کیت: آغوش آدم فقط برای کمک کردنه مثلاً من همیشه کمک کردم هر زمانی که یه چیزی برای به دیگران دادن داشتم حتماً اون رو میبخشیدم من یه بار به یه دختربچهٔ یهودی نون دادم و بهخاطر همون نونی که به دختربچه دادم زندگیم رو به خطر انداختم و به هانس هم چیزی نگفتم چرا که نظر اون توی این قضایا خیلی مشخص بود و بیشتر از من تو همهچی غلو میکرد هانس میدونست که یعنی چی وقتی صد تا جنازه رو زمینه یا پونصد تا یا حتی هزار تا و علیرغم همهٔ اینها تحمل میکرد و علیرغم ضعف انسانی همیشه عاقلانه رفتار میکرد و همین اون رو خیلی قوی کرده بود ایرمی همیشه ازخودگذشته و مهربون باش همینه که میمونه.
بخشبندی نمایشنامه برام بسیار نو بود و جالب به نظر اومد، متاسفانه من نمایشنامهی زیادی نخوندم و دارم این روزها جبران میکنم. نمایشنامه پر از رازهایی که انگار در لحظهی شروعش وجود دارن اما رفته رفته از لایههای پنهان به لایههای بیرونی میان و خودشون رو نشون میدن و هرچقدر که بیشتر این رازها رو دریافت میکنی، کلیت نمایشنامه در ابهام بزرگتری فرو میره. انگار که زمان، فضا و مکان شبیه خردههای باقی مونده غذا در خلا شناور میشن. شاید از اون نوشتههایی باشه که باید دوبار خونده بشه اما تجربهی یکبار خوندنش هم برام جالب بود. درکل ارزش خوندهشدن رو داره. خودم این نمایشنامه رو انتخاب کردم چون از ادبیات آلمان بسیار لذت برده بودم و خوندن یک نمایشنامهی مدرن در این کانتکست برام جالب بود.