شما با «یکی بود یکی نبودِ» تان مرا شیفتۀ خود کردید. با «درد دل میرزاحسینعلی» احساس کردم زه زدهاید. چون در آن به جنگ کس دیگری رفته بودید که میدیدید از خودتان کاریتر است. با «قلتشن دیوان» از شما دلزده شدم. چراکه به نرخ روز نان خورده بودید. در «تیمارستان» دهنکجی به آن دیگری کرده بودید که وقتی خودکشی کرد شما هم فراموش نکردید که از آنور دنیا در تقسیم میراث او با خانلریها و کمپانی شرکت کنید. یادتان هست با انتشار آن نامهها چه افتخاراتی فروختید؟ - میبخشید که بتلویح و اشاره قناعت میکنم - و با «صحرای محشر» دلم از شما بهم خورد. حیف! و بعد که دیگر هیچ. «هزاربیشه» آمد و هزار قلماندازی و از سر سیری نوشتن... من اگر جای شما بودم بجای اینکه راه همچون رهروان بروم همان دهبیست سال پیش قلم را غلاف میکردم یا دستکم قدم رنجه میکردم و سر پیری هم شده بوطن برمیگشتم و یک دورۀ کامل درسم را دوره میکردم (آلاحمد، ۱۳۶۴: ۵۵-۵۶).
کتاب «نامههای جلال آلاحمد» شامل برخی از نامههای آل احمد از سال ۱۳۲۷ تا ۱۳۴۸ است که به افرادی مانند علیاصغر خبرزاده، دکتر مظفر بقایی، نیما یوشیج، محمدعلی جمالزاده، آرامش دوستدار و خصوصاً دکتر امیر پیشداد و هانیبال الخاص نوشته است.
جلال آلاحمد در یکی از این نامههای خود چنانکه گذشت، به نقد محمدعلی جمالزاده پرداخت و او را استخوان لای زخم خواند (همان: ۵۷) که تمجیدش از «مدیر مدرسه» مشکوک و از روی عاقبتاندیشی است (همان: ۵۲-۵۳).
به شما چه که «مدیر مدرسه» چیست و مال کیست؟ شما که شهرت خود را مدیون ارتباط پدرتان در چنان خیمهشببازیای با سید حسن تقیزادهها هستید، نان مظلمه ذهنتان را کور کرده است. پس نان مظلمهتان را بخورید و مأموریت چهل ساله در فرنگتان را داشته باشید (همان: ۵۵-۵۷-۶۰).
آلاحمد ضمن نقد حزب توده و جدا شدن از آن (همان: ۹۳-۹۶)، در یکی دیگر از نامههایش متعرّض نیما یوشیج شده و بر آن اعتقاد است که نیما با امضای اعلامیۀ فستیوال بخارست، جوانان را به سمت مسکو هدایت کرده و به دام شهرت و قدرت افتاده است (همان: ۳۹ الی۴۲) و در پیری بهدنبال مستمسکی برای بقای خود است (همان: ۴۰).
جلال ضمن اعتراض به دکتر مظفر بقایی و جدا شدن از حزب زحمتکشان (همان: ۳۳-۳۴)، به تعریف و ستایش از خلیل ملکی پرداخته و او را رفیق بزرگوار و باعث افتخار (همان: ۳۵-۳۶) و سرور عزیز خود، حضرت خلیل ملکی خوانده است (همان: ۱۶۵).
آلاحمد در این نامهها ملّت ایران را ریقو میخوانَد (همان: ۱۰۶)، اوضاع مملکت را کمافیالسابق ریدمان و خفقان معرّفی میکند (همان: ۸۸) و محمدرضا پهلوی را گوسالۀ اعظم و گوسالۀ سامری خطاب مینماید (همان: ۱۶۸-۱۷۳). چنانکه از سامرست موآم با عنوان مردک خرپول احمق یاد کرده (همان: ۲۳) و ضمن احمق خواندن بدیعالزمان فروزانفر (همان: ۳۰)، ملکالشعرای بهار را مداحی صله بگیر (همان: ۴۰) و احسان یارشاطر را دلقکِ زنصفت، بار قاطر و مادرقحبه خوانده است (همان: ۵۶-۱۱۲).
جلال آلاحمد راه دکتر پرویز ناتل خانلری را به راه و رسم بار قاطر شدن تشبیه کرده است (همان: ۶۸). کتاب «تولدی دیگر» اثر فروغ فرخزاد را به سبب خلاص شدن از شرّ پایینتنه بدک نشمرده (همان: ۸۸) و به هانیبال الخاص مینویسد: مگر فراموش کردهای گه خوردن زیادی حضرت سعدی را که: زمین شوره سنبل بر نیارد / در او تخم و عمل ضایع مگردان (همان: ۱۱۶)
منبع:
_ آل احمد، جلال، ۱۳۶۴، نامههای جلال آلاحمد، به کوشش علی دهباشی، تهران، پیک.