اگر بخواهم رمانی در تراز جهانی از نویسنده کورد معرفی کنم،بدون شک آن رمان،رمانِ «خانهٔ عنکبوت» است.
تنها این جملات کافیست تا کتابی را که نشر کوله پشتی زحمت چاپش را کشیده بخری ... اما جملات بالا از بنده نبود آن جملات را فرهاد پیربال یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر ادبیات کوردی در مورد این کتاب میگوید. کمتر کسیهست که ادبیات کوردی را بشناسند و اسم شیرزاد حسن به گوشش نخورده باشد... چرا که شیرزاد حسن یکی از پرچمداران داستان در کردستان است.
«خانهٔ عنکبوت» همانطور که فرهاد خان پیربال گفت یکی از شاهکار های ادبیات است ،بر سند آوردن از شاهکار بودن این کتاب میتوانم از شیرکو بیکس هم کمک بگیرم تا این فقط حرف خودم و فرهاد نباشد ... شیرکو بیکس در مورد این کتاب گفت: شیرزاد حسن در این شاهکار،هزار توی ذهن انسان درماندهٔ امروز را به شما نشان میدهد...
«خانهٔ عنکبوت » داستان زندگی هاییست که عنکبوتیست گاها آنقدر سسست که با یک حرکت خراب میشوند و گاها آنقدر قوی و محکم بنا شده اند که سخت میشود تخریبشان کرد.
زیاد دوست ندارم از شیرزاد حسن حرف بزنم چرا که خواهند گفت چون کورد است، اینها را میگوید . اما دوست دارم به بخشی از شیرزاد حسن که بخش اعظمی از اوست اشاره کنم ... اسم آن بخش قدرت اروتیک نویسی شیرزاد است.. اشتباه نکنید منظورم از اروتیک داستان سکسی نیست. بلکه قدرتیست که شیرزاد حسن دارد تا به بخشی از وقایع از سوراخ اروتیک نگاه کند... درست مانند بخش اول این کتاب داستان اروتیک دو عنکبوت سیاه... داستان سکسی که بین دو عنکبوت اتفاق میافتد .همه دوستان میدانند که در این عمل شنیع سکس عنکبوتهای سیاه ،یکی دیگری را میخورد. شیرزاد حسن کاملا اروتیک سکس آنها را شرح میدهد تا بعد از پایان کتاب با خودت فکر کنی مگر عنکبوت آلت تناسلی دارد که عنکبوت زن میگوید بیا من را بکن... و آنجاست که میفهمی آن عنکبوت ها مایی هستیم که در عشق، همدیگر را میخوریم ،به همدیگر رحم نمیکنیم...
بگذریم هرکسی آزاد است که این کتاب را بخواند یا نخواند ،قطعا برای شیرزاد حسن هم فرقی نمیکند خواندن یا نخواندم من و تو... اما فراموش نکنید از نویسنده ای حرف میزنم که بختیار علی ارزو داشت شبیه او شود.
راستش اصلا ازین کتاب خوشم نیومد، مخصوصا داستان دومش. جاست نات مای تایپ و این حرفها!! این یک ستاره رو هم بخاطر این قسمت از متن کتاب دادم چون به نظرم با نمک بود!!😊 ✏️📚
«توی سرزمین لیدیا که یه سرزمین تاریخی و اسرارآمیز بود، دختری به اسم آراکنیا زندگی میکرد که تا دلت بخواد خوشگل و هنرمند بود. آراکنیا مشغول بافتن یه نوع پارچه گرانبها بود. اونقدر دستهای هنرمندی داشته که آسینا الهه هنر و نقاشی، که نازپرورده پدرش بود، به آراکنیا حسادت میکنه. حالا پدر آسینا کی بوده؟ زئوس، بزرگ همهی خدایان. پدر و دختر هر دوشون از شدت حسادت به دستهای هنرمند آراکنیا، داشتن دیوونه میشدن. عجیب نیست! چون اینجور که گفتن خدایان هم به همدیگه حسودی میکردن، مثل سوپراستارهای سینما. بهخاطر همین، یه روز آسینا، که روحش از آتیش حسادت میسوخت، یه سری از دستبافتهای خیلی قشنگ و رنگین آراکنیا رو پاره میکنه. آراکنیای مظلوم هم که تکهپارههای پارچش رو میبینه، غمگین و سرخورده، همون تکهپارههای پارچش رو به هم میبنده و خودش رو باهاش حلقآویز میکنه. ولی خدایان متفاوت به رهبری زئوس و دخترش از تکه پارههای اون تابلو لباسی برای آراکنیا درست میکنن و اون رو به عنکبوت تبدیل میکنن. میدونی به خاطر همینه که عنکبوت یه اسم دیگه داره؟؛ «آراکنیدا»، ولی به خاطر ریتم موسیقیایی اسمش رو آراکنیا گذاشتن. برای همینه که عنکبوت تا امروز مشغول بافتنه. دوست دارم اینم بدونی که که اون دویست میلیون سال قبل از من و تو وجود داشته، که با این حساب عمر عنکبوت سیصد میلیون سال میشه.»
داستان اول بسیار بسیار جذاب بود با توصیف های اروتیک و شهوانی بی نظیر اما داستان دوم چنگی به دل نمی زد، داستان معمولی یادآوری معشوق قدیمی در کهنسالی. پیشنهاد می کنم حتما داستان اول رو بخونید