Jump to ratings and reviews
Rate this book

زنگوله تنبل

Rate this book

97 pages, Paperback

First published January 1, 2000

59 people want to read

About the author

هوشنگ چالنگی

7 books10 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
10 (28%)
4 stars
13 (37%)
3 stars
8 (22%)
2 stars
3 (8%)
1 star
1 (2%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Farnaz.
360 reviews125 followers
July 10, 2019
اما من دوم دور
و می‌توانم در این یال‌ها بخزم
و مرگ را تحقیر کنم

برخاسته‌ام
ولی به یاد نمی‌آرم
خلوتی را که برای وداع داشته‌ام

کمان کشیده می‌شود و من
شانه‌هایم را از آهی طولانی
بیرون می‌برم
____________________________________________________________
با من گوش می‌دهد
صدای باد را که در پیرهنم می‌پیچد

در باران رهایم می‌کند
تا یال‌هایم را ببویم

مرا بیدار می‌کند
تا بنگرم پوستم را
که بوی سقوط ستاره‌ای می‌دهد
____________________________________________________________
اکنون دیگر بیرقی بر آبم
چشم می‌بندم و با گردنم
رعشه‌هایم را هنجار می‌کنم
____________________________________________________________
به مرگ
که دیوانه می‌کند
صبح را
در فاصله‌ی لباس من

به شب
که چرخشم می‌دهد
و بی‌دستم می‌کند

که اگر مرا دیده‌ای
که نمی‌خندم
پس مرا ندیده‌ای
من که
که هر بار بیشتر دوست داشته‌ام
تنفس چشم‌هایم را
و این حباب‌هایی که
به تن دارم
____________________________________________________________
شب می‌آید
با دست‌هایی که
همدیگر را عاشق‌اند
شب می‌آید
برگشتن و خورشید را زخمی‌دیدن همیشگی‌ست

ساده‌تر از همیشه بگریز
و گریه کن
بجوی
ستاره‌ای را که مهربان‌تر
حلق‌آویز می‌کند
که برای جدایی از این ماه
باید بهانه داشت
____________________________________________________________
شب که نمی‌توانم
از گام‌های مِه بگذرم
به چه شناسایی
اندوهگینم

شب که می‌روم
و آه‌هایم
بر رودی سایه‌افکن است

به این فنجان
که صبوری صبحی منتظر را
مه‌آلود دارد
تا من که سرِ باران‌ورده‌ام را
در تاریکی می‌جویم

برگرد
از نقشِ اسب برگرد
و دلتنگی‌ات را با من بگو.
این نرگس را بستان وُ
پیشانی غمگیننان را ببوس
تا من خونم را زخم‌تر کنم
زخم‌تر ببینم
____________________________________________________________
تبسمی كه فراموش می‌كنم
تبسمی كه فراموش می‌كنم
در اين فجر كه گره‌ای‌ست
ريخته
دورِ من

می‌دوم و استخوان‌هايم
هياهوی ماه را عبور می‌دهند
جنگل می‌سوزد
تنها برای نامگذاری يك عطر

ماه ماه
سنجابِ خيسِ مرده
جلد بيندازيم
ما دو سپيدترين ديوانه
____________________________________________________________
تو چون منی
نشسته گریان
وقتی که به هم می‌خورند
غلامانِ یخ‌بسته‌ی آسمان
____________________________________________________________
چون به صبح‌ها
به بازوانم آویخت
و آن‌گاه که کودکان به پشیزم می‌بردند
با سرانگشتان خویش آشکارم کرد

اکنون آرامشِ مرگست
و آتش‌هایی که به من می‌نگرند
آه که دیگر به پاسخِ آن‌همه گذشته
بازیافته‌هایم را می‌بینم
مرگ‌های پنهان را که با چشمانش افروخت
که من بگذرم
یک دور به گِردِ جهان

اکنون خفته‌ام
بر زانوانم است
سهل‌انگار بر پیشانی‌ام
____________________________________________________________
ایستاده ام تا آتش ها بی من نسوزند
من که
گذرنده ای
خاموشم
دست هایم دل کوچکم را پنهان کرده اند
من که
لحظه‌ای دیگر
به ابر
تو خواهم گفت
ستاره ی خفته را به کودکی خواهم داد
بر هر گور گُلی خواهم افکند
و گردنم که رعشه بیاغازد
شعر خواهم نوشت

من که
گذرنده‌ای
خا موشم
____________________________________________________________
خواهم نگریست
سوخته‌امگان را بر رود
خانه‌ی ساکن را وُ
زندگی‌ای را که این لحظه
به سینه دارم
همه چیز بر من ارزانی شده‌ست
چون زخم‌های شگفت که بر پوستم
و پلک‌هایم که بسته می‌شوند
بر یادگارِ مرده و زنده
____________________________________________________________
آن که می خواند
پرنده‌ای سپیدست بر گوری سپید
و آیا رعشه‌های من پایان می‌پذیرند
یا می‌بایست همه‌چیز را با خود به گشت برم
جهان‌ها را با خورشیدهای غایبشان

و صبح‌ها که خواهند رسید
یکی‌شان دهقانی خموش
و دیگری که جامه‌ی سیاه به تن دارد
دیگری که من می‌شناسم
با دهان زیبایش در مرگ
____________________________________________________________
خود را دیده‌ام
با جنبش آشیانه‌ها به خانه خواهم برد
و کسانم در اتاق‌های خویش
به دیدگان شگفتم می‌نگرند

پیراهن سپید به تن می‌کنم
و هرچه بخواهم از یادگارها
آنگاه ارابه‌ی کودکی می‌رود

ای کودکی
تو گورها را می‌شناختی
اما نه به نامِ دوست
نه این‌گونه زیبا
____________________________________________________________
بر فراز لانه‌ها
خود را به کودکان بنما
با توشه‌ی گشت‌ها بر پشت

چون زورقی سپید
ای کودکی در خون من
بر فراز لانه‌ها
جز کودکی مباش
با ژنده‌پوشی غریب
کشته‌ی تقلیدهای بح
با رنگ‌ها که به گیسوانت اشاره کند

بر فرازِ لانه‌ها
آن‌گاه که مرگ شعر پدید آید
Profile Image for Miss Ravi.
Author 1 book1,179 followers
January 11, 2019

سیاه از قَسم‌های توام
ای نخاعِ بریده
تاریک‌ترین قِسم‌ام
تبسمی‌ست که مرا در آغوش دارد
و گوش به سخن دشمن می‌دهد
پس بیاویزید
نیازهاتان را
به پرّه‌های خوابم
که به چنین بی‌انحراف می‌چرخم
با ستاره‌ای که به کولم
سنجاق‌ شده‌ست.
3 reviews
February 11, 2013
جادویی اند این اشعار.. از عمق رویا آمده اند.. دژاووی اسب و سنگ و اژدها
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
November 10, 2020
⁦▪️⁩زنگوله‌ی تنبل؛ هوشنگِ چالنگی
اینجا
که سایه‌های اشباحی
تن به مرگ نمی‌سپرند
~
بمان و نگاه کن
گیاهی کوچک را
که روح اقلیمی‌ی خویش به تماشا گذاشته
~
اما من دورم دور
و می‌توانم درین یالها بخزم
و مرگ را تحقیر کنم
~
شانه‌هایم را از آهی طولانی
بیرون می‌برم
~
آه من می‌دانم
فرو رفتن یالهای من در سنگ
آیندگان را دیوانه خواهد کرد
و از ریشه‌ی این یالهای تاریک
روزی دوست فرود می‌آید و
تسلیت دوست را می‌پذیرد
~
دیگر بمان
به بارانی‌ترین میعاد و
ماه را ِ شیهه بپذیر عبور
~
اما با زخمهای من
نمیدوی ای ماه
~
شب میآید
با دستهایی که
همدیگر را عاشقند
~
من درین پوست تنیده میروم
~
آیا آنجا که میگذری
انبوهی‌ی رودهاست
که گلوی مردگان را
میجویند و بازپس نمیدهند ؟
~
بنگرید
بنگرید
ِ که زمین سبز مرا خواهد کشت
~
و من آنجایم عریان و دوست‌دارنده
و می‌گریم که رود تو را به ستاره‌ها برده‌ست
~
آن ْ جا که صبحگاه کلمات روییده‌ست
~
من فقط دل خویش را
به تنگناها میبرم
~
خواب
در میان بادها
در گلوی مقابر
~
دستهایم دل کوچکم را پنهان کرده‌ند
~
همه چیز بر من ارزانی شده‌ست
چون زخمهای شگفت که به پوستم
و پلکهایم که بسته میشوند
بر یادگارِ مرده و زنده
~
دیگری که جامه‌ی سیاه به تن دارد
دیگری که من میشناسم
با دهان زیبایش در مرگ .
~
بر فراز لانه‌ها
آن ِ گاه که مرگ شعر پدید آید .
~
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.