"The Duchess and the Jeweller" is a short story by Virginia Woolf. Woolf, being an advocate of addressing the "stream of consciousness," shows the thoughts and actions of a greedy jeweller; Woolf makes a thematic point that corrupt people do corrupt actions for purely selfish motives.
(Adeline) Virginia Woolf was an English novelist and essayist regarded as one of the foremost modernist literary figures of the twentieth century.
During the interwar period, Woolf was a significant figure in London literary society and a member of the Bloomsbury Group. Her most famous works include the novels Mrs. Dalloway (1925), To the Lighthouse (1927), and Orlando (1928), and the book-length essay A Room of One's Own (1929) with its famous dictum, "a woman must have money and a room of her own if she is to write fiction."
Ювелир и герцогиня. Рассказ о том, что прямо не говорится, но собеседники понимают, о чем речь, и совершают сделку совсем не за тот товар и не за те деньги, которые оговорены ее условиями. Эта невербальная коммуникация – способ сохранить приличия. Герцогиня торгует своей честью, обманывая своего ювелира, продавая ему трижды фальшивый жемчуг для того, чтобы рассчитаться с карточным долгом. Ювелир, безусловно, все видит, но, не дрогнув ни единой чертой лица, принимает условия сделки и платит запрашиваемые двадцать тысяч, поскольку он покупает входной билет в дом к герцогине, в дочь которой он влюблен. Ни одна сторона разговора не произнесла ни одного лишнего слова, и с высоко поднятой головой герцогиня вышла из дома ювелира, крепко сжимая в руке свою честь.
دوستانِ گرامی، این داستان در موردِ جواهرفروشی به نامِ « اولیور بیکن» است و مشتری اش « دوشس»... داستان هیچ چیزِ خاصی نداشت تشبیهِ « ویرجینیا ولف» در موردِ چهرۀ « اولیور» در زمانِ کودکی جالب بود: لبانش مثلِ آلبالویِ تر و چشمهایش همچون سنگِ لیسیده شده دوشس شرافتش را و چکی به مبلغِ بیست هزار پوند با امضایِ اولیور را محکم در دست نگاه داشته بود پیروز باشید و ایرانی
'گاهی یک چیز هایی یک جورهایی ست که باید جور دیگر باشد،گاهی هم همه چیزها درست وارونه آن چیزهایی ست که باید باشد. طنز نویس هابه این جور چیزها پیله میکنند تا چیزهایی که باید یک جور دیگر باشد_اما اینجوری ست که هست دیگر_به نظرما عادی نیاید.'
There may be spoilers ahead; the story is only 8 pages and I'm assuming everyone has already read it.
The Duchess may come first in the title, but only appears in the second half. The Jeweller is present throughout, and we learn more of his rough beginnings and shady pursuits: an early start selling stolen dogs in an alley. Worked his way up, a couple of mysteriously lucky scores and then, eventually, through charm and guile, became a society jeweller.
The Duchess appears as a regular customer, with pearls for sale. The Jeweller makes her wait, but he is in love with the Duchess's daughter who is dangled in front of him as bait. The weight and brilliance of this short story is the equivalence drawn between The Duchess and the Jeweller: they both depend on appearances, and neither is above passing off counterfeit goods in pursuit of personal goals.
دوشس و جواهرفروش عنوان کتابی است شامل چهارده داستان کوتاه برگزیده طنز از نویسندگان بزرگ جهان به ترجمه ی نیره توکلی. فیل سفید مسروقه/ مارک تواین: پادشاه سیام تصمیم می گیرد فیل سفید سلطنتی را به عنوان هدیه برای جبران خسارت به بریتانیای کبیر پیشکش کند. با هدف بیان فساد در دستگاه پلیس. تونی کایتز فریبکار/ توماس هاردی: تونی در روستا معشوقه های زیادی دارد و به دردسر می افتد. با هدف تمسخر از عشق و اردواج در محیط های کوچک. تعقیب باب پرتی/ دبلیو.دبلیو. جیکوبز: باب پرتی شکارچی هفت خطی که تمام شکاربانها برای دستگیری اش متحد می شوند ولی نمی توانند کاری از پیش ببرند. با هدف تمسخر و بیان حماقت کارآگاه ها. حقیقت رک و پوست کنده درباره پایکرافت/ اچ.جی.ولز: پایکرافت شخص چاقی که برای کم کردن وزنش از معجونی هندی استفاده می کند و به جای لاغر شدن وزنش کم می شود! غارت/ آرنولد بنت: سر جی مرد ثروتمند متکبری که کارهای خیری هم انجام داده است. اهالی محل تصمیم میگیرند بدهند از چهره اش یک نقاشی نفیس بکشند. نقاشی که خود واقعی او را به او می نمایاند، مایه ی عذابش می شود. آقای همه چیزدان/ سامرست موام: ماکس کلادا مردی که درباره هر چیزی نظری دارد گرفتار یکی مثل خودش می شود و و بالاخره به خاطر فاش نشدن یک راز برای اولین بار حاضر به قبول شکست می شود. دوشس و جواهرفروش/ ویرجینیا ولف: شرافت دوشس لامبورن با آن همه کبکبه و دبدبه، با چکی بیست هزار پوندی مترادف می شود. گلوی آهنی/ میخاییل بولگاکف: خاطره ی پزشک تازه فارغ التحصیل شده ای که در روستایی دور از شهر مجبور می شود برای اولین بار در عمرش دست به جراحی نای یک دختربچه بزند. معمای جنایت مکبث/ جیمز تربر: رمزگشایی احمقانه ی مکبث توسط بانوی آمریکایی که همیشه کارش خواندن داستانهای جنایی است. نخستین اعتراف/ فرانک اوکانر: جکی پسربچه هفت ساله ای که برای اولین بار به کلیسا می رود تا به گناهانش اعتراف کند. در نقد جانماز آبکش ها. سیاه مست/ فرانک اوکانر: پدر میخواره ای که باعث دردسر پسرش می شود. ولی در نهایت پسربچه چدر را از میخوارگی نجات می دهد. بز پرنده/ اچ. ای. بیتس: جترو دعا می کند خداوند معجزه کند و بز پرنده ای برایش بفرستد. در نقد اعتقاد کورکورانه به خرافات. مثل کابوس/ هانریش بل: مهمانی شام با هدف دست آوردن پول در مناقصه. به سخره گرفتن آداب اجتماعی. انشاالله گربه است!/ آلن کورن: داستان علمی تخیلی در آغاز عصر یخبندان غارت، آقای همه چیزدان، گلوی آهنی و نخستین اعتراف رو بیشتر از همه دوست داشتم.
Odié a Oliver, qué es eso de robarse a los perritos para después vendérselos a gente rica? Me recuerda a Flush, cuando se roban al perrito (fueron páginas en las que sufrí mucho)
This entire review has been hidden because of spoilers.
من داستان دوشس از ویرجینیا ولف را خواندم اما بهطور مستقل پیدایش نکردم. شوخی داستان را پیدا نکردم. شاید الیورِ پیر داشت با لحنی استهزاءآمیز گذشتهاش را مرور میکرد، اما داستان دوشس، اصلا خندهدار نبود. شاید از آن طنزهای سیاه بود. ولی فروش شرافت، هیچ خندهای ندارد.
الیور بیکن در بالای خانه ای مشرف به گرین پارک زندگی می کرد. او آپارتمانی داشت؛ صندلیها که پنهانشان کرده بودند، در زوایایی مناسب قرار داشتند. کاناپه ها که روکی برودری دوزی شده داشتند، درگاه پنجرهها را پر کرده بودند. پنجرهها، سه پنجره ی بلند، اطلس پر نقش و نگار و تور تمیز را تمام و کمال به نمایش می گذاشتند. قفسه ی چوب ماهون زیر بار نوشیدنی های اصل شکم داده بود. و او از پنجره ی وسطی به پایین و به سقفهای شیشه ای اتومبیلهای مد روز متوقف در کنار جدولهای باریک خیابان پیکادلی نگاه می کرد. نقطه ای مرکزی تر از این نمی شد تصور کرد. و در ساعت هشت صبح پیشخدمت مرد صبحانه ای او را در یک سینی میآورد؛ پیشخدمت روبدشامبر ارغوانی تا کرده ی او را باز می کرد؛ با ناخن های بلند و تیز خود نامه های الیور را می گشود و کارت های دعوت سفید و ضخیمی را بیرون می آورد که امضای دوشسها، کنتسها، ویسکنتسها و دیگر بانوان متشخص بر آن ها حک شده بود. بعد نوبت شست و شو بود؛ سپس نان تست خود را می خورد؛ بعد روزنامه اش را کنار آتش سوزان و روشن زغالهای الکتریکی می خواند. خطاب به خود میگفت: «مواظب باش الیور. تو که زندگی ات را در کوچه ای باریک و کثیف شروع کردی، تو که ...» و او به پایین و به ساق پاهایش نگاه میکرد، چقدر در آن شلوار خوش قواره شکیل بود؛ به چکمه هایش نگاه کرد؛ به گترها. همه شی�� بود، می درخشیدند؛ توسط بهترین خیاطان در ناحیه ی ساویل رو و از بهترین پارچهها دوخته شده بودند. اما او اغلب این لباسها را از تن بیرون میآورد و همان پسر بچه در کوچه ی تاریک می شد. یک بار به جاه طلبی زیاده ی خود فکر کرده بود – فروختن سگهای دزدی به زنان آلامد در وایت چپل. و یک بار هم گیر افتاد و مادرش التماس کرده بود «وای الیور»، «وای الیور! پسرم کی میخواهی عاقل شوی؟» ... بعد پشت یک پیشخوان رفته، ساعتهای مچی ارزان قیمت فروخته بود؛ بعد از آن کیفی را به آمستردام برده بود ... با یاد آن خاطره زیر لب خندید، الیور پیر، جوانی اش را به یاد میآورد. آری با آن سه قطعه الماس بارش را بسته بود؛ بعد هم برای زمرد کارمزد خوبی گرفت. پس از آن اتاق خصوصی در پشت مغازه ای درهاتون گاردن گرفت؛ اتاقی با ترازو، گاو صندوق، ذره بینهای ضخیم مخصوص. و بعد ... و بعد ... باز هم زیر جلکی خندید. وقتی در آن غروب داغ از رسته ی جواهر فروشان گذشت که داشتند از قیمتها، معادن طلا، الماسها، گزارشهای رسیده از آفریقای جنوبی بحث می کردند، یکی از آن ها در موقع عبور او انگشت بر بینی گذاشت و زمزمه کرد«هوم». چیزی بیش از زمزمه نبود، نه چیزی بیشتر از سقلمه ای روی شانه، انگشتی روی بینی، وزوزی که از رسته ی جواهر فروشان درهاتون گاردن در آن بعد از ظهر داغ به گوش می رسید، بله سالها پیش بود! اما هنوز الیور عرق آن روز را بر مهرههای پشتش احساس می کرد، سقلمه، نجوایی که معنایش این بود، «نگاهش کن، الیور جوان است، جواهر فروش جوان – همین که میرود» آن موقع جوان بود. و بهتر لباس می پوشید؛ و اوایل یک درشکه ی خوشگل داشت؛ بعد یک اتومبیل؛ در ابتدا در بالکن می نشست و بعد در لژ مخصوص تئاتر. و ویلایی در ریچموند مشرف به رودخانه خرید، با انبوه بوتههای رز سرخ و مادمازلی که هر بامداد یکی می چید و در یقه ی کت او جای می داد. «خُب،» الیور بیکن در حالی که بلند می شد و کش و قوس میآمد، گفت «خُب... » و زیر تصویر بانویی پیر ایستاد که روی پیش بخاری قرار داشت و دست هایش را بلند کرد «من سوگندم را حفظ کرده ام» گفت و بار دیگر دستهایش را روی هم گذاشت، کف بر کف، انگار میخواست به او ادای احترام کند. «من شرط را برده ام.» همین طور بود؛ او ثروتمندترین جواهرفروش در انگلستان بود؛ اما انگار بینی اش که دراز بود و کش دار، مثل خرطوم فیل، میخواست با همان لرزش عجیب پرههای خود بگوید (اما به نظر می رسید نه فقط پرههای بینی که تمام آن می لرزید) که او هنوز خرسند نبود؛ هنوز چیزی را زیرزمین کمی جلوتر بو می کشید؛ گرازی غول پیکر را در مرتعی مملو از قارچهای خوراکی تصور کنید؛ پس از آن که قارچها را از زیر خاک بیرون می کشد، همچنان بوی قارچی بزرگ تر، سیاه تر جایی دورتر، از زیر زمین به مشامش میرسد. از همین رو الیور همیشه در مرکز ثروتمند می فیر به دنبال قارچی سیاه تر و بزرگ تر بود. سنجاق مروارید نشان روی کراواتش را مرتب کرد، بارانی شیک و آبی رنگ خود را پوشید؛ دستکش های زرد رنگ و عصایش را برداشت؛ و تلوتلو خوران همان طور که از پلهها پایین میآمد با بینی دراز و نوک تیزش نیمی آه می کشید و نیمی بو، همین طوری بود که به میدان پیکادلی قدم گذاشت. مگر نه آن که مردی غمگین بود، مردی ناخشنود، مردی که گر چه شرط را برده بود هنوز به دنبال چیزی پنهان شده می گشت؟
در حین راه رفتن کمی تلو تلو می خورد، مثل شتر باغ وحش که از این سو به آن سو تاب می خورد وقتی در جاده ی آسفالته راه می رود، پر از بقالها و همسرانشان که در پاکت های کاغذی چیز می خورند و تکه های کوچک کاغذهای نقره ای را مچاله می کنند و روی زمین می اندازند. شتر از بقالها بیزار است؛ شتر از سهم خود ناراضی است؛ شتر دریاچه ی آبی را می بیند و ردیف درختهای نخل را در جلوی آن. پس جواهرفروش بزرگ، بزرگ ترین جواهرفروش در سرتاسر جهان، با لباسی برازنده، با دستکش هایش، با عصایش، اما همچنان ناخشنود، خرامان از میدان پیکادلی می گذشت تا به آن مغازه ی کوچک سیاه رسید که در فرانسه، در آلمان، در اتریش، در ایتالیا و در سراسر آمریکا شهرت داشت، مغازه ی کوچک و تاریک در خیابان بانداستریت. طبق معمول بی آن که حرفی بزند طول مغازه را طی کرد، گر چه چهار مرد، دو تن پیر، مارشال و اسپنسر، و دو تن جوان، هاموند و ویکس، هنگام عبور او پشت پیشخوان صاف ایستادند و نگاهش کردند، به او غبطه می خوردند. فقط با اشاره ی یک انگشت پوشیده در دستکش کهربایی رنگ به حضور آن ها پاسخ گفت. به داخل رفت و در اتاق خصوصی اش را پشت سر بست. سپس حفاظ آهنی پنجره را باز کرد. هیاهوی باند استریت به درون سرازیر شد؛ صدای رفت و آمد اتومبیلها در دور دست. نور چراغهای چشمک زن در پشت مغازه به بالا می تابید. درختی شش برگ سبز خود را جنباند، چرا که ماه ژوئن بود. اما مادمازل با آقای «فدر» در کارخانه ی آبجوسازی ازدواج کرده بود – حالا کسی نبود که بر یقه ی کت او گل رز بگذارد. «خُب» نیمی آه و نیمی خرناس کشان گفت «خُب...» بعد فنری را در دیوار کشید و صفحه ای صاف آرام کنار رفت و پشت آن پنج، نه، شش گاوصندوق ظاهر شد، همه از فولاد جلا داده شده. کلیدی را چرخاند؛ قفل یکی را باز کرد؛ بعد یکی دیگر را. پوشش داخلی همه ی آن ها از حریر ارغوانی تیره بود؛ همه پر از جواهر بود – دستبندها، گردنبندها، حلقهها، نیم تاجها، تاج دوکها؛ سنگهای درشت در صدفهای بلوری؛ یاقوتها، زمردها، مرواریدها، الماسها. همه امن، درخشان، خنک با این حال با نور درونی شان تا ابد مشتعل بودند. الیور به مروارید ها نگاه میکرد، گفت: «اشکها!» به یاقوتها می نگریست، گفت: «خون قلبها!» الماسها را زیر و رو می کرد طوری که برق می زدند و می درخشیدند، ادامه داد: «باروت!» «آن قدر باروت که میشد با آن می فیر را به آتش کشید. آسمان رفیع، رفیع، رفیع!» سرش را به عقب برد و صدایی مثل شیهه ی اسب از او بیرون آمد. تلفن روی میزش با صدایی خفه و مقهورانه وزوزی کرد. در گاو صندوق را بست گفت « ده دقیقه ی دیگر، نه قبل از آن.» و پشت میز تحریر خود نشست و به سر امپراطوران روم نگاه کرد که روی دکمه سردستهایش حک شده بودند. و باز لباس از تن بیرون آورد و همان پسر بچه ای شد که در کوچه تیله بازی میکرد، جایی که یکشنبهها سگ های دزدی را می فروخت. همان پسر بچه ی شرور و ناقلا، با لبهایی مثل آلبالوهای تر. انگشتهایش را در دل و روده ی شکمبه ها فرو می کرد؛ در ماهیتابه های پر از ماهی سرخ شده دست می برد؛ در میان جمعیت وول می خورد. لاغر بود، فرز، با چشمهایی مثل سنگ های شسته شده. و اکنون – اکنون – عقربههای ساعت تیک تاک میکرد. یک، دو، سه، چهار ... دوشس لامبورن، دختر صدها ارل در انتظار شرفیابی بود. دوشس ده دقیقه ای روی صندلی کنار پیشخوان منتظر می ماند. در انتظار شرفیابی بود. منتظر می ماند تا وقتی او آمادگی دیدنش را داشته باشد. به ساعت در قاب چرمی خیره نگاه می کرد. عقربه تکان خورد. ساعت با هر تیک تاک خود چیزی به او می داد – این طور به نظر می رسید – پاته ی جگر غاز؛ یک گیلاس شامپاین؛ گیلاسی دیگر از براندی اعلا؛ سیگاری به ارزش یک گینی. همان طور که ده دقیقه می گذشت ساعت آن ها را روی میز کنار او قرار داد. سپس صدای قدم هایی سبک را روی پله ها شنید که نزدیک می شدند؛ صدای خش خش در راهرو. در باز شد. آقای هاموند خودش را به دیوار چسباند. اعلام کرد: «سرکار علیه!»
همان جا منتظر شد، چسبیده به دیوار. و الیور در حالی که بلند می شد می توانست خش و خش لباس دوشس را موقع آمدن بشنود. بعد او ظاهر شد، پهنای در را پر کرد، اتاق را با رایحه ای انباشت، با شأن و مقام، تکبر، تفاخر، افاده ی همه ی دوکها و دوشسها که همه در موجی جمع شده بود. و همان طور که موج در هم می شکند، او نیز در هنگام نشستن در هم شکست و آب را بر سر و روی الیور بیکن، جواهرفروش بزرگ پاشید و پخش کرد و فرو ریخت. او را با رنگهای براق و روشن، سبز، سرخ، بنفش پوشاند؛ و عطرها؛ و رنگین کمانها و پرتو نورهایی که از انگشتهایش ساطع می شد، از لابلای بادبزنها بیرون می ریخت، از ابریشم می تراوید؛ چرا که او خیلی تنومند بود، خیلی فربه، به سختی در تافته ی صورتی رنگ جا گرفته بود و از دوران اوج خود فاصله داشت. مثل چتری با پره های فراوان، مثل طاووسی با پرهای بسیار، که پرههایش را می بندد، که پرهایش را جمع می کند، او نیز فرود آمد و همان طور که در مبل راحتی چرم فرو رفت خود را بست. دوشس گفت: «صبح بخیر، آقای بیکن.» و دستش را که از میان دستکش سفیدش بیرون زده بود جلو آورد. و الیور همان طور که با او دست می داد تعظیم کرد. و وقتی دستها یکدیگر را لمس کردند بار دیگر پیوند قدیمی بین آن دو پا گرفت. آن ها دوست بودند، با این حال دشمن هم؛ مرد آقا بود؛ زن نیز بانویی؛ هر یک دیگری را فریب می داد و هر یک به دیگری نیاز داشت، هر یک از دیگری می ترسید، هر یک همین را حس می کرد و هر باری که در آن اتاق پشتی و کوچک با نور سفید و روشن بیرون، و درختی با شش برگ و صدای خیابان در دور دست و در پس گاو صندوقها با هم دست می دادند این را می دانستند. و امروز – دوشس، من امروز چه کاری می توانم برای شما انجام دهم؟» الیور با ملایمت بسیار گفت. دوشس باز کرد؛ قلبش را؛ قلب خصوصی اش را به گستردگی گشود. و با آهی، اما بی کلامی، از داخل کیف دستی اش کیسه ای از جنس جیر در آورد؛ شبیه راسویی زردرنگ به نظر می رسید. و مرواریدها را از شکافی در شکم راسو بیرون آورد. ده مروارید از شکم راسو بیرون غلتید – یک، دو، سه، چهار، مثل تخم های پرنده ای آسمانی. آقای بیکن عزیز، این همه ی چیزی است که برایم باقی مانده» به ناله گفت. پنج، شش، هفت، به پایین غلتیدند، از شیب و دامنه های کوهی فراخ که بین زانوهای او بود به میان دره ای باریک غلتیدند – هشتمی، نهمی و دهمی. همه در روشنایی تافته ی هلویی رنگ جای گرفتند. ماتم زده گفت: «ده مروارید اپل بای است. آخرینشان ... آخرین همه ی آنها.» الیورد دست دراز کرد و یکی از مرواریدها را بین انگشت شست و سبابه گرفت. گرد بود، درخشان بود. اما آیا اصل بود یا بدل؟ یعنی باز داشت دروغ می گفت؟ جرأتش را داشت؟ انگشت گوشتآلود و بالشتکی خود را روی لبهایش گذاشت. « اگر دوک می دانست ...» به نجوا گفت: «آقای بیکن عزیز، کمی بدشانسی آوردیم...» یعنی باز هم قمار کرده بود؟ هیس هیس کنان گفت: «آن نابکار! آن متقلب!» آن مرد با گونه های استخوانی؟ و نابکار. و دوک آدم عصا قورت داده ای است، با خط ریشهای دو طرف صورتش؛ یعنی اگر می دانست سرش را می برید، حبسش می کرد – چه می دانم، الیور با خود فکر می کرد و به گاو صندوقش زل زده بود. نالید و گفت «آرامینتا، دافنه، دیانا. این برای آن هاست.» بانوان آرامینتا، دافنه، دیانا دختران او بودند. او آن ها را می شناخت؛ تحسینشان می کرد. اما این دیانا بود که او دوستش داشت. با عشوه ای افزود: « شما از همه ی اسرار من با خبرید.» اشکها لغزید؛ اشکها سرازیر شد؛ اشکها، مثل الماسها، پودر را از شیار گونههای هلویی رنگ او جمع می کردند. زمزمه کرد: «دوست قدیمی، دوست قدیمی.» او نیز تکرار کرد: «دوست قدیمی، دوست قدیمی.» انگار واژهها را مزه مزه می کرد. الیور پرسید: «چقدر؟»زن مرواریدها را با دستش پوشاند.
به نجوا گفت: «بیست هزار تا.»یکی را در دستش نگه داشت، اما بدل بودند یا اصل؟ جواهر اپل بای – آیا دوشس قبلاً با همین نام آن ها را نفروخته بود؟ زنگ را برای احضار اسپنسر یا هارموند به صدا در میآورد تا بگوید. "بگیر و آزمایش کن." دستش را به طرف زنگ دراز کرد. زن جلوی حرکت او را گرفت و شتاب زده گفت: «شما هم فردا می آیید؟ نخست وزیر اعلیحضرت ... » مکثی کرد. وافزود «و دیانا.» الیور دستش را از زنگ برداشت. به پشت سر زن نگاه کرد، به پشت خانه ها در باند استریت. اما اکنون خانههای باند استریت را نمی دید، بلکه رودخانه ای خروشان را دید و ماهیان قزل آلای جست و خیزکنان و ماهیان آزاد را؛ و نخست وزیر و خودش را نیز، در جلیقههای سفید و سپس دیانا. به مروارید توی دستش نگاه کرد. اما چطور می توانست آن را محک بزند، در نور رودخانه، در پرتو چشم های دیانا؟ اما چشمهای دوشس به او بود. با ناله گفت: « بیست هزار تا. حیثیت من!» حیثیت مادر دیانا! او دسته چک را به طرف خودش کشید و قلمش را درآورد. نوشت: « بیست.» سپس از نوشتن باز ماند. چشمهای پیرزن در تصویر خیره به او بود – چشمهای پیرزن، مادرش. به او هشدار داد: «الیور! حواست هست؟ احمق نشو!» «الیور!» دوشس با لحنی ملتمسانه گفت. حالا «الیور» بود نه «آقای بیکن». برای تعطیلات طولانی آخر هفته می آیی؟ تنها در جنگل با دیانا! سواری در جنگل تنها با دیانا! نوشت «بیست» و امضا کرد. - بفرمایید: و در این لحظه، وقتی زن از روی صندلی برخاست، تمام پرههای چتر، همه ی پرهای طاووس باز شد، درخشش موج، شمشیرها و نیزههای آجین کورت. و دو مرد پیر و دو مرد جوان، اسپنسر و مارشال، ویکس و هاموند، وقتی او دوشس را از میان مغازه تا دم در مشایعت می کرد، در حالی که به او غبطه می خوردند صاف ایستادند. و او دستکش زرد رنگ خود را در برابر صورت آن ها تاب داد و دوشس حیثیتش را - چکی به مبلغ بیست هزار پوند را با امضای او محکم در دستهای خود نگه داشته بود. «اصل اند یا بدل؟» الیور در همان حال که در اتاق خود را می بست از خود پرسید. آن جا بودند، ده مروارید روی کاغذ جوهر خشک کن روی میز. آن ها را نزدیک پنجره برد. در برابر نور زیر ذره بین خود گرفت ... پس این قارچی بود که او از دل خاک بیرون کشیده بود! تا مغزش گندیده بود – تا ته گندیده بود! آهی کشید «مادر مرا ببخش» دستهایش را بالا آورد انگار از پیرزن تصویر طلب بخشش می کرد. و بار دیگر پسر بچه ای شد در کوچه ای که یکشنبه ها سگ های دزدی را می فروختند. در حالی که کف دست هایش را روی هم قرار می داد به نجوا گفت: «چون که آخر هفته ی طولانی در پیش داریم.»
Woolf is known to be one of the most legendary writers in the history of English Literature. Her use of language is so deep & powerful that it turns a simple plot into a very complex one. This would make the meaning of the story hard to understand & at times one would be reading multiple times, in order to get what's actually happening in her works. I usually find her language quite difficult at times, esp when she writes in the stream of consciousness. Still, this doesn't stop me from reading her works. Below is the short story of a Jeweller & a Duchess & what sort of relationship they have with each other. http://www.designscience.ca/LODs/LOD_...
Ni siquiera sé que pensar de esto, no hay trama, y sólo son dos personajes. Deja mucho a tu imaginación y que tu inventes todo el background de los personajes, es interesante el concepto pero como libro es horrendo. Honestamente no sé que acabo de leer, mala primera experiencia con Virginia Woolf.
The short story "The Duchess and the Jeweller" by Virginia Woolf presents a narrative technique "stream of consciousness". She used in this story the elegant style common to the upper class.
The first part of the story describes the house of the jeweler and his thoughts and attitude in terms of what he owned and the goals he had achieved. He had a luxurious house in the center of London, he was very satisfied with his career. “Behold Oliver,” he would say, addressing himself. “You who began life in a filthy little alley, you who . . .” and he would look down at his legs, so shapely in their perfect trousers; at his boots; at his spats. They were all shapely, shining; cut from the best cloth by the best scissors in Savile Row."
He came to the jeweler's shop and followed by jealous looks into a small room. He was informed that Duchess had come to meet him. The fact that such an aristocratic person wanted to meet with him raised his confidence, he thought "The Duchess of Lambourne waited his pleasure; the Duchess of Lambourne, daughter of a hundred Earls. She would wait for ten minutes on a chair at the counter. She would wait his pleasure. She would wait till he was ready to see her."
The contrast between the rich and the poor, between aristocrats and people of a humble origin is one of the main ideas of the story. Here is how the presence of the Duchess changed the atmosphere in the room: "Then she loomed up, filling the door, filling the room with the aroma, the prestige, the arrogance, the pomp, the pride of all the Dukes and Duchesses swollen in one wave.".
Something had happened before which made him quite suspicious of the Duchess intentions. The lady had brought the pearls asking the Jeweller great money for it. The Jeweller had already had an experience of being deceived by her and he thought about the pearls "But real was it, or false? Was she lying again? Did she dare?"
She moaned that she did it for her children including Diana her daughter who he loved.
The Duchess said that the duke, her husband, was a gambler. If he knew about her intentions to sell the pearls, he would have killed her. She asked to keep that agreement a secret. He would have called his assistants to test the pearls, "He stretched to the bell." but ... She interrupted him “You will come down tomorrow? ... The Prime Minister—His Royal Highness . . .” She stopped. “And Diana,” she added. Oliver took his hand off the bell."
He started filling the check and for a moment he stopped writing.
"The eyes of the old woman in the picture were on him—of the old woman, his mother. “Oliver!” she warned him. “Have sense! Don't be a fool!”
“Oliver!” the Duchess entreated—it was “Oliver” now, not “Mr. Bacon.” “You'll come for a long weekend?” Alone in the woods with Diana! Riding alone in the woods with Diana!"
Later he discovered that the pearls were fake "“For,” he murmured, laying the palms of his hands together, “it is to be a long weekend.”
Along with the subject of a social inequality in this story, we have also plot-lines referring to the way how people manipulate each other and their attitude to love. The author showed how the Duchess, who knew about his fond feelings to her daughter, exploited them for getting money. Virginia Woolf left readers the possibility to decide if the main character played a negative role in the story (he was a self-centered and arrogant person) or a positive one (because he was sincerely in love with the girl and that feeling overcame the power of money).
The literary style which Virginia Woolf used was defined by critics as a flow of consciousness. She wrote long sentences and complicated figurative expressions are relevant to the social background of the story and presented readers the atmosphere of upper-class in England of the previous century.
En este cuento , Virginia Woolf presenta un relato breve que, bajo su aparente sencillez, expone la debilidad humana frente al deseo, el dinero y el estatus social. El joyero Oliver Bacon, pese a su riqueza, cede ante la Duquesa porque anhela el reconocimiento de la aristocracia y, en particular, el acercamiento a su hija Diana, a quien contempla con una mezcla de deseo y fascinación. Más que amor, lo que lo mueve es la vanidad y la aspiración social, lo cual lo lleva a aceptar unas perlas falsas como precio por una ilusión. De esta manera, el cuento muestra cómo la ambición y la búsqueda de prestigio pueden volver vulnerables incluso a quienes parecen tener poder. Un cuento sencillo pero no fue de mi agrado personal.
Es un cuento cortito que leí en mi clase de narratología. Justo Virginia Woolf usa de forma muy rica adjetivos para crear el referente del espacio y lo que caracteriza a los personajes. Me gustó porque aún que hay referencias extratextuales (los lugares mencionados de Londres) el espacio que una construye en su imaginario es totalmente nuevo. Y también me pareció interesante que en Oliver se usaran varias referencias animalescas, si bien da claridad sobre la construcción del personaje, aún no entiendo muy bien por qué.
No esperaba encontrar un libro de relatos de Virginia Wolf y la verdad es que me ha sorprendido para bien.
Mi relato favorito ha sido el primero, el de La duquesa y el joyero.
Me gusta cómo es cubre Virginia Wolf, es directa y sutil a la vez. La manera que tiene de narrar me fascina. Tengo ganas de seguir leyendo a la autora.
Cierto es que hay algún relato cuyo final no he llegado a entender del todo.
Read it in spanish..and I'm in love I wasn't expecting anything of those 16 pages since I was only reading it to improve my spanish..but for how short it's and yet has that much of metaphors in it..I love it..
spoiler: and how Oliver in the end yes..he didn't get the money..but he got Diana.. so those fake pearls were worth it..
Marked this story down as it was quite a slow start to get going. A seemingly wealthy Duchess goes to her regular Jewellers to pawn off 10 pearls. The Jeweller in question likes one of her daughters, the allusion of a tryst is mentioned, is it for the money? Are the pearls real?
Es muy corto, pero muy entretenido e interesante, esta escrito de una forma muy bella. Nunca había leído nada de Virginia, esta es mi primera vez con un escrito suyo y sinceramente me encanto, me parece muy hermoso, con una vibra otoñal.
En el liceo, en literatura estamos empezando a leer este relato/cuento de Virginia Woolf, ayer lo leyó la profesora y como me llamo la atención decidí leerlo por mi cuenta está vez