عبدالرحیم سلیمانی اردستانی (متولد ۱۳۳۸) روحانی اصلاحطلب و از شاگردان آیتالله منتظری است. او استاد رسمی دانشگاه مفید قم و در پژوهش ادیان صاحب تالیف و ترجمه است
کتاب خوبی نیست. خیلی سرسری گزارش میکنه و مسلسلوار اسم و تاریخ ردیف میکنه، مثل کتابهای درسی. بیشتر مطالبش رو از قبل میدونستم، مطالبی که نمیدونستم رو هم خیلی بد و شتابزده گفته بود. در نتیجه چیز خیلی زیادی از کتاب دستمو نگرفت.
مهمترین نکتهٔ کتاب، اینه که ادعا میکنه پولس قدیس برای اولین بار آموزهٔ الوهیت مسیح رو وارد مسیحیت کرده، ولی با این که این ادعا مدام تکرار میشه و کمابیش حرف مرکزی بخش دوم کتابه، اما به هیچ منبعی استناد نمیده، برعکس باقی مطالب کتاب که به منابع دیگه ارجاع داده شده. حدس میزنم که نویسندهٔ کتاب این حرف رو نه از محققان کتاب مقدس، بلکه از احادیث و روایات اسلامی اخذ کرده که عموماً پولس رو به این مسئله متهم میکنن، اما کتاب طوری این مطلب رو لابهلای حرف های محققان کتاب مقدس آورده، که خوانندهٔ کمدقت به این تصور میافته که این حرف هم از محققان کتاب مقدس گرفته شده.
حالا که کتاب برای این حرف به منبعی استناد نمیکنه (و من هم ندیدم کسی غیر از مسلمانها این حرف رو زده باشه) قاعدتاً خودش باید دلیلی بیاره. تنها دلیل کتاب برای این ادعا، اینه که در نامههای پولس به الوهیت مسیح تصریح شده، در حالی که در انجیلهای همنوا به این مسئله اشارهای نشده و فقط عبارت «پسر خدا» اومده، که عنوان رایجی برای پادشاهان یهودی از نسل داوود بوده (مثلاً ببینید مزامیر ۲: ۷). اما در انجیل یوحنا که از سه انجیل همنوا متأخرتره به الوهیت مسیح با عبارات واضح تصریح شده. مؤلف نتیجه گرفته که پولس برای اولین بار آموزهٔ الوهیت مسیح رو وارد مسیحیت کرده، و هر چند نامههای پولس قبل از انجیلها نوشته شده، اما این آموزه تا زمان تألیف انجیل یوحنا مورد پذیرش عمومی نبوده، به خاطر همین در سه انجیل همنوا بهش اشارهای نشده.
این حرف دو اشکال عمده داره. اول این که بنا به نظر اکثر محققان، یکی از سه انجیل همنوا، یعنی انجیل لوقا، نوشتهٔ یار و شاگرد پولس قدیس بوده، و عجیبه که شاگرد پولس اصلیترین آموزهٔ استادش رو در روایت خودش کنار گذاشته باشه. مؤلف خودش به این اشکال اشاره میکنه.
اشکال دوم که به ذهن من رسید، اینه که پولس قدیس راجع به آموزهٔ اصلی خودش، یعنی الغای شریعت یهود و اتحاد مسیحیان با مسیح در روح، در چندین نامه مفصل بحث و استدلال میکنه، به عهد عتیق استناد میکنه، به مخالفان میتازه و و و...
اما در هیچ نامهای راجع به الوهیت مسیح این طور بحث نمیکنه. الوهیت مسیح برای پولس و مخاطبانش یک امر پذیرفته شده است، در غیر این صورت، اگه پولس برای اولین بار این آموزه رو ابداع کرده بود، باید مثل الغای شریعت راجع به این هم مفصل بحث میکرد و دلیل و آیه میآورد. اما میبینیم که چنین اهتمامی نداره. فکر میکنم همین دلیلی باشه که پولس مبدع این آموزه نیست، و هم خودش و هم مخاطبان مسیحیش از قبل این مطلب رو پذیرفتن.
با توجه به این که در انجیلهای همنوا به الوهیت مسیح تصریح نشده، میتونم از مؤلف بپذیرم که الوهیت مسیح در سالهای اولیهٔ مسیحیت عقیدهای عمومی نبوده یا حداقل شکلی نهایی به خودش نگرفته بوده، اما این که پولس و نه کس دیگه مبدع این عقیده بوده، دلایل مؤلف اصلاً کافی نیستن.
در نهایت هنوز این بحث برای من بازه، تا بیشتر در این زمینه بخونم.