Jump to ratings and reviews
Rate this book

خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت

Rate this book
یکی از بهترین مجوعه سعرهایی است که خوانده ام

First published January 1, 2000

3 people are currently reading
90 people want to read

About the author

شهرام شیدایی

12 books42 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
30 (33%)
4 stars
34 (37%)
3 stars
22 (24%)
2 stars
3 (3%)
1 star
1 (1%)
Displaying 1 - 15 of 15 reviews
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews876 followers
Read
February 28, 2016
جای خالی یک واژه
که تو از زنده گی من برداشته ای
مرا به دویدن واداشته

جسد را از دریا گرفته ایم
دویدن قطع شده
اولین بار نیست که می میری

جای خالی یک آدم
که از میان ما برداشته شده
با دوایری پر فشار٬ ما را به خلاء می کشاند

ملافه ای رویش کشیده بودند
و بعضی ها سیاه.............

جای خالی یک چهره یک صدا
و بعد بیماری فکر کردن
باتلاق خاطره ها

حلقه ی نامزدی
از دستِ بیرون مانده از ملافه
انگشتان باد کرده

دنبال چند اسم و چند فعل می گشتم
بیرون از مغز
دنبال چیزهایی که تمامش کنند

ساحل٬ عجیب ترین ساحلهیچ کس به هیچ کس نگاه نمی کرد
فقط روی شن ها٬
سایه ها به سایه ها

جدیت مرگ
به واژه ها حرف ها نگاه ها راه نمی داد

پلنگ دیگر نامرئی شده بود
و در ناخودآگاه همه ی ما
به شکل عجیبی راه می رفت

روز اول .
روز دوم .
روز سوم.
Profile Image for Farnaz.
360 reviews124 followers
February 20, 2020
نکته‌ی جالب در شعرهای شیدایی آشنایی‌زدایی از مفاهیم زندگی روزمره‌ست. کاری که در جاهایی بسیار درخشان از کار در اومده. امیدوارم کارهای ترکیش هم به زودی به فارسی برگردونده بشه
_____________________________________________________________
بی‌آن‌که بدانی حرف زده‌ای

بی‌آن‌که بدانی زنده بوده‌ای

بی‌آن‌که بدانی مُـرده‌ای.



ساعت را بپرس کمکَت می‌کند

از هوا حرف بزن کمکَت می‌کند

نامِ مادرت را به یاد بیاور

شکل و تصویرِ کسی را



سریع! از چیزِ کوچکی آغاز کن

مثلاً رنگ‌ها مثلاً رنگِ زرد

سبز، اسمِ چند نوع درخت



به مغزی که نیست فشار بیاور

فصل‌ها را، مثلاً برف

سریع باش، سریع

چیزی برای بودنت پیدا کُن، دُور بردار

ممکن است بقیة چیزها یادت بیاید

سریع! وگرنه

واقعاً

به مرگت

عادت، کرده‌ای.
____________________________________________________________
چه چیز میانِ آدم‌ها عوض شده؟

نمرة کفش‌ها، نمرة عینک‌ها، رنگِ لباس‌ها

یا رنج که هیچ تغییری نمی‌کند؟



خندیدن

در خانه‌ای که می‌سوخت:

_زبانی که با آن فکر می‌کردم

آتش گرفته بود.



دیگر هیچ فکری در من خانه نمی‌کند

شاید خطر از همین‌جا پا به وجودم می‌گذارد.



سکوت کلمه‌ای‌ست که برای ناشنواییمان ساخته‌ایم

وگرنه در هیچ‌چیزی رازی پنهان نیست.

کسی عریان سخن نمی‌گوید

شاعرانِ باستان‌شناس

شاعرانِ بی‌کار، با کلماتی که زیاد کار کرده‌اند.



چه چیز ما را به چنگ‌زدنِ اشیا

به نوشتن وادار می‌کند؟

ما برای پس‌گرفتنِ کدام « زمان » به دنیا می‌آییم؟



آیا مُـردنِ آدم‌ها

اخطار نیست؟

چرا آدم‌ها خود را به گاوآهنِ فلسفه می‌بندند؟

چه چیز جز ما در این مزرعه درو می‌شود

چه چیز ؟

من از پیچیده‌شدن در میانِ کلمات نفرت دارم

چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده بودن ــ

از این توهّم‌ ــ مُردن ــ نجات خواهد داد ؟



پرنده یعنی چه

از چه چیزِ درخت باید سخن بگویم

که زمان در من نگذرد ؟

خندیدن

در خانه‌ای بزرگ‌تر

که رفته‌رفته زبانش را

خاک از او می‌گیرد

و مثلِ پارچه‌ای که روی مُرده‌ها می‌کِشند

آن را روی خود می‌کِشد.
____________________________________________________________
ساعت کار می‌کند

تا بدانی چیزی در جریان است

او می‌میرد

تا بدانی « چیزی » زنده بوده است

این‌ها آن‌قدر ساده‌اند که نمی‌شود فهمید.

چیزی که با خود فاصله ندارد

در دنیای ما نیست

این‌جا نه آوایی هست نه شکلی نه تصویری

نه نامی داده می‌شود نه نامی گرفته می‌شود

نوعی نگاه‌کردن دیدن نه

وگرنه چیزی نمی‌شد نوشت

نگاهی بی‌مفهوم.

بیرون، هرچیزی نامی مفهومی دارد

و این به مرگ « قدرت » می‌دهد.

این‌جا فاصله است

غیابِ چیزها و آدم‌ها

این‌جا جا نیست زمان نیست آدم نیست.

*

ساعت از کار افتاده

او مُـرده

تو در سایه می‌ایستی

و به چیزی فکر نمی‌کنی .



این

فاصلة ماست .
____________________________________________________________
پایینِ دره

رودخانه‌ای می‌پیچد

و رو به آسمان عوعو می‌کند

رو به ابرها رو به ماهِ گرسنه

این زبانِ همین جاست

زبانِ خانه‌گیِ این دره.

می‌توانی آرام‌تر باشی

می‌توانی قاتلی باشی که آزاد شده‌ای

و تندتر بدوی، با بقچة زیرِ بغلت تندتر

بدوی سمتِ خانه‌ات

و ببینی چراغ هنوز روشن است

و زنت پشتِ پنجره

و از دور داد بزنی: منم ! من برگشته‌ام .

*

اسمت پشتِ سرت می‌دود

چند قدم دورتر

تو از آن متنفری

تاریکی‌ست، کسی نمی‌بیند

اسمت را زیرِ دندان می‌گیری

مثلِ غذا خوردن

و بعد حمله می‌کنی حمله به اسم‌ها

تاریکی‌ست، کسی نمی‌بیند

اسمِ زنت شَهرت پسرت

همه را با غیظ می‌بلعی .

دره را پایین می‌آیی

باید از این رودخانة سگ‌شده چیزی بخوری

تشنه‌ای، می‌ترسی رودخانه هارت کند

برمی‌گردی ، تشنه‌تر

می‌ترسی ، از اسمت می‌ترسی

ترس از این‌که نکند واقعاً قاتل باشی.



تاریکی‌ست ، کسی نمی‌بیند

رودخانه این کار را می‌کند ، تو هم .

رو به آسمان عوعو می‌کنی

و با پاهایِ پشتی‌ات زمین را می‌کَنی

حمله می‌کنی به شعرهایی که نوشته‌ای حمله می‌کنی

رو به آسمان رو به ابرها رو به ماه

داد می‌زنی: قبلاً بله

بله قبلاً شعر

تاریکی‌ست ، کسی نمی‌بیند

قبلاً شعر می‌گفتم و حالا قاتلم

تاریکی‌ست ،

کسی نمی‌بیند



*



کنارِ رودخانه ایستاده‌ای

تاریکی بود کسی نمی‌دید

و تو تنهاترین کسی بودی که در عمرم درباره‌اش حرف‌زده‌بودم .





کنارِ رودخانه آتش روشن کرده‌ای

و فکرِ برگشتن به یک‌جایی

در آتش می‌سوزد.
____________________________________________________________
اول از دیوارة غارها آغاز شد

بعد

به کتاب‌ها راه پیدا کرد .

کتاب‌ها ،

دورترین زندان‌های روی زمین .



با پارس کردنِ سگ‌ها

دورة من آغاز می‌شد

بی‌آن‌که بدانم زمان یعنی چه

چند روز

یا چند شب .

حافظة من سوراخ شده است

ــ شاید روحِ من ! این‌طور گریه می‌کند ــ

می‌توانی با چراغ‌قوه‌ای روی دیوارها بگردی

اگر خطوطی عکسِ تو را نشان داد

حتماً زمانی عاشقت بوده‌ام



به جای گذشته و خاطره

تنها خواب‌هایم مانده‌اند

کسی آن‌ها را لمس نخواهد کرد





مثلِ حسی که از پارس کردنِ سگ‌ها به آدم دست می‌دهد

شاید مخاطبِ من

ترس / بیگانه‌گی / و غربتِ آن حس است.



شاید همه‌چیز

در خوابِ یک نفر می‌گذرد

و تنهاییِ واقعی

آن زمان پیش خواهد آمد

که او

بیدار شود.

وقتی حافظه‌ات سوراخ باشد

اشیا به تو پناه می‌آورند

آن‌ها نیز بی‌حافظه‌اند





آن‌وقت

از پارس کردنِ سگ‌ها

در امان خواهیم بود.
____________________________________________________________
جای خالیِ یک واژه

که تو از زنده گیِ من برداشته‌ای

مرا به دویدن واداشته.



*

جسد را از دریا گرفته‌ایم

دویدن قطع شده

اولین بار نیست که می‌میری



*

جالی خالیِ یک آدم

که از میانِ ما برداشته شده

با دوایری پر فشار، ما را به خلأ می‌کشانَد



*

ملافه‌ای رویش کشیده بودند

و بعضی‌ها سیاه ـــــــــــــــ



*

جای خالیِ یک چهره یک صدا

و بعد بیماریِ فکرکردن

باتلاقِ خاطره‌ها



*

حلقة نامزدی

از دستِ بیرون‌مانده از ملافه

انگشتانِ بادکرده



*

دنبالِ چند اسم و چند فعل می‌گشتم

بیرون از مغز

دنبالِ چیزهایی که تمامش کنند



*

ساحل، عجیب‌ترین ساحل .

هیچ‌کس به هیچ‌کس نگاه نمی‌کرد

فقط روی شن‌ها ،

سایه‌ها به سایه‌ها



*

جدیتِ مرگ

به واژه‌ها حرف‌ها نگاه‌ها راه نمی‌داد



پلنگ دیگر نامرئی شده بود

و دیگر ناخوداگاهِ همة ما

به شکلِ عجیبی راه می‌رفت

روزِ اول .

روزِ دوم .

روزِ سوم .
____________________________________________________________
نیاز به یک کلمه دارم

کلمه‌ای که مرا از روی زمین بردارد .



من مثلِ ساعتی مریضم

و به‌دقت درد می‌کشم

سکوتْ تانکی‌ست

که بر زمینِ فکرهایم می‌چرخد و

و علامت می‌گذارد

از روی همین علامت‌ها دکتر

نقشة جغرافیاییِ روحم را روی میز می‌کِشد

و با تأثر دست بر علامت‌ها می‌گذارد :

ــ چه چاله‌های عمیقی !

ناگهان نقشه نفس می‌کشد

میز تکان می‌خورَد

و دکتر فریاد :‌ جنگِ جهانیِ . . .





خلوتِ پارک .

پیرمردی ، آرام روی نیمکتْ کنارم می‌نشیند

بی‌مقدمه :‌ یک نفر جاسوس

ــ سرش را به این‌ور آن‌ور ــ

یک نفر جاسوس به خواب‌هایم وارد شده .

کلاغی از روی درخت ، مثلِ یک سنگ پایین می‌آید

می‌نشیند بر شانه‌اش

و در گوشش با صدای آرام داد می‌کشد :‌

ــ‌ احمق ! باز که تو حرف زدی .



چیزی دیوانه‌ها را گاز می‌گیرد

و تماشاچی‌ها کف می‌زنند .



« نیچه » گوشه‌ای در گوشِ کسی زمزمه می‌کرد :

ــ من رانندة یک تانکم .
____________________________________________________________
در تاریکیِ روی یک تکه یخ

قطعة نمایشیِ زیر اجرا می‌شد :‌

زنی به اندازة‌ یک بندِانگشت می‌رقصید .

ــ نورِ مهتابیِ یک رؤیا با شعاعی کوچک روی آن تکه یخ بود ــ

موسیقیِ رقصش خودِ او بود ، کوچک ، آرام

به قدری آرام می‌رقصید

که نفهمیدم کِی پلک‌هایم افتاد .



از جایی که سرم شکسته بود

خون می‌دوید و در یخ‌ها اسلوموشن می‌شد

رقصِ آن موجود و رقصِ خون در یخ







برای نفس گرفتن

به روی آب می‌آیم

و نمی‌دانم چگونه ادامه دهم .
____________________________________________________________
فکر کردن در موردِ آدم‌ها ، پایان یافت

همه نشستند بالا بیاورند

حتا یک تکه سنگ هم به یادِ کسی نمی‌آمد

دورانِ حرف‌نزدنِ آدم‌ها ، آغاز شد



فیلسوف می‌گفت :‌ سرِ من به دردِ کاری نمی‌خورَد

بقال می‌گفت : سنگ ؟ ! اسمش را نشنیده‌ام

سگی از پیاده‌رو رد می‌شد

ساعتی بر دست داشت

به مغازه‌ها سر می‌زد اداره‌ها کارخانه‌ها

و سرِآدم‌ها داد می‌زد : سریع‌تر سریع‌تر

و آدم‌ها سریع تر بیهوده می شدند

سریع‌تر می‌پوسیدند ، سریع‌تر و آرام‌تر

گذشته‌ای دور در شهرها حس می‌شد

و بیش‌ترِ کلماتی که پیش از لال‌شدن به کار می‌رفت

شاید بود ، شاید شاید

شاید آجری را به آجری می‌چسبانْد

شاید دستی را به دستی می‌داد

و سلامی را به سلامی دیگر متصل می‌کرد



شایدی سنگین در شهرها می‌چرخید

و خود را پُـر می‌کرد

بعد کُندتر اَدا شد ، کُندتر و سنگین‌تر

و همه باور کردند

که دیگر راه نمی‌رود می‌خزد

به نمی‌دانم که رسید ، آرام آرام از بین رفت



سعی کن شاخة درختی را به یاد بیاوری

ــ در عمقِ کم حرکت کن

خیلی‌ها خفه شده‌اند

سعی کن چیزی به یاد بیاوری

چیزی از زمانی

ــ‌ ما به جایی برمی‌گردیم

سعی کن سعی کن

بعد از خفه‌شدنِ معناها دال‌ها مدلول‌ها

بادْ لغت‌نامه‌ها را ورق می‌زد :

این یعنی آن یعنی

شب یعنی روز یعنی

من یعنی تو یعنی

آمدن یعنی رفتن یعنی

کجا یعنی چه یعنی

باد قفلِ لغت‌نامه‌ها را قفلِ تمامِ سلول‌ها را باز می‌کرد و می‌گفت :

آزادید

ــ سریع‌تر سریع‌تر



سریع‌تر یعنی سبک‌تر یعنی سنگین‌تر یعنی اسب یعنی

عقل یعنی درد یعنی میز یعنی کشیش یعنی کُت یعنی

فلسفه یعنی پرده یعنی کتاب یعنی گاو یعنی

حرف یعنی گاری یعنی چرا یعنی چگونه یعنی







« و به یاد بیاور

که زندگیِ‌من باد است» *■
____________________________________________________________
می‌دوی که اشیای میانِ دیوارهایی را

که به هم نزدیک‌تر می‌شود نجات دهی

سوت می‌زنند ، برمی‌گردی ، می‌خندند

به ترکیبِ فعلیِ نجات‌دادن !



اسارت در سایه حس نمی‌شود

اسارت در ستون‌ها حس نمی‌شود

چرا از اسارت حرف می‌زنیم ؟



لباس می‌آوری برای تخیل !

غذا می‌آوری !

مثلِ پریدن و راه‌رفتنِ کلاغ‌ها مسخره

مثلِ پس‌زدنِ ابزارها و دست‌ها را تا دلِ قطعاتِ ماشین‌ها فرو بردن



علامت‌های تو خروس‌های بی‌محل بوده‌اند

چند بچه کنارِ ضمایرِ ملکیِ تو از میانِ آشغال‌ها

آشغالِ I shall . . . را برمی‌دارند

و « من » را هر یک با لحنی قرقره می‌کنند به مسخره می‌کِشند



این‌جا بازی برای شروع‌شدن تخریب می‌شود



چند بچه روی فکر - زباله‌ها کتاب – زباله‌ها عشق – زباله‌ها

بازی نه ، دیوانه‌گیِ خود را شروع کرده‌اند

آفتاب ، فلزِ زنگ‌زدة خود را بالایِ تپه‌ها

به آن‌ها می‌رسانَد

آن‌ها به دندان می‌گیرندش

و آن را همراهِ دستورِ زبان‌ها می‌جَوند و به بیرون تف می‌کنند


در حاشیة شهرها پرسه می‌زنند ، دست در جیب سوت می‌زنند

خانه ؟‌

وجود ندارد

زبان ؟

وجود ندارد

بازی ؟
وجود ندارد

دیوانه‌های جدید به شهرها برنخواهند گشت



جشنِ بچه‌ها بر تپه‌های علامت‌ها قراردادها حکم‌ها قانون‌ها . . .

برای تظاهر آن‌جا نیستند

برای اعتراض آن‌جا نیستند

برای اعلامِ چیزی ، نه





آن‌ها زنده‌گی نخواهند کرد پیر نخواهند شد

دست‌هایشان را از این بازی بیرون آورده‌اند

فرار کرده‌اند





آن‌ها فرار کرده‌اند ■
____________________________________________________________
بابا ! اون صدای چی بود ؟

هیچی عزیزم حتماً خواب دیدی .

دوباره .

بابا ! این صدای چیه ؟

. . .

ــ اشیا در شب ، روز را از خود بیرون می‌کنند . __
____________________________________________________________
به آن ساعتِ آخر که نزدیک شویم

ساعت

عقربه‌ها و اعدادش را به درون خواهد کشید .
____________________________________________________________
آن‌وقت‌ها تله‌ویزیون نبود

مردِ هشتادساله اولین‌بار که دریا را دیده بود

آن‌قدر خندیده بود

آن‌قدر خندیده بود ــــــــــــــــــــــــــ
____________________________________________________________
مرگ ، در شهرهای بزرگ

عمودی به سراغِ آدم می‌آید .
____________________________________________________________
امتناعِ کلمه‌ها

برای حضور در این خانه .



*

روی ما این‌جا

چند فعلِ گذشته ملافة سفید می‌کشند.
____________________________________________________________
فاصله‌ها منطقی‌ست

این چیزی‌ست که هنوز اذیتم می‌کند
____________________________________________________________
این صدا مالِ چه‌کسی‌ست در من ؟

چرا همیشه از حرف‌زدنم می‌ترسم

از صدایم یکه می‌خورم ؟



به تمامی‌دریافتنِ این‌که هوا در شعری سرد است

بسیار کارِ مشکلی‌ست

و این‌که سوزِ سرما را در صدای کسی بتوان حس کرد

دیگر یخ‌بندان از همان‌جا آغاز شده است .



دفن‌کردنِ کسانی که تواناییِ یخ‌بستن را داشته‌اند

دیوانه‌کننده است



کسی آمد ایستاد و فریاد کرد

دیگر هیچ‌یک از شماها حقِ دست‌زدن به تکه‌تکة این تن‌ها را ندارید

تک‌تکة تن‌هایی که از بیداریِ مُـفرط بیرون افتاده‌اند

نه، حقِ شما نیست دست زدن به این سرمایی که در آن

همه‌چیز را توانسته بود تمام کند .



به‌تدریج سرما را در خودگرفتن پس ندادن

و ناگهان یخ‌بستن .

این مفهومِ دقیقِ انفجار را در خود دارد .





از صدا شروع شد از صدای کسی سرما

سوزِ صدا یا سرما ؟‌ دیگر نمی‌توانی جداشان کُنی از هم

و این‌سوز این‌صدا این‌سرما آن‌قدر به خود نزدیک شد

خودش را پیدا کرد که همه‌چیزِ دنیا در سرش مثل حُـباب‌ها ترکیدند

و بی‌آن‌که بداند ناگهان پا به بیداریِ بزرگ گذاشت

و بعد این‌سوز این صدا این سرما شروع به نشت کردن در خواب‌ها کرد

و خواب دیگر از بیداری جدا نشد .
____________________________________________________________
تاریکی غلیظ‌تر شد

پُر شدم از کلمه‌ها و صداهاشان

غلیظ‌تر

آن‌قدر که من هم یک کلمه شدم .



*

کسی سر به دیوارها می کوبید و می‌آمد

فریاد می‌کرد : جایت را به من بده .

تاریکی : آدم‌های زیادی در من جا عوض کرده‌اند

جایت را به او بده .



مست‌ها عربده می‌کشیدند

و از شکسته‌گیِ صداهاشان

افسرهای گشتاپو ، سربازهای متّفقین ، همه بیرون می‌ریختند

اشیا به هم تنه می‌زدند و می‌افتادند

کشتی این‌پهلو آن‌پهلو می‌شد .

همه‌چیز چند واحد بزرگ و کوچک می‌شد

ــ ساعتْ چند بود

من در کدام زنده‌گی‌ام بودم ؟ ــ



*

کسی شیشه‌ها را می‌شکست و می‌آمد

داد می‌زد بیدار شو بیدار شـ . . .

سرم سنگینی می‌کرد

پلک‌هایم به‌زور از هم گشوده شد

گلوله خورده بودم .

خاک‌ریز پر از سربازهای مُـرده بود

تنها گرمای خونم را حس می‌کردم

و این‌که زمانْ مثلِ لکه‌ای ، پروانه‌ای

دُورِ خون بیرون‌آمده‌ام پَرپَر می‌زد .



*

دستی پرده‌ها را دوباره کشید

قطار در تاریکی رفت

واگن‌ها پر از سرباز

جلوِ تمامِ کوپه‌ها می‌دویدم و داد می‌زدم

ما مُـرده‌ایم یا زنده ؟ !



قطار با سرعت از شهرها می‌گذشت

از شهرِ ما هم گذشت ، بی‌آن‌که بایستد .

فهمیدم که از کودکی ، از اول هم روی یک شی‌ءِ متحرک می‌دویده‌ام .

*

ساعت چند است ــ‌ ؟

*

می‌دانم که واردِ یک خواب شده‌ام

و تاریکیْ مثلِ یک کشتی آرام آرام در من پهلو گرفته است

و من با مرجان‌ها و ماهی‌ها زیرِ دریا

فراموشی‌های دورمانده‌ام را آغاز کرده‌ام .



*



منتظرند ، در تاریکیِ پشتِ پنجره منتظرند

تا جایم به دیگری بدهم .



*



تاریکی ، همة‌خواب‌ها را به زیرِ دریا کشید

من مثلِ یک بُـمبِ عمل‌نکرده آن تَه ماندم

و به ماهی‌هایی که مشکوک دُور و برم می‌چرخیدند

نتوانستم هیچ بگویم .



قطار از تونل بیرون می‌آید ، آزادی .

در رستورانِ قطار همه والس می‌رقصند

پاریس آزاد شده
از واگن‌ها صدای آوازی دسته جمعی به گوش می‌رسد : پَغی ! پَغی !
*
دوباره تونل .

کسی از آن تَه می‌آید و چراغ‌قوه‌اش را درست روی صورتم می‌اندازد
بازوهایم را می‌گیرند و می‌بَرنَد
. . .
سگ‌هایی که با من می‌دویده‌اند
پیرتر شده‌اند
آن‌ها هم نمی‌دانند چرا باید دوید .

صداها را از سایه‌ها جدا می‌کنند
آدم‌سوزی شروع شده است
آئوشویتس
یهودی‌ها را به اتاقِ گاز می‌بَرَند
آئوشویتس
نمی‌دانم من صدا هستم یا سایه
آئوشویتس
نمی‌دانم کجا می‌بَرَندم
آئوشویتس
تاریکیِ قطار.
*
خروس سایه‌اش را پس می‌گیرد
جنگ تمام شده است .


جنگ تمام نشده است
جنگ تمام شده است
جنگ تمام نشده است .
____________________________________________________________
زمانِ خیانت رسیده بود
و سکوتِ تقسیم‌شده میانِ افراد
حرف می‌خواست ، و از بعضی‌ها بیرون می‌کشید
زمانِ خیانت رسیده بود
من تو را در چشم‌هایم پنهان کردم
و از آن پس هیچ گاه نتوانستم نگاهت کنم .

حالا که مُـرده‌ای
از چشم‌هایم بیرونت می‌آورم
و رهایت می‌کنم
و تو مثل ماهی به آب برمی‌گردی

دست‌کم در من
هیچ‌کس حقِ « خائن ‌» گفتن به تو را نداشت
Profile Image for Kebrit !!!.
195 reviews
November 24, 2009
"من مثل ساعتی مریضم

و به دقت درد می کشم

سکوت تانکی ست

که برزمین فکرهایم می چرخد و

علامت می گذارد

ازروی همین علامت ها دکتر

نقشه جغرافیایی روحم را روی میز می کشد

و با تاثر دست بر علامت ها می گذارد:

- چه چاله های عمیقی !"
Profile Image for Sahel.
14 reviews
July 11, 2016
مردی كه در بعدازظهری ساكت
باغچه‌اش را آب می‌داد
ناگهان به یاد آورد كه مرده.

لحظه‌ای بع��
سایه‌ها و صداهای بعدازظهر یكی می‌شوند
و یك‌ریزی فراموشی
همه‌چیز را می‌بلعد.

مانده‌ای و به دقت نگاه می‌كنی:
هیچ اثری از او نیست.

و چند روز فكرِ مرا می‌گیرد
فكرِ كسانی كه هرگز
وجود نداشته‌اند...
Profile Image for سارینا.
97 reviews34 followers
May 9, 2023
واقعن یه حالی شدم. بعد از این همه سال پیدا کردن این کتاب وسط طهران به اون بزرگی. چاپ ۱۳۷۹ با قیمت ۱۵۰۰ خمینی‌.

-سگ‌هایی که با من دویده‌اند
پیرتر شده‌اند
آن‌ها هم نمی‌دانند چرا باید دوید‌.-

-آفتاب بالا می‌آید در عکسی سیاه‌سفید
روز بیهوده است در عکسی سیاه‌سفید
آفتاب پایین می‌آید در عکسی سیاه‌سفید
شب بیهوده است در عکسی سیاه‌سفید-

-شاید همه‌چیز در خواب یک نفر می‌گذرد
و تنهاییِ واقعی آن زمان پیش خواهد آمد
که او بیدار شود.-

-من تو را در چشم‌هایم پنهان کردم
و از آن پس هیچ‌گاه نتوانستم نگاهت کنم‌.
حالا که مُرده‌ای
از چشم‌هایم بیرونت می‌آورم
و رهایت می‌کنم
و تو مثل ماهی
به آب برمی‌گردی.-
Profile Image for Rez.
168 reviews4 followers
September 11, 2023
نیاز به یک کلمه دارم
کلمه‌ای که مرا از روی زمین بردارد.
Profile Image for Behzad.
653 reviews121 followers
December 24, 2018
شعرهای مجموعه چیزی هستن بین پیچیده گویی های شاعران حجم، مثلن بیژن الهی، و روایت محوری و ساده گویی های شاعرانی مثل گروس عبدالملکیان. البته انتظار وضوح بیشتری دارم من شخصا از شعر و حد اعلا و کامل شعر رو آثاری مثل کارهای ویسواوا شیمبورسکا که سطرها در کنار حرف منسجمی میزنن و هر سطر یه تصویر دم دستی ارائه نمیده و بگذره. به هر حال، شهرام شیدایی شاعر معاصر مهمیه که فکر میکنم بیشتر باید خوانده بشه، یادش هم گرامی.

بی آنکه بدانی حرف زده ای
بی آنکه بدانی زنده بوده ای
بی آنکه بدانی مرده ای.

ساعت را بپرس کمکت می کند
از هوا حرف بزن کمکت می کند
نام مادرت را به یاد بیاور
شکل و تصویر کسی را

سریع! از چیز کوچکی آغاز کن
مثلاً رنگ ها مثلاً رنگ زرد
سبز، اسم چند نوع درخت
به مغزی که نیست فشار بیاور
فصل ها را، مثلاً برف
سریع باش، سریع
چیزی برای بودنت پیدا کن، دور بردار
ممکن است بقیۀ چیزها یادت بیاید
سریع! وگرنه
واقعاً
به مرگت
عادت، کرده ای.
Profile Image for Aylar Salahi.
16 reviews6 followers
Read
June 19, 2021
چه چیز ما را به چنگ‌زدنِ اشیا
به نوشتن وادار می‌کند؟
ما برای پس‌گرفتنِ کدام « زمان » به دنیا می‌آییم؟

آیا مُـردنِ آدم‌ها
اخطار نیست؟
چرا آدم‌ها خود را به گاوآهنِ فلسفه می‌بندند؟ 
چه چیز جز ما در این مزرعه درو می‌شود
چه چیز ؟
من از پیچیده‌شدن در میانِ کلمات نفرت دارم
چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده بودن ــ
از این توهّم‌ ــ مُردن ــ نجات خواهد داد

پرنده یعنی چه
از چه چیزِ درخت باید سخن بگویم
که زمان در من نگذرد ؟
Profile Image for Afshin.
9 reviews12 followers
July 2, 2014
مسئولیت صداها و چهره ها با کیست؟
Profile Image for Atena | آتنا.
388 reviews
December 17, 2021
یک روز:
بالا آمدن دریا عددی می خواهد
عاشق نشدن من عددی
و زیر خاک بودن تو
با فرمول های ریاضیات و فیزیک روشن نمی شود.
یک روز:
کسی که سکوت می کند
بازی را مسخره کرده
ما که حرف می زنیم
باخته ایم


برای نفس گرفتن
به روی آب می آیم
و نمی دانم چگونه ادامه دهم.



شاید اگر همدیگر را پیدا کردیم، این بار، من مردد باشم.
«من نیستم، پس نمی توان دیگر پیدایم کرد» شاید این را با سر درش زده باشد شاید من هم بعد از سال ها فکر کردن زیرش بنویسم،
یا حتی آن را بردارم و به جای آن بنویسم:
«مرگ یک دوست».
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
February 14, 2020
*شَهرامِ‌شیدایی/خندیدَن در خانه‌ای که می‌سوخت*
...
آزادی که بپذیری
      آزادی که بگویی نه
و این
    زندانِ کوچکی نیست.
.
بی‌آن‌که بدانی حرف زده‌ای
  بی‌آن‌که بدانی زنده بوده‌ای
بی‌آن‌که بدانی مُـرده‌ای.
.
چیزی برای بودنت پیدا کُن، دُور بردار
ممکن است بقیة چیزها یادت بیاید
سریع! وگرنه
واقعاً
 به مرگت
     عادت، کرده‌ای
.
چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده بودن ـ
                  از این توهّم‌ ــ مُردن ــ نجات خواهد داد
.
لحظه‌ای بعد
سایه‌ها و صداهای بعدازظهر یکی می‌شوند
   و یک‌ریزیِ فراموشی
همه‌چیز را می‌بلعد
.
مثلِ جریان دو مِه
       آن دو در هم شناور می‌شوند.
.
و من می‌مانم
 با کاغذی که در آن
       هیچ‌وقت
هیچ اتفاقی
      نمی‌افتد.
.
ما غایبیم
آن‌ها غایب
و سخن  آغاز نمی‌شود
.
ما رفته‌ایم
    مفهومِ زنده‌بودن
معلق مانده
.
کسی می‌گفت:‌ همه ما
کسی دیگر: همه آن‌ها
و کسی در را بست
    و برای همیشه آن‌جا را ترک کرد.
.
او می‌میرد
        تا بدانی « چیزی » زنده بوده است
.
قبلاً شعر می‌گفتم و حالا قاتلم
تاریکی‌ست ،
کسی نمی‌بیند
.
برای کسی در بیرون، که درخت و سنگ جای او را می‌گیرند
  چه تسلایی می‌توان داد ؟
.
در سکوتت مُـرده‌ها جابه‌جا می‌شوند
.
من از سکوتِ تو بیرون می‌آیم
و می‌دانم آدم‌های زیادی در تو زجر می‌کشند
.
و می‌دانم که تو سال‌هاست در من
حرف نمی‌زنی
حرف نمی‌زنی
حرف نمی‌زنی .
.
نیاز به یک کلمه دارم
کلمه‌ای که مرا از روی زمین بردارد .
.
من مثلِ ساعتی مریضم
      و به‌دقت درد می‌کشم
.
ــ اشیا در شب ، روز را از خود بیرون می‌کنند . __
.
مالیخولیایی که دیگر ، نمی‌تواند اشیا را  دچارِ توهّم کند .
.
مغزم همین دُور و برها باید باشد
روی ماسه‌ها افتاده ، خاطره‌کُشی می‌کند
...
Profile Image for Parisa.
51 reviews53 followers
May 22, 2019
سایه‌ای که در ذهن به وجود می‌آید
هیچ جایی نمی‌افتد
Profile Image for Amir ali.
330 reviews1 follower
November 3, 2013
نیاز به یک کلمه دارم
کلمه‌ای که مرا از روی زمین بردارد.

من مثل ساعتی مریضم
و به دقت درد می‌کشم

سکوت تانکی‌ست
که بر زمین فکر‌هایم می‌چرخد و
علامت می‌گذارد

از روی همین علامت‌ها دکتر
نقشه جغرافیایی روحم را روی میز می‌کشد
و با تاثر دست بر علامت‌ها می‌گذارد:
ـ چه چاله‌های عمیقی!

ناگهان نقشه نفس می‌کشد
میز تکان می‌خورد
و دکتر فریاد: جنگ جهانی‌ ...
Profile Image for Samaneh.
74 reviews
June 18, 2012
ديگر هيچ فكری در من خانه نمی‌كند
شايد خطر از همين‌جا پا به وجودم می‌گذارد .
Displaying 1 - 15 of 15 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.