زنی در ایستگاه اتوبوس زیر سایهی درختها منتظر است.
یک خانه سفید با بالکنهای پیشآمده.
سه بالکن از نزدیک.
دو بالکن از نزدیک.
پشتبام تراس و دونفری که روی آن ایستادهاند و یکی که به چیزی در دوردست اشاره میکند.
خانهای نیمساز با چوببستهایی که در برابر آسمان قد عَلَم کردهاند و بشکهای پر از آب کنار آن، در حال خالی شدن.
و یک نمای نزدیک غیرمنتظره از چراغی روشن برای خیره شدن، با نگاهی که از چشمان ویتوریاست؛ مبهوت، دلمرده و لرزان.