Jump to ratings and reviews
Rate this book

درياس والجثث

Rate this book
ئه‌م رۆمانه‌ ئاوڕدانەوەیەکی ئەدەبییە لە ئێستای ژیانی سیاسی و رابردومان. تێکستێکە خوێنەر دەخاتە بەردەم ئەو پرسیارە: ئایا تۆ وەک مرۆڤ دوای خواست و ویست و ئارەزوە راستەقینەکانی خۆت کەوتویت، یان تەنیا بەدوای تارماییەکدا دەڕۆیت؟ هەمو ئەمانە وەک کارەکانی پێشوی نوسەر، لە فەزایەکی پڕ روداو و پڕ لە چاوەڕوانیدا رودەدەن. دەریاس و لاشەکان کارێکە پەیوەندییەکی راستەوخۆی بە ئێستای ژیانمانەوە هەیە.

319 pages, Paperback

First published January 1, 2019

14 people are currently reading
245 people want to read

About the author

Bachtyar Ali

37 books497 followers
Bachtyar Ali Muhammed, also spelled as Bakhtiyar Ali or Bakhtyar Ali, (Kurdish: Bextyar Elî -بەختیار عەلی) Ali was born in the city of Slemani (also spelt as Sulaimani or Sulaymaniy), in Iraqi Kurdistan (also referred to as southern Kurdistan) in 1960. He is a Kurdish novelist and intellectual. He is also a prolific literary critic, essayist and poet. Ali started out as a poet and essayist, but has established himself as an influential novelist from the mid-1990s. He has published six novels, several poetry collections as well as essay books. He has been living in Germany since the mid-1990s (Frankfurt, Cologne and most recently Bonn). In his academic essays, he has dealt with various subjects, such as the 1988 Saddam-era Anfal genocide campaign, the relationship between the power and intellectuals and other philosophical issues. He often employs western philosophical concepts to interpret an issue in Kurdish society, but often modifies or adapts them to his context.

Based on interviews with the writer, he wrote his first prominent piece of writing in 1983, a long poem called Nishtiman "The Homeland" (Kurdish; نیشتمان). His first article, entitled "In the margin of silence; la parawezi bedangi da" in Pashkoy Iraq newspaper in 1989. But he only truly came to prominence and started to publish and hold seminars after the 1991 uprising against the Iraqi government, as the Kurds started to establish a de facto semi-autonomous region in parts of Iraqi Kurdistan and enjoy a degree of freedom of speech. He could not have published most of his work before 1991 because of strict political censorship under Saddam. Along with several other writers of his generation - most notably Mariwan Wirya Qani, Rebin Hardi and Sherzad Hasan - they started a new intellectual movement in Kurdistan, mainly through holding seminars. The same group in 1991 started publishing a philosophical journal - Azadi "Freedom" [Kurdish:ئازادی] -, of which only five issues were published, and then Rahand "Dimension" [Kurdish:رەهەند]. (www.rahand.com).
In 1992, he published his first book, a poetry collection entitled Gunah w Karnaval "Sin and the Carnival" [Kurdish:گوناه و کەڕنەڤال]. It contained several long poems, some which were written in the late 1980s. Prominent Kurdish poet Sherko Bekas immediately hailed him as a new powerful voice. His first novel, Margi Taqanay Dwam "The death of the second only child" [Kurdish:مەرگی تاقانەی دووەم], was published in 1997, the first draft of which was written in the late 1980s.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
76 (39%)
4 stars
73 (38%)
3 stars
35 (18%)
2 stars
6 (3%)
1 star
1 (<1%)
Displaying 1 - 30 of 54 reviews
Profile Image for پیمان عَلُو.
346 reviews291 followers
May 23, 2021
‎قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هَٰذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمُ (62) قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَٰذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ

و بختیار علی تبر به دست آمد و بت های بزرگ را شکست و تبر را بر دوشت دریاس گذاشت.

دریاس و جسد ها:
دریاس مرا یاد زنده بگور صادق هدایت انداخت آنجا که هدایت در قبرستان گفت نمیدانستم من مرده ام یا آنها مرده اند..
رمانی که بختیار علی نوشته اسم قشنگی دارد دریاس و دنیای مردگان که نفس میکشند و هرچه روشنفکریست در آنها مُرده.
بختیار علی مردمانی را به قلم کشیده که منتظرند یکشنبه شود،جمعه شود ،تا کسی بیاید و آنها را نجات دهد.
بقول اشتفان شتوکار:
بختیار علی در آثارش نه فقط مهربانانه به قربانی ها نگاه نمیکند،بلکه بی آنکه عذر خواه کسی باشد،نشانمان میدهد که چقدر مرز بین قربانی و جلاد باریک است.
اگر بخوام این جمله را خیلی ساده تر بگویم :
بختیار علی میگوید یزید و حسین فامیل اند.

و اما تم ساختاری رمان که هنوز مانده ام چطور چنین کتابی در کردستان اجازه چاپ گرفت،انتظار داشتم ابراهیم را درون آتش ببینم!


1984
یا دریاس و جسد ها،سرزمین گوجه های سبز

نویسندگان کورد آنقدر درد دارند که واقعا وقتی مینویسند ،گاها به مخاطب حق میدهم که بگویم دیگر زیاد هم اینجوری نیست.
چون مخاطب در این محیط زندگی نکرده تا بفهمد بارزانی و طلارانی و قمر خانی و ژنرال بلال و دارو دسته هایشان یعنی چه؟

بقول شیرکو بیکس آن شاعر کورد:
و خدا را بگوید فرود اید و برای چند لحظه هم که شده کورد باشد.

بختیار علی خوب میداند که چکار میکند فکر میکنید بیهوده است که زن در کل این کتاب دو نقش بیشتر ندارد؟
فکر میکنید بیهوده است مادر که نماد وطن است میمیرد ؟
فکر میکنید الیاس که نام پیامبریست ،شانسی انتخاب شده؟
فکر میکنید.عبدالعزیز،ژنرال بلال ،مجتبی،سید برهان...این همه اسم مذهبی شانسی انتخاب شده اند؟؟؟

چرا بختیار علی معلم دینی را شک گرا توصیف میکند؟
چرا معلم دینی که ما همیشه دیدیم میگفت من همه چیز میدانم ،در رمان بختیار علی میگوید من همه چیز نمیدانم.؟
چرا پسر ماموستای شهر بی اعتقاد است؟
چرا نگهبان وقتی ژنرال بلال را بعد مرگش میبیند با اینکه بی اعتقاد است آیه های از سوره جن میخواند؟

چرا بختیار علی دریاس را یک کسی که تاریخ خوانده ،توصیف کرده؟
چرا اسمش دریاس است؟
و چرا چرا چرا و چرا؟؟؟

درست همین امروز که این ریویو را مینویسم کردستان سوریه زیر موشک و قمپاره دارد با خاک یکسان میشود،حالا کاری ندارم بدرک .
اما بعد ها که نویسنده ای این درد ها را نوشت لطفا نگویید ،پیاز داغش را زیاد کرده بشینید یکم فیلم ببینید ،صرفا دشمن پشت دروازه یا نجات سرباز رایان یا پیانیست.
Profile Image for Agir(آگِر).
437 reviews708 followers
November 25, 2019
درود بر مصطفی کمال...درود بر رضاخان...درود بر مصطفی بارزانی
و به نامِ پدر که تمام جنایت‌ها را آفرید


آگر تو مخت عیب داره...مگه رضاخان، مصطفی کمال است که دستانش بوی خون و نسل‌کشی بدهد!؟ درست است که نلسون ماندلا جایزه بی‌معنیِ صلح آتاتورک رو رد کرد اما جایزه صلح رضاخان رو با جان و دل می‌پذیرفت!!!...ببین کاک آگر تو فرق بین افراد رو نمی‌دونی...برو کمی تاریخ بخون...مگر مصطفی بارزانی، رضاخان است که آزادی‌خواهان و مخالفان را با کشتن ساکت کرده باشد؟...او یه چه‌گوارا بود...باوِ(پدرِ) ملت بود

درست است، من هم به اندازه‌ی همه، احمق بار آمده‌ام...ولی به حماقتم افتخار نمی‌کنم...اما خاورمیانه شاید از زیستن در حماقت لذت می‌برد...گویی هرگز نمی‌خواهد بفهمد...دیکتاتور، دیکتاتور است؛ آتافارس و آتاکورد و آتاتورک ندارد...باور کن هرکدام از اینها جای دیگری بود همان جنایات را انجام می‌داد...اما هنوز سینه‌مان را جلو می‌دهیم و به پدرها افتخار می‌کنیم...بخاطر همین بیشتر از دیکتاتورها باید اول به خودمان بتازیم...زیرا آنها از بطنِ ما قربانی‌ها زاده می‌شوند

از همان ابتدا رویای ذهنی دریاس این بود که بفهمد چگونه توهم و خیالات نامعقول در مغز انسان‌ها به وجود می‌آید...صدها سال قدرت مطلق دین و گسترش خرافات، اراده‌ی مردم را ضعیف کرده است، طوری که دیگر آدمی وجود اراده را حس نمی‌کند...اخلاق این است که مردم دیگر پوچی و بی‌معنایی زندگی را حس نکنند، قاعده‌ای مقدس را برای زندگی‌شان بگذارند و مطیعش باشند

ما مردم بزدلی هستیم...از آزادی می‌ترسیم...بیشتر از آن، از پوچی...و یک لحظه حاضر نیستیم از توهمات و خیالات خلاص شویم...بخاطر همین هزارها دین و آیین تو خاورمیانه بوجود آوردیم تا از پوچی فرار کنیم...تا آنگاه که از یک دین ناامید شدیم سراغ دین‌های بعدی برویم و همینطور در هزارتوی توهمات، خود را گم کنیم... و امروز که به شدت از نفوذِ دهشتناک دین کاسته شده، به احزاب روی آورده‌ایم...از خدایی که در دسترس نبود به خدایانی مرئی پناه برده‌ایم...برای کسانی که نه بزدلی خود را می‌پذیرند و نه حماقت‌شان را، مگر چاره‌ای جز این هم می‌ماند!؟

آدم‌ها هیچوقت برای خودشان قیام نمی‌کنند...مردم قبلا شیخ و امام‌ها را می‌پرستیدند. حالا تغییر کرده، رهبر احزاب را می‌پرستند...انسان نمی‌تواند خیالات و خرافات را از ذهنش بِزُداید...خوی درندگی انسان‌ها، از خوش‌باوری و سادگی و ساده‌لوحی است. دروغی کوچک و بی‌معنا را باور می‌کنند و به خاطرش دنیا را به آتش می‌کشند...این چیزی است که نمی‌فهمم. آیا انسان در لحظه‌ای که سجده می‌کند می‌تواند رهایی یابد؟

مشکل ما همین است که باید همیشه کسی باشد که بپرستیمش...همیشه بنده باشیم...از یک دیکتاتور خلاص نشده به آن دیکتاتور پناه می‌بریم و بعد هم یه دفه وسط کار با چنان هیولایی طرف می‌شویم که مجبور می‌شویم برای دیکتاتورِ مُرده‌ی قبلی، زنده‌باد سر دهیم...همش داریم با کارت‌ها بازی می‌کنیم و به دنبال یه شانسِ جدید...یه سرباز و بی بی و شاه...که بیایند و ما را نجات دهند

انسان بی‌آن‌که بداند همیشه منتظر فریادرسی است که بیاید و به دادش برسد

منم اهل خاورمیانه‌ام و انتظار در وجودم هست...اما نه دنبال هیچ رهبر و قهرمانی بلکه به دنبال یک جوکرم...کسی که نمی‌خواهد در این بازی باشد...هرروز بیشتر به این نتیجه می‌رسم که برد و باخت این بازی را انسان‌ها تعیین نمی‌کنند، بلکه سیاست‌مدارها آنرا کامل نوشته‌اند تا نقطه‌ی آخرش

آدم در دلش تصمیمی می‌گیرد، به راهی می‌رود، اما عاقبت می‌بیند همان راهی است که برایش تعیین کرده‌اند...آیا به راستی در دنیایی زندگی نمی‌کنیم که دیگران تمام راه‌ها و خطوطش را کشیده‌اند و فقط مثل آدمی بی‌هوش از آنها می‌گذریم؟

کاک دریاس هم یک جوکر است...کسی که کارت‌های سوخته یعنی جسدها را جمع می‌کند و ازشان نگه‌داری می‌کند تا نگذارد دوباره تاریخ را از فجایع و جسدها خالی کنند و صحنه برای قهرمان‌های دروغین باز کنند...زیرا فقط جسدها هستند که راستی را بشارت می‌دهند

کسانی که شایسته کمک‌اند، مرده‌ها هستند که مطمئنا حالا می‌دانستند چه کار ابلهانه‌ای کرده‌اند که خود را به کشتن داده‌اند. مردم این شهر باید بمیرند، بعد می‌فهمند وقتی زنده بودند چه انسان‌های نفهم و کله‌پوکی بوده‌اند

شاید یک روز دیدن این همه جسد، خسته‌مان کند از بارها بازی کردن و فریب خوردن و حمامِ خون راه انداختن

انتظار از من؟ همین بس نیست که این دنیا را تحمل می‌کنم؟ چیزی که می‌توانم ببینم...عمیق ببینم...به اندازه‌ی کافی ترسناک است. هیچ‌کس بیش از این را تحمل نمی‌کند

و مانند کاک بختیار دیگر منتظر هیچ کسی نباشیم حتی منتظر یک جوکر: خداحافظ ای راننده‌ی مرده‌ها...خواحافیز ده‌ریاس. من نمی‌آیم...ما نمی‌آییم...دیگر تا ابد، دنبال هیچ شبحی نمی‌رویم و این جا می‌مانیم
Profile Image for Salamon.
143 reviews70 followers
March 20, 2024
خب داستان و گستره‌ای از عناصر بنیادین‌اش برای ساکنان خاورمیانه به صورت کلی غریبه نیست هرچند زاویه‌ی دید در ابتدا ممکنه کمی ناآشنا به نظر برسه.

به صورت خلاصه دو تا برادر داریم با دو تا شخصیت متفاوت و انتخاب‌های متفاوت در شهری خاورمیانه‌ای با نگاهی سنتی به ارزش‌ها و مقادیر زیادی ایده‌های کلی در جهت کالبدشناسی چرخه‌های از نگاه داستان غیرقابل اجتناب، در آسمان سیاسی و حکومتی خاورمیانه.

شاید قصه‌گویی و جذابیت‌های تکنیکی بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوت کتاب نباشه ولی از این جهت که برای من خوراک فکری فراهم آورد به جای سه ستاره، بهش چهار میدم. در کل کتابیه که در کلیت و در جزئیات تصویر روشن و مهمی ارائه میده و در واقع نوعی تئوری علمی رو توصیف میکنه ولی پیوند و ریسمان بین این‌ها همیشه پرکشش نیست. این موضوع برای من آزاردهنده نبود. دوست دارم دیگرانی این کتاب رو خونده باشن تا بتونم از نقطه‌نظر اون‌ها هم به این ایده‌ها نگاه کنم.


بریده‌هایی از کتاب (بخشی از بریده‌ها میتونه تا حدی شامل اسپویلر باشه)

_____________________________________________________

"...این دومین گور رهبر بود، اما به نظر نمی‌رسید آخرین گورش باشد. جابجایی مرده‌ها، از گوری به گور دیگر، در کشور ما دیگر عادت شده بود. می‌توان گفت خیلی از مُرده‌ها به اشتباه به خاک سپرده می‌شدند، در گوری که جای واقعی‌شان نبود. رفعِ مدام این اشتباه، سبب شده بود بسیاری از مرده‌ها را بیش از یک بار به خاک بسپرند و از خاک بیرون بیاورند..."

"...وقتی درباره‌اش صحبت می‌کردیم به جای این‌که نامش را بگوییم، می‌گفتیم《جناب ایشان》. این عنوان، نشانه‌ی احترام عمیق ما بود به مردی که گرچه شکمش اجازه نمی‌داد پیش پایش را ببیند، اما به وضوح آینده‌ی دور مملکت را می‌دید. گرچه از چاقی نمی‌توانست تند راه برود، اما تاکتیک‌های جنگِ سریع را علیه اشغالگران به کار می‌گرفت. گرچه از کودکی شباهت عجیبی بین هنرِ حکومت کردن و قصابی می‌دید، اما برابر رسانه‌ها سیاست را چون باغی پر گل توصیف می‌کرد که تمام عطرهای گوناگون و رنگ‌های مختلف در آن پیدا می‌شود. او تنها رهبر ما نبود که می‌توانست کت‌و‌شلوار بپوشد و کراوات بزند."

"...در واقع رهبر را مرده به اروپا برده و مرده هم برگردانده بودند. آلمانی‌ها رهبر را که دیده بودند، درجا فهمیده بودند که مرده است. ما از توانایی و سلیقه‌ی اروپایی‌ها در شناخت و تشخیص مرده متحیر بودیم، برخلاف ما خیلی زود مرده را تشخیص می‌دادند، بعضی می‌گویند آلمانی‌ها نگذاشتند جنازه‌ی رهبر از فرودگاه خارج شود. ترسیده‌اند زنده شود و درخواست پناهندگی کند. از این‌که ممکن بود تمام ماجرا، یکی از ترفندهای شرقی‌های حرام‌زاده باشد، ترسیده بودند. معتقد بودند ملت شرق هزار حیله می‌کند تا وارد مملکتشان شوند و بعد هیچ بنی‌بشری نمی‌تواند اخراجشان کند،..."

"...اما همیشه احساس می‌کرد شهر منتظر چیزی است. انتظار برایش پوچ‌ترین احساس، اما زنده‌ترین و مؤثرترین هم بود. سنگ‌ها، شیشه‌ها، ستون‌ها، گنبدها، باغ‌ها و کوچه‌ها همه منتظر چیزی بودند، انگار در انتظار آتشفشانی بودند تا شهر را بسوزاند. سِیلی که آن را در خود ببلعد، زلزله‌ای که با خاک یکسانش کند...نمی‌دانست... اما حسی داشت و این بود که شهر منتظر چیزی است که نمی‌داند چیست."

     "آرایشگاه الیاس زیر هتل بزرگی، کنار مسجد بزرگ بود. گاهی ترس و تردیدی ناگهانی درونش را فرا می‌گرفت. به مسجد می‌رفت و نمازی می‌خواند. همیشه نماز نمی‌خواند، اما گاهی پوچی و ترس وادارش می‌کرد به مسجد برود. خیلی وقت‌ها نمی‌دانست به خاطر این است که از خدا می‌ترسد یا احساس پوچی می‌کند که روی سجاده می‌رود. اما حس عمیق و نیرومندی در خود می‌دید که به خدا نیاز دارد...و باید خدایی داشته باشد. خدایی که خیلی مخالف آبجوخوری‌هایش نباشد. آنچه در او استثنایی بود، سؤالی بود که اکثر اوقات، پس از نماز سراغش می‌آمد: آیا این همان خدایی است که دنبالش می‌گردد؟ سؤالی که رعشه‌ای سرد بر تنش می‌انداخت و هیچ پاسخ درستی برایش نمی‌یافت..."

"...ترس بزرگ مردم شهر همیشه این بوده، که چیزی تازه بیاید و آن‌ها به آن عادت نداشته باشند. هر کاری می‌کردند تا چنین زخمی سر باز نکند و خود را در برابر چنین موقعیتی نبینند. از هر چیز تازه‌ای تا سرحد مرگ می‌ترسیدند..."

     "الیاس می‌دانست برادرش خیلی می‌پرسد و به همه‌چیز شک دارد. مرضی که از خیلی وقت پیش در او شناخته بود. مرضی که مشتری‌های چایخانه کشف کرده بودند که مخصوص روشنفکران و دانشمندان است، بیش از ده بار از کسبه و بازاری موقع تاس ریختن، حرکت مهره‌ها و پک زدن به قلیان، شنیده بود که فحش داده بودند:《این روشنفکرهای بی‌همه‌چیز فقط بلدند حرافی کنند و چانه بزنند.》،《این روشنفکرها چنان همه‌چیز را می‌کاوند تا گُه به چهره‌شان بپاشد.》...گذشته از برادری، الیاس خودش هم دل خوشی از پرسش‌ها و نگاه برادرش نداشت. می‌دانست برادرش از هر چیزی که خوب به آن فکر نشده، می‌ترسد، در عین حال می‌دانست هر عمل و رفتاری که خوب درباره‌اش فکر شده، هرگز انجام نمی‌شود و حاصلی هم ندارد."

"..‌.خشم عمیقی در چشمش دیده می‌شد، خشمی ابدی و بی‌دلیل، انگار به دنیا آمده که تا ابد از چیزی بیزار و خشمگین باشد. اما نگاهش چنان هوشیار و قوی بود که می‌توانست وادارمان کند، بی‌هیچ حرف و دستوری، تنها با اشاره‌ای ساده پشت سرش قرار بگیریم و پا به پایش حرکت کنیم..."

"...ثریا نفسی از سر ناکامی کشید و از کشوی مخصوص دسته‌کلیدی درآورد:《آقای دکتر! این‌جا کسی نمی‌تواند پاسخ همه‌ی پرسش‌ها را بدهد، بیش‌تر وقت‌ها هم اگر پاسخ را بدانند، حوصله‌ی جواب ندارند، ما مثل اروپایی‌ها نیستیم. نه... بی‌حوصله‌تر از آنیم که به دنبال پاسخ هر پرسشی برویم، خودت می‌دانی اگر اروپایی‌ها تکه استخوانی پیدا کنند، پنجاه سال درباره‌اش تحقیق می‌کنند، ما نه، ده جسد هم جلوی پایمان بیفتد کسی نمی‌پرسد جسد کیست. حق داری بدانی لک‌لک‌ها کجا رفته‌اند، اما کسی این‌جا، چنین چیزهایی برایش مهم نیست..."

"...درباره‌ی معنای قیامی که از آن حرف می‌زدند، چیزی نمی‌دانست. قیام هم مثل بیش‌تر واژه‌های مردم شهر معنایی نداشت. چیزی که می‌شد به هر مهمل و عبارت نامفهومی از آن نام برد، اما واژه‌ای بود که تمام تخیلات، رؤیاها و آرزوهای شهر را در بر می‌گرفت..."

     "ژنرال این بار با جدیت نگاهش کرد، انگار بخواهد خود را جمع‌و‌جور کند و بر آشفتگی‌اش غلبه کند و گفت:《بگذار به تو بگویم... خودت را خسته نکن. این شهر هرگز نمی‌تواند، آرشیو داشته باشد. هرگز.》،《چرا جناب ژنرال؟ چرا؟》دستش را تکان داد؛ انگار پرسشی بی‌معنی شنیده باشد. با صدایی بم و خشمگین گفت:《چون مردم ناچارند همه‌‌چیز خود را پنهان کنند، تمام نشانه‌های کار خود را بسوزانند. نباید کسی بعد از خودِ ما بفهمد، که و چه بوده‌ایم. اگر هم فهمیدند باید چند سال بعد از مرگمان باشد، آن هم وقتی که مردم حقیقت را افسانه می‌پندارند. اکثر مردم همین‌طورند. داروندارشان را می‌سوزانند.》..."

"...من خیلی فکر کردم، ژنرال کی هست، کشته می‌شود و تمام. گلوله‌ای در سرش خالی می‌کنند و همه‌چیز تمام می‌شود. رهبر که کشته شد، قیام هم پایان می‌یابد. همیشه همین‌طور بوده، رهبر که کشته شد، قیام هم می‌رود. مردم به خاطر فرماندهی یا رهبری قیام می‌کنند. او می‌میرد و قیام برچیده می‌شود. آدم‌ها هیچ‌وقت برای خودشان قیام نمی‌کنند. به تاریخ نگاه کن، رهبران قیام را می‌سازند، رهبران. اگر کسی نتواند پس از مرگ خود، مردم را رهبری کند، قیام به سرانجام نمی‌رسد... ما خیلی به این موضوع فکر کردیم، خیلی.》"

"...ابلهانه گفت:《باید شخص بزرگی بیاید، این‌طور نیست؟ شخصی بزرگ!》باز ژنرال با صدای بم و خشن راهش را بست و گفت:《شخص بزرگی وجود ندارد، اما مردم با عقل خرافی و نادانی‌شان یکی را بزرگ می‌پندارند، باید این کار به خوبی به خدمت قیام گرفته شود... مردم نادانند، به دنبال خدایی روی زمین می‌گردند. باید آن خدا را برایشان بسازیم. می‌فهمی؟ موافقی؟ باید آن خدا را برایشان بسازیم.》"

"...ناگهان در دل جهانی پر از مرگ افتاده بود. از اروپا که برگشت، نمی‌دانست منطقه پر از جنگ است. اما این شهر و اقلیم سال‌هاست از جنگی بزرگ فاصله دارد، نسبت به اطراف خود در صلح و آرامش است. اما هیچ‌جا از جنگ دور نیست، دلیلش هم این بود که انسان نمی‌تواند خیالات و خرافات را از ذهنش بِزُداید. انسان قربانی خوش‌باوری و سادگی خود است. خوی درندگی انسان‌ها، از خوش‌باوری و سادگی و ساده‌لوحی است. دروغی کوچک و بی‌معنا را باور می‌کنند و به خاطرش دنیا را به آتش می‌کشند."

"...نمی‌دانم شما کی هستید، اما برای مردم خدا مهم نیست، چون برای‌شان کافی نیست، به این خاطر دنبال جانشین‌هایش هستند. خدا را در قلب خود کشته‌اند و پی شبحش می‌گردند. نه لطفاً چنین چیزی نپرس. همیشه همین‌طور بوده. قبلاً شیخ و امام‌ها را می‌پرستیدند. حالا تغییر کرده، رهبر احزاب را می‌پرستند. من معلم دینی‌ام، این روزها کسی جرئت نمی‌کند ادعای امامت کند، کسی نمی‌تواند بگوید خدا مرا فرستاده. به عنوان معلم کارم ربطی به قانون ندارد، اما کمی از کار قانون سر درمی‌آورم. درست است که از من نپرسید. امروز کسی بگوید من امام زمانم، دستگیرش می‌کنند و می‌برندش دیوانه‌خانه. وظیفه‌ی پیامبران و امامان خالی مانده. حالا رهبر حزب، رئیس عشیره، مسئولان بلندمرتبه جای آن‌ها را می‌گیرند. می‌گویم مردم مملکت ما باید چیزی داشته باشند که بپرستند. نه، نه، باید کسی باشد سجده‌اش کنند و او نجاتشان بدهد. این چیزی است که نمی‌فهمم. آیا انسان در لحظه‌ای که سجده می‌کند می‌تواند رهایی یابد؟ چنین چیزی از من نپرس، خودت بهش فکر کن. این که معلم دینی‌ام به این معنا نیست که همه‌چیز را می‌دانم.》"

"دفتر کوچکش را درآورد و آرام نوشت:《آدم‌ها هیچ‌وقت به خاطر وجود یا عدمِ وجود خدا به جان هم نیفتاده‌اند، به خاطر نام خداها می‌جنگند. آدم‌ها مشکلی با این ندارند که خم شوند و سجده کنند، بلکه مشکلشان این است که به سوی چه کسی پیشانی به زمین بسایند.》"

"...خواب پدر خود را دید که چند سال پیش مرده بود. بیدار که شد، چیزی از خواب یادش نمانده بود. یقین داشت پدرش را به این خاطر دیده تا از او بخواهد، با مردمان دانا و کاربلد مشورت کند. نصیحت همیشگی پدرش بود:《هر وقت در موقعیتی سخت و در تنگنا بودی، برای مشورت، پیش مردمان عاقل و دنیادیده برو.》عبدالعزيز بیست ساله که بود، بیماری مرغ‌هایش را کشت. این اتفاق سبب شد اعتقادش را به خدا از دست بدهد. با این حال برای مشورت، پیش مُلای مسجد محله می‌رفت. وقتی اتفاقی برایش می‌افتاد با ترس دست رو به آسمان می‌کرد و می‌گفت:《خداجان! استغفرالله، گرچه باورت ندارم، اما به دادم برس.》..."
 
    "《خدای من! می‌دانم سخت‌ترین کار این دنیا و آن دنیا کاری است که غریبه‌ای باید انجام دهد تا غریبه نباشد. تو با این حرف‌هایت به عمق دلم نفوذ می‌کنی. آخر غریبه چه کارهایی می‌کند تا غریبه نباشد؟ چه نمی‌کند؟ اما بگذار بگویم اگر غریبه‌ای ناگهان به آن‌جا برسد که غریبه نباشد، از بین می‌رود. سرش را به باد می‌دهد... چون آن چیزی که غریبه‌ای به عنوان غریبه دیده، در واقع کافی است، کافی است تا قیامت غریبه باشد. آن بدبخت و بی‌چاره همین‌قدر که فهمید دیگر غریبه نیست، می‌خواهد خیلی از کارهایی را بکند که سرش را به باد می‌دهد. کاش چنین سؤالی نمیکردی، چنین صفحه‌ای را ورق نمی‌زدی، غریبه‌ای که واقعاً غریبه است، درست نیست که بخواهد غریبه نباشد.》"

    "《حق با شماست. من در جوانی دوبار اقدام به خودکشی کردم. هر دوبار مثل کسی بودم که بخواهد رودی را دریابد و ناچار شود خود را به آن پرتاب کند؛ به این شکل خودم را به دل مرگ پرتاب کردم. هر دو بار به طور معجزه‌آسایی نجات یافتم، خیلی چیزها در شهر نمی‌میرند. مرگ این‌جا ارزشی ندارد، خیلی چیزهای مرده، به شکلی به زندگی ادامه می‌دهند و تکرار می‌شوند. من یکی از آن‌ها هستم.》"

"... ژنرال در تفکراتش بسیار عمیق بود. بر این باور بود که روزی پنج‌بار سجده در برابر خدا، از او انسانی ساخته که بی‌سجده قادر به زندگی نیست. به همین دلیل این عمل، بخش مهمی از سیاست است. با صراحت گفت، ما نمی‌توانیم سجده را نادیده بگیریم و از بین ببریم. این خرافاتِ روشنفکران است که می‌خواهند آدمی که سجده می‌کند وجود نداشته باشد. روی زمین دو نوع فرهنگ وجود دارد، فرهنگی که به انسان یاد می‌دهد سجده نکند و فرهنگی که به انسان یاد می‌دهد سجده کند. ما در فرهنگی به دنیا آمدیم و بزرگ شدیم که به انسان سجده یاد می‌دهد. کسی که می‌خواهد این فرهنگ را درهم بشکند، سرش به سنگ سختی می‌خورد.》"

"... ما قیام نمی‌کنیم تا آزاد باشیم، قیام می‌کنیم تا دوباره اخلاقیات اصیلی را که از دست داده‌ایم، به دست بیاوریم. قیام‌ها در شرق، باید قیام اخلاقی باشد. شما غریبه هستید، به همین خاطر مسائل را این‌گونه عجیب می‌بینید. وقتی حرف قیام است، مثل غرب‌زده‌ها فوراً آن را به آزادی ارتباط می‌دهید، در حالی‌که مردم این‌جا علیه حکمرانان فاسد جنگ اعلام می‌کنند، در حقیقت برای اخلاق والا می‌جنگند. از هر کس در این‌جا بپرسید: اخلاق والا را می‌خواهی یا آزادی؟ به تو می‌گوید: اخلاق والا. هرکس را ببینید و از او بپرسید آیا آماده‌ای برای آزادی خواهرت بمیری؟ جواب می‌دهد نه! اما اگر بپرسی حاضری برای حفظ اخلاق و ناموس خواهر، زن و ملتت بمیری، می‌بینی همه برای مرگ آماده‌اند و سرودست می‌شکنند. اخلاق والا چیزی نیست که هر کسی درست بفهمد چیست. عوام تصویری مبهم از آن دارند. ما برای آن تصویر تاریک و مبهم کار می‌کنیم..."

"... مسئله فقط پاکسازی قدرتمندان امروز نیست، هر قیامی سازوکار و سیستم مقدس خود را می‌آفریند و تا مدتی مدید به حیات خود ادامه می‌دهد. رهبری مقدس خلق می‌کند که تا مدتی طولانی منبع الهام نسل‌های بعد و ملت‌ها می‌شود. باید راه و عقایدی را بنیان بنهد که به و��وح وفادار و خائن را از هم تفکیک کند، راهی که شعله‌ی ایمان را در روح انسان‌ها روشن کند. ما هرچه فکر کنیم و به هر شکل جهان را ببینیم، به ایمان نیاز داریم..."

"... به عنوان روشنفکری که عقل و اندیشه‌هایت از کتاب‌های اروپایی لبریز است، فکر می‌کنی این‌جا هم انسان‌ها می‌خواهند پدرشان را بکشند؟ نه! پدرکشی دردی اروپایی است. این‌جا پدرها، مرده و زنده به حیاتشان ادامه می‌دهند. چه جسد باشند و چه شبح، زنده‌اند. پدر را از این مردم بگیر، همه‌چیز ویران می‌شود، فرو می‌ریزد، چیزی باقی نمی‌ماند تا زیر بال خود پنهان کنند. این حقیقتی است که باید بپذیری. این‌جا سرزمین مردان قدرتمند است... هیچ پدری این‌جا کشته نمی‌شود. همه به حیات ادامه می‌دهند و گورها و اشباحشان از خودشان قوی‌ترند."

"... شرق هیچ‌وقت سرزمین علما و فیلسوفان نبوده، سرزمین پیامبران، امامان و مرشدان و رهبران روحی بوده..."

"... اخلاق این است که مردم دیگر پوچی و بی‌معنایی زندگی را حس نکنند، قاعده‌ای مقدس را برای زندگی خود بگذارند و مطیعش باشند. برای غرب‌زده‌هایی مثل شما، درک مسئله ساده نیست، شرق از روزگار موسی و مسیح و محمد تا همین حالا تغییر چندانی نکرده، مردم دنبال رهبری روحی می‌گردند تا برایشان مرز و قاعده تعیین کند، خطی بکشد و درست و نادرست را مشخص کند. برای کشتن و کشته شدن آماده باشد. هم روی صلیب برود و خود را فدا کند و هم سر از تن جدا کند. باید این‌ها را به مردم تقدیم کنیم. پیامبری دیگر، خلیفه‌ی بزرگ دیگر، رهبری تاریخی، عالیجنابی والا، عمویی بزرگ که نسل‌های بعد باورش داشته باشند.  رهبری که کاری کند تا انسان‌ها برده‌ی عواطف پست و کوچک نشوند. انسان‌ها با عشق بکشند و با عشق بمیرند..."

"... گفت:《بگذار به تو بگویم اگر مردم خیلی برای جسدی احترام قائل نیستند، به این خاطر است که اصلاً خود انسان و زندگی حرمت ندارد. اگر خیلی هم برای جسدی حرمت قائل می‌شوند برای این است که مرده به خاطر چیزی مرده. این حرمت به مرده نیست، حرمت به چیزی است که مرده برایش مرده... با مرده‌شان باز به چیزی کُرنش می‌کنند. زیاد می‌بینم و می‌شنوم که پدران و مادرانی می‌گویند، گویا مفتخرند که پسرشان در راه فلان رهبر یا بهمان مسئله جان باخته است.》"

"... این‌جا سرت را پایین بینداز، در این ویرانه که نمی‌دانم کدام ابلهی اسمش را مملکت گذاشته، دوست داشتن و کینه‌ی زیاد بلای جانمان شده، همه عشاق بزرگ و انقلابیون بزرگ هستیم. این درد ملت است. همه‌چیز از ادیان به ارث مانده. می‌دانی چرا تمام ادیان دنیا در این مملکت خرابه به وجود آمده؟ چون عشق و دوست داشتن ما بیشتر است، عاطفه‌ی ما بی‌نهایت است، مثل آتش در درونمان شعله‌ور است، این موضوع کینه‌ی زیادی می‌سازد، دین هم به این دوتا نیاز دارد: محبت و خشونت..."

"... کسی که نفهم باشد، نمی‌تواند خطرات این چیزها را درک کند، اما تو می‌دانی انسان چطور به توهّماتش می‌چسبد، می‌دانی حجم این توهّمات چقدر بزرگ و وسیع است، می‌دانی درهم شکستن آن توهّمات چه فاجعه‌ای به بار می‌آورد... تو تاریخ خوانده‌ای، می‌دانی توهم چه نیروی تاریخی بزرگی است. بیا اگر می‌توانی درهم بشکن... تمام عقل و منطقت را به کار بگیر و توهّمات این مملکت را، چیزی که باعث بقای این فرهنگ شده و این ملت‌ها را حفظ کرده، درهم بشکن... خب آقای روشنفکر، بیا درهم بشکن... بیا دیگر.》"

"... پرسش این نیست که اگر حقیقت به مخاطره بیفتد، چه رخ می‌دهد، پرسش این است که اگر توهّم با خطر روبرو شود، چه روی می‌دهد؟..."

"... حقیقت هرچه باشد، به هر شکلی آشکار شود، با هر وسیله‌ی مستند نشان داده شود، نمی‌تواند بر داستان خیالی مردم پیروز شود. هیچ‌چیز از حقیقت ضعیف‌تر نیست، وقتی برابر توهّم قرار گیرد."

"... راست و دروغ برای ژنرال ارزشی نداشت، از اول و از بنیان برایش ارزشی نداشت. سیاست به او یاد داده بود که این‌ها دو کلمه‌ی بی‌ارزشند، حقیقت آن نیست که رخ داده یا می‌دهد، چیزی است که دنبالش می‌رویم و ما را با خود می‌کشد..."

"... حقیقت چیزی نیست که با روش و استدلال منطقی اثبات می‌شود، چیزی است که بی‌آن‌که بدانیم چرا یا منطقی در کار باشد، ما را از پیِ خود ببرد. چیزی غیرمنطقی‌تر اما حقیقی‌تر از عشق می‌بینی؟ غیرمنطقی‌تر اما حقیقی‌تر از جنگ؟ این‌جا حقیقت چیزی نیست که از علم سرچشمه بگیرد. نیرویی است که می‌تواند ما را برده‌ی خود کند، سگ خود! و هر بلای هولناکی را سر ما بیاورد. اگر قدرت چیزهای غیرمنطقی را درک نکنی هیچ‌وقت این سرزمین را نمی‌شناسی..."

"... همه به شبحی نیاز داریم تا دنبالش برویم. زندگی هیچ‌یک از ما خالی از سایه نیست، سایه‌ای که گاه تا انتها، ما را تا لبه‌ی آتشگاه و دره‌ی درونی‌مان می‌برد..."

"... بی‌آن‌که اندوهگین شود یا برایش مهم باشد، گفت:《قیام حقیقی کاری محال است، در قیام حقیقی باید خداها و انسان‌ها تا مغز استخوان تغییر کنند، اما این‌جا نه می‌توانیم خداها را تغییر دهیم و نه انسان‌ها می‌توانند از اخلاق و سنت و فرهنگ خود دست بردارند و آن را تغییر بدهند، چیزی که می‌توانیم تغییر بدهیم فقط تغییر چهره‌ی خلیفه‌های خداست روی زمین و شکل حکمرانی به زیردست‌ها. این تغییر، دگرگونی اصیل و بنیادینی نیست اما ابلهان را خوشحال می‌کند. در این شهر تنها کسی می‌تواند مردم را به قیام تحریک کند که به آن‌ها بگوید بدون تغییر بخشی از دینتان، بدون تغییر خود و اخلاقتان، دنیاتان را تغییر می‌دهم. قیام پوچی است، اما تنها شکل قیام است که امکان‌پذیر است. بجز ندای اخلاق، چیز دیگری نیست که مردمان شرق را متحد کند... هیچ ایدئولوژی و قصه‌ای وجود ندارد که قادر به متحد کردن آن‌ها باشد.》"

     "هر شخصی در این مملکت وارد سیاست می‌شود، از همان اول می‌آموزد که آماده‌ی شهادت باشد. گرچه سیاست در کل بر دروغ بنیان نهاده است، اما تعلیم افراد برای شهادت، متعصبانه و حقیقی است. شهادت جادویی است که بر تن دروغ‌های سیاست، جامه‌ی حقیقت می‌پوشاند. شهید شبح جادویی عجیبی است که کسی نمی‌داند کیست و چیست. اما تا این لحظه تمام شاهرگ‌های شرق را به جوش می‌آورد، تا این لحظه قلب تاریخ این مملکت را به لرزه می‌اندازد. همه شهیدانشان را می‌ستایند، حتی شیاطین هم بی‌شهادت نمی‌توانند پرچم برافرازند..."
Profile Image for Navid Taghavi.
178 reviews73 followers
September 14, 2019


"اگر دشمن پیروز شود، حتی مرده‌ها هم از دستش رهایی نمی‌یابند." والتر بنیامین
جامعه‌ای غرق فساد چشم به راه منجی است تا سیاه‌روزی‌هایش به پایان برسد. سرانجام ژنرال بلال مورد توجه قرار می‌گیرد و مردم او را به عنوان رهبر قیام با جان و دل می‌پذیرند اما معادلات سیاست در جامعه خموده و خرافات پیچیده و قابل پیش بینی نیست. در این میان با دریاس آشنا می‌شنویم که در نوجوانی راهی اروپا شده است تا در رشته تاریخ تحصیل کند و حال به سرزمین مادری برگشته است اما در وطن به غریبه‌ای می‌ماند. با اراده جمعی برای انقلاب همراه و همدل نیست اما نمی‌تواند در برابر موج حوادث منفعل بماند. به همین خاطر ترجیح می‌دهد در گرماگرم درگیری خیابانی، از جسدها محافظت و نگهداری کند، بدون آنکه به این فکر کند که فرد کشته شده از انقلابیون است یا طبقه حاکم ...
دریاس و جسدها سومین اثری است که از بختیار علی خواندم. آخرین انار دنیا و جمشیدخان عمویم ... را پیش از این خوانده بودم. دوستی درباره بختیار علی گفته بود او ترکیبی از مارکز و کوئیلوست. تعبیر جالب و درستی بود. جمشید خان به دلم ننشست ولی آخرین انار دنیا یک رئالیسم جادویی بومی شده درخشان بود. گویا دیگر رمان معروف بختیار علی یعنی شهر موسیقیدان سپید تا چند وقت دیگر منتشر می‌شود. این بار هم با ترجمه مریوان حلبچه‌ای. امیدوارم با این رمان تجربه شیرین آخرین انار دنیا برایم تکرار شود.
بخشی از متن اولین سخنرانی ژنرال بلال :
"شما مدت‌هاست می‌خواهید کشور را به سوی مدنیت ببرید، نه منتظر پیامبری بودید تا شما را نجات بدهد نه منتظر شیطان تا حیله و فریب را به شما یاد بدهد، به کسی نیاز دارید که مسئولیت را همراه با شما بپذیرد. یقین دارم همان‌گونه که من می‌توانم قلب شما را بخوانم، شما هم می‌توانید مرا درک کنید و قلبم را بخوانید.، من آن مسئولیت تاریخی را بر عهده می‌گیرم."
Profile Image for Peiman.
652 reviews200 followers
September 4, 2024
بختیار علی در این رمان سیاسی سعی کرده نقدی به رفتار مردم و انقلاب‌های شرقی داشته باشه. در ابتدای کتاب توصیف یک تشییع جنازه اومده تا تاکید بشه بر نقش مرده‌ها و جسدها در کتاب همون طوری که در اسم کتاب هم آورده شده. در ادامه با دو برادر آشنا میشیم که به جز برادری هیچ ارتباطی با هم ندارند کاملا متفاوت در مرام و مسلک. دریاس پس از دبیرستان مهاجرت می‌کنه و تاریخ میخونه و این تاریخ خوندم یکی از نشانه‌های این کتابه. الیاس بعد از دبیرستان ترک تحصیل می‌کنه و یک آرایشگاه باز می‌کنه. پس از سالها دریاس تصمیم میگیره برگرده و از همون ابتدا خودش رو با بقیه غریبه میبینه. در همین اوضاع و احوال کشور در فساد دو خاندان بزرگ غرق شده و مردم همه ناراضی هستند اما فقط منتظر، منتظر یک رهبر و یک قیام. تا اینکه کم‌کم زمزمه‌ی قیام به گوش میرسه به رهبری ژنرال بلال اشک‌زاده. اما ژنرال برنامه‌های خاصی در سر داره... بارها در کتاب تکرار شده که خوندن تاریخ در این سرزمین بی‌فایده است چون همه چیز داره تکرار میشه، نقدی به نخواندن تاریخ و تکرار اشتباهات، بارها تکرار میشه مردم فقط منتظر منجی هستند، نقدی به انفعال و نقدهای دیگه در کتاب هست تا این رمان به عنوان یک رمان سیاسی دسته‌بندی بشه. یک سوم انتهای کتاب از نظر داستانی افت محسوسی داشت و اگه یکم حجم کتاب بیشتر بود حتما حوصله‌سر بر میشد. جدای از اینکه با نظرات نویسنده موافق یا مخالف باشید، کتاب نسبتاً خوبی بود.ه
Profile Image for Hilda hasani.
165 reviews181 followers
March 23, 2023
دریاس و جسدها تصویرگر جامعه‌ای بود که با فضای ایران این روزهایمان قرابت زیادی داشت. فضای داستان برایم شهری بود که هویت خودش و زندگانش را در مردگی تعریف می‌کرد؛ شهری که صورتش در ذهنم جایی کوهستانی بود. چیزی شبیه فیلم «باد ما را خواهد برد» از کیارستمی.
به‌نظرم تمام حرف بختیارعلی در این کتاب بر این مفهوم استوار است که باید فهمید آزادی با اخلاق چه فرقی دارد؟ بله صحبت اساسی و حیاتیی است، اینکه قیام در بستری که چرایی آن درک نشود، در بستری که خرافه و اوهام حاکم باشد نتیجه‌ای نخواهد داشت. این‌ها همه به خوبی در ذهن نویسنده به چارچوب کشیده شده‌اند و او در تلاش است که در نقل از تمامی شخصیت‌های داستان این مفاهیم را به ما نشان دهد. از یک یک سوم ابتدایی کتاب به بعد تلاش او برای تعریف مفاهیم و گره زدنش با داستان خسته‌ام کرد، دوست داشتم بیشتر ببینم دریاس دارد با مرده‌ها چه می‌کند. الیاس چگونه تغییر پیدا کرد. شهر چه شد؟ تمرکز بر اعلام این موضوع که شرقی‌ها همیشه دچارسرنوشت محتوم فرمانروایان دسیسه‌باز و مردمان ناچار هستند نفسم را گرفت و با آن مخالف بودم.
Profile Image for Mahdi .
53 reviews9 followers
May 1, 2023
و شاهکاری که تا به تمامی کتابخون‌ها معرفیش نکنم دست بر نمی‌دارم.
این کتاب رو بخونید و بدون خوندنش از دنیا نرید.
شاهکار کلمه‌ای ناچیزی برای این اثر هست.
بعد از خوانش دوم ( در زمانی نامعلوم) ریویو کاملی می‌نویسم.
Profile Image for E8RaH!M.
244 reviews64 followers
March 29, 2020
ا آهای شمایی که سرتو میخارونی! به من نگاه کن، بله، دقیقا با شمام! پاشو گمشو بیرون! ا

دومین تجربه‌ی بختیار علی بعد از اثر بی نظیر آخرین انار دنیا تجربه‌ای نبود که انتظارش را داشتم.

کتاب از دو جنبه قابل بررسی بود:

1
اول از باب محتوایی که به نظرم بختیار علی انگشت روی زخم عمیق و عتیقی در خاورمیانه گذاشته. میل به مقدس سازی افکار و انسانها. فکر نمیکنم کسی باشد که در هوای خاور میانه نفس کشیده باشد و به این مشکل واقف نباشد. اما باز هم کسی اینچنین در قالب یک رمان بی پروا مشت خلق مذهب زده و اساطیری خاورمیانه را باز نکرده.
با این حال جالب است که این اثر از زیر دست سانسورچی‌های وزارت ارشاد بیرون آمده. در جای جای کتاب مکتب شهیدسازی که از خصوصیات اصلی جمهوری اسلامی است را زیر سوال می‌برد و به چنین ایدئولوژی ای می‌تازد.
شاید باید یک نفر پیدا شود و به دوستان بگوید:


ا آهای شما! بله شما! شمایی که سرت را می‌خارانی! منظور و مخاطب این کتاب دقیقا شما بوده‌ای. پاشو گمشو از کلاس بیرون! ا


2
دوم از نقطه نظر تکنیک نگارش رمان و انتخاب عناصر داستانی به طرز بی ربطی تکراری بود. همان مظفر صبحدمی که در آخرین انار دنیا بعد از بیست و یک سال حبس بعنوان غریبه‌ای به دنبال سریاس صبحدم می‌گردد اینجا در نقش دریاسِ از فرنگ برگشته خود را میان مردم غریبه می‌بیند. همان دوقلوها و همان چندگانه‌هایی که قبلا تجربه‌شان کرده‌ایم. مرشدهایی که در پس پرده‌ها و پستوها رموز و اسرار را می‌دانند.
با تمام این شباهت‌ها، رمان آخرین انار دنیا را می‌توان یک رئالیسم جادویی خاورمیانه‌ای دانست اما دریاس و جسدها فاقد مولفه‌های این ژانر بود یا حداقل مولفه هایش زیاد نبود.
از نظر جذابیت، کتاب دو پاره است. نیمه‌ی اول بسیار جذاب و حاوی موقعیت‌ها و صحنه‌های تقریبا نو و خلاقانه است اما از نیمه به بعد با یک بیانیه طولانی و حوصله سربر از طرف شخصیتی به نام ارشد صاحب بر روبرو می‌شویم. در واقع نیمه دوم کتاب میتوان خودِ خود بختیار علی را دید که در پسِ شخصیت ارشد صاحب پنهان شده و متنی طولانی را می‌خواند.
همچنین رویدادها فاقد ارتباط صحیح علی و معلولی اند و به قول معروف جفت و بست درست و درمانی ندارند.


در انتها بخش‌هایی از کتاب را که به نظرم جذاب بود یادداشت می‌کنم:


ا◘گور چیز عجیبی است، هیچ چیز روی زمین مثل گورمجذوب کننده نیست، هیچ انسانی نیست که به هر جا فرار کند و سرانجام به درون آن نیفتد.ا

ا◘از هر کس در اینجا بپرسید: اخلاق والا را می‌خواهی یا آزادی؟ به تو می‌گوید: اخلاق والا. هر کس را ببینید و از او بپرسید آیا آماده‌ای برای آزادی خواهرت بمیری؟ جواب می‌دهد نه! اما اگر بپرسی حاضری برای حفظ اخلاق و ناموس خواهر، زن و ملتت بمیری، می‌بینی همه برای مرگ آماده اند و سرو دست می‌شکنند. ا

ا◘در نهایت مورخان کارشان شمردن جنازه هاست، چون رخدادها قدیمی‌اند، تنها اتفاق تازه چهره‌ی مرده هاست.ا

ا◘هیچ چیز از حقیقت ضعیف‌تر نیست، وقتی برابر توهم قرار گیرد.ا


امتیاز حقیقی هم 3/5 است که مجاب نشدم چهار بشود.

خلاص
Profile Image for Nina.
123 reviews77 followers
February 12, 2020
شهرش را ارواح پر کرده بودند.پشت در خانه ها...بین سنگفرش های ترک خورده ی خیابان ها...در چشمان مردم حیران توی تاکسی.تنها جای خالی از شبح گورستان بود.شهر منتظر قیام بود.این را از آواز خالی پیرمرد کنار خانه ی هنرمندان می شد فهمید.از تکیه ی بی بند و بارانه ی دستفروش خیابان انقلاب می شد فهمید.از خون خشک شده و سرپوش گذاشته شده ای که دوماه آب و خاک خورده بود و نیم نگاه هفتصد جوان نام در باد از کف داده را به دوش می کشید می شد فهمید.شهر می تپید.شهر منتظر بود
نجواهارا می شنید.از شبکه ی وابسته به سلطنتی که در پس زمینه ی جیغ و شیون ایتام هندوانه ی بریده نشان می داد تا راننده های خطی که روز به روز لبریز تر می شدند.برای چه می جنگیدند؟به دنبال کدام ارواح پرچم بالا برده بودند؟هرچه بود ارزشش را داشت؟
شهرش با کردستان فرق می کرد.مردمش جای پرستیدن ارواح خود را به آن ها سپرده بودند.رهبرانش جای جعل مرگشان زندگی را جعل می کردند.از دوستی شنید:این وضعیت دقیقا شرایط ماهاست. اندیشید: نه...ما بدتریم
در شهر شما روشنفکری مرده؟ اندیشمندان را مانند مجرمان و روان گسیختگان می بینند؟خوشبحالتان.حاکمین ما روشنفکران را زیر صندلی هایشان به بند می کشند و ذنابه ی وجودیشان را به خورد مردم می دهد.از جیغ و دادشان پوست و گوشت می سازند و لباس می پوشانندش و بالای تاقچه می گذارند.مرز فرای درک بودن و هیچ جز نوای تبلیغات و سرگرمی های خود متفکر مآبانه نداشتن معنایی ندارد.روشنفکری در شهر ما ابزار دست ژنرال هایمان شده تا نفهمیدنمان را در صورتمان بکوبند.خوشبحالتان...خوشبحالتان
شما ارواح را می پرستید...ما تجسم رنگ باخته ی کجدار و مریز از ارواحیم...ما بوی رازناک "هرزه نر"ی کهنه و پوسیده می دهیم...ما جسدهارا می پرستیم و ارواح را خاک می کنیم...خوشبحالتان
شهرش را ارواح پر کرده اند...انسان ها سال هاست شهرش را بدرود گفته اند .گورستان رهبران شهرش میدان اصلی شده و مردمش از پس پرده برای اهدافی که بر ضدشان فریاد سر می دهند می جنگند.خرافات رنگ علم و معرفت را از تنشان شسته و جامه ی حقیقت به خود پوشانده اند و حالا ناباوران را کافر می نامند.مردمش در انتظارند...رهبر نمی خواهند...مرگ می خواهند
در شهرش نیستی پرستش می شود.در شهرش حاکمان رداهایی توخالیند.سرش را بالا می گیرد و با تصویر سردار تازه شهید شده چشم در چشم می شود.می گوید:سلام...ژنرال
*واژه ی "هرزه نر"را از کتاب "من بوی رازناک هرزه نری کهنه می دهم"نوشته ی آقای علی زرنگار به امانت استفاده کرده ام
Profile Image for Livewithbooks.
235 reviews37 followers
December 16, 2022
"افسون افسانه ها"
"بختیار علی" نویسنده ی کرد زبان  "آخرین انار دنیا"  بار دیگر از قربانیان جنگ ها و انقلاب ها می گوید. او در"دریاس و جسد ها" دو برادر را به تصویر میکشد که نگاهی متفاوت به کشته شدگان قیام دارند. "بختیار علی"  از سرزمینی می گوید که مردگانی متحرک در آن صبح را به شب و شب را به صبح می رسانند. مردگان بی اندیشه ای که هیچ چیز نمی‌تواند مغزهایشان را به تکاپو  اندازد مگر آن که کسی بیاید و در قامت منجی دست آنها را بگیرد و راه را نشانشان دهد. سرزمینی که که مردمانش چون آینده ای برای خود نمی بینند به گذشته بر میگردند و در دور باطل اعصار گرفتار می شوند.
این کتاب به شرح تاریخ اسطوره ای سرزمینی می پردازد که همه چیز باید در قالب افسانه ای و جاودانگی اش باشد تا نجات بخش شود. عقل و منطق روشنفکران در این سرزمین دشمن شماره ی یک نجات بشر است؛ چرا که پوست و خون‌ این مردم با قهرمان سازی ها و اسطوره پروری ها آمیخته شده است. هر نسل تفکرات خاک خورده ی پدران خود را به وام می گیرد تا زحمت اندیشه ی نو را از سر خود وا کند. چرا که هر تغییر بنیادین گذشته ی باشکوه آنان را زیر سوال می برد.
داستان مردم این سرزمین جمله ی معروف نیچه که ما خدا را کشتیم به ذهن یادآور می شود و حالا این مردم سرگشته که همیشه خاکشان مظهر و مهد ادیان و آیین و پرستش بوده باید در نبود ایمانی که زیر خروارها جنگ و تعصب _که رهبران ریز و درشت بانی اش بوده اند _ دفن شده به چه کسی سجده کنند؟ بت شکن های امروز خود تبدیل به مزار پرستان فردا می شوند.
سوداگران قدرت و سیاست با علم به این موضوع و آگاهی از پیشینه ی این مردم، رهبری را علم می کنند که جای خالی تمام چیزهایی که مردم در زندگی‌شان احساس می کنند را پر می کند. رهبری نامیرا که روح افسانه ای اش به بت شکنان امر می کند که تبر به دست گیرند و علیه سیاهی و فساد قیام کنند.
پس این مردم نیاز به رهبری دارند که مرگش باشکوه تر و روحش جاودانه تر از انسان فانی باشد تا برایش سجده کنند و بمیرند. ژنرال بلال اشک زاد برای مردم این سرزمین کسی است که می شود برایش زندگی کرد و مرد. رهبری که مانند باقی رهبران آن سرزمین شعارش  این بود که بدون ذره ای تغییر در خود و باورتان  دنیا و زندگی تان را تغییر می دهیم. محبت و علاقه ی فراوان به ژنرال اشک زاد و خشونت و کینه نسبت به خاندان ستمگر، اجسادی را به جا می گذارد که قربانی محبت و خشونت توأمان می شوند.
انسان قربانی خوش باوری و سادگی خود است. خوی درندگی انسان ها، از خوش باوری و سادگی و ساده  لوحی است. دروغی کوچک و بی معنا را باور می کنند و به خاطرش دنیا را ��ه آتش می کشند. ( دریاس و جسدها- صفحه 89)
نویسنده تاریخ تکراری سرزمین خود را به برادرانی تشبیه کرده است که یکی از آنها در قامت عقل و منطق و استدلال  به مانند غریبه ای در سرزمین خویش به حاشیه رانده شده است و دیگری سراپا اوهام است و در خدمت اشباح و سایه ها. توهم و منطق همزمان نمی توانند در اقلیمی بگنجند. هر کدامشان وارد شود دیگری از آنجا دور می شود. توهمات الیاس نمی گذارند که به برادر خود دریاس آنچنان که باید نزدیک شود.
دریاس در اندیشه ی مدام حقیقت های دروغین غوطه می خورد و پاسخی برای جنگ های تاریخ سرزمینش پیدا نمی کند و در این کشاکش های بی ثمر ناتوانی و ضعف بر او مستولی می شود و او را از درک آنچه پیرامونش می گذرد عاجز می کند. دیگران یا جواب سوال های او را نمی دانند چرا که گرفتار شبحی هستند که  برای اسطوره کردن خود اسلحه به دستشان داده اند، یا از جواب دادن طفره می روند چرا که می ترسند آن شبح آنها را نیز تسخیر کند.
ترس بزرگ مردم شهر همیشه این بوده، که چیزی تازه بیاید و آن‌ها به آن عادت نداشته باشند. هر کاری می‌کردند تا چنین زخمی سر باز نکند و خود را در برابر چنین موقعیتی نبینند. از هرچیز تازه‌ای تا سرحد مرگ می‌ترسیدند. (دریاس و جسدها – صفحه ۲۸)
دریاس در این بیگانگی به جسدها رو می آورد. چرا که تنها از مسیر و راه آن ها خبر دارد و می داند که  مقصدشان کجاست؟ زیر خروارها خاک. اجساد رها شده در کوچه و خیابان پرسش‌ های ناجواب را در ذهن دریاس زنده می کند و او  برای رهایی از آن دست به کار دفن آنها می شود.  شغل دریاس می شود خاک کردن نتیجه ی اسطوره سازی ها تا تبدیل به شبحی نشود که آیندگان را تسخیر کند و افسانه ای بسازند که هزاران نفر را افسون خود کند.
دریاس گرچه نمی‌دانست نفع واقعی کارشان چیست، اما خوشحال بود که کاری برای مرده‌ها می‌کند. همین که مرده‌ها را لمس می‌کند و با احترام به باغ منتقلشان می‌کرد، کمی از احساس غریبی‌اش کم می‌شد. احساسی که آن جسدها در دلش می‌آفریدند، با زنده‌ها حس نمی‌کرد. (دریاس و جسدها – صفحه ۱۸۴)
نویسنده در این کتاب نشان می دهد آنچه در شرق بیش تر از هر جای دنیا آدم می کشد گلوله نیست؛ بلکه اوهامی است که از قامت اسطوره ها سر بر می آورد تا تاریخ برای هزارمین بار تکرار شود. او نتیجه ی قیام های بی اندیشه را نشان می دهد که در انتها گورستان هایی را تشکیل می دهند که اشباح آن تا سالها در شهر پرسه می زنند و خرافات و خیالات مردم را بارور می کنند. ما در این اثر به مانند آخرین انار دنیا با نماد گرایی و شاعرانگی روبرو نیستیم. این اثر سراسر روایت است. روایتی از کرامت به یغما رفته ی مردمان شرق که تنها مرگ برایشان جاودانگی می آورد. بختیار علی در این اثر نیز مانند دیگر آثارش سرگشتگی و بیگانگی آدمی را نشان می دهد که در سرزمین خود تک افتاده و تنها گشته و در جست و جوی حقیقتی فراموش شده گم می شود.
Profile Image for Emerson‌●ω●.
161 reviews
May 21, 2023
-زندگی را با روز و سال نمی شود سنجید‌ ؛ با تاب و توان لگدی سنجیده میشود که به روزهای پوچ و تهی می زنیم که بی معنا زیر نام عمر ‌طولانی، پوسیدن و گندیدن را برایمان طولانی تر میکنند..
از اون کتاب هاییه که هیچ وقت فراموششون نمیکنم:)))
Profile Image for Payam Nazari.
173 reviews8 followers
November 25, 2022
کتاب دریاس و جسدها درباره مردمی است که می‌دانند اوضاع وخیم است اما اقدامی نمی‌کنند. عامه مردم فقط منتظر هستند که فریادرسی بیاید و آن‌ها را نجات دهد و در مقابل آن‌ها کاری را انجام دهند که در طول تاریخ انجام داده‌اند: پرستیدن منجی. در واقع بختیار علی اعتقاد دارد برای ملتی که درنهایت کاری جز «پرستیدن» در طول تاریخ انجام نداده‌اند، هیچ گشایشی حاصل نمی‌شود. کسی هم نمی‌تواند با دادن آگاهی به آن‌ها تغییری در وضعیت ایجاد کند چون مردم خودشان نمی‌خواهند که تغییر کنند و بهای آن را بپردازند هر کاری می‌کنند و هر رویه‌ای را پیش می‌گیرند جز فکر کردن و رفتن دنبال اندیشه‌ای جدید.
کاری که مردم در این رمان انجام می‌دهند این است که وقتی یک بت قدیمی شکسته می‌شود برای خود بت جدیدی می‌سازند. بختیار علی در این کتاب نشان می‌دهد که در شرق سیاست هیچوقت به تنهایی راه به جایی نمی‌برد بلکه سیاست همیشه همراه با دین و استفاده ابزاری از آن بهتر توانسته است راه را پیش ببرد. مردم شرق هم چیزی از تاریخ یاد نگرفته‌اند و تقریبا از زمان موسی و مسیح و محمد تا به حال تغییر چندانی نکرده‌اند
مردم همچنان هم دنبال رهبری روحی هستند که آن‌ها را هدایت کند، خطی بر کارهای بد بکشد و نادرست را مشخص کند. مردمی که ترس بزرگ آن‌ها تغییر است.
●○■○■○■●■□♤□○□•♤□◇○■●■●■●■

جملاتی از متن کتاب دریاس و جسدها :

شرق از روزگار موسی و مسیح و محمد تا همین حالا تغییر چندانی نکرده، مردم دنبال رهبری روحی می‌گردند تا برایشان مرز و قاعده تعیین کند، خطی بکشد و درست و نادرست را مشخص کند. برای کشتن و کشته شدن آماده باشد. هم روی صلیب برود و خود را فدا کند و هم سر از تن جدا کند. باید این‌ها را به مردم تقدیم کنیم.
○●□■○●■■○●□■
حقیقت چیزی نیست که با روش و استدلال منطقی اثبات می‌شود، چیزی است که بی‌آن‌که بدانیم چرا یا منطقی در کار باشد، ما را از پیِ خود ببرد. چیزی غیرمنطقی‌تر اما حقیقی‌تر از عشق می‌بینی؟ غیرمنطقی‌تر اما حقیقی‌تر از جنگ؟
○●□■□●○□■●○
این ملت‌ها شبیه هنرمند مجسمه‌سازند. مجسمه‌سازی که شروع به کار می‌کند و مجسمه‌ای می‌سازد، تمام عشق و توان خود را به کار می‌بندد، ماه‌ها و سال‌ها سرگرم کار می‌شود و حس می‌کند آنچه ساخته مجسمه رویاهایش است. ناگهان روزی می‌فهمد مجسمه، همانی نیست که آرزوی ساختنش را داشته، اما به سادگی نمی‌تواند از آن بگذرد. آن را سال‌ها می‌گذارد و به دقت نگاهش می‌کند و روز به روز بیشتر می‌فهمد چه اشتباه بزرگی کرده است. اگر روزی نتواند مجسمه را بشکند، اگر خشم خود را بر آن خالی نکند، روحی سست و مرده می‌شود، به کسی بدل می‌شود که از درون می‌گندد.
Profile Image for Settare.
273 reviews351 followers
July 28, 2020
This is a very strange yet important book, which certainly needs to be translated into English and many more languages and get the recognition it deserves.

کتاب خیلی عجیب و غریبی بود. قطعا به بقیه‌ی ساکنان خاورمیانه یا کسانی که دغدغه‌شونه توصیه می‌کنم بخونن. نه این که قرار باشه نتیجه‌گیری‌ای از ته کتاب در بیاد، ولی تمام روایتش خواندنی‌ه. و تکرار می‌کنم عجیب، ولی آشنا.
قطعاً لایه‌های عمیق‌تر و مهم‌تری داره از چیزی که من، پنج دقیقه بعد از تموم کردنش، می‌تونم بهش فکر کنم و بازگو کنم. قراره چند تا راجع بهش صحبت کنیم و حتی با مترجمش دیدار و گفت و گو کنیم، برای همین بعدا سعی می‌کنم ریویو رو کامل‌تر کنم.
Profile Image for Bawan.
31 reviews28 followers
February 10, 2019
دەریاس و لاشەکان ، نوێترین ڕۆمانی بەختیار عەلی ..
نازانم بە کورتی لەسەری بنووسم یان درێژەی بدەمێ و وەک بەختیار خۆی زۆر بڵێی بکەم .. لەم ڕۆمانەدا چەند ڕووداوێکی سەرەکی هەن کە لێکچوونێکی زۆریان لەسەر ڕووداوەکانی ئەم چەند ساڵەی ڕابردووی هەرێم هەن و وەک بڵیی دووبارە تەماشای ڕووداوگەل حەفدەی شووباتم کرد بەڵام لە زاری هونەرمەندێکەوە و مەرگ و مەزاری سەرکردەکان لە ساڵان ڕابردوودا ( وەک نمونە). وەک هەمیشە کێشەی سەرەکی من لە نووسینەکانی ئەم کابرایە ، کارەکتەرە سەرەکییەکانییەتی ، نازانم ناتوانم هیچ هاوسۆزییەکم هەبێت لەگەڵیان ، دەریاس کەسایەتییەکی لاوازی و پڕ لە وڕێنە و گەمژە. با نەکەومە وردەکاریی زیاترەوە سەبارەت بە کارەکتەرەکان ..
ڕووداوەکانی ئەم ڕۆمانەی بەختیار زۆر لە خۆکردنێکی ڕوونی پێوەدیار بوون ،دەیویست بە ڕووداوە لە پڕ و سەیرەکان خوێنەر بوروژێنێت .. زۆر بەڕاستی دەیڵێم ، کە پێش ئەوەی بگەمە نیوەی رۆمانەکە دەمزانی چۆنڕا
کۆتایی پێدێت و ڕووداوەکان ئاشکرا و بیرۆکەکەش هیچ نەزرەیەکی داهێنەرانەم تێیدا بەدی نەکرد ، زمانی ڕۆمانەکەش زمانێکی کاڵ و کرچ و لاواز بوو بەلامەوە .. دەکرێت ڕوونکردنەوەیەکی زۆر زیاتر لەسەر ڕۆمانەکە بنووسم ، بەس بۆ ؟ کابرا ناوێکی زۆر لەوە گەورەتری هەن کە قسەکانی من کاریگەری هەبێت لای خوێنەر ، هەر هێندە دەڵێم خۆری بەختیار بۆیە هێندە گەورەیە ، چونکی ڕۆماننووسمان زۆر کەمن.
نرخی کتێىەکە ٨ هەزار بوو ؟ ئاخر کاکە بەختیاری ئەمە هیچ مەنتیقێکی تێدا نییە بەداخەوە .. هیوادارم خۆت ئەم ڕەخنانەم بخوێنیتەوە ڕۆژێک ..
Profile Image for Maedeh Shayan.
57 reviews7 followers
May 22, 2024
انسان عروسک دست غرایز نیست، بلکه عروسک دست اندیشه هایش است.
آدم ها اگر در قیام مرتکب اشتباه شوند،شاید برای ده نسل و صدها سال دیگر زیر بار ظلم دیگری بروند.
آدم ها هیچوقت به خاطر وجود با عدم وجود خدا به جان هم نیفتاده اند،به خاطر نام خداها می جنگند؛ آدم مشکلی با این ندارند که خم شوند و سجده کنند، بلکه مشکلشان این است که به سوی چه کسی پیشانی به زمین بسایند.
قیام نمی کنیم تا آزاد باشیم، قیام می کنیم تا دوباره اخلاقیات اصیلی را که از دست داده ایم، به دست بیاوریم.
دین نیازمند محبت و خشونت است.
هیچ چیز از حقیقت ضعیف تر نیست، وقتی برابر توهم قرار می گیرد.
هر چه با قدرت به دست نمی آید، می خواهیم با عشق به دست آوریم.
Profile Image for Mahshad.
85 reviews110 followers
March 23, 2024
«دریاس و جسدها» قصه‌ی خاورمیانه و کشورهای جهان سومه، شرح داستان‌گونه‌ی سازوکار قیام و جوامع عقب‌مونده ست و تحلیل و حلاجی طبیعت انسان و نوع خاصی از جامعه‌ی بشری.
مردم در این داستان با حقیقت زندگی بیگانه و برای تحمل‌ش ضعیفند، مسئولیت انسانی خودشون رو نشناخته‌ن، نمی‌دونن که باید به خودشون تکیه کنند و قرار نیست هیچ نجات‌‌دهنده‌ای از راه برسه و با معجزه مشکلات‌شون رو حل کنه؛ مردمان نیازمند امیدی هستند که برای تامین این امید حاضرند به هر خرافه‌ای چنگ بزنند و باورش کنند.
در کل، من به کتاب‌هایی که حرف‌شون رو مستقیم و در قالب تک‌گویی‌های یه شخصیت معمولن خردمند می‌زنند، علاقه‌ای ندارم. ترجیح می‌دم نویسنده حرف و پیام‌ش رو توی داستان گنجونده باشه و اجازه بده اتفاقات و آدم‌ها راوی معنا و مفهوم‌ باشن، اما این کتاب برام استثناست. حرف‌های رک‌وراستْ بیان‌شده تو این کتاب انقدر عمیق و مهمه که نمی‌شه نویسنده رو برای بیان این‌ چنینی‌ش سرزنش کرد. «دریاس و جسدها» رو بیشترْ تحلیل و تشریح وضعیت خاورمیانه توسط نویسنده می‌دونم تا رمان و داستان؛ و چه تحلیل موشکافانه و عمیقی!
«بختیار علی» در قالب یک داستان ساده، وضعیت منطقه‌مون رو به تصویر کشیده و اون‌چه دیده و فهمیده رو با زبون قابل فهم برای همه بیان کرده.
داستان، ساده ست، المان‌های تکراری زیاد داره و خالی از حفره و عیب‌وایراد نیست، اما پرکشش و جذابه؛ در حالی‌ک�� دلت می‌خواد سریع بخونی و پیش بری، اما مفاهیم و جملات عمیق و تامل‌برانگیز جلوت رو می‌گیرن و نمی‌شه ازشون به سادگی عبور کرد و به انتهای داستان رسید. هر چقدر پیش‌تر می‌ری هم متوجه می‌شی انتهای داستان اهمیت چندانی نداره، چون قصه‌ی خاورمیانه یه قصه‌ی تکراری بی‌سرانجامه که ما همه داریم درش زندگی می‌کنیم.
یکی از استادهام یک بار گفت “راه نجات خاورمیانه اینه که خودش رو بشناسه، ریشه‌هاش رو بازیابی کنه و به آگاهی برسه.”
«دریاس و جسدها» کتاب خوبی برای شناختن خاورمیانه ست، آینه‌ای برای مشاهده‌ی عینی اون‌چه که داره اطراف‌مون می‌گذره و فرصتی برای پی بردن به مضحکی این تصویر بزرگ و ترسیدن و متحیر شدن از چرخه‌ای که تکرار و تکرار می‌شه و معلوم نیست قراره هرگز متوقف بشه یا نه؟!
Profile Image for Harir Heidary.
155 reviews32 followers
January 14, 2021

دریاس و جسدها، برای من مجموعه‌ای از کلمات و ایده‌ها و عقایدی بود که مدت‌های مدیدی در ذهنم می‌چرخید و من سعی داشتم به آن‌ها چنگ بیندازم ولی نمی‌توانستم. حسی که به جنگ و سیاست دارم به شیوه‌ای کاملا مطلوب و ایده‌آل توسط بختیار علی در این کتاب آمده بود. افکاری که هیچ وقت نتوانسته بودم به کلمات تبدیلشان کنم، چون بسیار خام و نابالغ بودند و هنوز فاصله‌ی زیادی تا تولد داشتند.
دریاس و جسدها فقط از جنگ نمی‌گوید، از سیاست یا قیام حرف نمی‌زند. این کتاب تصویری‌ست از تمامی عمر ما، تاریخ ما. تاریخ خاورمیانه‌ای که به سختی چیزی از زمانی بدون جنگ و بدون خون ریزی به یاد دارد. تاریخ مردمی که همیشه به دنبال نجات‌دهنده‌ی، رهبری، پیغمبری بودند که دستش را دراز کند و دوران تلخی و بدبختی و رنج را از جا بکند و به دور بیندازد.
همیشه اعتقاد داشتم که چیزی که بر روی جنگ و خونریزی بنا شود هرگز نمی‌تواند خوب باشد. بحث‌های زیادی با افراد زیادی داشتم، که همه به نظرشان این نظر از روی ضعف و سستی اراده بود. اما واقعا نمی‌توانم به این فکر کنم که کسی اگر راه خوشبختیت از روی جنازه‌ی انسان‌های دیگر می‌گذرد، آیا واقعا لایق آن خوشبختی هستی؟ به گمان من که نه.
و علاوه بر محتوای آن، بختیار علی مثل همیشه با کلماتش انسان را جادو می‌کند. توصیفات زیبا و قلم شعرگونه‌اش تا ابد جای خاصی در قلب من دارد، و همیشه موفق شده که تاثیر عمیقی در من داشته باشد. تاثیری که ممکن بود با هیچ سخنرانی یا فیلم و عکسی ایجاد نشود.
خواندن این کتاب را به همه توصیه می‌کنم، کتابی که درباره‌ی سیاست، جنگ، شرق، مرده‌ها و اشباحی است که ارزششان از زنده‌ها و کسانی که هنوز نفس می‌کشند بیشتر است.
Profile Image for Tahoura.
105 reviews21 followers
November 12, 2020
دریاس و جسدها؛ دریاس غریبه ایه که وقتی به خودش میاد میبینه اتفاقا نقش پررنگی تو شهر و جریاناتش داره، راننده ی مرده هاست، ناجی جسدهاست!
جریاناتی آشنا با ریشه ی نامعلوم، مردمی که فقط میخوان بجنگن اما چرا؟ برای کی؟ برای چی؟
.
“قیام هم مثل بیشتر واژه های شهر معنایی نداشت. چیزی که می شد به هر مهمل و عبارت نامفهومی از آن نام برد، اما واژه ای بود که تمام تخیلات، رویاها و آرزوهای شهر را دربر می گرفت.

مردم این جا دنبال چیزی هستند که بپرستندش، خدا به تنهایی برایشان کافی نیست. اگر خدا برایشان کافی بود، دنبال عبادت دیگری نمی رفتند. مردم این جا به چیزی نیاز دارند تا براش سجده کنند..”
.

اولین کتابیه که از بختیار علی خوندم با ترجمه ی روان مریوان حلبچه ای، عجیب به دلم نشست! قطعا کتاب های دیگرش رو هم خواهم خوند.
Profile Image for Peymanjafari.
213 reviews8 followers
April 11, 2024
یه شاهکار به تمام معنا با کلی تفکر و فلسفه در پشتش
فعلا اینو نوشتم تا وقتش سر صبر یه توضیح کاملتر بدم راجبش
Profile Image for Mojde Jayez.
166 reviews34 followers
December 15, 2020

کتاب دریاس_و_جسدها درباره ی مردمیست که میدونن اوضاع وخیم است اما اقدامی نمیکنن
عامه ی مردم فقط منتظرن تا فریادرسی بیاد و آنها را نجات بده و در مقابل آنها کاری را انجام بدن که در طول تاریخ انجام داده اند؛
پرستیدن منجی
در واقع برای ملتی که جز پرستیدن در طول تاریخ هیچ کاری انجام ندادن، گشایشی در کار نیست، کسی هم نمیتونه با دادن آگاهی به انها تغییری ایجاد کند
در این رمان وقتی بتی شکسته میشه بت جدیدی ساخته می شه
در شرق هیچگاه سیاست راه به جایی نمیبره و مردم شرق هیچگاه چیزی از تاریخ یاد نمیگیرن.
این دومین کتاب از بختیار علی است که میخونم اولیش آخرین_انار_دنیا بود و عالی
Profile Image for Mishi_msv.
92 reviews22 followers
August 27, 2021
داستان به ظاهر آشنای مردم مشرق زمین، داستان ظهور منجی و سرسپردگی مردمان، داستانی که هر روز آن را زندگی می‌کنیم. دریاس و الیاس دو برادر دوقلو هستند، اما انگار دوسویه‌ی یک آدمند. آدمی که در بعد الیاسی‌اش فردی‌ست اجتماعی، عامی و پرشور و در سویه‌ی دریاسی روشنفکری‌ست منفعل. دریاس در برهه‌ای خاص و حماسی به میهن بازمی‌گردد، آنگاه که برادر انقلابی شده و ظهور ژنرال به عنوان ناجی، مردم را از خود بی‌خود کرده است.
مردم خسته و ناراضی هر آن منتظر قیام‌اند. قیامی که منجی آن را رقم بزند. منجی اگر نباشد، چه؟ قیام رقم می‌خورد؟
دریاس و جسدها روایتگر افعال دیروزی و امروزی مردم مشرق زمین است. مردمی که در مهد ادیان دیده به جهان می‌گشایند برای رهایی خود همواره چشم به آسمان دارند. منجیان ما نه شبیه بتمن هستند و نه زورو. آنها باید صورتی خدایی بگیرند. باید شبیه فرستادگان باری‌تعالی باشند. مردم مشرق‌زمین همواره اسیر دوری باطلند. شخصی را برمی‌گزینند. تمام افعال و اخلاق و صفات خوب را به او نسبت می‌دهند. از او بتی می‌سازند دست‌نیافتنی و بعد در پی آنند تا بت را به زیر کشیده و خرد کنند تا دوباره بتی دیگر بر مسند نشیند.
کتاب از ما با شرطی می‌گوید که عموماً فراموش می‌شود؛ هر تغییری نیازمند بستر مناسب برای شکل‌گیری‌ست. امید به بهبود تنها شرط لازم اما نه کافی برای ایجاد تغییر است. اگر اجتماع نداند برای چه دست به انقلاب می‌زند هر تلاش جمعی با شکست مواجه می‌شود. اگر پیاده‌ی شطرنج به دور از هرگونه استراتژی فقط پشت‌دست شاه بازی کند، شاه محکوم به مات است. آگاهی فردی و درک لزوم تغییر شرط نخست هر گام بزرگی‌ست.
الیاس پرشور است اما خالی از ايدئولوژی، دریاس کوه دانش است و تئوریسین. الیاس تنها عمل می‌کند، دریاس می‌داند اکنون هر اقدامی عین شکست است. الیاس و امثال او بازی‌ای را شروع می‌کنند که به کارگاه تولید جسد می‌انجامد، دریاس جسدها را جمع می‌کند. مشرق زمین هرگز حکومتی بر پایه‌ی ایدئولوژی به خود ندیده، هرچه بر منطق استوار باشد در این خاک محکوم به فناست. آنچه معیار است خلوص نیت است و عمل انقلابی. ضحاک ستمگر است، کاوه پرشور و حماسی بر او می‌تازد. نه سپاهی تدارک دیده، نه از ستمگر بیم دارد. می‌داند و مطمئن است که «حق» با اوست. هر انقلابی در این سوی کره‌ی خاکی اینگونه شکل می‌گیرد؛ احساسی.
کتاب سرشار است از پاراگراف‌هایی‌ است که برای درک بهتر باید چندین‌باره خوانده شوند. این یک رمان تخیلی نیست، این واقعیت زندگی مردم مشرق زمین است.
Profile Image for Atoosa.
58 reviews21 followers
July 1, 2022
نوشتن از کتابی که داری آن را زندگی می کنی سخت است.
Profile Image for Bahar.
47 reviews3 followers
July 27, 2024
روایتِ دو برادر، هر کدام با اندیشه و باورِ متفاوت. یکی درگیر توهم و ایمان به رهبری که خدا قلمدادش می‌کند و دیگری غریبه و متحیر از مردم و کرده‌ و نکرده‌شان.
بختیار علی متبحرانه توانسته یک اثر ماندگار خلق کند. منِ خواننده توانستم با الیاس زندگی و به جای دریاس غمگین بشوم و غصه بخورم.
دریاس، در کنار آیدینِ معروفی، تا همیشه در ذهنم ماندگار خواهد شد.
نگذریم از عنوان و جلد کتاب که به مناسب‌ترین شکل ممکن انتخاب شده بود.
و آقای حلبچه‌ای عزیز، ممنون بابت ترجمه زیبای شما.
Profile Image for Zana Wahid.
23 reviews
June 5, 2020
"دەریاس و لاشەکان"

بیرا من دهێت دەما ئێکەم جار ل پەرتوکخانەکا ڤی باژێری من چەند ڕومانێن "بەختیار عەلی" کرین، هێژ ل دهوکێ کێمەکا مروڤان دزانی ئەڤ نڤیسەرە کیە؟، وێ روژێ من دەست بخاندنا ڕومانا "شاری موسیقارە سپیەکان کر" هەر ل دەستپێکا خواندنێ من پرسیار ژ خو دکر، ئەڤە کیە بو من دئاخڤیت؟ ئەرێ کارێکتەرەکە یان تارماییەک؟ حیکایەتخوانەکە یان نڤیسەرەک؟، تا ئەڤرو من ڕۆمانا "دەریاس و لاشەکان" بدوماهیک ئینایی، کو دوماهیک ڕۆمانا نڤیسکاریە، هێژ ئەز یێ وێ پرسیارێ دکەم، ئەڤە کیە دئاخڤیت؟ بوچی پێش مەڤە پرسیاران دکەت؟ ئەرێ تارماییێ مەیە یان خەیالەکا بەردڕیایی یا سەرێ مەیە؟ دیسان ئەز بەرسڤێ نزانم، بتنێ یا من دڤیا بێژم ئەو هەیامەک بوو ئەز ژ ڕۆمانێن ڤی مروڤی وەستیا بووم، ئەو دەمەک بوو تژی دفنا من بێهنا توزێ و تژی چاڤێن من پەرێن فریشتان کربوون، من نەدڤییا ئێدی من گوهـ ل چ "با" یان ببیت و چ فریشتەیان ببینم و دەما من دەست هاڤێتیە ڤێ ڕۆمانێ ژی ئەز دترسییام دیسان وێ بخوینم یا ئەز ژێ تێربوویم، لێ من وەهمەک جوانتر خواند، تارماییەک جوانتر دیت، ( من نەزانی ئەو چیە؟هشیاریا منە؟گەمژەییا منە؟غەریبیا منە؟ من نەزانی) بەلێ من بناغێ هەمی وەهم و تارماییان دیت...
دبیت ئەز ژی تارماییەک بم داخوازێ ژ هەوە دکەم ڤی بەرهەمی بخوینن، بێی کو بزانن، چ دەربارەیی وێ هاتیە گوتن...
ئەڤا هاتیە گوتن چیروک بوو و یا من خواندی ئێکا دی.

"دەریاس و لاشەکان" دوماهیک ڕۆمانا بەختیار عەلی، ڕۆمانەکا سیمبولیک و پڕ وێنە و خەیاڵ، ئەڤێ ڕۆمانێ ئیبراهیمیانە کار یێ بۆ شکاندنا وەهم و خودایێن درەوین و دووری کرین، ب کویراتی بەحسا کاریگەری و کارکرنا وەهمێ دکەت لسەر مروڤی بشێوەکی دەما حەقیقەت ب تمامی دبیتە تشتەکێ غەریب و بێلایەن.
Profile Image for Nastaran.
52 reviews20 followers
November 2, 2023
از این نویسنده فقط آخرین انار دنیا رو می‌شناختم اما هنوز نخونده‌ام‌ش. اتفاقی تو کتاب‌فروشی این نظرمو جلب کرد و خریدم و واقعا هم پسندیدم.👌🏽
تنها چیزی که می‌تونم بگم اینه که برخلاف روند معمول داستان‌ها نویسنده فقط در قالب قصه‌گویی و با نمادپردازی و استعاره و غیرمستقیم حرف نزده بود. در واقع خیلی از قسمت‌ها بیش‌تر شبیه سخنرانی بودن اما نه مثل نقل‌قول‌های زیادی گل‌درشت و کلیشه‌ای خیلی از کتابا.
دو صفحه‌ی آخر هم که ملاحظاتی از یک شبح دیگر بود هوشمندانه نوشته شده بود. در واقع در حالی که خودم هم منتظر بودم ببینم سرنوشت دریاس چی می‌شه و چی کار می‌کنه بهم یادآوری کرد که بهتره دنبال شبح نباشم :)
در مجموع توصیه می‌کنم بخونیدش حتما.
پ.ن. : ای کاش امتیازدهی گودریدز از ۱۰ بود که طیف وسیع‌تری از انتخاب داشتیم. در اون صورت بهش ۹ می‌دادم.
Profile Image for Negin Akram.
20 reviews2 followers
October 24, 2020
کتاب یه سری جملات و حرف‌های خوب وسطش داره، حتی سوژه کتاب هم خوبه. اصلأ دیگه چی می‌تونه سوژه‌تر از ظهور و علت قیام‌ها در خاورمیانه باشه؟! ولی احساس می‌گنم نویسنده طرح اپلیه داستان رو چاپ کرده به جای اینکه تبدیل به داستانش کنه. در این حد که بخش‌های زیادی از کتاب تبدیل به مونولوگ‌های پر از شعار میشه. کتاب مشکل روایت داستان داره وگرنه طرح کلی خیلی خوب و جذاب بود
Profile Image for Elham Adib.
38 reviews8 followers
November 3, 2020
توهم یا باور، خدا یا بت...
این کتاب از زبان غریبه‌ای در زادگاهش روایت می‌شه و به طور مداوم به غریبه بودن دریاس در این شهر تأکید می‌شه چون روح انقلابی، عشق و پویش مردم شهر در اون که تاریخ خونده شکل نمی‌گیره. نویسنده از نگاه دریاس، سال‌ها جنگ و خونریزی و انقلاب و قیام رو زیر سؤال می‌بره. جایی که دریاس از مادرش می‌پرسه از این قیام چه می‌خواهی و مادر میگه شاید پدرت با قیام برگرده، نشان‌دهندهٔ بنیان غلط این قیام‌هاست. مکالمات دریاس با ارشدصاحب بسیار جالبند مخصوصاً که ارشد صاحب بر این باور است‌که در شرق مردم به دنبال پرستش کسی هستند و خدا برایشان کافی نیست لذا تقدس دادن به هر فرد یا عملی ، در این جوامع تنها راه فرا خواندن آن‌ها به هر قیام یا انقلابی است ولی این قیام‌ها برای رسیدن به آزادی و زندگی بهتر نیستند و صرفا رهبر رو از فردی به فرد دیگه تغییر میدن.
نمیشه گفت تمام مشکل شرق در این مسئله است و این فریضه کمی ساده‌انگارانه است اما بخش بزرگی از مشکلات از باورهای ریشه‌ای و تغییرناپذیر مردم شرق نشأت میگیره. روند کتاب جالبه ولی نویسنده این فرضیه رو بارها به شکل‌های مختلف نشون میده که گاهی خواننده رو عصبی میکنه.
اما جمله‌ی پایانی کتاب حتی اگر زیادی امیدوارانه باشه شاید تنها راه نجات مردمان شرق از زندگی در ظلم باشه.
«خداحافظ ای مرد بیگانه، خداحافظ ای رانندهٔ مرده‌ها، خداحافظ دریاس. من نمی‌آیم...ما نمی‌آییم...دیگر تا ابد، دنبال هیچ شبحی نمی‌رویم و اینجا می‌مانیم.»
امتیاز من به این‌کتاب ۳.۵/۵ است ولی نیم نداره گودریدز!
Profile Image for Arman Keshavarzi.
73 reviews47 followers
April 14, 2023
سه و نیم

خواندن دریاس و جسدها احساسات ضد و نقیضی رو در من به وجود اورد در ابتدا خیلی دوستش داشتم اما کم کم که جلو رفت احساس کردم شخصیت‌های تیپ داره و مضمونه که اثر رو جلو میبره؛ در واقع داستان نوشته شده تا مضمون مورد نظر نویسنده در قالب یک داستان بیان بشه و هر موقع این ویژگی کتاب پررنگ میشد باعث میشد کمتر دوستش داشته باشم.
از طرف دیگه اما مضمون کتاب بسیار منطبق بر زندگی مردمان خاورمیانه‌ای بود و پرداختن به این تیپ‌ها و صحبت راجع به نوع انقلاب‌ها چیزی بود که بسیار برای من قابل درک بود. اشارات کتاب به اینکه قیام‌ها در این منطقه بدون رنگ و بوی مذهبی موفق نخواهند بود و قیامی که ریشه‌ی دینی داره رو هم واقعا نمیشه قیام دونست بسیار از نظر من دقیق بود. چیز دیگه‌ای هم که میشد از کتاب برداشت کرد شباهت اون به برخی از اتفاقات انقلاب ۵۷ ایران بود به طوری که انگار خیلی از تفکرات نویسنده و باورهاش از این انقلاب و خمینی (اشاره به نیاز به خلیفه‌ی جدید) نشات گرفته بود. (در بخشی از کتاب راوی شروع به آوردن مثال‌های منطقه‌ای میکنه که در کمال تعجب با وجود اشاره به اعدام خسرو گلسرخی در سال‌های قبل، چیزی از انقلاب ۵۷ نمیگه که به عقیده‌ی من ندیدن این مورد به دلیل سانسور بوده اما خب منبع دیگه‌ای برای چک کردن سانسور بودن یا نبودنش نیافتم.)
Profile Image for Shatoo.
9 reviews1 follower
Read
February 5, 2023
دەریاس و لاشەکان نیشاندەری ئەو وەهمانەیە کە کۆمەڵگەدروستی ئەکات و باسی ئەو بیرو ئایدۆلۆژیە خورافیانە ئەکات کە کۆمەڵ بەڕێوە ئەبەن، ڕۆمانەکە خەمێکی قوڵی لەناومدا دروست کرد ئەوەی کە ئێستاش لەهەمان بارودۆخ و عەقڵییەتی پڕ لە واهیمەی کۆمەڵدا ئەژیت زیاتر غەمگینت ئەکات ، مرۆڤ قوربان سادەیی و خۆشباوەڕی خۆیەتی ، مرۆڤ قوربانی دەستی ئەو وەهمانەیە کە خۆی دروستی ئەکات و پەیوەست ئەبێت پێیانەوە ،ئامادە ئەبێت لە پێناو خەیاڵێکی پووچ گیانی خۆی فیدایی بکات و خۆی بەرەو دۆزەخ ڕەوانە بکات ،تارمایی و وەهمەکان مرۆڤ ئەخەڵەتێنن و دووریئەخەنەوە لە واقع ئیتر هیچ ڕۆڵێک نامێنێتەوە بۆ لۆژیک و عەقڵ و مرۆڤ خۆی ئەکاتە یاری دەستی خەیاڵاتەکانی ،دەریاس چیرۆکی ژیانی هەموو تاکەکانی کۆمەڵە ،چیرۆکی هەموو لاشەکانە کە مێژوو دروست ئەکەن و خۆیان لەبیرئەچنەوە.
Profile Image for Ajiness.
31 reviews5 followers
February 16, 2019
A great book from Bakhtyar Ali. A metaphoric display of modern Kurdish history and the clandestine squabblings leading to a revolution which served nothing but glorifying some Demigods and turning the lives of other into chaos and all promising heaven and a better day.
Amazing, and forsure a good read.
Displaying 1 - 30 of 54 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.