Peut-on passer en une seconde de l'amour à la haine ?En s'abandonnant à Richard, qui l'a conquise avec acharnement, Diane se sent à la fois heureuse et fragile. Lorsqu'elle soupçonne qu'il l'aime moins, l'orgueil l'entraîne à commettre l'irréparable...sans mesurer qu'elle sera la dernière victime de sa machination.Une comédie élégante et cruelle, voilée de tendresse, entre humour et émotion. Un suspense psychologique qui analyse les séismes de la passion amoureuse, et renoue avec les plus belles réussites théâtrales d Éric-Emmanuel Schmitt, tels ses Petits Crimes conjugaux.La Tectonique des sentiments sera jouée au théâtre Marignyà partir du 24 janvier 2008avec Clémentine Célarié, Tcheky Karyo, Annick Alane et Sara Giraudeau dans une mise en scène de l'auteur.
Eric-Emmanuel Schmitt is a Franco-Belgian playwright, short story writer and novelist, as well as a film director. His plays have been staged in over fifty countries all over the world.
از نظر قصهگویی و روایت خیلی روون و جذبکننده بود. مثل همه کارهای اشمیت نثر روون و کاملن عامی داشت با دیالوگهای کوتاه و نزدیک به زندگی واقعی. البته کلن کارهای اشمیت طوریه که آدمهاش مثل زندگی واقعی حرف نمیزنن و چیزای قلمبهسلمبه زیاد میذاره توی دهن کاراکترهاش. اتفاقی هم که توی نمایشنامه میافته، در مرحله اول ممکنه سطحی و بچهگونه باشه، همونطور که خودم همین قضاوت رو اول دربارهش کردم، اما وقتی بیشتر روش فکر بشه میبینیم که از همین دست اتفاقا زیاد توی آدمها میافته و همینجور تناقضات معمولن توی رفتار آدمها دیده میشه، که اکثرشونم تقصیر فرد خاصی نیست و از ناخودآگاه آدمها بیرون اومده و باز همونها هم ریشه در خیلی چیزها داره.
اولین کتاب سال ۲۰۱۸ خونده شد😊اصلا روایت داریم که برای شروع سال باید رفت سراغ نویسنده های محبوب :))پس چی بهتر از یه نمایشنامه ی سرگرم کننده از امانوئل اشمیت...
نمایشنامه سومی بود که از اشمیت خوندم. اشمیت معمولا عشق رو هم از جنبه احساسی و هم از لحاظ علمی بررسی و ریشه یابی میکنه و سعی داره با یادآوری نکات، خواننده رو به فکر وا داره. در نمایشنامه های اشمیت کسی محقِ مطلق نیست. داستان همیشه به شکل سینوسی پیش میره و خواننده نمی تونه داستان رو پیش بینی کنه. در عشق لرزه به بررسی رابطه ی غرور و عشق می پردازه. نزدیکی دو حس نفرت و دوست داشتن رو نشون میده و اینکه این دو میتونن به راحتی تبدیل به هم بشن. حالت فعلی ما مورد تهدید مولد رادیواکتیوی سات که ضمیر ناخودآگاه نام دارد. ضمیری شکل پذیر و در حال ذوب. کافی است که یک احساس کمی جابجا شود تا به همه چیز ضربه وارد بیاید. بدین ترتیب سلسله ی دگرگونی ها، فاجعه یعنی جدایی و نفرت پدید می آورد.
من خیلی لذت نبردم، اولا که از یکجا به بعد قابل پیش بینی بود و دوما نمی دونم به چه دلیلی حس می کردم برام تکراریه. اما جدای از اینها اینکه بیای و حرفت رو نسبتا صریح تو پرده آخر بگی رو اصلا دوست ندارم. بهترین چیزی که خوشم اومد، طنز حاکم بر رفتارها بود مثل اونجایی که میگه زن بدکاره براش با بقیه فرقی نداری و دوست داره براشون بجنگه، ولی خودش سواستفاده می کنه. یا اونجایی که کسی آرمان و هدفش بهتر کردن وضع خیلی از مردمه، اما آدم های نزدیکش رو نمی بینه. این تلاش کاریکاتورمانند شاید نتیجه این باشه که آرمان و هدف عمیقا و البته متواضعانه(به تناسب هدف) درک نشده و این خیلی ترسناکه. نکته دیگه مرز باریک بین خیرخواهی و بدخواهیه. شاید احساسمون با اینکه متوجه نیستیم و قصدمون خوبه، طرف مقابل رو له کنه و این موضوع چقدر بده.
نویسنده خیلی سعی داشت که خواننده رو غافلگیر کنه ولی زیاد موفق نشده بود اشمیت میخواست از آسیبی که غرور به عشق میزنه بنویسه و تأکید کنه که عشق بدون تواضع به دست نمیاد نسبت به باقی کتابهای اشمیت، اونقدر wow نبود ولی جالب بود و ارزش خوندن داشت💙
بهترین نکته ی کتاب عنوانش هست. تشبیهی که بین جابه جایی احساسات با جابه جایی لایه های زمین برقرار می کنه . در واقع تکتونیک شناخت نیروهایی هست که باعث می شه پوسته ی زمین روی مواد مذاب بلغزه و تغییر شکل بده. می شه گفت لایه های احساس انسانها نیز گرچه صلب و یک تکه به نظر میان اما بر روی دریایی از مواد مذاب و روان قرار داره که گاهی حتی یک نیروی کم هم می تونه اونها رو به لرزه در بیاره
عشق لرزه/ اریک امانوئل اشمیت/ ترجمه ی شهلا حائری/ نشر قطره/ 136 صفحه/ چاپ چهارم/ تاریخ اتمام کتاب: سه شنبه 23 خرداد 1396 اثر فوق العاده ای دیگر از اریک امانوئل اشمیت که موضوع اصلی آن تحلیل روابط انسانی است. او می گوید که احساسات انسان ها همچون قشر هایی هستند که ساخت لایه های زمین را تشکیل می دهند و این تمثیل خوبی است از این جهت که یک جابجایی خطرناک در این قشرها می تواند منجر به آشوبی در قسمتی از کره ی زمین شود و بسیاری را تحت تاثیر قرار دهد. احساسات ما انسان ها نیز همین گونه است. موضوع این نمایشنامه نیز همین است، زنی که گمان می کند احساسات مردی که دوستش دارد به او تغییر کرده و بر اساس این گمان که ریشه در احساسات او دارد، چه کارها که نمی کند. در طول کتاب چند قسمت بود که بسیار توجهم را جلب کرد که بخشی از آن ها را ذکر می کنم : "زن ها فقط اون چه رو که در مردها زنونه ست می فهمن و مردها فقط جنبه های مردونه ی زن ها رو درک می کنن. یعنی باید گفت که هیچ کدوم اون یکی رو نمی فهمه - مرد و زن همیشه برای هم غریبه باقی می مونن؟ - معلومه. برای همین هم با هم می سازن. - بفرمایین برای همینه که با هم نمی سازن. " تا حدود زیادی با این جمله که زن و مرد ابعاد خاصی از یکدیگر را درک می کنند موافقم. گاهی اوقات هم درک می کنند اما به نظرشان بی اهمیت یا احمقانه جلوه می کند، همین موضوع باعث می شود اساس پایدار شدن رابطه ی بین زن و مرد سازش باشد. "- بدون چاشنی رمز و راز، ابهام، کشمکش برای به دست آوردنش، یک انسان خیلی زود دل آدم رو می زنه... - کاملا درسته! یک دکتر زنان بهم می گفت که اگه همه ی مردها شغل اون رو داشتن دیگه هیچکی برای عشق و عاشقی دست به قتل نمی زد." "نفرت احساس خوبیه، گرمه، محکمه، مطمئنه. درست برعکسِ عشق، در نفرت آدم شک و تردید به دلش راه نمی ده. هرگز. من هیچ احساسی به وفاداری نفرت ندیدم. تنها احساسیه که به آدم خیانت نمی کنه" - متوجه نیستی که اشکال رابطه ی ما همین بود؟ - غرور مگه نه؟ من زیادی مغرورم. - غرور مسریه. اگه یکی بهش مبتلا بشه اون یکی هم فورا می گیره." کتاب عالیست و ترجمه ای بسیار روان و دلچسب دارد و کمتر از دو ساعت وقت برای خواندن می برد. به شخصه تا شروعش کردم دلم نیامد که نیمه تمام رهایش کنم. موضوعاتی که به آن می پردازد جذاب و توجه به آن ها برای اکثر انسان ها ضروری است. او در این کتاب به خوبی نشان می دهد که وقوع یک عشق لرزه کوچک چگونه می تواند باعث شود عشق به نفرت تبدیل شود و دو عاشق با هم غریبه شوند.
زنی که فقط با اتکا به نیروی عشق سرپاست، وقتی این عشق رو ناگهان ازش میگیرن، برای این که نیفته باید این احساس رو با احساس قوی دیگهای جایگزین کنه یعنی با نفرت. حق هم دارین. نفرت احساس خوبیه، گرمه، محکمه، مطمئنه. درست برعکس عشق، در نفرت آدم شک و تردید به دلش راه نمیده. هرگز. من هیچ احساسی به وفاداری نفرت ندیدم. تنها احساسیه که به آدم خیانت نمیکنه.
از خیلی وقت پیش هوس خوندنش رو در سر داشتم. خوشحالم که به عنوان اولین تجربه ام از نمایش نامه، انقدر شیرین بود برام که در عرض یک روز تمامش کردم! خوب تونستم با فضا و موضوع ارتباط برقرار کنم... داستان کلیشه ای هم نبود. از همه مهمتر و دلنشین تر، آخرش بود که دلیل عنوان زیبای کتاب هم روشن میشد :)
Шмітт дуже тонкий драматург. Він вміє через іронію, водевіль та на перший погляд простенький сюжет витягнути на поверхню складні та болючі теми стосунків. Часом він це робить просто-таки безжалісно. Під час читання з'являється відчуття, що ви опинились в театрі і спостерігаєте за героями на сцені. Дуже хотіла б побачити цю постановку. Рекомендую!
این که بعد از جدایی چه کسی زودتر دوباره دل به کس دیگه ای می بنده؟!کدوم یکی اون نمک نشناسیه که زودتر جراحت قلبش التیام پیدا می کنه و اون وفاداره که فراموش نمی کنه ،کدوم یکیه؟ کدوم یکی از ما بیوه تسکین ناپذیر عشقمون باقی می مونه؟ شاید همین پاراگراف از کتاب جزئی از کل باشه
ترجمه های شهلا حائری عالیه ................................. کتاب در واقع ژانر روانشناسی و مهیج داره. شاید یک جور طنز.. یا بیان احساسات به طرزی تلخ. این کتاب چهارمی که از اشمیت میخونم. به خوبی شخصیت پردازی صورت گرفته و دیالوگ ها انقدر روان صحبت میکنن که شما انگار در حال تماشای نمایش هستین. شخصیت ها همه شخصیت پیچیده ای دارن، به عنوان مثال شخصیت اصلی داستان دیان، گاهی اوقات شخصیت بود که تنفر نشان می داد، گاهی مغرور بود و گاهی عاشق و در نهایت هم مشخص نشد دوست داشتنش از روی عشقی حقیقی است و یا فقط حاصل لرزه هایی بوده که در لایه های احساساتش ایجاد شده. حتی وقتی که به عشق ریشارد شک میکنه بازهم میخواد اون رو امتحان کنه. ................................ کل حرف کتاب رو بنظرم صفحه 129 بطور خلاصه میزنه: ریشارد: عشق لرزه. دیان: ببخشین؟ ریشارد: عشق لرزه و یا لرزه های قشر عاطفی. یادته یک شب درباره اش صحبت کردیم. عین قشرهایی که ساخت لایه های زمین رو تشکیل میدن، احساسات هم جابجا میشن. وقتی جابجا میشن و تکون میخورن، خشکی ها به هم میسابن و توفان و آتشفشان و زمین لرزه و تسونامی بوجود می آرن... این همون اتفاقیه که برای ما افتاده. دیان: من از روی غرور و دستپاچگی لایه ها رو برهم زدمو فاجعه به بار آوردم. ریشارد: آره این طوری شد اما حالا همه چی آروم گرفته. دیان: نه ریشارد، لایه ها شناور میشن، به سطح میان اما اون چیزی که باعث و بانی بوجود اومدن این برخورد و تصادف شده باقی میمونه. آتیشی که از اعماق بر می خیزه، حرارت بیش از حد رادیو اکتیو، ذوب دائمی. حتی اگه نخوام که اثیر هیجان و عواطف بشم خواه ناخواه تحت تاثیرشون قرار میگیرم. یعنی تا وقتی که دلی در سینه دارم.... ....................................................
اما چگونه میتوان از عشق به نفرت رسید؟ در یک چشم به هم زدنی احساسات دگرگون شود؟؟؟ این غرور و خودخواهی تاثیر عجیبی در روابط بین انسان ها میزاره... درواقع امانوئل اشمیت با زبانی طنز و تلخ به این جنبه منفی غرور اشاره میکند.
نکته ی مثبت کتاب به نظرم مفهومی هست که به عشق لرزه داده میشه وقتی فاجعه به بار میاره، مثل یک زمین لرزه بزرگ و تسونامی، که هیچ چیز به عقب برنمی گرده. اما واقعن به اندازه خرده جنایت ها جذبم نکرد دلایل ریشارد برای جدایی و عشق به الینا خیلی آبکی بود مصنوعی بودنش را شما در طول داستان حس می کنید و اینکه تمام داستان سوتفاهم بوده اصلن و اصلن شما را غافلگیر نمی کند هرچند موضوع اصلی نفرت هست اما در مورد سوتفاهم مثلن در مقایسه با هویت میلان کوندرا قابل مقایسه نیست در هویت شما سوتفاهم را حس می کنید رشد کردن و بزرگ شدنش رو لمس می کنید اینجا نه
همه ی این ها، این که عشق می تونه چه شکل های وحشتناکی به خودش بگیره، این که چه مرز باریکی ِ بین نفرت و دوست داشتن ، این که غرور آدمیزاد تا کجاها که پیش نمیره و این که بعضی وقت ها همه چیز فقط یه سو تفاهم مضحک ِ ... این ها همه قبول! ولی این دو تا رو عاشقم:
"... من هیچ احساسی به وفاداری ِ نفرت ندیدم. تنها احساسی ِ که به آدم خیانت نمی کنه. "
" ... من فقط به شر، حسابگری ، منفعت طلبی ، لذت های حقیر و خوبی هایی که عاقبت شر به بار میارن اعتقاددارم. در زندگی چیز ِ دیگه ای ندیدم..."
بدترین انتخابِ خوندن بوود برایِ حالِ آشوبی که الان توو سلول، سلولِ بدنم کمینه کرده...... نمایشنامه ی آبکی و پر از شعااار... چیه باباااااا.... بیانیه ی عشق و احساساتِ یا طرح داستان و کشمکش!!!!؟؟؟؟؟😑
▪︎بین دوتا آدم نمیشه دکمه رو فشار داد و همه چیز رو از سر گرفت.
▪︎احساسات هم مثل لایههای زمین جابجا میشن همونطور که زمین لرزه همه چیز رو داغون و خراب میکنه، عشق لرزه هم فاجعه به بار میاره و آدمها رو از هم دور میکنه. همینطور عواطفشون رو تغییر میده.
▪︎زندگی باعث شده بدبین باشم. تاحالا هیچکس نقش بابانوئل رو برام بازی نکرده... هیچی تو زندگی مفتی نیست.
عشق لرزه یک نمایشنامه دیگ از آقای اشمیت که طبق توقع دقیقا همون چیزی بود که انتظارش رو داشتم تا به اینجا تمامی آثاری که ازش خوندم یکی از مشکلات بزرگ زندگی که ممکنه برای هر شخصی بر بیاد رو انتخاب کرده و با یک لحن روون و عامیانه اون رو بسط داده به طوری که درسته پایان خوش به اندازه پایان تلخ دلپذیر نیست ولی خب به نحو خیلی خوبی ازش بر میاد و با یک لبخند ملیح و حس خوبی کتاب رو میندی
داستان کتاب راجب یک مرد و زنی هستش که تو رابطهشون به سردی رسیدن و دیگ ادامه دادن عملا نیاز به یک شارژ مجدد قوی داره ولی اینکار از سمت هیچکدوم صورت نمیگیره چرا کاملا مشخصه بخاطر غرور طرفین تقریبا غرور چرتترین صفت سو بود که میتونست در آدمیزاد تعبیه بشه به طوری که تو فیلم وکیل مدافع شیطان آقای الپاچینو به عنوان شیطان ذکر میکنه که غرور مورد علاقهترین گناه منه و بخوام رو راست باشم خیلی نمیشه در مقابلش هم ایستادگی کرد خلاصه که بعد به سردی رسیدن رابطه طرفین تصمیم به جدایی و ادامه رابطه به شکل دوستی میشن که شخصیت زن یا همون دیان به فکر انتقام از معشوش خودش میوفته و یک داستان آشنایی با بدکاره رو با اقتضای شغلش پیش میبره و در نهایت با خوشحالی بیش از حد بعد از به موفقیت رسیدن نقشهاش از شدت خوشحالی در پوست خود نمیگنجه و غافل از اینکه باعث شده بین الینا و ریشارد چیزی فراتر از عشق اتفاق میافته و دیان در آخر مجبور خوردن حسرتی میشه که میتونست خودش جای الینا باشه در آخر میشه گفت قلم این نویسنده مثل غذاهای آخر هفته مادربزرگها به دل میشینه
. داستان خیلی روان، ساده و به نظر من قابل پیشبینی بود اما به هیچ وجه باعث نشد که برام جذاب نباشه به نظرم خود نویسنده هم این رو میدونست برای همین تلاشی برای اینکه روند داستان پیچیده کنه یا بخواد خیلی کشش بده نکرده بود و تو خلاصه ترین حالت ممکن پیامش منتقل کرده بود. به ساده ترین حالت، مرز باریک بین عشق و نفرت، اثر مخرب غرور در یک رابطه عاطفی و اهمیت دانش و مهارت حفظ یک رابطه رو به تصویر کشیده بود. برای من نقطه قوت این نمایشنامه عنوانش بود، تکتونیک که به عشق لرزه ترجمه شده بود تشبیه جالب و زیرکانه ای بود. احتمالا در آینده سراغ آثار دیگه ای هم از این نویسنده برم.
نفرت احساس خوبیه،گرمه،محکمه،مطمئنه.درست برعکس عشق،درنفرت ادم شک و تردید به دلش راه نمیده .هرگز.من هیچ احساسی به وفاداری نفرت ندیدم.تنها احساسیه که به آدم خیانت نمیکنه 💙
ریشارد:عشق لرزه. دیان: ببخشیدن؟ ریشارد: عشق لرزه یا لرزه های قشر عاطفی. یادته یک شب درباره ش صحبت کردیم.عین قشرهایی که ساخت لایه های زمین رو تشکیل میدن، احساسات هم جابجا میشن. #عشق_لرزه #اریک_امانوئل_اشمیت #ترجمه #شهلا_حائری 📝اشمیت رو با کتاب اسکار و بانوی صورتی پوش شناختم و بهترین شروع بود به نظرم، چون خودم با دنیای کودکان سروکار دارم اون کتاب رو خیلی به خودم نزدیک دیدم😍.کلا اشمیت ساده و روان مینویسه و پشت این سادگی نوشته هاش یه دنیا حرف و احساسات هست.چیزهایی که روزمره باهاشون سروکار داریم مثل عشق، نفرت، علاقه، وابستگی و... این کتاب در مورد ریشارد و دیان هست که بعد از مدتی علاقه، احساساتشون نسبت بهم دگرگون میشه.واقعا چه چیزهایی باعث میشه که احساس علاقه جاش رو به نفرت بده و یک فردی به کلی از چشممون بیوفته
همه چیز در یک لحظه دگرگون می شود، یک لحظه غرور یک لحظه نگفتن احساسات، منجر به از دست دادن تنها عشق زندگی اش می شود، آیا کسی که غرور بیشتری داشت رنج بیشتری برد؟ آیا ریچارد در سرنوشتی که دیان برایش رقم زد خوشبخت خواهد بود؟ به قول نویسنده اگر عاشق بوده ایم یک موجود تصنعی ساخته ی غرور و کسالت نیستیم، و بر عکس عشق در نفرت آدم هیچ شکی ندارد و تنها احساسی است که به انسان خیانت نمی کند، آیا در این داستان عدالت برقرار شد؟ باید اعتراف کنم که این نمایشنامه برای من اثر تلخی بود....