Jump to ratings and reviews
Rate this book

آستین‌های رنگی

Rate this book
لوزالمهده چشم‌هایش را گشاد کرد. آمد توی صورتم. با صدای پستی گفت: «این خیلی قشنگه که شما توی داستان‌تون بدون مراعات، اسم مارک‌های خارجی و مبتذل رو می‌آرین؟ خیلی قشنگه که یه خرس مذکر بیاد با یه دانشجوی دختر که ازهمون مارک‌ها می‌پوشه، برن توی یه کافه‌ای باهم بشینن، دست هموبگیرن... به هم شماره تلفن بدن. بعد هم روشن نباشه چی به هم گفتن؟»
دود را فوت کردم توی صورتش، گفتم:«روشنه آقا.»

104 pages, Paperback

First published April 1, 2009

1 person is currently reading
8 people want to read

About the author

تایماز افسری

1 book4 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
4 (22%)
4 stars
1 (5%)
3 stars
2 (11%)
2 stars
7 (38%)
1 star
4 (22%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books243 followers
May 31, 2022
"جای سوزن انداختن نبود. سقف زیرزمین کوتاه بود. یک لامپ صد وات از سقف آویزان بود و روی میز را روشن می کرد. زیر نور زرد صورت ها خیس عرق بود. چشم های وق زده توی حدقه می چرخید. دهان ها باز می شد و دود سیگار را بیرون می داد. جلویی ها خم شده بودند روی میز. عقبی ها پا بلندی می کردند تا شاید از بین کلّه ها چیزی ببینند. این طرف میز مرد چاقی نشسته بود. زیرپیراهنی سفیدش خیس عرق بود و چسبیده بود به تنش. دو تا پای پرنده اش را توی مشتش گرفته بود. پرنده انگار کلافه بود. سرش را به چپ و راست می چرخاند و مدام می لرزید. چشم های پرنده قرمز بود."
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.