Jump to ratings and reviews
Rate this book

صدای میرا

Rate this book
این کتاب در سال 1347 و بلافاصله پس از انتشار ممنوع میگردد
و بعدها همزمان با انقلاب 1357 در مقابل دانشگاه تهران و اغلب توسط دستفروشان به فروش میرسد

204 pages, Paperback

First published January 1, 1968

3 people are currently reading
72 people want to read

About the author

سعید سلطانپور

6 books15 followers
سعید سلطان‌پور (زاده ۱۳۱۹ در سبزوار - درگذشته ۱۳۶۰ در زندان اوین، تهران)، شاعر، نمایش‌نامه‌نویس، کارگردان تئاتر، عضو کانون نویسندگان ایران و فعال سیاسی چپ‌گرای ایرانی بود. وی یکی از شاعرانِ سخنران در شب‌های شعر گوته بود. اشعار سرودهایی چون پرنیان شفق، سر اومد زمستون، خون ارغوان‌ها، گل مینای جوان و آیینه رود از اوست. در ۲۷ فروردین ۱۳۶۰ و در شبِ عروسی‌اش به اتهام هواداری از سازمان چریک‌های فدائی خلق دستگیر و نزدیک به دو ماه بعد در ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ در زندان اوین، اعدام شد

سعید سلطان‌پور پس از انشعاب در سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران در پی انقلاب ۱۳۵۷ ایران، به طرفداری از طیف اقلیت پرداخت که باور به ادامه مبارزه مسلحانه و موضع‌گیری در مقابل رژیم تازه‌تاسیس جمهوری اسلامی داشت

محمود دولت‌آبادی کتاب آوسنه باباسبحان خود را به سعید سلطان‌پور تقدیم کرده‌است

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
8 (29%)
4 stars
8 (29%)
3 stars
7 (25%)
2 stars
3 (11%)
1 star
1 (3%)
Displaying 1 - 8 of 8 reviews
Profile Image for KamRun .
398 reviews1,622 followers
December 6, 2015
داماد را از هر طرف که بخوانی داماد است.حتی اگر با آتش پنج گلوله سوراخ شده باشد
هژیر پلاسچی

صدای میرا، صدای شاعریست که با مرگ خویش نامیرا گشت. صدای میرا مجموعه58 شعر از شاعر فدایی،سعید سلطان پور است که بین سال های 40 تا 47 سروده و در سال 47 چاپ گردیده است.آثار سلطان پور پس از انتشار این مجموعه شعر ممنوع الانتشار گردید. اشعار این کتاب سیاسی بوده و جملگی در خدمت آرمان های شاعر و نسل کارگر هستند. ادبیات غالب سلطان پور، ادبیات رایج کارگری دهه 40 و 50 ایران است،با این حال این نوع ادبیات در این مجموعه کمرنگ تر است. در این کتاب شاعر فضای تیره و خفقان حاکم را به تضویر می کشد و نوید گذر از آن و رسیدن به دنیایی روشن را می دهد. شاعر گذر به این فردا و سپیده فجر را در گرو مبارزه خلق می بیند.
سعید سلطان پور،پس از چندین سال مبارزه فرهنگی و مسالمت آمیز،در سال 1360 در شب عروسی اش دستگیر و دو ماه پس از آن تیرباران شد.

آرام
آی مادرم آرام
بگذار تا سپیده برآید
بگذار با سپیده ببندند
پشت مرا به تیر
بگذار تا بر آید آتش
بگذار تا ستاره ی شلیک
... دیوانه وار بگذرد از کهکشان خون
خون شعله ور شود
بگذار باغ خون
برخاک تیر باران
پرپر شود
بگذار بذر تیر
چون جنگلی بروید در آفتاب خون
فریاد گر شود،
این بذرها به خاک نمی ماند
از قلب خاک می شکفد چون برق
روی فلات می گذرد چون رعد،
خون است و
ماندگار است

سعید سلطان پور

Profile Image for Farnaz.
360 reviews124 followers
April 16, 2019
من باز شاخه ها را ـ دستان مژده را ـ
افراشته ز قله ی لرزان هر درخت
با خنده سار باد
پیوند می زنم
توفان به ریشه های من آویزد آزمند:
شاید نوازش است مرا زخم ریشه ها
لبخند می زنم
____________________________________________________________
جنگل هنوز در شب ویران
اندیشه می کند:
شاید نوازش است مرا زخم ریشه ها
شاید پرنده اند همه ریگهای سرد
توفان ترانه ایست بزرگ و شکوهمند
____________________________________________________________
بگذار چون غروب
جاری شوم به وسعت خونین خویشتن
____________________________________________________________
در رگ روحم، می گردد مه
و به مژگانم آویخته دود
____________________________________________________________
تندیس کولی ترین بیگانگی ها:
از پیکر تو حرف می زنم
____________________________________________________________
گام هایم سنگ
چشم هایم شعله و فریادهایم موج
سینه ام آهن
قلعه های سرد یخ را آب خواهم کرد
قطره خون ها را گل مهتاب خواهم کرد
____________________________________________________________
قلبت مه آلود است
می خواهی گریه کنی
وسعت سستی در تو سفر می کند
نمی توانیتویری از حالت خودت بپردازی
مثل خمیازه های شکسته، بیهوده ای
ذهنت غرفه ی اشیای خاموش است
شاید عریانی در بستر علف های سرد تو را شفا دهد
علف نیست
کراواتت را می بندی
و خیابان ها تو را می بلعند
غروب را حس نمیکنی
نئون هاروز غلیظی در دودمی سازند
شب را نمی بینی
شب می شوی
و در تصنع روزی کثیف قدم میزنی
تابلوها را در جبری سمج می خوانی:
فیلم کداک
محولات الکتروتکنیک زیمنس
...
خسته می شوی:
تعلیم دفترداری دوبل
کافه رستوران آیدا
...
جنونی ساکت سرت را می تکاند
ذهنت را می تکانی
همه چیز چسبنده است
اشیا خود را تحمیل می کنند

سلام
آشنایی را می بینی
یک بستنی
یک آبجو
قلبت همچنان مه آلود است
دوستت را به خانه می بری
ورق کیهان را می گستری
اینک، پاره ای نان
و بوته ای نیمرو
در بستر رها می شوی
پنجره از مهتاب پُر است
ماه را از پنجره می بینی
دوستت را به دیدن ماه دعوت می کنی:
ماه از پنجره پیداست
سیم ها و آنتن ها در مهتاب می درخشند

از رؤیا پر می شوی
پلک هایت بسته می شود
شاید عُریانیَت را در بستر علف ها خواب می بینی

سَحر بی شکوه می آید
دوستت می رود
کتاب هایت آشفته اند
و در مکانی تاریک
برگه ای دیگر
به دیوار دهلیزت می آویزد
به تلخی می خندی
و به سادگی می گویی:
تمدن سکونی غنی در عاطفه است
تمدن سفری سریع از عاطفه نیست
و ما در سرعت سفری سیاه
فرسوده می شویم

هرگز دوستت ماه را از پنجره ندیده است
قلب مه آلودت آتش می گیرد
و مِهِ سرخ
قطره قطره
می چکد
و این سرودی آشناست
و این سرودی بی پناه است
گُر می گیری
انبوه مِه به سرعت آب می شود
چشم هایت را می بندی
و به باران بی رحم قلب می نگری
____________________________________________________________
آری
من بر تموز درد
در جام سیاهترین لحظه
از خوشه ی سیاهترین کلمات
زمان را
تخمیر می کنم
تا آینده را
به شرابی تند
میزبان شوم
____________________________________________________________
من تشنه ی شعری هولناکم
شعر تصادم یک صخره
با من
و پراکندگی پیکرم
با ستاره های خون
و استخوان های شکسته
بادافره ی لبخندهای متروک
____________________________________________________________
روز است
و من در برگ های دفترم
درختی را کودکانه تصویر کرده ام
با خری کوچک
که در چمن های سبز می چرد
ومردی
که از دستمالی چارخانه
فطیر می خورد
و دست های کوچک من
به جرم این صداقت بزرگ
صلیب میشود
تا ترکه ی خیس
پوست وخونم را
با زهر فرهنگ بیالاید
____________________________________________________________
و من
در پنجره ای اجاره ای
تشنه ی شعری مصورم
شعر تصادم یک صخره
با خورشید
____________________________________________________________
دریافتم که نام تو
ویرانی من است
نام تو را چوبوته ی آتش
در دست های سوخته می گیرم
و می دوم میان شب و
خار و
بانگ و
باد
____________________________________________________________
تا نیایی
نمی دانی

به بیابان بیا
و خون زخم بر شن بریز
چشمه در کوهپایه ها می جوشد
اندوه برای گریستن است
گریان بیا
گریان تر
بیابان
تنها نیست
و سپا گریان
می خواند

با انگشتری قدیمی
می گردم
و بانوی من در گذشته مرده است

مردی
برگورستان
می گرید
و باد
بر تابوت می تابد

نه
من صبح را ندیده ام
و به جستجویی خونین
از عفونت و دشنام گذشته ام

از شب انباشته ام
و ستاره ها را در تک دریای تاریک نمی شناسم

خاک
می رباید
و خون
به ستاره می رسد
بر گوری
می مانم
و جمجمه به مهتاب می سپارم
____________________________________________________________
انسنان بی صلیب معاصر
بر تپه های تیره ی شب ایستاده است
انسان بی صلیب معاصر
پیغمبر ستاره ی مفقودی ست
____________________________________________________________
ما زنده ایم
و سال های سال گذشته ست
و در جوار نعش شهیدان
خورشید در هزیمت فریاد مرده است
خاکستر قدیمی می بارد
و من برهنه در تک شب ایستاده ام
و به صدای نبض زمین گوش می کنم
____________________________________________________________
من از کدام ملتم؟
از کدام فلات مغلوب
که بی هیچ بدرودی
آستانه را
ترک می کنم

من از کدام ملتم؟
که کاکل
در انزوا می شویم
و گلوله ام را
به خون
لعاب می بندم
____________________________________________________________
ای بادهای ویران
آیا ستاره ها همه خاموشند؟
باور نمی کنم
قلب مهاجرم را باور نمی کنم
قلب مهاجرم را از تنگه های خون
تا بادهای ویران
باور نمی کنم
____________________________________________________________
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
February 14, 2020
*سعید سلطانپور/ صِدای میرا*

...
آرام مادرم آرام
بگذار تا سپیده بر آید
بگذار با سپیده ببندند
پشت مرا به تیر
.
در قلب سبز من
جا پای آهوان و پلنگان
سوی هزار چشمه ی روشن اشاره هاست
.

شاید نوازش است مرا زخم ریشه ها
شاید پرنده اند همه ریگ های سرد
توفان ترانه ای ست بزرگ و شکوهمند
.

باغ را برگی نیست
.
پشت این پنجره ها
بوی نعش گل‌ها می آید
.

در سکوت این خراب آباد
بانگ غمناک قدم‌هایت مبارک باد
.
بگذار چون دریچه‌ای از موجِ انزجار
بر قلبِ انزوایی آرام، وا شوم
.
و شنیدم برگی
از من شبنم خواست
.
دو موج سرد کوچک
دو پرنده معصوم
دو آرامش شیرگونه
دو بادبانِ دور
دو پناهگاهِ ابدی
دست‌های تو
.
از بادبان‌های دستهایت
که دو تسلیم‌اند
.
پیوندِ ریشه های عبث را گسیختم
.
مرزها کی در طلوع نور خواهد مرد
.
انسان دردمند، می‌روید از چکاد
.
لحظه ها با شوق آغاز قیامی سبز می‌رویند
لحظه ها با انتظار انتقامی سرخ می میرند
.
بسته در زنجیر
خفته در دهلیز
آفتاب شهر بی‌آواز ما باید
ریشه های روشن را در خلیج سرخ خودمان بلرزاند
.
ما شبی داریم
ما شبی داریم و در اعماق سرد شب تبی داریم
.
و باید شب بمیرد در خلیج خونتان
.
بمیر ای آفتاب ما، به دهلیز تو در زنجیر
.
انجمادیست مرا در پنهان
.
ای شما را گام نفرسوده
حتی گامی کوچک
بر پهنه متروک فداکاری
.
کاوه‌های شهر مرده‌اند
.
از رویا پر می‌شوی
پلک هایت بسته می‌شود
شاید عریانی‌ات را در بستر علف‌ها خواب می‌بینی
.
در من فورانی درشت ریشه می زند
در من مذابی شفاف
از پهنه های غروب قد می کشد
.
می مانم
و آنچه می گویم
همیشه آنچه می خواهم نیست
.
دریچه ها بسته می شوند
و من که قلبم را بخشیده ام
و من که به اندازه ماهی‌های دریا قلب دارم.
.
دست هایت را تا پنجره ی سوخته ام جاری کن
.
من تشنه ی شعری هولناکم
شعر تصادم یک صخره
.
من تشنه صخره و سنگستانم
و فرسنگ فرسنگ از رامش های نباتی می گریزم
.
و من در پنجره ای اجاره ای
تشنه‌ی شعری مصورم
شعر تصادم یک صخره با خورشید
.
با صدایی پر از خار و زخم 
با صدایی پر از جراحت های تجربه نعره می کشم
آیا دریای خار و خون را می بینی
.
با صدایی پر از خار و زخم
در انقلاب خون
به دیدارم بیا
.
از شب انباشته ام.
.
و پرنده ای در رگبار
با جامه ی تاریک می گذرد
و خنجر صاعقه فرود می آید
پرندگان در رگبار می میرند
.
روز من آن شب است
روز من آن شب است که می آید
روز من آن شب است که گریانند

روز من آن شب است که بر پشته های خون
یاران ناشناخته می مانند
.

بر آستانه کسی نیست
و مرد بی نگرنده
از دورترین صخره
شلیک می کند
‌.
من از کدام ملتم
که کامل در انزوا می‌شویم
و گلوله ام را به خون لعاب می بندم
.
ترسیده ام
و اینک می ترسم
یک صخره زیر پایم بگذار
تا اعتماد را از سنگ بیاموزم
.
من راز سوختن را می دانم
و این ستاره که در باد با من است
سهمی ست از بدایت دانستن
.
بیا سکوت مرا زیر باد ویران کن
و تکه های دلم را به بادها بسپار
‌.
دریا و بادها میگویند
دریا و بادها
آغازها همیشه غلط بود
.
دیگر برای مردن آماده می شوم
هرگز میان خواندن تنها نبوده ام
در انزوا چگونه بخوانم
.
ایران
ایران انقلاب های فراموش
مغلوب
خاموش
‌.
ایران منقلب
بر آب های شور جنوبی
در یورش همیشه ی بیگانه
.
باید به قلب شب روم
و خونِ جاریِ انگشتانم را 
در باد،
در تمامِ جهت‌های شب بگردانم
ستاره پنهان نیست
ستاره حسِ وسیعِ درخشیدن است
ستاره به نسبتِ تاریکی می‌تابَد
ستاره از ابتدای شب می‌تابد
خونِ ستاره گاهی در باتلاق می‌ریزَد
.
حسی مرا شکافت
حسی مرا ز قله فرو ریخت
.
بگذار چون غروب
جاری شوم به وسعت خونین خویشتن
.
Profile Image for Asad Asgari.
155 reviews43 followers
March 27, 2021
این شعرش همیشه حالم رو دگرگون می‌کنه
"با هزاران موج"

زمان رود است
و می‌لغزد شتاب آلود سوی بيكران نارام
و انسان جاودان جاری است با این رود بی‌فرجام
و بر اندام این مواج وحشی
صخره‌ها بسيار
باید موج روشن بود
باید لحظه‌ای پرواز کرد و لحظه‌ای آسود
باید از فراز صخره‌های سرد، پروازی بلورین داشت
باید شبنامان قطره‌هایی در هوا پاشيد
باید در فضای پاك یا ناپاك پيرامون خود کاوید
باید سينه را آئينه‌ای شفاف و لغزان ساخت
باید خلوت آئينه را
از: (سایه سار ساکت پروازها
- پرواز مرغان بر فراز آب‌ها-
از نعل کوب نرم اسب بالدار باد
از روئيدن خورشيد در مرز بزرگ روز
خورشيد غروب افروز
از آلاله‌های سرخ شب – انبوه سرخ کاهیان در آبی آرام-
و از آوازهای پونه‌ها در جویبار بادها)
انباشت
باید با نگين چشم ماهی‌ها عبور جاودان را دید
باید آنچه را جاری‌ست با جریان بی‌انجام، باور داشت
باید بامدادان را درودی گفت
باید خوشه‌بار کشتزار روشن خورشيد را بوسيد باید شامگاهان را پيامی داد
باید نرمتاب نورس مهتاب را نوشيد
باید ریشه‌های ماگنوليا را نوازش داد
باید از بلور آب چون نيلوفران، روئيد
باید با سرود نرم آب و باله‌های ماهيان پيوست
باید در عبور آفتابان، هستی را بخارین کرد
تا از آسمان قلعه‌های سوخته بارید
تا با حرکت شيرابه در آوندهای بوته‌ای گمنام جاری گشت
تا پای لطيف و کوچك خرگوش‌ها را با نم گلبرگ‌ها نازید
باید با هزاران موج دیگر رقص آغازید
باید با هزاران موج دیگر رقص آغازید
باید ...
با هزاران موج
Profile Image for Yasaman.
17 reviews1 follower
Read
December 5, 2022
سعيد سلطان پور من براي تو مينويسم؛ من امروز اسم تو را در حالي كه تنت ٤١ سال زير خاك است به زبان مي اورم. شعرهايي كه امروز خواندم برايم ملموس است، هنوز معنا دارند. كلام تو در جان و روان نفوذ ميكند. اميدوارم بداني كه درست است كه تو را تيرباران كردند و نفست را از جهان مادي ما بريدند اما گرماي كلامت در جهان ما باقي است و ميتازاند. تو ناميرايي سعيد سلطان پور، كلام تو مانند اسمي كه براي كتابت انتخاب كردي، ميرا نيست.
Profile Image for Minā.
311 reviews1 follower
August 4, 2025
«پشت این پنجره‌ها
بوی نعش گل‌ها می‌آید.»
Profile Image for Aida.
44 reviews
October 14, 2023
که هراس آغاز عادت بر پستی‌هاست
Displaying 1 - 8 of 8 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.