لوزالمهده چشمهایش را گشاد کرد. آمد توی صورتم. با صدای پستی گفت: «این خیلی قشنگه که شما توی داستانتون بدون مراعات، اسم مارکهای خارجی و مبتذل رو میآرین؟ خیلی قشنگه که یه خرس مذکر بیاد با یه دانشجوی دختر که ازهمون مارکها میپوشه، برن توی یه کافهای باهم بشینن، دست هموبگیرن... به هم شماره تلفن بدن. بعد هم روشن نباشه چی به هم گفتن؟» دود را فوت کردم توی صورتش، گفتم:«روشنه آقا.»
"جای سوزن انداختن نبود. سقف زیرزمین کوتاه بود. یک لامپ صد وات از سقف آویزان بود و روی میز را روشن می کرد. زیر نور زرد صورت ها خیس عرق بود. چشم های وق زده توی حدقه می چرخید. دهان ها باز می شد و دود سیگار را بیرون می داد. جلویی ها خم شده بودند روی میز. عقبی ها پا بلندی می کردند تا شاید از بین کلّه ها چیزی ببینند. این طرف میز مرد چاقی نشسته بود. زیرپیراهنی سفیدش خیس عرق بود و چسبیده بود به تنش. دو تا پای پرنده اش را توی مشتش گرفته بود. پرنده انگار کلافه بود. سرش را به چپ و راست می چرخاند و مدام می لرزید. چشم های پرنده قرمز بود."