اتوبوسی آمده از تهران یکی از صندلی هایش خالیست قطاری می رود از تبریز یکی از کوپه هایش خالیست سینماهای شیراز پر از تماشاچیست که حتما ردیفی از آن خالیست انگار، یک نفر هست که اصلا نیست انگار، عده ای هستند که نمی آیند شاید، کسی در چشم من است که رفته از چشم ...نمی دانم
وصیت
هر مزرعه و درخت، کشتزار و علف را شش دانگ به کوير بدهيد به دانه هاي شن، زير آفتاب
از صدای سه تار من بند بند پاره های موسيقي که ريخته ام در شيشه های گلاب و گذاشته ام روی رف يک سهم به مثنوی مولانا دو سهم به "نی" بدهيد
و می بخشم به پرندگان رنگها، کاشی ها، گنبدها
به يوزپلنگانی که با من دويده اند غار و قنديل های آهک و تنهائی
فکر کنم همین کتاب بود که یه بار دست گرفته بودیم و با چند تا از بچه های شاعر مشتی خرم آباد روی چمن های یک پارک خلوت نشسته بودیم میخوندیم و هی احسنت و زهازه میگفتیم به بیژن نجدی