از فصل 19: آهوی نقره ای، ...، تا فصل سی و شش: ایراد نقشه و نوزده سال بعد
چكيده: هرى به كمك دامبلدور، مدير مدرسه، به راز فناناپذيرى «لرد ولدمورت» پى برده و قصد دارد باكشف نابودى جان پيچ هاى اين جادوگر سياه، جامعه را از شر او و جنايتهاى بيرحمانه اش نجات دهد. او به كمك دو دوست صميمياش، رند و هرميون براى يافتن اين جان پيچ ها تلاش كرده و سرانجام همه جان پيچ ها را با تلاش بسيار نابود ميكند و پس از نبردى كه در مدرسه جادوگرى هاگوارتز در ميگيرد، سرانجام لرد ولدمورت با تسيلم خويش از بين ميرود.
See also: Robert Galbraith Although she writes under the pen name J.K. Rowling, pronounced like rolling, her name when her first Harry Potter book was published was simply Joanne Rowling. Anticipating that the target audience of young boys might not want to read a book written by a woman, her publishers demanded that she use two initials, rather than her full name. As she had no middle name, she chose K as the second initial of her pen name, from her paternal grandmother Kathleen Ada Bulgen Rowling. She calls herself Jo and has said, "No one ever called me 'Joanne' when I was young, unless they were angry." Following her marriage, she has sometimes used the name Joanne Murray when conducting personal business. During the Leveson Inquiry she gave evidence under the name of Joanne Kathleen Rowling. In a 2012 interview, Rowling noted that she no longer cared that people pronounced her name incorrectly.
Rowling was born to Peter James Rowling, a Rolls-Royce aircraft engineer, and Anne Rowling (née Volant), on 31 July 1965 in Yate, Gloucestershire, England, 10 miles (16 km) northeast of Bristol. Her mother Anne was half-French and half-Scottish. Her parents first met on a train departing from King's Cross Station bound for Arbroath in 1964. They married on 14 March 1965. Her mother's maternal grandfather, Dugald Campbell, was born in Lamlash on the Isle of Arran. Her mother's paternal grandfather, Louis Volant, was awarded the Croix de Guerre for exceptional bravery in defending the village of Courcelles-le-Comte during the First World War.
Rowling's sister Dianne was born at their home when Rowling was 23 months old. The family moved to the nearby village Winterbourne when Rowling was four. She attended St Michael's Primary School, a school founded by abolitionist William Wilberforce and education reformer Hannah More. Her headmaster at St Michael's, Alfred Dunn, has been suggested as the inspiration for the Harry Potter headmaster Albus Dumbledore.
As a child, Rowling often wrote fantasy stories, which she would usually then read to her sister. She recalls that: "I can still remember me telling her a story in which she fell down a rabbit hole and was fed strawberries by the rabbit family inside it. Certainly the first story I ever wrote down (when I was five or six) was about a rabbit called Rabbit. He got the measles and was visited by his friends, including a giant bee called Miss Bee." At the age of nine, Rowling moved to Church Cottage in the Gloucestershire village of Tutshill, close to Chepstow, Wales. When she was a young teenager, her great aunt, who Rowling said "taught classics and approved of a thirst for knowledge, even of a questionable kind," gave her a very old copy of Jessica Mitford's autobiography, Hons and Rebels. Mitford became Rowling's heroine, and Rowling subsequently read all of her books.
Rowling has said of her teenage years, in an interview with The New Yorker, "I wasn’t particularly happy. I think it’s a dreadful time of life." She had a difficult homelife; her mother was ill and she had a difficult relationship with her father (she is no longer on speaking terms with him). She attended secondary school at Wyedean School and College, where her mother had worked as a technician in the science department. Rowling said of her adolescence, "Hermione [a bookish, know-it-all Harry Potter character] is loosely based on me. She's a caricature of me when I was eleven, which I'm not particularly proud of." Steve Eddy, who taught Rowling English when she first arrived, remembers her as "not exceptional" but "one of a group of girls who were bright, and quite good at English." Sean Harris, her best friend in the Upper Sixth owned a turquoise Ford Anglia, which she says inspired the one in her books.
بالاخره اولین پاییز زندگیم بدون درس و امتحان تونستم مجموعه کتاب هری پاتر تموم کنم، هر دفعه از نابغه بودن رولینگ انگشت به دهن میمونم، چطوری تونسته داستانی رو بنویسه که هزار بار هم بخونی و ببینی و بشنوی نه خسته کننده میشه نه تکراری! هری پاتر همیشه خاصترین مجموعه فانتزی برای من باقی میمونه و فکر نمیکنم هیچ اثری بتونه جاش رو تو قلبم بگیره.
پ.ن: به شخصه از فیلم این کتاب بیشتر خوشم اومد، دوئل ولدمورت و هریپاتر واقعا توی کتاب حس معمولیای داره نه اون هیجانی که فیلم با خودش داره، در کنارش جملههایی مثل خدا حفظش کنه و توبه کن و فران واقعا توانایی ناخون کشیدن رو اعصاب بنده رو داشت!!!!
پ.ن۲: امیدوارم بتونم یه روزی مجموعه انگلیسیشو بگیرم :(((
چیزی که برام غافلگیرکننده بود اختلاف چشمگیر کتاب با فیلم بود. البته فیلم به اتفاقات مهم داستان میپردازه؛ ولی خب زیاد بهش شاخوبرگ نمیده و یه سری شخصیتها و اتفاقات رو حذف میکنه یا تغییرشون میده. . شاید چیزی که به هریپاتر عمق میبخشه درآمیختن جادو با مفاهیمِ عمیق باشه. به نظرم میرسه که در هریپاتر جادو به دو شکل وجود داره: . ۱. چیزهایی که در دنیای واقعی [ فعلا :) ] وجودشون امکانپذیر نیست؛ مثلا غیب و ظاهرشدن، گرگینهها، تغییر شکل، پرواز با چوب جادو و ... . ۲. نیرو ( یا شاید تاثیر کلمه بهتری باشه ) ، که شکلی از اون در دنیای واقعی هم وجود داره اما بعضا غیرقابل توضیحه و به دنبال اتفاقات خاصی ایجاد میشه مثلا: - تسخیرشدن جینی توسط روحِ دفترچهی خاطراتِ تام ریدل به این دلیل که رازها و احساساتش رو با دفترچه در میون میگذاشت. - ازبینرفتن قدرتِ جادوییِ جادوگر در اثر تروما - تغییر شکلِ سپرِ دفاعی به دنبال عشق . به نظر میرسه احساسات برای جی.کی. رولینگ اهمیت بسیار زیادی داشته، چون لحظه به لحظه، موازی با مکالمات، کشمکش درونی شخصیتها و تلاششون برای پنهانکردن یا بروز احساساتشون رو به ما نشون میده. . پ.ن. اگر با بوسهی دیوانهساز فاصلهی زیادی ندارین( یعنی از احساسات خوب تهی شدین ) کتاب خوبیه برای حسکردن کمی زندگی
خب خب خب... هر آغازی یه پایانی داره، و اینجا نقطه آخر من و پاتره! از ۱۴ سال پیش یه همچین روزایی دستمو به دست رولینگ دادم و باهاش پا به این ماجرا گذاشتم،چهارتا کتاب و اول چندین بار خوندم، یه سری هاشو زبان اصلی خوندم، دهها، شاید چند صد ساعت، چندباره و چندباره فیلم هاشو دیدم و ذرهای تکراری و خسته کننده نشده برام. احساس جدایی از یک دوست رو دارم، یک رفیق قدیمی، یک هم صحبت و هم زبون، و در عین غمگینی، شیرین وخوشایند... میتونم ردپای رولینگ و آدمای داستانش رو تو شخصیتم ببینم، و اون نقاط، ابعاد دوست داشتنی وجود منن... حتما دوباره و دوباره بهت برمیگردم، شاید یه روزی با بچهام دوتایی پا به هاگوارتز گذاشتیم، از راهرو ها و راهپله های مخفی و تالار ها گذشتیم، کلاه گروهبندی سرمون گذاشتیم و با ماجراهای پاتر همراه شدیم و قلبمون با شجاعتش شجاع شد، از هرماینی درس هوش و ذکاوت و از رونالد ویزلی وفاداری و از دامبلدور یاد گرفتیم که زندههایی که بدون عشق زندگی میکنن، ترحم برانگیز تر از مردههان. فهمیدیم که برای قضاوت آدمها باید تا ته قصه صبر کنیم، ارزش عشق و محبت و دوستی رو درک کنیم و بفهمیم بدون دوستی، هممون میتونیم تبدیل به لرد سیاهی ها بشیم.... اره عزیزم، منتظر اون روزی ام که دستت و بذارم تو دست رولینگ، سوار قطارت کنم و بفرستمت هاگوارتز!
خیلی وقت بود که دوست داشتم دربارهی پایان هریپاتر بنویسم و خب این که نشستم و مجموعه رو از اول خوندم، بهونهی خوبی به دستم داد. هری پاتر مجموعهای بود که از جلد یک تا جلد شش خیلی عالی و صعودی پیشرفت کرد، خصوصاً جلد شش که شاهکار بود. حتی شاید جلد هفت هم تا زمانی که از گرینگوتز خارج شدن عالی بود، اما بعدش رولینگ جوری خراب کرد که وقتی یادش میافتم ناراحت میشم. هیچ چیز آخر داستان خوب نبود. چندین ایراد اساسی میشد بهش گرفت، که نشون میداد فقط و فقط داستان رو سرهم بندی کرده بود. شاید چون ما با هری پاتر بزرگ شدیم هی متنظرش موندیم، دوست داشتیم که خیلی بزرگسالانهتر تموم بشه. از وقتی که هری وارد هاگوارتز شد خرابکاریهای رولینگ هم شروع شد. دیالوگهای بد، بچگانه و سطحی، این که همه چیز خیلی راحت و سریع پیش رفت، این که آدمهای نامناسبی کشته شدن(که به نظرم میخواست یه جوری هموزنش کنه با کشته نشدنِ هری) که فقط باعث میشد ناراحت شیم بخاطر ارتباط عاطفی با شخصیتها. از این که بگذریم، چندتا از چیزایی که خیلی من رو اذیت کرد بگم:
یک: این که رون و هرمیون رفتن و رون با حفظ کردن تلفظ هری تونست تالار اسرار رو باز کنه و نیش باسیلیسک رو بیرون بیاره و جام رو از بین ببره. بینهایت غیرمنطقی بود. مگه چندبار در طول مجموعه هری این کار رو کرد؟
دو: این که کراب یا گویل(یادم نیست) که از اول کتاب جزء ابلهها بود، تونست با اجرای یه افسون خیلی خیلی قوی یه آتیش خیلی قوی رو به وجود بیاره و جانپیچ رو از بین ببره. tell me how?
سه: شور قضیهی افسون محافظ عشق دراومد. وقتی که هری با پای خودش رفت که به دست ولدمورت کشته نشه، همون اتفاقی که دربارهی خودش و مادرش افتاده بود برای هری و تمام دوستانش افتاد و مصون شدن از طلسمهای ولدمورت. بعد اون دیالوگهای نهایی بین هری و ولدمورت بدترین بخشهای کتاب بود. بیا و خوب شو و .. :|
چهار: داستان این چوبدستیها که در همهی بخشهاش شانس با هری یار بود و صرفاً شانسی پیش رفت، این که چوبدستی دراکو رو «از دستش» گرفت و بعد صاحب ابرچوبدستی شد و ولدمورت خیلی راحت مرد. اون جنگ آخر بین هری و ولدمورت بیشتر شبیه به دعوا و کل کلِ نوجوانهای هژده نوزده ساله به نظر میرسید. That was stupid.
پنج: فصل آخر کتاب seriously?! Oh dude what's the point?!
خلاصه که به نظرم رولینگ با نوشتن چند فصل آخر کتاب هفت، یه ضربهی اساسی زد به پیکرهی شاهکارش.
واقعا و واقعا بهش عادت کرده بودم و اینکه الان تموم شده موجب عذاب الهی مه و طبیعتا الان به شدت احساس خلا میکنم و نمیتونم هیچ کتاب دیگه ای رو بخونم ولی حالا از موضوع دور نشیم میخواستم بگم که من همیشه عاشق اسنیپ بودم و با اینکه همه بهم میگفتن دیوونم و چرا اونو دوست دارم همیشه حس میکردم که داره یه جوری با همه کارهاش از هری مراقبت میکنه پس فکر میکنم نویسنده تونسته این حس ضعیف رو حداقل در من به وجود بیاره که در آینده میفهمیم که اسنیپ واقعا خوب بوده . از اینکه این سعادت رو پیدا کردم که این کتاب رو بخونم بی نهایت خوشحالم و به شدت از این همه تخیل این نویسنده در عجبم . مرسی از رعنا که منو مجبور کرد این سری رو بخونم
بالاخره مجموعه کتاب ها و فیلم های هری پاتر رو تموم کردم. بعد از خوندن هر جلد فیلمش رو میدیدم و از تغییرات خیلی زیادی که نسخه فیلمش داشت متعحب شدم. ولی به هر حال چه کتاب ها و چه فیلم ها فوق العاده و هیجان انگیز بودند.
به جرات میتونم بگم من هیچوقت انقدری که با مجموعهی هریپاتر گریه کردم، با هیچ کتاب و فیلم دیگهای گریه نکرده بودم. جلد آخر هریپاتر، از جایی که هری به هاگوارتز برگشت برام دوست داشتنی شد و بخش اول کتاب برام خیلی راکد بود. مطمئنم اگر داستان انقدر برام اسپویل نشده بود، خیلی خیلی هیجان انگیزتر میشد اما در کل جلد ۵ و ۶ نسبت به این جلد برام دوستداشتنیترن. توی این جلد نقاب از شخصیت اصلی اسنیپ، هری و دامبلدور برداشته میشد. اسنیپ شخصیت موردعلاقه خیلیا توی این کتابه ولی راستش رو بخواید من هیچوقت نفهمیدم چرا. اوکی تو خانوادهی بدی داشتی و کودکی سختی رو گذروندی، توی مدرسه هم جیمز اینا اذیتت میکردن ولی خودت با پای خودت رفتی سراغ جادوی سیاه، رفتی مرگخوار شدی، خودت پیشگویی رو به ولدمورت گفتی و حتی بعد از اینکه تصمیم گرفتی برگردی باز هم نتونستی دست از عقدههات بکشی، با تمام اینها عشق اسنیپ به لیلی به شدت برام قابل احترام و دوستداشتنی بود، وفاداریش. اسنیپ شخصیت مورد علاقه من نیست اما دلم براش میسوزه چون با بدبختی به دنیا اومد، با بدبختی و حسرت زندگی کرد و با بدبختی و حسرت مرد در حالیکه تنهای تنها بود و هیچکس قبولش نداشت. دامبلدور شخصیت دیگهای بود که ما اینجا باهاش بیشتر آشنا میشدیم. من اصلا درک نکردم هری چطور دامبلدور رو بخشید و اسمش رو روی پسرش گذاشت! دامبلدور چه فرقی با ولدمورت داشت؟ اوکی اون دست به کشتار گسترده نزد ولی اونم دنبال جاودانگی بود، اونم هیچی از عشق سرش نمیشد و برای رسیدن به هدفش دست به هر کاری میزد! شخصیت دامبلدور توی این کتاب برای من کامل فروریخت! باشه باشه باشه تو نمیتونستی در مورد هورکراکس بودن هری بهش بگی، نمیشد در مورد یادگاران مرگ بهش بگی، بقیهاش چی؟ در مورد پیشگویی چی؟ چرا انقدر دیر بهش گفتی؟! چرا بعد از اینکه سیریوس مرد؟ چرا در مورد ارتباطش با ولدمورت نگفتی؟ همش پنهانکاری، راز، دروغ! و در نهایت هری! داستان قبل از ورود به هاگوارتز اگر یکم دیگه ادامه پیدا میکرد من ممکن بود از شدت حرصم از دست کارای هری کتاب رو رها کنم. هری بارها با حماقتهای دیگران رو به کام مرگ کشونده بود، هری هیچ هوش استثنایی نداشت، اگر رون و هریمون نبودند عملا کاری از پیش نمیبرد و توی کل اون هفت سال یک بار هم نشده بود که خودش تنهایی و بدون اینکه پای شانس دخیل باشه، به موفقیتی برسه اما در لحظهی آخر، جایی که تصمیم گرفت به خاطر دیگران بمیره، همهچیز چرخید. من با این بخش کتاب خیلی گریه کردم. با اون حس پذیرش و تسلیم، با اونجایی که هری از جیمز پرسید مرگ درد داره! با لحظهای که همه فهمیدن هری مرده! با وجود اینکه من ذره به ذرهی این قسمت رو میدونستم اما باز هم براش اشک ریختم. و اما در آخر! من به این کتاب ۴ ستاره دارم یه دو دلیل: یک اون فصل آخر لعنتی بود که وجودش هیچ دلیلی نداشت. اگر همونجا که هری تصمیم گرفت ابرچوب دستی رو توی قبر دامبلدور برگردونه کتاب تموم شده بود، خیلی خیلی پایان بهتری براش میشد! و دو اینکه توی این کتاب خیلی از حوادث شانسی پیش رفتند و اگر رولینگ مثل جلدهای اول به جای شانس، از خود هری استفاده میکرد کتاب هیجانانگیزتر میشد! به عنوان مثال کتاب کشش بیشتری پیدا میکرد اگر هری خودش دنبال شمشیر گریفیندور میگشت تا اینکه یک نفر دیگه اون رو بهش نشون بده. در هرحال این مجموعه به یکی از ماندگارترین کتابهای زندگیم تبدیل شد! عاشقشم
هفتمین و آخرین کتاب مجموعهی هری پاتر است. ولدمورت قدرت زیادی پیدا کرده و کنترل وزارتخانه و هاگوارتز را در دست گرفته. هری به همراه رون و هرمیون برای پیدا کردن «جانپیچها» به جاهای مختلفی سفر میکنند. دامبلدور برای این سه نفر ارثیهای گذاشته که در جاهای مختلف به کمک آنها میآید. در این قسمت با «یادگاران مرگ» آشنا میشویم و راز اسنیپ آشکار میشود. به نظرم یکی از ضعیفترین کتابهای مجموعه بود. یک جاهایی انگار نویسنده اصرار داشت که همه چیز را توضیح بدهد و برای هر اتفاقی دلیل بیاورد، با این وجود بعضی از دلایل هم به نظر منطقی نمیرسید مثلا کارهای دامبلدور که اصرار داشت هر چیزی را پیچیده و رازآلود کند. آخرهای کتاب هم مردن شخصیتهای مختلف و پیچیده کردن بیش از حد بعضی از ماجراها از لذت خواندنش میکاست. پایانش هم کلیشهای بود و آن قسمتش که بزرگسالیشان را نشان میداد، سریع ورق زدم و رد شدم. نکتهی مثبتش جزییاتی بود که از کتابهای قبلی به هم وصل کرده بود و یکجاهایی دوست داشتم بدانم، آیا قبل از اینکه اینکه شش جلد بعدی را بنویسد به این موضوع فکر کرده بود یا در فرآیند نوشتن این ایده به ذهنش رسیده. در مجموع لذت خواندن یک مجموعه داستان سریالی برایم جذاب بود. شخصیتها به مرور زمان آشناتر میشدند و با اینکه بعضی از جلدهایش داستان ضعیفتر میشد اما برای اینکه بدانی سرنوشت این شخصیتها چه میشود باز هم به خواندنش ادامه میدهی. پ.ن: با اینکه به نظرم نویسنده روابط عاشقانه آدمها را محافظهکارانه توصیف کرده اما یک جاهایی هم انگار مترجم (یا ناشر و ارشاد) بخشهایی را حذف کردهاند مثل کلمهی «بوسیدن». مثلا توی صفحهی ۷۲۰ (یادگاران مرگ) این طور نوشته: «افتادن نیشهای باسیلیک از دست هرمیون صدای تلق و تلوقی بلند شد. او به سوی رون دوید و صمیمانه از او تشکر کرد. رون نیشها و جارویی را که در دست داشت به زمین انداخت و با چنان شور و شوقی به او پاسخ گفت که پاهایش از زمین بلند شد.» توی کتابهای قبلی هم به جای کلمهی «بوسیدن» چیزهایی شبیه «تشکر» و… گذاشته بود! اینطور وقتها کنجکاوم بدانم این سانسور را خود مترجم و ناشر انجام داده یا وزارت ارشاد. goo.gl/t7Q2zIcontent_copyCopy short URL
1. اولین مورد به نظرم نثر جالب توجه رولینگ در نگارش کتاب بود. نثری روان و آمیخته به طنز و هیجان. کتاب طوری نوشته شده بود که پایان هر فصلی از کتاب که تموم میشد خواننده رو مثل آهنربا به سمت فصل بعدی هدایت میکرد !!!
2.تقابل خیر و شر. با اینکه خواننده های بسیاری احتمالا پایان کتاب رو حدس میزنند و درست هم حدس میزنند باز هم مشتاق خواندن این تقابل خیر و شر هستند.
3.خلق شخصیت های به یادماندنی. بدون شک غیر ممکنه شما تا آخر عمر شخصیت های این کتاب رو فراموش کنید. از هری پاتر و دامبلدور تا هاگرید و دابی و سیوروس اسنیپ.
4. خلق یک دنیای جادویی و جدا کردن آن از دنیای آدم های عادی. همه منتظر بودیم که نامهای از طرف دامبلدور برای ما هم ارسال بشه و به هاگوارتز دعوت بشیم اما زهی خیال باطل. بدون شک این آرزو تا آخر عمر به عنوان حسرتی بر دل تمام خواننده های هری پاتر میمونه.
5. و در انتها به نظرم در همان اوایل قرن بیست و یک که کتاب اول مجموعه، تازه منتشر شده بود و همه منتظر جلد های بعدی بودند، خانم رولینگ هیجان و لذتی رو به نسل نوجوان منتقل کرد که هیچ وقت فراموش نمیشه ! بهخصوص برای افرادی که با خوندن جلد اول منتظر جلد های بعدی بودند.
حالا که کتاب رو تموم کردم خیلی فکر ها تو سرم میچرخه....خیلی چیز ها دارم برای گفتن ولی در عین حال نمیتونم چیزی بگم....ولی واقعا چیزی قوی تر از عشق در این دنیا وجود داره؟!.... . . _______ تعجب میکنم از کسایی که میگن پایان کتاب بد و آبکیه چقدر کوته فکرن کسایی که تمام فداکاری هایی رو که برای این پایان خوش صورت گرفته نادیده میگیرن!
nothing I can say, just that I'm badly in love with Severus Snape now! this was my favorite book of all the series and also the last one. :) I feel a little depressed that it's finished...
هری عزیزمممم هرچقدر تلاش کردم خوندنشو کش دادم بلاخره روزی رسید که تموم شد و قلب منم باهاش رفتتت..همیشه یکی از ناراحتی های زندگیم به پایان رسیدن این مجموعه بود.
انگار که غم، ولدرموت را از راه به در میکرد... هرچند که بی تردید اگر دامبلدور بود میگفت که این عشق است. ص۵۵۶
هرمیون:دامبلدور هری رو دوست داشت. ابرفروت: پس چرا بهش نگفت که خودشو مخفی کنه؟ چرا بهش نگفت که مراقب خودش باشه و چه جوری جون سالم به در ببره؟ هری: برای اینکه آدم گاهی وقتها باید به منافع مهمتر فکر کنه! این جنگه! ص ۶۵۶
آيا خودش هم داشت مثل دامبلدور میشد که اسرارش را در دلش ریخته بود و از اعتماد کردن میترسید؟ ص ۶۷۳
دومین قسمت از هفتمین و آخرین جلد از مجموعه کتاب های هری پاتر که در دوران نوجوانی مطالعه می کردم و برایم بسیار جذاب و دوستداشتنی بود و مرا از این دنیا به دنیایی دیگر می برد... در این جلد مدتی از بازگشت ولدومرت می گذرد و رعب و وحشت همه جا را فرا گرفته و مدرسه هاگوارتز رو به تعطیلیست... و همچنان هری و دوستانش به دنبال نابودی ولدمورت هستند... در پایان این کتاب نبرد نهایی در می گیرد وتعدادی از شخصیت های اصلی داستان کشته می شوند...
پ.ن: البته گفتنی هست به خاطر اثرات سویی که در دوران نوجوانی برام باقی گذاشت و مرا به ماورا برد و از زندگی واقعی فاصله گرفته و بسیار عقب افتادم، به هیچ نوجوانی توصیه مطالعه نمی کنم.
به فرزندان خود شنا، اسب سواری و هریپاتر بیاموزید:) به نظر من که فوق العاده بود. من عاشق گره هاییم که باز میشند و کتاب ششم و هفتم به نطرمبه طرز فوق العاده ای این کارو انجام داده بود. ترجمه ی ویدا اسلامیه هم که مثل همیشه عالی!
سراسر غافلگیری و لذت ... با اینکه هر پیج فیلمی رو که باز میکنی یه اسپویل از هری پاتر ازش خارج میشه ولی بازم آخرش برای منی که فیلمو ندیده بودم سراسر غافلگیری بود . همه جوره عالی بود ...
سالهای زیادی، تقریبا تمام نوجوونیم رو، منتظر هری پاتر بودم. برای چاپ نسخه انگلیسی و بعد ترجمه و چاپ ترجمه ویدا اسلامیه تو ایران صبر میکردیم و اخر هم تو کتابفروشیهای اراک پیدا نمیشد. شاید هری پاتر رو کمی هیت کنم اما بایم باید اعتراف کنم نوجوونی من رو شکل داد و در نهایت توی این کتاب با اون پایان مسخره همه چیز رو خراب کرد. ಡ ͜ ʖ ಡ
From the tip of his wand burst the silver doe. She landed on the office floor, bounded once across the office floor,bounded once across the office, and soared out of the window. Dumbledore watched her fly away, and as her silvery glow faded he turned back to Snape, and his eyes were full of tears. ''After all this time?'' ''Always'' Said Snape.
خوانش اول به تاریخ چهارشنبه هفتم شهریور ماه هزاروچهارصد و سه. پایان دنیای شگفتانگیز سحر و جادو داستان هریپاتر پسری که زنده ماند! اولین بار وقتی ابتدایی بودم یک بورد گیم خریدم که هنوز هم دارمش. برخلاف بقیهشون که ریختمشون دور. نمیدونم چرا برخلاف بقیه سالم مونده بود! اونجا آشنایی من با هریپاتر بود ولی خب به خاطر خانواده هیچوقت کتابهای هریپاتر رو نخونده بودم و فیلمهارو هم ندیده بودم. توی زمان کرونا بود که تصمیم گرفتم توی عید بشینم فیلمهارو ببینم یادمه وقتی فیلم آخر رو دیدم دوباره بلافاصله از اول شروع کردم و فیلمهارو دوباره دیدم. تو همون بازه بود که تصمیم گرفتم کتابهارو هم صرفا برای اینکه داشته باشم بخرم. کتابهارو از فرازمند رشت خریدم. و همینجوری گوشهی کتابخونه بودن تا اینکه عید امسال دوباره فیلمهارو از اول دیدم و چون کلیدر پارسال جونم رو گرفت تصمیم گرفتم بخونمشون که هم کتابهارو خونده باشم هم کتابهای روونی بخونم. خانوم رولینگ کاش وقتی بچه بودم با دنیای شگفتانگیزت آشنا شده بودم... با اینکه کتابهارو ترجمه خوندم ولی باز هم چیزی از شاهکارت کم نشد. داستانت بهم عشق رو یاد داد، رفاقت، این که میشه یک مدرسه رو خونهی خودت بدونی ک دوستش داشته باشی، فداکاری کنی و... خیلی چیزهایی که باید تو زندگی یاد بگیری. برای تموم چیزهایی که بهم یاد دادی ازت ممنونم. اسنیپ بهم یاد داد همیشه اونی که نشون میده آدم خوب نیست آدم بدهی داستان نیست... خانوم رولینگ قطعا هریپاتر اولین کتابی خواهد بود که وقتی موقعش رسید میدم دست بچههام تا باهاش کیف کنند...