اُتنگرونیه را نویسندهای ضدفرم و وابسته به جنبش «افراطی معاصر» میدانند. آثار او در غالبهای رمان و داستان کوتاه نمیگنجد و بیشتر به نثرهای شاعرانهای شباهت دارد که در زبان فرانسه به آن روایت میگویند
با اینکه به گفتهی بوفن، هر مورچهای قادر است باری دوازده برابر وزن خود را حمل کند، این حشرات پرکار تمام بعدازظهر را زیر آفتاب عرق ریختند تا توانستند اعضای پراکندهی بدن مرا به لانهی زیرزمینی خود ببرند، و تنها پس از رسیدن شب بود که توانستم، اکنون که بدنم به کمک انها یکپارچه شده بود، بیزحمت زیاد خاکها را بتکانم و در این فکر به سوی خانه بروم که: خب، امروز هم جان بهدر بردم
همونطوری که پشت جلد هم نوشته، نباید انتظار داستان کوتاه از این مجموعه داشته باشیم. شاید بهترین کلمه همون روایت باشه که خود مترجم پیشنهاد کرده. تعداد انگشتشماری از روایتهاش قابل توجه و خلاقانه بودن ولی اکثرشون بدون چیز خاصی بودن. مثلن ایده روایت <<مورچه>> خیلی خوب و جذاب بود، اما غیر از اون چیزی ندیدم که بخواد خوب باشه که یادم بمونه و اینجا بتونم اشاره کنم بهش. بعضیهاشون صرفن فضاسازی خوبی داشتن و میتونست یک تصویر لحظهای و جالب بهت بده.
من کتاب رو تموم نکردم :/ اصلا اصلا نتونستم ارتباط بگیرم، چند تا روایت اول رو خوندم دیدم خوب نیست، رفتم چند تا روایت از آخر خوندم بازم دیدم خوب نیست. خلاصه که بوسیدم گذاشتم کنار. برای من وقت تلف کردن بود.
سوال اساسی این جاست: «داستان کوتاه چیست؟». اگر کسی به من بگوید داستان هایی که درون کتاب «من قهرمان نیستم» مصداق داستان کوتاه هستند؛ قطعاً با او به مشکلات مبنائی ای خواهم خورد. فارق از هر گونه تفسیر یا تعریفی که از داستان کوتاه ارائه می دهیم؛ این اثر در هر متر و معیاری حاوی حدود 32 داستان/نوشته ی بسیار کوتاه است که در 116 صفحه گردآوری شده است.
به غیر از داستان «مورچه ها» که هم پشت جلد کتاب و هم طرح روی جلد کتاب به آن اختصاص یافته است؛ و من به آن دو ستاره و نیم عطا می کنم، دیگر کارهای کتاب واقعاً هیچ حرفی برای گفتن آن هم به عنوان داستان کوتاه ندارند. یک سری جملات بی معنی ای که کنار هم گذاشته شده اند و شما از اول تا آخر نمی دانید برای چه و چرا دارید این نوشته را می خوانید. کل داستان مورچه ها را برایتان نقل می کنم:
[امروز ظهر وقتی برگ های کاهو را جلوی منزل می تکاندم، یکی از بازوهایم ناگهان از بدنم جدا شد و با سبد دورتر رفت تا در علف ها غلت بزند. پس از لحظه ای حیرت و ناباوری، می دوم تا بازویم را بردارم، که حالا یکی از پاهایم، همان طور ناگهانی از من جدا می شود و تلاشم را ناکام می گذارد. لی لی کنان به سوی این عضو ضروری می روم، اما وقتی به آن می رسم و خم می شود تا با دست باقی مانده ام برش دارم، با پریشانی می بینم که سرم با صدایی خاص روی علف ها می افتد، مانند سر محکومی که داخل یک سطل خاک اره بیفتد. و همه ی این ها در برابر چشمان همسرم روی داد که صحنه را سرخوشانه از پنجره تماشا می کرد. آن وقت، هم زمان از تمام گوشه ها، صف های متحرک هزاران هزار مورچه ی سیاه کوچک با پاهای پر پشم و سر اسکلت وار بیرون جهید؛ هر چند که گویی نمی آمدند و رفته رفته خود را می آفریدند. بی آن که لحظه ای وقت تلف کنند، شروع به بردن اعضای بخت برگشته ی من به جایی نامعلوم کردند. همه ی مورچه به شدت فعال بودند، از جوان ترین گرفته، تا پیرهای بی دندان پریشان حواس. با این که به گفته ی بوفن، هر مورچه ای قادر است باری دوازده برابر وزن خود را حمل کند، این حشرات پرکار تمام بعد از ظهر را زیر آفتاب عرق ریختند تا توانستند اعضای پراکنده ی بدن مرا به لانه ی زیر زمینی خود ببرند، و تنها پس از رسیدن شب بود که توانستم، اکنون که بدنم به کمک آن ها یک پارچه شده بود، بی زحمت زیاد خاک ها را بتکانم و در این فکر به سوی خانه بروم که: خب، امروز هم جان به در بردم]
اما این تمام ماجرا نیست. همان طور که نشر افق در پشت جلد نیز تذکر داده است؛ این سبک نثر به شدت شاعرانه است. اگر کسی بر خلاف من به این طبایع شعری علاقه دارد و توان فهم این احساسات گسیخته را در خود می بیند به احتمال زیاد از کتاب «من قهرمان نیستم» خوشش خواهد آمد. بی شک این از ضعف های من و ناشی از سرشت خشن من است که نمی توانم شعر و فضای شاعرانه را درک کنم.
به هر روی، کافی است شما پس از هر ویرگول، نقطه یا نقطه ویرگول و پیش از هر «واو عطف»، یک اینتر بزنید. بدین سان به راحتی یک کتاب شعر آن هم با مولفه هایی که امروزه بسیار پسندیده می شود در اختیار خواهید داشت. فی المثل من صفحه ی اول داستان «من عین مارسل پروست هستم» را به همین نحو صورت بندی کردم (لطفاً با حال و هوای شاعرانه بخوانید):
سرودن شعری کوتاه در وسط تابستان
وقتی در سایه ی کاج های آلپ گرما به سی و هشت درجه می رسد
یک صد هزار پرنده ی دریایی یک سره کنسرت می دهند
کار ساده ای نیست
گرمای جهنمی خفه کننده است
کرکره ها را پایین می کشم
پنجره ها را می بندم
چون شعری که می خواهم بنویسم...
بهتر است در فصل زمستان خوانده شود
در پایان یک روز یخ بندان
وقتی شوفاژ تازه خراب شده
و ملافه ها سردند
روزی که در مه صبحگاهی
یک کامیون با سرعت تمام گربه را زیر گرفت
و عاقبت تنها شدیم
بی آن که حتی یک جام در دسترس مان باشد
روزی که باید واقعاً رودروی زندگی ایستاد
این ها همان لحظاتی هستند که خواندن یک شعر کوتاه زمستانی می چسبد
---
به هر حال، برای آدم خشک و زمختی مثل من، این اثر رسماً یک وقت تلف کردن یک ساعته بود... همین!!!