در بخشی از پشت جلد کتاب در مورد پرویز دوائی نوشته شده:
«بخشی از نوشتههای او، ثبت لحظههای ظریف و گذرا و احساسهای دوران کودکی و نوجوانی نویسنده، با لحنی تاثیرگذار و آمیخته با دریغ و حسرت، و نثری هوشربا و پرمایه است.»
کتاب ایستگاه آبشار، واقعا سرشار از این لحظهها و لحنهای لطیف و احساساتی بود. یه نمونه ش در توصیف دختری که شخصیت یکی از داستانها دوستش داشت:
« ابروهایش خرمائی بود و پُر بود. خوب بود که پُر بود. مژههایش بلند بود و انبوه. دستهایش قشنگ بود. انگشتر طلای نازکش هم قشنگ بود. اما بناگوشش از دستهایش قشنگتر بود. بناگوشش که دیگر خیلی قشنگ بود ...»
کتاب شامل یک سری داستان مرتبط با کودکی و نوجوانی و جوانی نویسنده است که لحظههای کوچهگردیها و پرسه زدنها با دوستانش در روستای خانوادهی نویسنده و کوچههای بالای شهر و عاشق شدنها و تجربیات شیرین گذشته رو روایت میکنه. از اون کتابهاست که وقتی میخونیش، حس میکنی داری شعر میخونی و تمام صحنههایی که نویسنده توصیف میکنه، جلوی چشمت مجسم میشه
کتاب دوست داشتنی ای بود