کتاب داستان زن پیانیست مشهوری است که پس از سالها به دیدار دخترش که با او رابطه نداشته میرود. «اوا» که با همسرش، «ویکتور» در خانه دورافتاده یک کشیش در نروژ زندگی میکند و به تازگی پسر چهارسالهاش را از دست داده، وقتی در مییابد مادرش، «شارلوت» ، پیانیست نامدار، عزادار محبوبش است، او را برای مدتی نزد خود دعوت میکند.
«شارلوت» میآید و میبیند که «اوا»، خواهر معلولش «هلنا» را - که «شارلوت» او را به یک پانسیون سپرده بود - نزد خود آورده و از او پرستاری میکند. شب هنگام، «شارلوت» براثر کابوسی از خواب میپرد و «اوا» نزدش میآید. مادر و دختر شروع به صحبت میکنند و «اوا» نفرتش از مادر را به تدریج آشکار میکند. «اوا» معتقد است که او خانوادهاش را فدای هنر خود کرده و از بچههایش غافل بوده است. روز بعد، «شارلوت» میرود و «اوا»، که به برخورد نادرست خود پیبرده، بار دیگر برای او نامه مینویسد...
Ernst Ingmar Bergman was a nine-time Academy Award-nominated Swedish film, stage, and opera director. He depicted bleakness and despair as well as comedy and hope in his explorations of the human condition. He is recognized as one of the greatest and most influential filmmakers in cinematic history.
He directed 62 films, most of which he wrote, and directed over 170 plays. Some of his internationally known favorite actors were Liv Ullmann, Bibi Andersson, and Max von Sydow. Most of his films were set in the stark landscape of his native Sweden, and major themes were often bleak, dealing with death, illness, betrayal, and insanity.
Bergman was active for more than 60 years, but his career was seriously threatened in 1976 when he suspended a number of pending productions, closed his studios, and went into self-imposed exile in Germany for eight years following a botched criminal investigation for alleged income tax evasion.
شارلوت: (در قطار) پل آن دهکده کوچک را می بینی؟ چراغهای توی خانه ها روشن شده و مردم به کارهای شبانه شان مشغول شده اند. یکی دارد شام را حاضر می کند و بچه ها دارند مشق هایشان را می نویسند. احساس دلتنگی می کنم. همیشه دلتنگم. اما وقتی به خانه می روم ٬ می بینم شاید دلم چیز دیگری می خواسته...
موضوع و دغدغه اين فيلم نامه عالى بود. واقعا چرا ما نبايد تو بعضى مواقع پدر و مادرامون رو بازخواست كنيم؟ چرا بايد در برابر كار هاي اشتباه اونا عليه ما سكوت كنيم و اين رو نشانه احترام بدونيم ؟
دومین فیلمسازیه که قبل از دیدن فیلمی ازش، فیلمنامهای ازش خوندم. اولی آقای شهیدثالث بود. فیلمسازاییان که فکر میکنم دیدن یکی دو فیلم ازشون سیرم نکنه و لازمه تمام آثارشون رو ببینم. سلام به سینمای شهیدثالث و برگمان.
همه چیز به نام دوست داشتن و دلسوزی انجام می شود. مادر باید زخم هایش را به دختر منتقل کند و دختر باید تاوان ناکامی های مادر را بپردازد. بدبختی دختر پیروزی مادر است و اندوه دختر لذت پنهانی او.
***
اعتقاد به هر گونه محدودیتی صرفا ناشی از ترس و تعصب است.
(کتاب کوچکی را ورق میزند) این اولین کتاب اوست. خیلی از آن خوشم میآید. نوشته است: «آدم باید زندگی کردن را یاد بگیرد. من هر روز تمرین میکنم. بزرگترین مانع کار این است که خودم را نمیشناسم.کورمال راه میروم. اگر کسی مرا آنطور که هستم دوست داشته باشد، ممکن است بلاخره جرأت کنم نگاهی به خودم بیاندازم.» (از خواندن دست میکشد)میخواهم فقط یکبار به او بگویم که واقعاً و از صمیم قلب مورد محبت من است، اما نمیتوانم این را طوری بگویم که حرفم را باور کند. نمیتوانم کلمات مناسبی پیدا کنم
ایوا : فکر میکنی من بزرگ شده باشم؟ ویکتور : نمیدانم منظورت از بزرگ شدن چیست. ایوا : خودم هم نمیدانم. ویکتور : شاید بزرگ شدن یعنی اینکه دیگر از چیزی تعجب نکنی. ایوا : وقتی با آن پیپ کهنهات آنجا مینشینی چقدر عاقل به نظر میآیی. تو کاملاً رشد کرده و بزرگ شدهای. من مطمئنم. ویکتور : خودم که اینطور فکر نمیکنم. من هر روز از چیزی تعجب میکنم. ایوا : از چه چیزی؟ ویکتور : مثلاً از تو. بعلاوه، من عجیبترین رویاها و امیدها را در سر دارم. و البته نوعی دلتنگی. ایوا : دلتنگی؟ ویکتور : دلتنگی برای تو. ایوا : کلمات قشنگی هستند. مگر نه؟ منظورم کلماتی است که معنای واقعی ندارند. من با کلمات قشنگ بزرگ شدهام_مثلاً کلمه ی درد. مادرم هیچوقت غمگین یا ناامید یا ناشاد نیست. او «درد» دارد. تو هم خیلی از اینجور کلمات داری. در مورد تو گمان میکنم این یک بیماری حرفهای است. وقتی رو به رویت ایستاده ام و تو میگویی که دلت برای من تنگ است، من مشکوک میشوم. ویکتور : تو منظورم را خوب میدانی. ایوا : نه. اگر میدانستم، هیچوقت به سرت نمیزد که بگویی دلت برایم تنگ شده. ویکتور : ( لبخند میزند) راست میگویی
Deze heb ik gekregen in de Nederlandse vertaling van Emma d. Beer. Het gaat over het accepteren van het verleden en hoe dingen heel anders bekeken kunnen worden door andere perspectieven. Familie en gedoe. Het is goed en niet te lang. Ik snap wel als mensen het saai kunnen vinden, er gebeurt eigenlijk niks. Het is leuk met de plaatjes. Lekker om weg te lezen.
A very good book that shows how different people can view the same events. Also about growing to love and accept the past as it is to move forward in the future.
"One must learn to live; I practice every day. The biggest obstacle is that I don’t know who I am. I grope blindly. If anyone loves me as I am, I may dare at last to look at myself."
"It’s merely fear and priggishness to believe in any limits. There are no limits. Neither to thoughts nor to feelings. It’s anxiety that sets the limits."
"I think actually she’s terribly unhappy, and that one day she’ll suddenly realize how bad things are and do something desperate."
"In other circumstances Josef would have been one of the great European architects, but he was far too considerate and far too decent."
"Your words apply to your reality, my words to mine. If we exchange words, they’re worthless."
"Everything is done in the name of love and solicitude. The mother’s injuries are to be handed down to the daughter, the mother’s disappointments are to be paid for by the daughter, the mother’s unhappiness is to be the daughter’s unhappiness. It’s as if the umbilical cord had never been cut."
"Sometimes when I lie awake at night I wonder whether I have lived at all... At times I’ve wondered if it’s the same for everybody or if some people have a greater talent for living than others. If some people never live but just exist."
"I've never grown up—my face and my body age, I acquire memories and experiences, but inside the shell I'm, as it were, unborn."
"A sense of reality is a matter of talent... Most people lack that talent and maybe it’s just as well."
"I’ll just have to console myself, I can’t always count on other people being on hand when I’m miserable. In fact, we nearly always do have to cry quietly, so that no one will hear."
سونات پاییزی ساخته اینگمار برگمان، یکی از عمیقترین و تکاندهندهترین آثار سینماییست که به بررسی پیچیدگیهای روابط خانوادگی، خصوصاً رابطه میان مادر و دختر میپردازد. این فیلم، یک درام روانشناسانهی کلاسیک است که به شکل بیرحمانهای زخمهای عاطفی، خاطرات دردناک و سکوتهای نهفته را به تصویر میکشد.
برگمان در سونات پاییزی با دقتی شاعرانه و ظرافتی استثنایی، به فضاسازی و شخصیتپردازی میپردازد؛ جایی که هر دیالوگ، هر سکوت و هر حرکت، بار سنگینی از درد و عشق ناکام را به دوش میکشد. فیلم، داستان دیدار مجدد الیزابت، یک پیانیست مشهور، با دخترش شارلوت را روایت میکند؛ دیداری که بیش از آنکه تجدید دیدار باشد، محفلی برای رویارویی با سالها انکار، انتظار نا برآورده و تنشهای انباشتهشده است.
یکی از جنبههای برجستهی این فیلم، بازیهای ماندگار اینگرید برگمن در نقش مادر و لیو اولمان در نقش دختر است که با ظرافت و عمق غیرقابل وصفی، لایههای پنهان شخصیتهایشان را آشکار میکنند. بازیها چنان واقعی و پر از احساس است که بیننده خود را در دل آن کشمکشهای عاطفی و روانی غرق مییابد.
فیلم نه تنها یک روایت خانوادگی است، بلکه کاوشی فلسفی در مفهوم بخشش، انتظار، و تأثیرات عمیق تنهایی و فقدان بر روان انسانها. برگمان در این اثر به طور خاص بر حسرتهای غیرقابل جبران و زخمهایی که در سکوت رشد میکنند تأکید میکند؛ زخمهایی که حتی نزدیکترین روابط انسانی هم نمیتوانند به آسانی آنها را التیام بخشند.
سونات پاییزی با موسیقی باشکوه و ملودی سمفونیهای کلاسیک که به عنوان پسزمینه احساسی و نمادین فیلم استفاده شده، به نوعی صدا و تصویر را در هم میآمیزد تا حسهای سرکوبشده و حرفهای ناگفته را بیان کند.
در نهایت، این فیلم یکی از شاهکارهای برگمان است که با تمرکز بر روانشناسی عمیق شخصیتها و نقد روابط انسانی، مخاطب را وادار میکند تا در تاریکیهای درون خانواده و خود بنگرد؛ فیلمی که تا مدتها در ذهن باقی میماند و همچون یک سونات غمناک، با آهنگی تلخ و پر از احساسات انسانی در جان بیننده طنینانداز میشود.
راستش هنوز نمیدونم باید اول فیلم رو دید یا فیلم نامه رو خوند، اما حالا که بعد دوبار دیدن فیلم، فیلمنامه روخوندم حس میکنم باید یکباردیگه فیلم رو ببینم. خوندن جملات برگمان به اندازه دیدن و شنیدن صحنه های فیلمش برام لذت بخش بود. انگار که همیشه بهترین راه رو پیدا میکنه تا به عمق وجودتون نفوذ کنه و اونجاست که باهاش شدیدا همزاد پنداری میکنید و اون صحنه هایی که دیدید و جملاتی که خوندید و شنیدید جزئی از وجود شما میشه. در یک کلام برگمان باعث میشه شما به خودتون نزدیک تر بشید و یه نگاه عمیق تری هم به خودتون هم به آدمای اطرافتون بیاندازید. اگه فیلم رو دیدید شدیدا خوندن فیلمنامش رو هم توصیه میکنم، کوتاهه و خیلی وقت نمیگیره.
Okay this was absolutely phenomenal! After watching the play, I knew I had to read what it was based on. This did not disappoint!
The amount of pain and misunderstanding captured in these pages left me empty. The character build up throughout the novel filled me with appreciation for the author and her ability to depict trauma in such a seemingly simple way is something worth reading. I‘d still recommend to watch the play somewhere first, because nothing shocks you harder than seeing it played out in real life.
I‘m left slightly confused as to what exactly happened to her sister, but maybe I was also too focused on the mother and daughter conflict to begin with.
ایوا: تو همیشه دلت میخواهد برایت استثنا قائل شوند. تو برای زندگی یک نوع سیستم تخفیف دادن قائلی اما یک روز مجبور میشوی قبول کنی که این قراردادهای تو یک جانبه است. مثل همه مجبور میشوی بفهمی که چهقدر گناهکاری.
کلمات تو به درد مطرح کردن حقایق از نگاه تو می خورد و کلمات من برای بیان حقایق از دیدگاه من مناسب است . بی فایده است که بخواهیم با هم حرفی رد و بدل کنیم .
مگه میشه از برگمان بزرگ چیزی خوند و شوکه نشد؟ دردهای ِ مشترک ِ گفته نشده ، یکی از بزرگترین قدرتهای آفرینشگری برگمان است.
رسیدن به این شعور که نسل پیش از ما نیز ، همچنان خود ما ، نسل پیش از خودی داشته که اورا پرورده ، این بینش را به انسان میدهد تا کمتر قضاوت کند و بهتر درک کند . که اگر اشتباه فاحش و وحشتناکی در پدر یا مادر میبیند ، بداند که او هم در زمان کودکی از والدینش آموخته و یا نیاموخته ، و این، هم اندازه ی جرم را کوچکتر میکند و هم کنار آمدن با آن را بسیار آسانتر و حتی دلپذیرتر.
Tekst oli väga eluline, aus ja ilus. Midagi väga põhjamaist ja inimlikku. Olgugi, et raamat on suhteliselt õhuke, siis tekst on tihe. Päris mitu korda tekkis vajadus kõva häälega lugeda tegelaste monolooge või dialooge ette.