حرفهایی بجای مقدمه، از مجموعه ی نخست اسیر: شب و هوس، اسیر، گریز و درد، دیو شب، شراب و خون، گم گشته، نقش پنهان، دختر و بهار، خانه ی متروک، در برابر خدا، ای ستاره ها، اندوه، صبر سنگ، دریایی، از مجموعه ی دوم دیوار: رویا، نغمه ی درد، گم شده، اندوه پرست، آرزو، آب تنی، سپیده ی عشق، اعتراف، اندوه و تنهائی، قصه ای در شب، پاسخ، دیوار، ارس، دنیای سایه ها، موج، از مجموعه ی سوم عصیان: شعری برای تو، عصیان خدا، دیر، ظلمت، بازگشت، سرود زیبائی، جنون، زندگی، از مجموعه ی چهارم تولدی دیگر: آن روزها، باد ما را خواهد برد، در آب های سبز تابستان، وصل، عاشقانه، دیوارهای مرز، جمعه، عرسک کوکی، در خیابان های سرد شب، در غروبی ابدی، مرداب، آیه های زمینی، دیدار در شب، وهم سبز، فتح باغ، به علی گفت مادرش روزی، تولدی دیگر، به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد، هدیه
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو ام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شایدم بخشیده از اندوه پیش همچو بارانی که شوید جسم خک هستیم ز آلودگی ها کرده پک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من ای ز گندمزار ها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردید ها با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست ای دلتنگ من و این بار نور ؟ هایهوی زندگی در قعر گور ؟ ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از اینت گر که در خود داشتم هر کسی را تو نمی انگاشتم درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سرنهادن بر سیه دل سینه ها سینه آلودن به چرک کینه ها در نوازش ‚ نیش ماران یافتن زهر در لبخند یاران یافتن زر نهادن در کف طرارها گمشدن در پهنه بازارها آه ای با جان من آمیخته ای مرا از گور من انگیخته چون ستاره با دو بال زرنشان آمده از دوردست آسمان از تو تنهاییم خاموشی گرفت پیکرم بوی همآغوشی گرفت جوی خشک سینه ام را آب تو بستر رگهایم را سیلاب تو در جهانی این چنین سرد و سیاه با قدمهایت قدمهایم براه ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گیسویم را از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته آه ای بیگانه با پیراهنم آشنای سبزه زاران تنم آه ای روشن طلوع بی غروب آفتاب سرزمین های جنوب آه آه ای از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سیراب تر عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست چلچراغی در سکوت و تیرگیست عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگر من نیستم ‚ من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستم ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پیکرت پیراهنم آه می خواهم که بشکافم ز هم شادیم یکدم بیالاید به غم آه می خواهم که برخیزم ز جای همچو ابری اشک ریزم هایهای این دل تنگ من و این دود عود ؟ در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟ این فضای خالی و پروازها ؟ این شب خاموش و این آوازها ؟ ای نگاهت لای لایی سحر بار گاهواره کودکان بی قرار ای نفسهایت نسیم نیمخواب شسته از من لرزه های اضطراب خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعماق دنیا های من ای مرا با شعور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لا جرم شعرم به آتش سوختی
دلم براي باغچه ميسوزد کسي به فکر گلها نيست کسي به فکرماهيها نيست کسي نميخواهد باور کند که باغچه دارد ميميرد که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهي مي شود و حس باغچه انگار چيزي مجردست که در انزواي باغچه پوسيده ست. حياط خانه ي ما تنهاست حياط خانه ي ما در انتظار بارش يک ابر ناشناس خميازه ميکشد و حوض خانه ي ما خاليست ستاره هاي کوچک بي تجربه از ارتفاع درختان به خاک ميافتند و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها شب ها صداي سرفه ميآيد حياط خانه ي ما تنهاست . پدر ميگويد: " از من گذشته ست از من گذشته ست من بار خودم را بردم و کار خودم را کردم " و در اتاقش ، از صبح تا غروب ، يا شاهنامه ميخواند يا ناسخ التواريخ پدر به مادر ميگويد: " لعنت به هرچي ماهي و هرچه مرغ وقتي که من بميرم ديگر چه فرق ميکند که باغچه باشد يا باچه نباشد براي من حقوق تقاعد کافيست."
مادر تمام زندگيش سجاده ايست گسترده در آستان وحشت دوزخ مادر هميشه در ته هر چيزي دنبال جاي پاي معصيتي ميگردد و فکر ميکند که باغچه را کفر يک گياه آلوده کرده است . مادر تمام روز دعا ميخواند مادر گناهکار طبيعيست و فوت ميکند به تمام گلها و فوت ميکند به تمام ماهيها و فوت ميکند به خودش مادر در انتظار ظهور است و بخششي که نازل خواهد شد . برادرم به باغچه ميگويد قبرستان برادرم به اغتشاش علفها ميخندد و از جنازه هاي ماهيها که زير پوست بيمار آب به ذره هاي فاسد تبديل ميشون شماره بر ميدارد برادرم به فلسفه معتاد است برادرم شفاي باغچه را در انهدام باغچه ميداند. او مست ميکند و مشت ميزند به در و ديوار و سعي ميکند که بگويد بسيار دردمند و خسته و مأيوس است او نااميديش را هم مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندک و خودکارش همراه خود به کوچه و بازار ميبرد و نااميديش آنقدر کوچک است که هر شب در ازدحام ميکده گم ميشود . و خواهرم دوست گلها بود و حرفهاي ساده قلبش را وقتي که مادر او را ميزد به جمع مهربان و ساکت آنها ميبرد و گاهگاه خانواده ي ماهيها را به آفتاب و شيريني مهمان ميکرد... او خانه اش در آنسوي شهر است او در ميان خانه ي مصنوعيش و در پناه عشق همسر مصنوعيش و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي آوازهاي مصنوعي ميخواند و بچه هاي طبيعي ميزايد او هر وقت که به ديدن ما ميآيد و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده ميشود حمام ادکلن ميگيرد او هر وقت که به ديدن ما ميآيد آبستن است. حياط خانه ي ما تنهاست حياط خانه ي ما تنهاست تمام روز از پشت در صداي تکه تکه شدن ميآيد و منفجر شدن همسايه هاي ما همه در خاک باغچه هاشان بجاي گل خمپاره و مسلسل ميکارند همسايه هاي ما همه بر روي حوضهاي کاشيشان سرپوش ميگذارند و حوضهاي کاشي بي آنکه خود بخواهند انبارهاي مخفي باروتند و بچه هاي کوچه ي ما کيفهاي مدرسه شان را از بمبهاي کوچک پر کردهاند . حياط خانه ي ما گيج است. من از زماني که قلب خود را گم کرده است ميترسم من از تصوير بيهودگي اين همه دست و از تجسم بيگانگي اين همه صورت ميترسم من مثل دانش آموزي که درس هندسه اش را ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم و فکر ميکنم... و فکر ميکنم... و فکر ميکنم... و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهي ميشود
فروغ از نظر من در تمام دوران زندگیش دنبال عشقی بودکه هیچوقت به دستش نیاورد اینو میشه از شعرهاش فهمید دوران سختی که با خانوادش داشت و ازدواج نافرجامش با پرویز شاپور, جدایی او از پسرش تلخی های زیادی در زندگی اون جا گذاشته بود و درنهایت عشقی که به ابراهیم گلستان داشت که پایان اون هم نا امیدی بود با اینهمه نبض فروغ شعر هایش بود شعربرای من مثل پنجره ایست که هروقت به طرفش می روم خود به خود بازمی شود. من آنجا می نشینم , نگاه میکنم , دادمیزنم , گریه میکنم , باعکس درخت ها قاطی میشوم و میدانم که ان طرف پنجره یک فضا هست و یک نفر می شنود
خب من از این کتاب انتظار بیشتری داشتم دلم میخواست بیشتر درمورد زندگی فروغ بگه درمورد اثر فروغ که واقعا قابل ستایشه ولی کتاب خوبی نبود برای آشنایی با فروغ از اون ۵۳ صفحه که درمورد فروغ گفت دلم میخواست بیشتر بود و از شعرشم که بسیاررررر لذت بردم
ایمان بیاوریم به آغاز فضل سرد... این مجموعه آنقدر زیباست که حین خواندنش آرزو می کنی ای کاش فروغ تعداد شعر بیشتری سروده بود... و ای کاش زندگی این فرصت را به او داده بود.... فروغ برای من نمونه ی خوبیست از به تکامل رسیدن احساسات یک زن و به ثبات رسیدنشان. ناامیدی ها، خوشی ها، تتهایی ها، سرگشتگی اوان جوانی و پختگی ۳۲ سالگی اش ، همه و همه را می توان در اشعارش یافت
از چهره طبيعت افسونكار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم اين جلوه هاي حسرت و ماتم را پاييز اي مسافر خاك آلوده در دامنت چه چيز نهان داري جز برگهاي مرده و خشكيده ديگر چه ثروتي به جهان داري جز غم چه ميدهد به دل شاعر سنگين غروب تيره و خاموشت ؟ جز سردي و ملال چه ميبخشد بر جان دردمند من آغوشت ؟ در دامن سكوت غم افزايت اندوه خفته مي دهد آزارم آن آرزوي گمشده مي رقصد در پرده هاي مبهم پندارم پاييز اي سرود خيال انگيز پاييز اي ترانه محنت بار پاييز اي تبسم افسرده بر چهره طبيعت افسونكار
من عاش قصه حب وافترق عن حبيبه ولن ينساه سيدرك ويعي جيدا ان فروغ تتحدث عنه سواء بصيغه المذكر او المؤنث من ينتظر قدوم حبيبته او من تنتظر قدوم حبيبها سيغوص في الكلمات لتعمده وتغسله وتتيح له طيوف ذكريات ستحسها في لحظتها كم انتي رائعه فروغ فرخزاد وبمناسبه فصل الشتاء وذكريات المطر وفنجان القهوه والورد المبلل واحاديث زخات المطر وانين البرق وانفجار الرعد ادعوكم للاستمتاع بتلك القصيده العابره للزمن
فلنؤمنْ بحلول الفصل البارد وهذه أنا
امرأة وحيدة
على عتبة الفصل البارد،
في بدء إدراك الوجود الملوث بالأرض
ويأس السماء البسيط الحزين
وعجز تلك الأيدي الإسمنتية.
مضى الزمن
مضى الزمن ودقّت الساعة أربع مرات
دقت أربع مرات
اليوم أول شهر دي)(1)
أنا أعرف سرّ الفصول
وأفهم كلام اللحظات.
المنقذ يرقد في لحده
والتراب، التراب المضياف
علامة السكينة.
مضى الزمن ودقت الساعة أربع مرات
تأتي الريح في الزقاق
تأتي الريح في الزقاق
وأنا أفكر باقتران الزهور
وبالبراعم ذات السيقان النحيلة، فقيرة الدم
وبهذا الزمن المتعب المسلول
والرجل العابر من جنب الأشجار الرطبة
الرجل الذي حبال شرايينه الزرق
كالأفاعي الميتة، تزحف من طَرَفِيْ حلقومه
إلى الأعلى، وبصدغيه الهائجين يكرّر ذلك
اللفظَ المدمى:
ـ سلاماً
ـ سلاماً
وأنا أفكر باقتران الزهور.
على عتبة الفصل البارد.
في محفل عزاء المرايا
والحشد المعزي للتجارب باهتة اللون
وهذا الغروب اليانع بحكمة الصمت
وهذا الذي يعبر هكذا
صبوراً وقوراً
حائراً
كيف يؤمر بالوقوف؟
كيف يقال له: أنت لست حياً؟
إنه لم يكن حياً أبداً.
تأتي الريح في الزقاق
غربان العزلة، وحيدة
تدور في الحدائق الشائخة الكسلى
والسلّم… يالارتفاعه الحقير.
لقد أخذوا معهم كلَّ صفاء القلب
إلى قصر الحكايات
والآن، مرة أخرى،
مرة أخرى كيف ينهض شخص إلى الرقص
ويحلّ ضفائر طفولته في الماء الجاري،
والتفاحة التي اقتُطِفَتْ في النهاية
وشُمّتْ
ستدحرجها الأقدام.
حبيبي يا حبيبي الأوحد
كم من غمامة سوداء تنتظر يوم ضيافة الشمس
كأنها في مسير على هيئة التحليق
يومَ تجلّى ذلك الطائر
كما لو من الخطوط الخضراء للتخيّل،
هذه المستنقعات الجديدة التي تستنشق شهوةَ النسيم
كأنما الشعلة
الشعلة البنفسجية التي تلتهب في ذهن النوافذ الطاهر
لم تكن سوى صورة بريئة للمصباح.
تأتي الريح في الزقاق
هذا أول الانهدام
يومها أيضاً عندما انهدمتْ يداك، هبّت الريح.
أيتها النجوم العزيزة
أيتها النجوم الورقية العزيزة
عندما يعصف الكذبُ بالسماء،
كيف اللجوء إلى سُوَر الأنبياء الخجلين؟
نحن مثل موتى آلاف آلاف السنين
سنلتقي
وعندها ستحكم الشمس على أجسادنا بالفساد.
بردانة أنا وكأني لن أدفأ أبداً
حبيبي، يا حبيبي الأوحد كم هو عمر هذا النبيذ).
أنظرْ فهنا ما أثقل الزمن
وكيف الأسماك تمضغ لحمنا
لمَ، دائماً ، تتركني في قعر البحر؟
بردانة أنا وبي ضيق من الأقراط الصدفية
بردانة وأعرف
أن من بين كل الأوهام الحمر الوحشية للشقائق
لن يتبقّى سوى
بضع قطرات من الدم
سأهجر الخطوط
سأهجر عدّ الأرقام
ومن الأشكال الهندسية الضيقة
سألجأ لمساحة الحس الواسعة
أنا عارية، عارية، عارية،
عارية كالصمت بين كلامي عن الحب
وجروحي كلها بسبب الحب
الحب، الحب، الحب،
أنا التي أنقذتُ تلك الجزيرة من انقلاب المحيط
وانفجار الجبل
ومن فناء سرّ ذلك الوجود المتحد
الذي وُلدت الشمس من أحقر ذراته.
سلاماً أيها الليل المعصوم
سلاماً أيها الليل، يا من تستبدل عيون ذئاب
الصحراء
بحُفَر من عظام الإيمان والثقة،
وعلى ضفاف أنهارك، ثمة أرواح الصفصاف
تشمُّ أرواح الفأس الرؤوم.
أنا آتية من عالم تستوي فيه الأفكار والكلام والأصوات
عالم مثل جحر الأفاعي
عالم مليء بأصوات أقدام أناس
في لحظة تقبيلهم إيّاك
ينسجون في أذهانهم حبل إعدامك.
سلاماً أيها الليل المعصوم
بين النوافذ والرؤية
دائماً ثمة فاصلة
لِمَ لمْ أنظرْ؟
مثل الزمن الذي عبر فيه رجل من جنب الأشجار الرطبة..
لِمَ لمْ أنظر؟
كأن أمي بكت تلك الليلة
تلك الليلة التي بلغت فيها وجعي
وانعقدت النطفة
تلك الليلة غدوت عروس عناقيد الأكاسيا
تلك الليلة كانت أصفهان ملأى بإيقاع البلاط الأزرق
وهذا الذي كان نصفي عاد إلى نطفتي
وأنا أراه في المرآة
كالمرآة طاهراً ومضيئاً
ناداني
فصرت عروس عناقيد الأكاسيا.
كأن أمي بكت تلك الليلة
ياللضياء العبثي المتلصص في تلك الكوّة الموصدة
لِمَ لمْ أنظر؟
كلّ لحظات السعادة تعرف
أن يديك ستنهدمان
وأنا لمْ أنظر
إلى أن انفتحتْ نافذة الساعة
وغرّد الكناري الحزين أربع مرات
غرد أربع مرات
والتقيتُ بتلك المرأة الصغيرة
التي كانت عيناها مثل عشين خاويين
من السيمرغ)(2)
وكانت تروح هازّةً فخذيها
كأنها تقود بكارة أحلامي العظيمة إلى سرير الليل.
ترى هل سأمشط ضفائري في الهواء ثانية؟
ترى هل سأزرع البنفسج في الحدائق ثانية؟
وهل سأضع الشمعدانات في المساء وراء النافذة؟
هل سأرقص فوق الكؤوس ثانية؟
وهل سيأخذني جرس الباب ـ مرة أخرى ـ إلى
انتظار الصوت
قلت لأمي: أخيراً انتهى)
قلت: دائماً قبل أن تفكري يقع الحادث.
يجب أن نبعث التعازي إلى الصحيفة).
الإنسان الأجوف
الإنسان الأجوف ممتلئ بالثقة.
أنظرْ، كيف، عند المضغ، أسنانه تقرأ النشيد،
وعيناه، حين يحدّق تمزّقان.
أما ذلك، فهو يعبر من جنب الأشجار
صبوراً
وقوراً
حيران
في الساعة الرابعة
في اللحظة التي كانت حبال شرايينه
كالأفاعي الميتة من طرفي حلقومه إلى الأعلى،
وبصدغيه الهائجين يكرر ذلك اللفظ المدمى:
ـ سلاماً
ـ سلاماً
وأنت…
ترى هل شممتَ يوماً
الشقائق الأربع الزرقاء…؟
مضى الزمن
مضى الزمن وأرخى الليل سدوله على أغصانِ
الأكاسيا العارية،
الليل يتزحلق على زجاج النافذة،
وبلسانه البارد
يمتص إلى داخله ما تبقى من اليوم الذاهب
من أين أتيت أنا؟
من أين أتيت أنا؟
هكذا مدهونة برائحة الليل؟
لمْ يزلْ تراب ضريحه طريّاً
أعني ضريح تينك اليدين الخضراوين الفتيتين.
كم كنتَ رحيم��ً أيها الحبيب ـ يا حبيبي الأوحد.
كم كنتَ رحيماً عندما تكذب
كم كنتَ رحيماً عندما تغلق جفون المرايا
وتقتلع القناديل من سيقانها السلكية
وفي الظلام الظالم تأخذني إلى مراتع الحب
إلى أن يجلس ذلك البخار الدائخ من حريق العطش
على مرج النوم.
تلك النجوم الورقية
تدور على اللامنتهى
لماذا قالوا الكلام بالصوت؟
لماذا استظافوا النظر ببيت الملتقى؟
لماذا أخذوا الرغبة إلى حياء الضفائر العذرية؟
انظرْ
كيف يحيا ذلك الشخص الذي يتكلم بالكلام
ويعزف بالنظر
وبرغبة الرهبة نام مصلوباً على أعمدة الوهم
وكيف بقي على خدّه
أثر أغصان أناملك الخمس
التي تشبه الحروف الخمسة للحقيقة
ما هو الصمت، ما هو، ما هو يا حبيبي الأوحد؟
ما الصمت سوى كلام لم يُتَكلّمْ به.
أنا أتأخر عن الكلام، لكنْ لغة العصافير.
لغة الحياة، جُمَل فرح الطبيعة الجارية،
لغة العصافير، تعني: الربيع، الأوراق، الربيع.
لغة العصافير، تعني: النسيم، العطر، النسيم.
لغة العصافير، تموت في المصنع.
مَنْ هذا، هذا السائر على جادّة الأبدية
نحو لحظة التوحيد
يوقّتُ ساعة الأزلية مع منطق رياضيات التكامل والتفاضل؟
مَنْ هذا
هذا الذي لا يرى في صياح الديكة
بداية قلب اليوم
بل بداية رائحة الإفطار؟
من هذا الذي على رأس تاج الحب
يتفسخ في ثياب الزفاف؟
وأخيراً لم تشرق الشمس على القطبين اليائسيين
في زمن واحد،
أنت خلوتَ من إيقاع البلاط الأزرق
وأنا ـ لفرط امتلائي ـ على صوتي يصلّون…
الجنائز السعيدة
الجنائز الملول
الجنائز الصامتة المتأملة
الجنائز المرخيِّة، الأنيقة ، الأكولة في
محطات الأوقات المحددة،
وفي قاع الأنوار المقرَّرة الضبابية
وشهوة شراء فاكهة اللاجدوى العفنة.
آه….
كمْ من الناس في تقاطعات الطرق
تقلقهم الحوادث
وأصوات صفارات الوقوف
في اللحظـة الـتي يجب
يجب
يجب
أن يُسحق رجل تحت عجلات الزمن،
ذلك الرجل العابر من جنب الأشجار الرطبة،
من أين أتيتُ أنا؟
قلتُ لأمي: لقد انتهى).
قلت: دائماً قبل أن تفكري، يقع الحادث،
يجب أن نبعث التعازي إلى الصحيفة).
سلاماً يا غرابة العزلة.
أستودعك الغرفةَ.
لأن الغمام القاتم رسول آيات
التطهير الجديدة،
وفي استشهاد الشمعة
سرٌّ مضيء يعرف أنها آخر وأطول شعلة.
بعدك التجأنا إلى المقابر
والموت يتشمم تحت عباءة جدتي
الموت ـ هذه الشجرة العظيمة
الأحياء ـ في المبتدأ- يستغيثون بأغصانها الملولة
والأموات ـ في المنتهى ـ يتشبثون بجذورها الفسفورية.
والموت جالس على الضريح المقدس
في زواياه الأربع، وفي لحظة واحدة
أضاءت أربع شقائق زرق…
فلنؤمنْ
فلنؤمنْ بحلول الفصل البارد
فلنؤمنْ بحطام حدائق التخيّل
وبالمناجل المقلوبة العاطلة
والبذور السجينة
أنظر…ياللثلج الهاطل
لعلّ الحقيقة كانت تينك اليدين الفتيتين،
تينك اليدين الفتيتين
اللتين دُفنتا تحت هطول الثلج المديد.
في العام القادم
حين يضاجع الربيعُ السماءَ
وراء النافذة
ويغليان ملتحمين،
النوافير الخضر ـ السيقان الخفيفة
سوف تزهر يا حبيبي
يا حبيبي الأوحد.
فلنؤمن بحلول الفصل البارد.
______________
(1) ذي: الشهر العاشر في السنة الإيرانية ويقابله الكانونان من السنة الميلادية.
(2) السيمرغ: طائر أسطوري معناه بالفارسية الثلاثين طائراً، استخدمه الصوفية رمزاً دالاً على الذات الإلهية، كما في كتاب منطق الطير) لفريد الدين العطار.
فروغ را باید شاخت، زمانش و بستر اجتماعی دوران زندگانیاش را باید از قبل بررسی کرد، بعد رفت سراغ شعرهایش.
گزیدهی خیلی خوبی نبود! یعنی اگر مقدمهاش نبود فاجعه میشد. شعرها بهگونهای مرتب شده بودند که اگر از فروغ هیچ ندانید، یقینن به نظرتان شعرهای ضعیفی خواهد آمد! اما با همهی این اوصاف هرچهقدر هم فروغ را قایم کنند و نخواهند معرفیاش کنند، تابوشکنیاش را نمیشود پنهان کرد. چه تابوهای اجتماعی و چه تابوهای ادبی!
و این منم زنی تنها در استانهی فصلی سرد در ابتدای درک هستی الودهی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت امروز روز اول دیماه است من راز فصلها را میدانم و حرف لحظهها را میفهمم نجاتدهنده در گور خفته است و خاک، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش
همهٔ هستی من آیهٔ تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدیخواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم،آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم ...
″آیا شما که صورت تان را در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی مخفی نمودهاید گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه می کنید که زنده های امروزی چیزی به جز تفالهی یک زنده نیستند؟″
گزینهی اشعار فروغ فرخزاد که شامل برگزیدهای از پنج دفتر شعر فروغ است. از دفتر شعر اسیر شعرهای: اسیر، گریز و درد، دیو شب، دختر و بهار، خانه متروک، در برابر خدا، ای ستارهها، اندوه از دفتر شعر دیوار شعرهای: رؤیا، گمشده، اندوهپرست، سپیده عشق، اندوه تنهایی، دیوار، شوق، دنیای سایهها، موج از دفتر شعر عصیان شعرهای: شعری برای تو، دیر، بازگشت، جنون، زندگی از دفتر شعر تولدی دیگر شعرهای: آن روزها، باد ما را خواهد برد، در آبهای سبز تابستان، وصل، عاشقانه، جمعه، دریافت، در غروبی ابدی، مرداب، گذران، آفتاب میشود، دیدار در شب، وهم سبز، فتح باغ، به علی گفت مادرش روزی، تولدی دیگر، به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد، هدیه از دفتر شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد شعرهای: تنها صداست که میماند، کسی که مثل هیچکس نیست، ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، بعد از تو امتیاز: ۷ از ۱۰.
امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره میبارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه میکارد شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتشها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانه من روح سوزان آه مرطوب من بوزد بر تن ترانه من آه بگذار زین دریچه باز خفته در پرنیان رویا ها با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصار دنیاها دانی از زندگی چه میخواهم من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو بار دیگر تو آنچه در من نهفته دریاییست کی توان نهفتنم باشد با تو زین سهمگین طوفانی کاش یارای گفتنم باشد بس که لبریزم از تو می خواهم بدوم در میان صحراها سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریا ها بس که لبریزم از تو می خواهم چون غباری ز خود فرو ریزم زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه تو آویزم آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
تمام روز در آینه گریه می کردم بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید و بوی تاج کاغذیم فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود نمی توانستم دیگر نمی توانستم صدای کوچه صدای پرنده ها صدای گم شدن توپ های ماهوتی و هایهوی گریزان کودکان و رقص بادکنک ها که چون حباب های کف صابون در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند
کدام قله ‚ کدام اوج ؟ مگر تمامی این راههای پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟ به من چه دادید ای واژه های ساده فریب و ای ریاضت اندامها و خواهشها ؟
نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم صدای پایم از انکار راه بر می خاست و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود و آن بهار و آن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت نگاه کن تو هیچگاه پیش نرفتی تو فرو رفتی
چگونه روح بیابان مرا گرفت و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیر دوپایم ز تکیه گاه تهی میشود و گرمی تن جفتم به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد کدام قله، کدام اوج؟ مرا پناه دهید ای چراغهای مغشوش ای خانه های روشن شکاک که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل که از ورای پوست سر انگشت نازکتان مسیر جنبش کیف آور جنینی را دنبال میکند