خاله سوسكه آمد و آومد تا رسيد به دكان آهنگري ،آهنگر تا چشمش به خاله سوسكه افتاد داد زد: آي خاله سوسكه كجا مي ري؟ خاله سوسكه گفت : خاله سوسكه و درد پدرم من كه از گل بهترم من كه تاج ِ رو سرم آهنگر گفت : پس چي بگم؟ گفت بگو ، اي خاله قزي چادر يزدي كفش قرمزي اُقُر بخير كجا مي ري آهنگر هم همين را گفت و خاله سوسكه گفت مي رم به همدان شو كنم به رمضان روغن به بستو بكنم آرد به كندو بكنم نان گندم بخورم غليان بلور بكشم منت بابا نكشم آهنگر پرسيد: زن منه مي شي خاله سوسكه گفت: اگه زنت بشم وقتي دعوامون شد منو با چي مي زني؟ آهنگر گفت : با همين پتك خاله سوسكه گفت واخ واخ واخ زن تو نمي شم اگه بشم كشته مي شم
روح عباس بهمني شاد اين خاله سوسكه بسيار يادآور اوست زماني كه 7 سالم بود يه چادر گل گلي داشتم هر وقت سرم مي كردم بهم ميگفت خاله سوسكه كجا ميري..... منم تمام جملات بالا رو براش مي خوندم و اون از ته دل مي خنديد