و ماهیها زیرِ دریا
فراموشیهای دورماندهام را آغاز کردهام .
*
منتظرند ، در تاریکیِ پشتِ پنجره منتظرند
تا جایم به دیگری بدهم .
*
تاریکی ، همةخوابها را به زیرِ دریا کشید
من مثلِ یک بُـمبِ عملنکرده آن تَه ماندم
و به ماهیهایی که مشکوک دُور و برم میچرخیدند
نتوانستم هیچ بگویم .
قطار از تونل بیرون میآید ، آزادی .
در رستورانِ قطار همه والس میرقصند
پاریس آزاد شده از واگنها صدای آوازی دسته جمعی به گوش میرسد : پَغی ! پَغی ! * دوباره تونل .
کسی از آن تَه میآید و چراغقوهاش را درست روی صورتم میاندازد بازوهایم را میگیرند و میبَرنَد . . . سگهایی که با من میدویدهاند پیرتر شدهاند آنها هم نمیدانند چرا باید دوید .
صداها را از سایهها جدا میکنند آدمسوزی شروع شده است آئوشویتس یهودیها را به اتاقِ گاز میبَرَند آئوشویتس نمیدانم من صدا هستم یا سایه آئوشویتس نمیدانم کجا میبَرَندم آئوشویتس تاریکیِ قطار. * خروس سایهاش را پس میگیرد جنگ تمام شده است .
جنگ تمام نشده است جنگ تمام شده است جنگ تمام نشده است . ____________________________________________________________ زمانِ خیانت رسیده بود و سکوتِ تقسیمشده میانِ افراد حرف میخواست ، و از بعضیها بیرون میکشید زمانِ خیانت رسیده بود من تو را در چشمهایم پنهان کردم و از آن پس هیچ گاه نتوانستم نگاهت کنم .
حالا که مُـردهای از چشمهایم بیرونت میآورم و رهایت میکنم و تو مثل ماهی به آب برمیگردی
دستکم در من هیچکس حقِ « خائن » گفتن به تو را نداشت
واقعن یه حالی شدم. بعد از این همه سال پیدا کردن این کتاب وسط طهران به اون بزرگی. چاپ ۱۳۷۹ با قیمت ۱۵۰۰ خمینی.
-سگهایی که با من دویدهاند پیرتر شدهاند آنها هم نمیدانند چرا باید دوید.-
-آفتاب بالا میآید در عکسی سیاهسفید روز بیهوده است در عکسی سیاهسفید آفتاب پایین میآید در عکسی سیاهسفید شب بیهوده است در عکسی سیاهسفید-
-شاید همهچیز در خواب یک نفر میگذرد و تنهاییِ واقعی آن زمان پیش خواهد آمد که او بیدار شود.-
-من تو را در چشمهایم پنهان کردم و از آن پس هیچگاه نتوانستم نگاهت کنم. حالا که مُردهای از چشمهایم بیرونت میآورم و رهایت میکنم و تو مثل ماهی به آب برمیگردی.-
شعرهای مجموعه چیزی هستن بین پیچیده گویی های شاعران حجم، مثلن بیژن الهی، و روایت محوری و ساده گویی های شاعرانی مثل گروس عبدالملکیان. البته انتظار وضوح بیشتری دارم من شخصا از شعر و حد اعلا و کامل شعر رو آثاری مثل کارهای ویسواوا شیمبورسکا که سطرها در کنار حرف منسجمی میزنن و هر سطر یه تصویر دم دستی ارائه نمیده و بگذره. به هر حال، شهرام شیدایی شاعر معاصر مهمیه که فکر میکنم بیشتر باید خوانده بشه، یادش هم گرامی.
بی آنکه بدانی حرف زده ای بی آنکه بدانی زنده بوده ای بی آنکه بدانی مرده ای.
ساعت را بپرس کمکت می کند از هوا حرف بزن کمکت می کند نام مادرت را به یاد بیاور شکل و تصویر کسی را
سریع! از چیز کوچکی آغاز کن مثلاً رنگ ها مثلاً رنگ زرد سبز، اسم چند نوع درخت به مغزی که نیست فشار بیاور فصل ها را، مثلاً برف سریع باش، سریع چیزی برای بودنت پیدا کن، دور بردار ممکن است بقیۀ چیزها یادت بیاید سریع! وگرنه واقعاً به مرگت عادت، کرده ای.
چه چیز ما را به چنگزدنِ اشیا به نوشتن وادار میکند؟ ما برای پسگرفتنِ کدام « زمان » به دنیا میآییم؟
آیا مُـردنِ آدمها اخطار نیست؟ چرا آدمها خود را به گاوآهنِ فلسفه میبندند؟ چه چیز جز ما در این مزرعه درو میشود چه چیز ؟ من از پیچیدهشدن در میانِ کلمات نفرت دارم چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده بودن ــ از این توهّم ــ مُردن ــ نجات خواهد داد
پرنده یعنی چه از چه چیزِ درخت باید سخن بگویم که زمان در من نگذرد ؟
یک روز: بالا آمدن دریا عددی می خواهد عاشق نشدن من عددی و زیر خاک بودن تو با فرمول های ریاضیات و فیزیک روشن نمی شود. یک روز: کسی که سکوت می کند بازی را مسخره کرده ما که حرف می زنیم باخته ایم
∆ برای نفس گرفتن به روی آب می آیم و نمی دانم چگونه ادامه دهم.
∆ شاید اگر همدیگر را پیدا کردیم، این بار، من مردد باشم. «من نیستم، پس نمی توان دیگر پیدایم کرد» شاید این را با سر درش زده باشد شاید من هم بعد از سال ها فکر کردن زیرش بنویسم، یا حتی آن را بردارم و به جای آن بنویسم: «مرگ یک دوست».
*شَهرامِشیدایی/خندیدَن در خانهای که میسوخت* ... آزادی که بپذیری آزادی که بگویی نه و این زندانِ کوچکی نیست. . بیآنکه بدانی حرف زدهای بیآنکه بدانی زنده بودهای بیآنکه بدانی مُـردهای. . چیزی برای بودنت پیدا کُن، دُور بردار ممکن است بقیة چیزها یادت بیاید سریع! وگرنه واقعاً به مرگت عادت، کردهای . چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده بودن ـ از این توهّم ــ مُردن ــ نجات خواهد داد . لحظهای بعد سایهها و صداهای بعدازظهر یکی میشوند و یکریزیِ فراموشی همهچیز را میبلعد . مثلِ جریان دو مِه آن دو در هم شناور میشوند. . و من میمانم با کاغذی که در آن هیچوقت هیچ اتفاقی نمیافتد. . ما غایبیم آنها غایب و سخن آغاز نمیشود . ما رفتهایم مفهومِ زندهبودن معلق مانده . کسی میگفت: همه ما کسی دیگر: همه آنها و کسی در را بست و برای همیشه آنجا را ترک کرد. . او میمیرد تا بدانی « چیزی » زنده بوده است . قبلاً شعر میگفتم و حالا قاتلم تاریکیست ، کسی نمیبیند . برای کسی در بیرون، که درخت و سنگ جای او را میگیرند چه تسلایی میتوان داد ؟ . در سکوتت مُـردهها جابهجا میشوند . من از سکوتِ تو بیرون میآیم و میدانم آدمهای زیادی در تو زجر میکشند . و میدانم که تو سالهاست در من حرف نمیزنی حرف نمیزنی حرف نمیزنی . . نیاز به یک کلمه دارم کلمهای که مرا از روی زمین بردارد . . من مثلِ ساعتی مریضم و بهدقت درد میکشم . ــ اشیا در شب ، روز را از خود بیرون میکنند . __ . مالیخولیایی که دیگر ، نمیتواند اشیا را دچارِ توهّم کند . . مغزم همین دُور و برها باید باشد روی ماسهها افتاده ، خاطرهکُشی میکند ...