از انتهای خانهی من که با جهان یکسان نیست - زبان لکنت دارد و جاده انبوه
از قلب و سهولت مرگ است. کسی در باران حوصلهی روشن کردن چراغ ندارد
- تو همیشه در نور هم به من کبریت تعارف میکردی - یادت نیست - من در
باران کبریت را روشن میکردم و برای این روشنایی محدود میگریستم - در
عرشهی این هفته آموختم که فقط در این روشناییهای محدود - عمر بیباک
کبریتها میتوان دوست داشت شبها که پریشان است میتوان چشمان ترا
اتلاف نکرد - همراه داشت انسان اگر روزها را در اندوه هم تلف کند میتواند با
کبریتی و چشمانی که هدیهی تو است همه حقیقت این زمین چسبیده به
هراس و سرفه را در ابر گم کند - میتوان در انبوه خاکسترهای داغ، مانده در
کوچههای بنبست که سئوالی را جواب نمیدهند در عریانی پنهان گشت
- پیرهن را در عرشهی روزهای اتفاقی آفتاب آویخت. پوشیده از ملال - بیجواب
به تماشای قطار انبوه از میوه و روایت آدمیان از روز و شب رفت.