Jump to ratings and reviews
Rate this book

از یاد رفتن

Rate this book

85 pages

First published January 1, 2007

2 people are currently reading
48 people want to read

About the author

محمدحسین محمدی

19 books34 followers
محمدحسین محمدی هستم ـ و به گفته ما مردم: محمدحسین ولد قنبرعلی ـ پدرم می‌گوید: ۱۳۵۴ به دنیا آمده‌ای ـ چلهٔ تابستان بوده گویی ـ اما در تذکره‌ام نوشته‌اند: ۱۷ سالهٔ ۱۳۷۵ و در کارت مهاجریی که داشتم، سالی دیگر را نوشته‌بودند و در گذرنامه‌ام سالی دیگر… و من مانده‌ام کی به دنیا آمده‌ام؛ مگر یک آدم چند بار به دنیا می‌آید؟!

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
2 (3%)
4 stars
12 (21%)
3 stars
26 (47%)
2 stars
9 (16%)
1 star
6 (10%)
Displaying 1 - 15 of 15 reviews
Profile Image for HAMiD.
520 reviews
November 6, 2017
بخشی از جذابیت داستانِ بلند محمدحسین محمدی برای خواننده ی غیرافغان شاید بهره بردنش از پارسی دری ست که اگر از این نگاه فاصله بگیریم داستانش چندان پرمایه نیست. این سفر اودیسه وار سید برای جستن باتری هرچند فضای مکانی و زمانی او را باز می نمایاند اما شخصیت پردازی اش آنگونه نیست که خواننده ای(دست کم من را) همسو کند با او برای همراهش شدن تا شهر برای یافتن باتری.
برای یک ریووی مفصل و جان دار البته نوشته ی آقای فرزاد رو توصیه می کنم که داستان را بسیار جزئی تر خوانده و درک کرده و نوشته ی ارزشمندی هم نوشته بر آن
https://www.goodreads.com/review/show...
باری کتاب دمِ دست بود و خواندن داستان از این نویسنده ی هم زبان خالی از لطف نبود
Profile Image for Somayeh.
229 reviews40 followers
November 8, 2020
اولین تجربه خواندن کتابی به زبان فارسی دری، البته فکر میکنم تحت تاثیر این مساله که نویسنده مدت طولانی ساکن ایران بوده، زبان متن ترکیبی از واژگان دری و دستور زبان فارسی رایج در ایران باشد. در هر حال خواندنش لذت بخش بود.
برای توضیح بیشتر ریویو زیر رو پیشنهاد میکنم:

https://www.goodreads.com/review/show...
Profile Image for Nafiseh Miraei.
46 reviews15 followers
November 15, 2017
سید میرک شاه آغا «به یاد می‌آورد امروز دو روز می‌شود که از دنیا بی‌خبر مانده‌است. دو روز است که نمی‌داند در شهر آیا کدام گپی شده یا نی. دو روز است که خبر ندارد در کابل چی گپ شده و یا از قندهار چی فرمان‌هایی صادر شده‌است. به یاد پنج سال پیش می‌افتد، وقتی که سمت شمال سقوط کرد و طالب‌ها مزار شریف را گرفتند و او رادیویش را پُت کرد که مبادا آن را بگیرند و چند روز رادیو گوش کرده نتوانسته‌بود.»از متن کتاب، ص21

اصل قصه همین است. پیرمردی که دو روز است باتری رادیوش تمام شده و به شهر می‌رود تا باتری بخرد. از آن‌چه او می‌بیند و می‌شنود و از واگویه‌هاش، یک روز افغانستان را دوره می‌کنیم و در پایان می‌فهمیم که این یک روز کدام روز از تاریخ است. داستان به فارسی دری نوشته‌شده و همین هم خواندنش را شیرین می‌کند و هم گاهی سخت.
Profile Image for حسام آبنوس.
429 reviews332 followers
January 30, 2019
روایت یک روز از زندگی یک پیرمرد هفتاد و چند ساله افغانستانی
او برای تهیه باتری برای رادیوی خود از خانه بیرون می‌آید و تا مزار شریف می‌رود
قصه خاصی پیش روی خواننده نیست بلکه فقط عادات و جزئیات رفتاری پیرمرد برجسته است
در پایان هم یک خبر یا رویداد، بسیاری از اتفاقات داستان را توجیه می‌کند و خواننده را برای دقایقی به فکر فرو می‌برد که چه شد؟

Profile Image for Parinaz.
117 reviews124 followers
January 29, 2021
زبان کتاب را دوست داشتم. برای من خواندن فارسیِ دری بسی جذاب بود. جدا از زبان کتاب، ماجرای سیدمیرک شاه آغا من را در این هشتاد صفحه دنبال خود کشاند. کسل نشدم و جست‌وجویش برای یک باتری را بدون خستگی دنبال کردم.
با ریویوهایی که همین‌جا در گودریدز خواندم فکر نمی‌کردم خوشم بیاید، اما آمد‌ و از دو داستان فارسی قبلی‌ای که خواندم بیشتر به دلم نشست.
___
بی‌ربط نوشت:
۱. یه مدتی یه آقایی رو تو توئیتر دنبال می‌کردم به اسم کتاب‌فروش کابلی فکر کنم، تو طول خوندنش یاد اون بنده‌خدا و توئیتاش می‌افتادم:)))

۲. تصمیم گرفتم هر جمعه‌ی مزخرف یکی از این داستان کوتاه‌های فارسی بخونم، تا اینجا فکر کنم موفق بودم.
99/11/10
Profile Image for Narges Amooei.
264 reviews178 followers
April 6, 2021
اولین تجربه‌ی خوانش داستانی با نثر و دستور زبان فارسی دری. که خیلی خیلی برام جذّاب بود‌. خود داستان، روند کندی داشت؛ همچون شخصیت اصلی داستان که به قصد خرید باتری (به زبان خودش،"بالتی") از خانه خارج می‌شه تا بتونه رادیوآمریکا گوش کنه. که همین ۲روزی که به خاطرنداشتن باتری، گوش نداده، گویی زندگیش مختل‌شده و این خارج‌شدن از روتین و همیشگی‌های زندگیش، به‌همش ریخته. و خب همین‌.
28 reviews
November 22, 2016
تا حالا هیچ توجه نکرده بودم که خواندن متونی از فارسی دری چه مایه می تواند هم سبب شادمانی باشد و هم بر آگاهی ما از پیچ و خم های زبان فارسی بیافزاید. نویسنده ی این رمان کوتاه مردی افغانی است و ساکن ایران. داستان در افغانستان می گذرد و برای خواننده ی ایرانی، پیش و بیش از هر چیز آنچه رمان را گیرا می کند، نثر آن است که به فارسی دری است. برخی واژه ها هیچ آشنا نیستند، برخی در ساختاری متفاوت به کار می روند و برخی هم از واژه های اصیل پارسی هستند. بنابراین باید بگویم که این کتاب برای ما ایرانی ها تجربه ای تازه پیش می نهد که در آن فارغ از آن که داستان چیست و روایت چگونه است، خودِ ماده ی زبانی آن نیز جلب توجه می کند و دوست داشتنی است. در پایان کتاب یک واژه نامه هم است که معنی برخی واژه ها را نوشته است. مثلن کَمپیر یعنی پیرزن.
با این همه، خود روایت هم بِیخی گیرا و پخته است. تمام داستان در یک سحر تا پسین می گذرد و کل آن این است که سیدمیرکشاه آغا پیرمرد هفتاد ساله باتری های رادیوش تمام شده است و می رود از شهر باتری بخرد که بتواند به رادیو بی بی سی و رادیو آمریکا گوش کند. دو روز است که به این ها گوش کرده نمی تواند و حالی زندگی اش مختل شده است. راوی سوم شخص است. دو نکته درباره ی روایت داستان توجه مرا به خود کشاند: یکی شکیبایی راوی در بیان تک تک جزئیات است با حوصله ی تمام، آن هم درباره ی پیرمردی که کارهایش را آهسته کرده می کند و به زحمت. چشم های سیدمیرکشاه آغا به خوبی دیده نمی تواند و تازگی حواس پرت شده است و مدام از یاد می برد برای چی کار می رود به شهر. بنابراین، ریتم داستان بِیخی آرام است و این به خواننده نوعی حس سکون و آرامش یا بیهوده گی و مرگ می دهد. نکته ی دوم این که داستان در سطح ظاهریِ روایت فاقد رخداد است. هیچ اتفاق افتاده نمی شود، سیدمیرکشاه آغا می رود باتری می خرد (به قول خودش بالتی) و می برگردد خانه. همین! پس ارزش داستان به چی است؟ چی گپ دارد تا بگوید؟
آنچه متوجه شدم این است که وقتی رویدادهای داستان در زمانی محدود (مثلن یک روز یا چند ساعت) می گذرند، آنچه مکمل این زمان محدود می شود، افکار و خاطرات و جریانِ سیالِ ذهنِ کاراکتر است (اولیسِ جیمز جویس گویا تنها در چند ساعت می گذرد؟ من نخوانده ام. یا کتابِ مارسل پروست؟). طرح ظاهری داستان (پلاتِ داستان) چیز خاص هیچ ندارد اما سیدمیرکشاه آغا در هر کار کوچکی که کرده می کند، یادِ کدام چیز در گذشته می افتد. و در این به یاد آوردن ها است که ما می فهمیم او کی است و چی کرده است و بچه هایش کجا استند و خود کجا زندگی کرده می کند و چرا همه جای ویران شده است و خالی. و نیز احساس او را نسبت به این همه. و نیز شخصیت او را، هم از این افکار و هم از کارهایی که می کند و عادت هایی که دارد (شخصیت پردازی). از سوی دیگر، رخداد غایب از داستان دقیقن همان چیزی است که دو روز است رادیویِ بی بالتی قوای بیان آن را ندارد. این همان چیزی است که خواننده را همراه با سیدمیرکشاه آغا تا آخرین لحظه در به درِ چندتا بالتی می کند. حادثه ای رخ داده است. و فضای آرام و مرده ی داستان آشکارا در تضاد با آن حادثه ای است که نِی ما می دانیم که چی است نِی سیدمیرکشاه آغا. در شهر سیدمیرکشاه آغا متوجه چیزهایی می شود. از کدام کس پُرسان می کند تا چی گپ شده، اما پاسخی نمی گیرد.
در داستانی هشتاد صفحه ای بی آنکه راوی خود بخواهد داوری کند یا نظر بدهد، ما با افغانستانی روی در روی می شویم ویران و مرده مثل برهوت و گاه به گاه تصویری از طالب ها (طالبان) و این پیرمرد زپرتی که حاضر است خطرِ به شب خوردن را بپذیرد تنها برای چندتا بالتی که با آن شاید بی بی سی یا رادیو آمریکا برایش بگوید تا چی پیش آمده است. در پایان رمان، با روشن شدن رادیو و پیدا کردن موج رادیو آمریکا و اعلام تاریخ، همه چیز بر ملا می شود. این ها آخرین جمله های کتاب است

سیدمیرکشاه آغا باتریها را از جیبهای واسکتش می کشد.
به کمپیرش می گوید: «شب، نان چی داریم؟»
«نماز خواندی؟»
«نِی، وقت خبرها است.»
و رادیو را از پوشش می کشد و تیزتیز باتری هایش را آلیش می کند. رادیو را روشن می کند. پیچش را می چرخاند، قیژقیژ عوض شدن موج رادیویی را می شنود تا موج رادیو آمریکا یافت می شود. به موقع یافت می شود.
گوینده می گوید: «امروز پنجشنبه، 22 سنبله 1380. مطابق با 13 سپتامبر 2001 میلادی. صدای ما را از امریکا می شنوید. نخست خلاصه خبرهای...»
سیدمیرکشاه آغا نفس می گیرد و باز نفسی دیگر و گوشش را به رادیو نزدیک تر می کند و به آن می چسباند....»
25 reviews19 followers
January 3, 2018
خوب بود، یک رمان یا داستان کوتاه تلخ، اما طنز خودش را هم داشت(نه هجو). حساب شده پیش می رفت و نثر خوبی هم داشت. نثر داستان هم فارسی افغانستانی (یا هر اسم خاص دیگری دارد، بود) و آخر کتاب معنای بعضی واژه ها آمده بود. ارزش خواندن دارد. .
Profile Image for Cyrus Amirabadi.
9 reviews
Read
September 7, 2022
داستان خوبی بود اما شاید می توانست انتهای بهتری داشته باشد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Saman.
1,166 reviews1,074 followers
Read
December 10, 2009
مجموعه داستان (از ياد رفتن) دوّمين كتابي‌ست که از آقاي (محمد حسين محمدي) در ايران چاپ شد و در ادامه‌ي داستان‌هاي مجموعه قبلي خود به روايت زندگي مردمان سرزمينش مي‌پردازد. اين كتاب براي نويسنده‌اش مانند كتاب پيشين، خوش اقبال نبود. تلخي و تاریکی كه بر جهانِ داستان‌هاي اين كتاب حاكم است خواننده را خسته از ادامه‌ي خوانش اين كتاب مي‌كند و شايد اين دليلي باشد براي مسكوت ماندن و عدم استقبال از اين كتاب در بين خوانندگان بیگانه با دردها و فجایع کشور همسایه

Profile Image for Amene.
816 reviews84 followers
March 27, 2014
بيشتر از داستان هاي كوتاه اين نويسنده،اين رمان را پسنديدم. رمان را طي طريقي براي رسيدن به آگاهي ديدم.مكاشفه ي پيرمردي كه باتري هاي راديو اش دو روز است تمام شده و به دنبال خريد باتري از خانه در دوره ي بگير و ببند طالب ها خارج شده است.
7 reviews
August 22, 2021
امتیاز واقعی دو و نیم. بدی نویسنده های افغانستانی این است که گاهی به تکرار می‌افتند. البته رمان پایان روز خیلی خواندنی و متفاوت است و بعد این کتاب منتشر شده است. در مجموع کار متوسطی بود.
Profile Image for Masoume Saberi.
19 reviews
May 16, 2023
همیشه دنبال ادبیات افغانستان بودم و همه داستان هایی که خوندم همش از جنگ و هجوم طالبان بوده، از یاد رفتن هم داستان کوتاهی درمورد پیرمردیه که برای رادیوی کهنه خودش برای خرید باتری به شهر میره ولی نگران دختر نامزد دارشه و می‌ترسه طالبان دخترش ک از قضا نامزد داره و نامزدش به ایران فرار کرده، با خودش ببرند. همش منتظر آخر داستان بودم ولی چیز خاصی ته داستان نبود، کلماتش هم دری بود و باعث شد با اصلاحات دری که شیرین بودند آشنا بشم مثلا نگران موتر یعنی شاگرد راننده و... نکته دیگه جایگاه زن توی این داستان بود که زن در این داستان سیاسر نامیده میشد، وسیله ای بود برای حفظ آبروی مرد و کارهای خانه، و نکته قابل توجه دیگه این داستان این بود که عجیب این پیرمرد و مردمش به اصول دینی پایبند بودند و علاقه قلبی به روضه شریف داشتند. داستان پر بود از توصیف های زیبا و دقیق و بهش 4 ستاره دادم. امیدوارم و تلاشمو میکنم این خاک نفرین شده روزی به صلح و آرامش برسه🤍💚🖤❤️
Displaying 1 - 15 of 15 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.