مقدسی انگار هزار سال پیش کسی آرزویی کرده باشد اصیل همچون یک کتابخانهی چوبی و مهربانتر از اتاقی که تزیین شده است آنقدر خیرخواه که اسبها را به خانه راه میدهی به بوی صابون موهایت آمدهاند یا درختان سیبی که در خواب دیدهای
چشم که باز میکنی صبح میشود در اتاق و جنگل فرقی ندارد خمیازه که میکشی رودها راهشان را گم میکنند و زنبورها از ادامه میمانند به هوای باغ لبانت چه مناسبند خنده و گیسوان سیاهت همچون سبد سیب و دعوتشدگان در ابروانت اما اندوه ستارگانیست که به روز پرستو میشوند به راستی از کدام قسمت روز آمدهای؟