رساله پیش رو رساله «عقل سرخ» اثر حکیم و عارف بزرگ قرن ششم شیخ شهاب الدین ابوالفتوح یحیی ابن حبش ابن امیرک سهروردی (549 - 587 ق) است.
رساله حاضر از روی نسخه ای در مجموعه ای کهنسال متعلق به کتابخانه ملی تحت شماره 2412 که تاریخ تحریر آن 659 و به خط محمد ابن علی ابن علی دامغانی جاجرمی میباشد پیاده شده است. این نسخه که با مرگ مؤلف تنها هفتاد و دو سال فاصله دارد صفحه به صفحه مطابق نسخه مذکور حروف چینی شده است. به این ترتیب که صفحه اول رساله پیش رو مطابق با صفحه اول نسخه خطی و به همین ترتیب تمام رساله صفحه به صفحه مطابق صفحات نسخه خطی میباشد.
"Shahāb ad-Dīn" Yahya ibn Habash Suhrawardī (Persian: شهاب الدین سهروردی, also known as Sohrevardi) was a Persian philosopher and founder of the Iranian school of Illuminationism, an important school in Islamic philosophy and mysticism that drew upon Zoroastrian and Platonic ideas. He is referred to by the honorific title "Shaikh al-ʿIshraq" (Master of Illumination) and "Shaikh al-Maqtul" (the Murdered Master) in reference to his execution for heresy.
یکی از رساله های نسبتاً دشوار سهروردی (در مقایسه با "صفیر سیمرغ" و "لغت موران" و "در حالت طفولیت")
یکی از نکته های مهمی که به نظر میرسه برای درک این رساله باید بهش توجه بشه، معنی "عقل" در این رساله است. این عقل، ارتباطی با عقل انسان نداره. این عقل یکی از مفاهیم فلسفیه که در فلسفۀ مشائی (فلسفۀ قبل از سهروردی) موجود بوده، ولی در فلسفۀ اشراق (فلسفۀ سهروردی) بهش خیلی بیشتر پرداخته شده. این مفهوم خیلی مفصل تر، توی رسالۀ "آواز پر جبرئیل" موجوده. در اونجا، اون ده پیر که راوی ملاقات میکنه، در حقیقت عقل های دهگانه هستن.
طرحی از حضرت عقل اول، از حقیر
به طور خلاصه، خداوند که منبع نوره، جهان مادی رو مستقیم خلق نمی کنه. بلکه با واسطه خلق میکنه. برای مثال، وقتی انسان میخواد چیزی بنویسه، مستقیم نمی نویسه. بلکه اراده میکنه که دست تکون بخوره. حرکت دست علت حرکت انگشت هاست، حرکت انگشت ها علت حرکت قلم هست و حرکت قلم، علت نوشتنه. پس ارادۀ انسان مستقیماً به نوشتن تعلق نگرفته، بلکه با واسطه به نوشتن تعلق گرفته.
همین طور، خداوند از همۀ جهات واحده، و اراده ش هم واحده. ارادۀ خداوند، فقط به یک چیز تعلق گرفته و یک مخلوق رو خلق کرده. این مخلوق نخستین، موجودیه که از همه لحاظ به خداوند شبیهه و کاملترین مخلوق ممکنه، به جز این که اون ممکن الوجوده و خداوند واجب الوجوده. این موجود نخستین، موجود دومی رو خلق میکنه که یه کم ناقص تره و اون موجود دوم، موجود سومی رو خلق میکنه که باز ناقص تره و همین طور... تا این که به جهان مادی میرسه.
به این موجود نخستین، توی فلسفه میگن "عقل اول" و به واسطه های بعدی، میگن "عقل دوم"، "عقل سوم" و... تا "عقل دهم". در فلسفۀ مشائی و اشراقی، میگفتن ده عقل (ده موجود مجرد برتر) واسطۀ خلق جهان مادی هستن.
در رسالۀ عقل سرخ، در معرفی "عقل" میگه: "من اولین فرزند آفرینشم" که اشاره به عقل اول و نخستین مخلوق بودنش داره. مشابهش رو در روایات اسلامی داریم که "اوّل ما خَلَقَ الله، العقل". در فلسفۀ فلوطین اسکندرانی، اوّلین تجلّی "واحد"، "عقل"ـه که علّت معقولاته.
علت این که میگه: "من سرخم، چون واسطه ی بین نور و ظلمتم"، همینه. عقل اول، واسطۀ بین عالم نورانی (خداوند) و عالم ظلمانی (جهان ماده) است و به خاطر همین، ترکیبی از نور و ظلمته. در آواز پر جبرئیل، عقل اول رو این طور معرفی می کنه که: دو بال داره، یک بالش نورانیه و بال دیگه ش ظلمانیه و وقتی بال میزنه، از برخورد این دو بال صدایی ایجاد میشه که همۀ مخلوقات، حاصل اون صدا هستن.
مبحث عقول دهگانه توی فلسفۀ اشراق یکی از نکات مهمه و سهروردی یه سری ابداعاتی در این زمینه داره که میشه گفت اصلاح نظریۀ "مُثُل" افلاطونه.
در صحرا شخصی را دیدم که می آمد.پیشش رفتم و سلام کردم،به لطفی هر چه تمامتر جواب فرمود.چون در آن شخص نگریستم، محاسن و رنگ موی وی سرخ بود،پنداشتم که جوان است.گفتم :ای جوان از کجا می آیی؟ گفت:ای فرزند!این خطاب به خطاست. من اولین فرزند آفرینشم،تو مرا جوان همی خوانی؟ گفتم:از چه سبب محاسنت سپید نگشته هست؟ گفت:محاسن من سپید هست و من پیری نورانی ام،ولی آن كسی كه تو را در دام اسیر گردانید و این بندهای مختلف بر تو نهاد و این موکلان را بر تو گماشت،مرا در چاه سیاه انداخت و این رنگ من که سرخ می بینی از آن است؛اگر نه من سپیدم و نورانی و هر سپیدی که نور به او تعلق دارد چون با سیاه آمیخته شود سرخ ¬نماید،چون شفق اول شام یا آخر صبح که سپید است و نور آفتاب به او تعلق دارد؛یک طرفش با جانب نور است که سپید است و یک طرفش با جانب چپ که سیاه است.پس سرخ می نماید و جرم ماه وقت بدر وقت طلوع که اگرچه نور او عاریتی هست اما هم به نور موصوف هست و یک جانب او با روز هست و یک جانبش با شب،سرخ نماید و چراغ همین صفت دارد،زیرش سپید باشد و بالا بر دود سیاه،میان آتش و دود سرخ نماید و این را نظیر و مشابه بسیار هست. پس گفتم:ای پیر!از کجا می آیی؟ گفت:از پس کوه قاف که مقام من آنجا هست و آشیان تو نیز آن جایگاه بود اما تو فراموش کرده ای. گفتم:در این جایگاه چه می کردی؟ گفت:من سیاحم.پیوسته گرد جان گردم و عجایب ها بینم. گفتم:از عجایب ها چند در جهان دیدی؟ گفت:هفت چیز.اول کوه قاف هست که ولایت ماست،دوم گوهر شب فروز،سوم درخت طوبی،چهارم دوازده کارگاه،پنجم زره دادی،ششم تیغ بلارک،هفتم چشمه زندگانی. ... گفتم:ای پیر!این چشمه زندگانی کجاست؟ گفت:در ظلمات.اگر آن می طلبی خضروار پای افزار در پای کن و راه توکل پیش گیر تا به ظلمات رسی. گفتم:راه از کدام جانب هست؟ گفت: از هر طرف که روی،اگر راه روی،راه بری. گفتم: نشان ظلمات چیست؟ گفت:سیاهی و تو خود در ظلماتی,اما تو نمی دانی,آن کس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند,بداند پیش از ان هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده.پس اولین قدم راه روان این هست و از اینجا ممکن بود ترقی کند،اکنون اگر کسی بدین مقام رسد از اینجا تواند بود که پیش رود.مدعی چشمه زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی بکشد اگر اهل ان چشمه بود به عاقبت بعد از تاریکی روشنایی بیند،پس او را بی آن روشنایی نباید گرفتن که آن روشنایی نوریست از اسمان بر سرچشمه زندگانی اگر راه برد و بر آن چشمه غسل برآرد از زخم تیغ ایمن گشت.هر که معنی حقیقت یافت بدان چشمه رسد.چون از چشمه برآمد استعداد یافت،چون روغن به لسان که اگر کف برابر آفتاب بداری و قطره ای از ان روغن بر کف چکانی از پشت دست به در آید.اگر خضر شوی از کوه قاف آسان توانی گذشتن.
دوستانِ گرانقدر، در بخش نخست از این ریویو، اینگونه رساله ها و نوشته ها را با هم بررسی میکنیم.... سپس در بخشِ دوم، نوشته هایی از این رساله را برایتان مینویسم، تا با نوع مطالب بیان شده در این رساله، بهتر آشنا شوید........ دوستانِ آگاهِ من، در این ریویو قرار نیست برای شما از جملاتِ پیچیدۀ سهروردی بنویسم.. نیازی هم به این نیست که شما به عبور از لایه هایِ کوه قاف و کارگاه های گوناگون و طبقاتِ گوناگون آسمان و زمین و زبانِ پرندگان و چشمۀ آب حیات، آشنا شوید!! حتی اگر بر اساسِ گفتۀ برخی از پیروانِ اینگونه مطالب، اینها همه یکسری نشانه و استعاره باشد... بازهم سخن از روح و عالم بالا وعقل فلان و عقل بهمان، به دور از خرد است... انسان اندیشمند سخنانش را ساده بیان میکند تا نیاز به تفسیر نداشته باشد عزیزانم، با فلسفه و دانش و خردِ امروزی، دیگر سخن گفتن از حکمتِ اشراق و کوهِ قاف و طبقاتِ آسمان و عروج روح و نفسهای گوناگون و اینگونه موهومات و اندیشیدن به آنها، برایِ شما دوستانِ خردگرا هیچ سودی نخواهد داشت و فلسفه بافی در موردِ موهوماتی چون فرشتگان و وحی و خدایِ هفت آسمان و جبرئیلِ ساختگی و خیالی، برایِ شما عزیزان همچون ویروسی بیماری زا و خطرناک میباشد.... هر انسانِ خردمندی این نوشته ها و رساله ها را بخواند، با خود میگوید: کدام بیسواد و ساده لوحی به این موهومات باور دارد!!!؟؟؟ ولی جالب است عده ای هستند که هم باور دارند و هم تعصبِ ابلهانه ای به این مطالب از خود نشان میدهند.. و اکثر این متعصبان، مذهبیانی هستند که تصور کرده اند که اسلام بیابانی و زمخت و بدشکل، با خزعبلاتی به اصطلاح عرفانی، حکمت اشراق گونه، شیک و خوشگلتر میشود... واکنشِ این موجوداتِ عجیب و متعصب، نسبت به شما خردگرایان و نظر خردمندانۀ شما نسبت به اینگونه نوشته ها، این است که: شماااا بیسواد هستید و دانشِ کافی برای فهمِ این نوشته ها را ندارید!!! این ها همه رموزِ الهی و عرفان و حکمتِ اشراق است!! هرکسی فهم این نوشتار را ندارد.. عشق به علی بن ابیطالب تازی و خاندان او، باعث شد که نورِ فهمِ این مطالب در قلبِ ما روشن شود!!!!!!!!! پس اگر با چنین موجوداتِ متعصب و ابلهی روبرو شدید، آنها را با پرهایِ جبرئیل و طبقۀ هفتم آسمانها و اشراق تنها بگذارید و سریع از آنها فاصله بگیرید و بگذارید این نادانها کماکان تصور کنند که دورتادور دنیا را کوه قاف پوشانده و آسمان هفت طبقه است!!! از این موجودات دوری کنید تا شما را همراهِ خودشان به چاهِ نادانی و جهالت فرو نبرند..... موهومات و چرت و پرت، اگر در کلمات و جملاتِ زیبا هم پیچیده شود و دورش طلا هم بگیرند، بازهم خزعبلات و چرت و پرت است.. پس فریبِ جملات زیبا و به اصطلاح عرفانی و دوپهلو را نخورید... عزیزانم، کدام انسانِ اندیشمند و خردگرایی در این روزگار به دنبالِ "زرۀ داوودی" میباشد!!؟؟ و کدام ابله و بیکاری، برایش مهم است که این زرۀ داوودی موهوم و دروغین از چند حلقه درست شده است و مراحل ساخت آن در دوازده کارگاه موهوم چه بوده است؟؟ عزیزانم، هیچگاه خردِ انسانیِ خویش را به این خزعبلاتِ بی معنی و خردسوز، آلوده نسازید.... مطالبی از "رسالۀ عقل سرخ" را به انتخاب برایتان مینویسم که جنبۀ داستانی دارد و بس... جالب است که بدانید نگاه سهرودی به برخی از داستانهایِ تاریخی چگونه بوده است -------------------------------------------- در زیر سهرودی، داستانِ زال و در ادامۀ آن کشته شدنِ اسفندیار به دستِ رستم پهلوان را به شیوۀ خودش بیان نموده وعجیب تر آنکه کشته شدنِ اسفندیار از دیدگاهِ سهروردی، با تیر و کمانِ رستم و ساختِ تیر به سفارشِ سیمرغ، ارتباطی ندارد!! بلکه آن را به "علم مرایا" ربط داده است!!!! این علمِ مرایا از همان مسائلِ ساختگیِ حکمتِ اشراق است که برخی از موهوم پرستانِ عقب مانده در ایران به آن اعتقاد دارند... داستان را در زیر برایتان مینویسم، با دقت بخوانید تا متوجه شوید گفت: سیمرغ آشیانه بر سرِ طوبی دارد.. بامداد، سیمرغ از آشیانِ خود بدر آید و پَر بر زمین باز گستراند، از اثرِ پرِ او، میوه درخت پیدا شود و نبات بر زمین.. پیر را گفتم: شنیدم که زال را سیمرغ پرورد و رستم اسفندیار را به یاریِ سیمرغ بکشت.. پیر گفت: بلی درست است... گفتم: چگونه بود؟ گفت: چون زال از مادر در وجود آمد، رنگِ موی و رنگِ روی سپید داشت.. پدرش سام بفرمود که وی را به صحرا اندازند و مادرش نیز عظیم از وضعِ حمل وی رنجیده بود.. چون بدید که پسر کریه لقاست، هم بدان رضا داد، زال را به صحرا انداخت... فصلِ زمستان بود و سرما، کس را گمان نبود که یک زمان زنده ماند.. چون روزی چند برین آمد و مادرش از آسیب فارغ گشت، شفقتِ فرزندش در دل آمد، گفت: یک باری به صحرا شوم و حالِ فرزند ببینم چون بصحرا شد فرزند را دید زنده و سیمرغ وی را زیرِ پر گرفته... چو�� نظرش بر مادر افتاد تبسمی بکرد.. مادر وی را در برگرفت و شیر داد.. خواست که سویِ خانه آرد، باز گفت تا معلوم نشود که حالِ زال چگونه بوده است که این چند روز زنده ماند، سویِ خانه نشوم... زال را به همان مقام زیرِ پرِ سیمرغ فرو هشت و او بدان نزدیکی خود را پنهان کرد... چون شب درآمد و سیمرغ از آن صحرا منهزم شد، آهویی بر سرِ زال آمد و پستان در دهانِ زال نهاد... چون زال شیر بخورد، خود را بر سرِ زال بخوابانید، چنانکه زال را هیچ آسیب نرسید... مادرش برخاست و آهو را از سرِ پسر دور کرد و پسر را سویِ خانه آورد...... پیر را گفتم: آن چه سِر بوده است؟ پیر گفت: من این حال از سیمرغ پرسیدم.... سیمرغ گفت: زال در نظر طوبی بدنیا آمد، ما نگذاشتیم که هلاک شود. آهو بره را بدستِ صیاد بازدادیم و شفقتِ زال در دل او نهادیم، تا شب وی را پرورش میکرد و شیر میداد و به روز، خود منش زیرِ پر میداشتم..... گفتم حال رستم و اسفندیار؟ گفت چنان بود که رستم از اسفندیار عاجز ماند و از خستگی سوی خانه رفت. پدرش زال پیشِ سیمرغ تضرعها کرد، و در سیمرغ آن خاصیت است که اگر آینه یا مثلِ آن برابر سیمرغ بدارند، هر دیده که در آن آینه نگرد، خیره شود... زال جوشنی از آهن بساخت چنانکه جمله مصقول (سیقل داده شده) بود و در رستم پوشانید و خودی مصقول بر سرش نهاد و آینه ها مصقول بر اسبش بست... آنگه رستم را از برابر سیمرغ در میدان فرستاد. اسفندیار را لازم بود در پیش رستم آمدن... چون نزدیک رسید، پرتوِ سیمرغ بر جوشن و آینه افتاد... از جوشن و آینه عکس بر دیدۀ اسفندیار آمد، چشمش خیره شد، هیچ نمیدید... توهم کرد و پنداشت که زخمی بهر دو چشم رسید، زیرا که دگران ندیده بود.. از اسب درافتاد و بدستِ رستم هلاک شد... پنداری آن دو پاره گز که حکایت کنند دو پرِ سیمرغ بود ************** سهرودی از این پیرِ ریش و مو قرمز یا همان «عقلِ سرخ» در موردِ "زرۀ داوودی" میپرسد و پیر خزعبلاتی تحویلش میدهد.. سپس از او میپرسد که چه چیزی بر این زره کارساز است، پیر میگوید که "تیغ بلارک" (تیغی از یک نوع فولاد) بر آن کار ساز است.. حال ادامۀ این داستان را برایتان به نوشتارِ سهروردی در زیر مینویسم.. کاری با سهروردی نداریم... ولی شما ببینید عده ای که نامِ خودشان را کتابخوان میگذارند، امروزه و با پیشرفت دانش و فلسفه، به چه مسائلی دل خوش کرده اند و با جان و دل به آن ایمان دارند گفتم: اِی پیر چه کنم تا آن رنج بر من سهل بود؟ گفت: چشمۀ زندگانی بدست آور و از آن چشمه آب بر سر ریز تا این زره بر تنِ تو بریزد و از زخمِ تیغ ایمن باشی که آن آب این زره را تنگ کند، و چون زره تنگ بود، زخمِ تیغ آسان بود.... گفتم: ای پیر این چشمۀ زندگانی کجاست؟ گفت: در ظلمات.. اگر آن میطلبی خضروار پایافزار در پای کن و راهِ توکل پیش گیر تا بظلمات رسی... گفتم: راه از کدام جانبست؟ ...گفت: از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری... گفتم: نشان ظلمات چیست؟... گفت: سیاهی، و تو خود در ظلماتی، امّا تو نمیدانی.... آن کس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی بچشم ندیده... پس اولین قدم راهروان اینست و از اینجا ممکن بود که ترقی کند... اکنون اگر کسی بدین مقام رسد، از اینجا تواند بود که بیش رود... مدعیِ چشمۀ زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی بکشد. اگر اهل آن چشمه بود، بعاقبت بعد از تاریکی روشنایی بیند... پس او را پی آن روشنایی نباید گرفتن که آن روشنایی نوریست از آسمان بر سرِ چشمه زندگانی... اگر راه برد و بدان چشمه غسل برآرد از زخمِ تیغ بلارک ایمن گشت بلللله... و حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را... در گام نخست باور کنید که موجودی به نام خضر در تاریخ داشتیم ... بعد همچون بیماران روانی خودتان را تبدیل به خضر کنید... بعد دیگر کار آسوده میشود... همینجوری راه برید تا از تاریکی به تاریکی برید و بعد از تاریکی یهو با سرگردانی باز به تاریکی برید تا یهووو به روشنایی برسید و بعد بپرید تو آب و یه غسلِ ارتماسی در چشمۀ آب حیات به جا بیاورید (قبلش نیت کنید حتماً) و دیگه تیغ بلارک!!! بر شما اثر نمیکند که نمیکند..... این همه داستان بافته شد که در مورد مرگ و بیرون رفتن روح از بدن بگوید و آزاد شدن این روح نامرئی که نمیدانیم چیست و پروازش به ناکجا آبادی که همیشه زنده است!!!! مشکلات اجتماعی و اقتصادی و تمامی مسائلِ زندگیِ انسانی، با این نسخه ها حل شد و خیالِ من و شما هم راحت شد.. تمامِ دغدغۀ ما انسانها این بود که چه کاری انجام دهیم تا تیغ بلارک بر ما صدمه وارد نکند!!!! خودمان خبر نداشتیم.... حالا باز موجوداتِ موهوم پرست و متعصب و پرمدعا میان و مثلِ همان مفسرانِ قرآنی، از تنبانشان هزاران تفسیر بیرون می آورند... برای فهم این نوشته ها، چشم بصیرت و علم لدنی نیاز است.. که فقط امامان تازی، دوستدارانِ تازی هایِ مسلمان و بیابانی و البته پیروانِ عرب پرستشان به این علومِ مخفی دسترسی دارند و بس.... من وظیفه ای داشتم، انجام داده و نوشتم.. مثل همیشه... آنهایی که باید بفهمند، فهم میکنند.. و آنهایی که باید آگاه شوند، آگاه میشوند --------------------------------------------- امیدوارم این ریویو برایِ شما دوستانِ خردگرا و باشعور، مفید بوده باشه «پیروز باشید و ایرانی»
پرسيدم پير را كه به پوشنده زره كه آسيب رسد، تفاوت باشد؟ گفت تفاوت است. گفت بعضي را آسيب چنان رسد كه اگر كسي را صدسال عمر باشد و در اثناي عمر پيوسته آن انديشد كه گوهر كدام رنج صعب تر بود، و هر رنج كه ممكن بود در خيال آرد، هرگز به آسيب زخم تيغ بلارك خاطرش نرسيده باشد... اما بعضي را سهل بود..... به تيغ عشق شو كشته كه تا عمر ابد يابي/ كه از شمشير تو لختي نشان ندهد كسي احيا....
این داستانها، بیانگر شرح مراحلی هستند که نفس، پس از رها شدن از قید و بندها و عروج تدریجی و خروجش از زندان عالم جسمانی میپیماید.ماجرای اصلی این داستانها، دیدار قهرمان داستان با پیری روحانی و گفتگوی حاصل از این دیدار میباشد که در طی این گفتگو مطالب فلسفی و عرفانی با زبان رمز به مخاطب فهمانده میشود. در عقل سرخ، قصه با این پرسش آغاز می شود که آیا مرغان زبان یکدیگر را می فهمند. عقاب که بدواً پاسخی مثبت داده، بعداً اسیر صیادان می شود؛ چشمانش را می بندند و تدریجاً باز می کنند. عقاب به مردی سرخ روی برمی خورد که مدعی است "اولین فرزند آفرینش" است. او (هم) سالخورده است زیرا نماینده انسان کاملی است که پیش از آفرینش، به صورت مثالی، در کمال محض می زیسته، و هم جوان است زیرا از دیدی هستی شناختی با خداوند که ازلی و، بنابراین، قدیم ترین موجود است، بسیار فاصله دارد. در این کتاب نظریه سهروردی درباره علم به زبانی نمادین شبیه زبان آواز پر جبرئیل بیان شده است. وی ضمن استفاده از مشتی نمادهای جدید، پاره ای از موضوعات دیرین فلسفه و عرفان اسلامی، از قبیل تمایز میان قوه عقلانی، که او آن را عقل جزئی می نامد، و عقلی که او آن را عقل کلی می خواند، مطرح می کند. سهروردی در این کار بر نمادهای زرتشتی و منابعی از ایران باستان سخت تکیه می کند. دقیقاً تعامل بین عقل جزئی و عقل کلی است که اساس دستیابی به علم را تشکیل می دهد. همچون دیگر آثاری که در موضوع حکمت الهی است، سهروردی نظریه علم خود را در پس شبکه تودرتوی اسطوره ها و نمادهایی پنهان می کند که فقط در صورتی شخص می تواند راز آنها را بگشاید که با مجموعه نمادهای سنتی صوفیه آشنا باشد.
عقل "سرخ" همانا عقل آدمی است که ذات سپید و نورانی دارد اما گرفتار سیاهی و گمراهیست، چرا که: هر سپیدی که نور بازو تعلّق دارد چون با سیاه" آمیخته شود سرخ نماید، چون شفق اول شام یا آخر صبح که سپید است و نور آفتاب بازو متعلّق و یک طرفش به جانب نور است که سپید است و یک طرفش به جانب .چپ که سیاه است. پس سرخ مینماید"
کتابی رمزآلود و فلسفی، پر از تمثیل و استعاره های عرفانی، زیبا اما دشوار...
«عقل سرخ نام يك داستان فلسفي به نوشته شيخ اشراق ميباشد كه در آن مطالب فلسفي و عرفاني با قلم داستاني و رمزگونه بيان شده است. سهروردي به تبع از ابنسينا دست به نوشتن اين گونه از داستانهاي تمثيلي زده است در واقع رسالههاي عرفاني سهروردي ادامهدهنده و كاملكننده حكايتهاي فلسفي - عرفاني ابنسينا ميباشد. اين داستانها، بيانگر شرح مراحلي هستند كه نفس، پس از رها شدن از قيد و بندها و عروج تدريجي و خروجش از زندان عالم جسماني ميپيمايد.ماجراي اصلي اين داستانها، ديدار قهرمان داستان با پيري روحاني و گفتگوي حاصل از اين ديدار ميباشد كه در طي اين گفتگو مطالب فلسفي و عرفاني با زبان رمز به مخاطب فهمانده ميشود.
خلاصهاي از داستان عقل سرخ: عقل سرخ حكايت يكي از سفرهاي معنوي سهروردي ميباشد كه از زبان پرندگان بيان شده است. سهروردي در اين داستان نفس خود را به «بازي» تشبيه كرده است كه در دام صيادان گرفتار شده است و پر و بال و چشمان او بسته است و او پيوسته در آرزوي پرواز و پركشيدن به آسمانهاست تا اينكه يك روز نگهبانان را از خود غافل مييابد و لنگان لنگان با پر و بال بسته رو به سوي صحرا مينهد. در آنجا شخصي را ميبيند كه رنگِ ريش و رخسار او سرخ بود، «باز» ميپندارد كه آن شخص جوان است. خود آن شخص ميگويد: «من اولين فرزند آفرينش هستم و ريش و موي من سپيد است؛ ولي آن كسي كه تو را در دام، اسير گردانيد، مرا در چاه سياه انداخته است و اين رنگ سرخ من، از آن است؛ زيرا هر سپيدي كه نور به او برسد، چون با سياه آميخته شود، سرخ مينمايد. سپس آن پير، «باز» را از مقام خود با خبر ميكند كه آشيان اصلي «باز» در آنجاست و بعد از آن پير، عجائبي را كه در جهان ديده است بر ميشمارد. آن عجايب عبارتند از: 1- كوهِ قاف كه همان جايگاه پير و آشيان اصلي باز است. 2- گوهر شبافروز 3- درخت طوبا 4- دوازده كارگاه 5- زرهِ داوودي 6- تيغ بَلارَك 7- چشمه زندگاني. تأويل رمزهاي اين داستان: كوه قاف رمز عالم بالاست. گوهر شبافروز رمز ماه است و درخت طوبي رمز خورشيد، دوازده كارگاه رمز دوازده بُرج فلكياند. زره داوودي رمز تن انسان است، تيغ بلارك رمز مرگ است و چشمۀ زندگاني رمز عالم زندگي جاودان، مزرعه رمز كرۀ زمين و ناكجاآباد، رمزِ شهرِ فرشتگان يا نفسها و عقلهاست. صحرا كنايه از عالم مثال و چاه سياه رمز عالم خاكي و مادي ميباشد. «باز» همان نفس يا روح انساني است و دو چشم «باز»، اشاره به عقل نظري و عقل عملي دارد. مقصود از نگهبانان حواس ظاهري و حواس باطني انسان ميباشد. هدف سهروردي از طرح اين داستان: سهروردي خود اين داستانها را تصويرگر تعاليم فلسفۀ اشراقي ميداند و شاگردان را تشويق به مطالعه آنها ميكند تا در درون خود به آن تجربهها برسند. باورهائي كه مضامين اين داستان را تشكيل ميدهند؛ عبارتند از: الف) اعتقاد به دو بعدي بودن انسان و هبوط روح از عالم روحاني به جهان جسماني. ب) اشتياق روح به پيوستن به اصل خود در عالم بالا و حبس او در زندان تن و غربت او در اين جهان. ج) شواغل حسّي و تعلّقات جسماني. د) رياضت كشيدن و حكمت ورزيدن براي رفع اين موانع و رسيدن به مرگ ارادی. ه) ادراك بيواسطه لذتهاي روحاني و معارف قدسي پس از رهائي از حواس ظاهري و گشوده شدن چشم باطن.»
از اونجایی که آخر کتاب رسیدم به اینکه خب که چی !! رفتم چند تا از تحلیلاش رو خوندم و بعد گفتم : آهان چه عااااااااااااااالی
تحلیلی که خوندم این بود : حرف قرآن را مدان که ظاهر است
زیر ظاهر باطنی هم قاهر است
مولانا
چنان که سهروردی در عقل سرخ به زبان تمثیل بیان میکند : یک «باز» به مثابهی روحی سبکبال به زندان ماده و حواس گرفتار شده . در ابتدا بال و شوق پرواز داشته اما آرام آرام بعد از بستهشدن بالها و چشمها پرواز از خاطرش رفته است. گویی اساسا یادش نمیآید که پرنده است و به دیاری برتر و والاتر تعلق دارد. چشمانش بستهاند و چیزی از آشیانهاش به یاد نمیآورد . با همان زنجیرها در بیابانی تاریک (عالم مثال ) طی سفر میکند تا «پیری سرخ» به مثابهی امشاسپندی فیلسوف راهنمایش میشود . کسی که نه به روشنی نور مطلق است و نه به سیاهی تاریکی کامل . ادعای کهنسالی دارد و میگوید سالها در چاهی تاریک افتاده ( عالم خاکی ) که روی سپیدش سرخ گشته چون: «من نخستین فرزند آفرینشم». پیر از همهی مسیری که «باز» باید طی کند خبردار است . از عجایب میگوید. کوه قاف ، گوهر شبافروز ، درخت طوبی ، دوازده کارگاه ، زره داوودی ، تیغ بلارک و سر آخر چشمهی زندگانی .
کوه قاف فلک الفلاکی است در انتهای مسیر دنیا که خود از یازده کوه ساخته شده . یازده به مثابهی نه فلکی که منجمین باستانی میگفتند . نخست فلک سرما و گرما که در زیر فلک ماه ایستادهاند . بعد گوهر شبافروز که آسمانِ «ماهپایه» میشود و فلک چهارم که طوبای نورانی است یا منزل سیمرغان یا همان خورشید . نهایتا هم نوبت به دوازده کارگاهِ یادآورِ دوازده برج فلکیِ راهبرِ همهی تحولاتِ «دنیای زیر ماه» می رسد . این نامگذاری از کسی که در آذربایجان قدیم با فرهنگ اصیل پهلوی بزرگ شده اصلا بعید نیست . می توان مسیر سفر را به هفتآسمان زرتشتیان مربوط کرد که به طور کامل در معراج ارداویراف تشریح شده . هفت آسمانی که بدین ترتیبند :
ابرپایه ، سپهراختران، ستارگان نامیزنده ، بهشت که ماه بدان پایه است ، گرودمان که انغرروشن خوانده شود و خورشید بدان پایه است ، گاه امشاسپندان و سر آخر روشنی بیکران که جای اورمزد است.
بالاتر از همهی آنها شاید نور مطلق باشد که سهروردی درباره ی آن می گوید :
ذات نخستین نور مطلق، یعنی خدا، پیوسته نورافشانی میکند و از همین راه متجلی میشود و همه چیزها را به وجود میآورد. و با اشعهی خود به آن ها حیات میبخشد و هر چیز در این جهان منشعب از نور ذات او ست و هر زیبایی و هر کمال موهبتی از رحمت اوست و رستگاری عبارت از وصول کامل به این روشنی است.
زیر همهی کارگاهها ، کارگاه مزرعه اساس یا همان پایهای ترین بعد عالم است . مزرعهی اساسی چون صفر در ریاضیات که پوچ و بینهایت است . مثل صفی بزرگ از صفرها که باز در صفری دیگر جا میشوند و همزمان پایه و اساس باقی اعدادند . شاید به همان گونه که بعضی معتقدند بُعدِ صفرُم ، به معنای عدم و نیستی نیست ، بلکه پر از همهی احتمالاتی است که دنیای ما را تشکیل می دهد.
۱ +(-۱) + ۲ + (-۲) + ۳ + (-۳) + …. = ۰+۰+۰+…=۰
۰-(-۱)=۱ , ۰-(-۲)=۲ , ۰-(-۳)=۳
صفر به مثابهی اساس منطق اعداد میتواند مولد هر عددی باشد . هر تغییری در صفر باعث خلق عدد دیگری میشود . شاید از این جا باشد که سهروردی زیرینترین کارگاه که در شمارش به حساب نیاورده را «مزرعهی اساس» مینامد . چنان که صفر نه تنها بیمقدار نیست بلکه دربرگیرندهی همهی مقدارهاست. یعنی چه بسا که همهی اعداد به نحوی از صفر ساخته شدهاند.
تمثیل جالب بعدی همان زره داوودیای است که به «باز» پوشانیدهاند و حلقههای بیشمار دارد و هرکدام از اتحاد چهارحلقه از دوازده کارگاه در مزرعهی اساس بدست آمدهاند . زره داودی که نماد جسم مادی است دست و پای باز را گرفته و همهی هدفی که او دارد در رهایی از این بند خلاصه میشود . زرهی که چون ریسمانهایی پرشمار و ریزتر از ریز به گردنش افتادهاند که جز با تیغ بلارک در دست جلادی از پیش معین پاره نمی شوند . جلاد هم عمر هر زره را میداند و به وقتش بندها را پاره خواهد کرد.
باز دنبال راهی میگردد که بدون آسیبی از جلاد زره را باز کند . عقل سرخ راه را در چشمهی زندگانی میبینید که با تنگکردن زره آسیب را کم میکند .
این شبیه پیشنهادی است که عیسی فرمود: وقتی یارانش از او پرسیدند« چه کس در ملکوت آسمانها بزرگترین است؟» کودکی را نزد خویش خواند و او را در میان ایشان جای داد و گفت: «به راستی شما را میگویم که اگر به حال کودکان باز نگردید، به ملکوت آسمانها در نیایید. پس هر کس خویشتن را به سان این کودک کوچک کند، در ملکوت آسمان@ها بزرگترین خواهد بود.» (انجیل مَتّی، باب ۱۸ آیات ۱ تا۴)
شاید تنگ کردن زرهای که سهروردی از آن صحبت میکند به این مثالی که در کتب آسمانی تکرار شده هم مربوط باشد :
در آیه ۴۰ سوره ی اعراف از قرآن آمده که :”کسانی که آیات ما را تکذیب کردند ، و در برابر آن تکبر ورزیدند (هرگز) درهای آسمان به سویشان گشوده نمیشود و ( هیچگاه ) داخل بهشت نخواهند شد مگر این که شتر از سوراخ سوزن بگذرد ! این گونه گناهکاران را جزا می دهیم “
این تمثیل به همین صورت در آیه ۲۵ باب ۱۸ اانجیل لوقا، در انجیل مرقس باب ۱۰/ ۲۴ و در انجیل متی باب ۱۹/۲۳ آمده است.
وقتی که «باز» به چشمهی زندگانی برسد و در آن غسل کند ، دیگر محتلم نخواهد شد و تمامی خواست های حیوانی از او پاک میشود .اینقدر کوچک و سبک میشود که در نور آفتاب مثل روغن بلسان به آنی از پردهی آسمانها عبور میکند و بیابان جهلش جای به روشنائی نوری ابدی خواهد داد .
گرچه از نوشتههای دیگرشیخ اشراق در مییابیم که شاید بتوان با بالهایی تن پوشیده در پولاد این زره را هم پرواز داد که البته به فرمودهی خود سهروردی این حالت استثنائی و خلاف قوانین فیزیکی دنیاست ، چنان که می گوید :
گاهی اشراقات نور انسان را وادار می کند که روی آب و هوا راه برود یا با بدن انسان به آسمان رود و به بعضی “سادات و بزرگان جهان” دست زندو اینها احکام اقلیمِ هشتمی است که جابلقا ، جابلسا و هورقلیای عجیب در آن است .و بزرگتر ملکه ها ملکهی مرگ است .
پیشنهادم به دوستانی که نسخه چاپی رو مطالعه نمیکنن اینه که نسخه پی دی اف رو در کنار فایل صوتی مطالعه کنن! چون پی دی اف چند تایی اشکال چاپی داره؛ تو کتاب صوتی هم راوی چند جا اشتباه میخونه! از اونجایی هم که متن متن ثقیلیه شاید خیلیا این جوری تو فهم مطلب به مشکل بر بخورن
شنیدن متنی که حدود هشتصد سال پیش به فارسی نوشته شده حس عجیبی است. اول از این جهت که بدون واسطه با نویسندهی اثر و نگاه او به عالم مواجه میشویم و نحوهی "تفکر" گذشتگان را میبینیم. دومین جهت هم اینکه با تاریخ "زبان" فارسی -البته در شکلی پر از تمثیل و استعاره- آشنا میشویم. در این رساله هم نیاز به مطالعهی شرحی عرفانی-فلسفی شدیدا حس میشود.
حکایتی پر رمز و راز در گفتگویی میان جوانی سرخ موی که به گفته خودش پیرترین موجود آفرینش یعنی عقل است و مرغی در بند که به دنبال رهایی و بازگشت به موطن است. از سهروردی "لغ�� موران" را خوانده بودم و کمی فهم کرده بودم ولی "عقل سرخ" بسی پیچیده تر است و درک آن نیاز به آشنایی با رموز و نشانه های تصوف و عرفان دارد. و اما عقل چرا سرخ است؟ "من سپیدم و نورانی و هر سپیدی که نور باز او تعلق دارد چون با سیاه آمیخته شود سرخ نماید، چو شفق اول شام یا آخر صبح که سپید است و نور آفتاب باز او متعلق و یک طرفش با جانب نور است که سپید است و یک طرفش با جانب چپ که سیاه است، پس سرخ می نماید.."
هر چه پیش میرفتم برایم عجیب و شگفانگیزتر میشد، چون درباره این موضوع، به تعداد انگشت دست هم کتابی نخواندم. اولین بار بود که از درخت طوبی در کتابی خواندم و بسیار دوست داشتم و سیمرغ هم جذاب بود. نویسنده این نمادها را به طور رمزگونه نوشته است که برای فهم بیشتر حتما باید تحلیلی از آن بخوانم. کتاب با اینکه ۲۰ صفحه است ولی سطح بسیار بالایی دارد. نسخه صوتی را با اجرای عالی گوینده و نوای بسیار خوش شنیدم.
گفتم ای پیر، این چشمهی زندگانی کجاست؟ گفت در ظلمات، اگر آن میطلبی خضروار پایافزار در پای کن و راهِ توکل پیش گیر تا به ظلمات رسی، گفتم راه از کدام جانبست؟ گفت از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری. گفتم نشانِ ظلمات چیست؟ گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمیدانی، آن کس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنائی به چشم ندیده. پس اولین قدمِ راه روان اینست و از اینجا ممکن بود که ترقی کند. اکنون اگر کسی بدین مقام رسد از اینجا تواند بود که پیش رود. مدعیِ چشمهی زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی بکشد اگر اهلِ آن چشمه بود بعاقبت بعد از تاریکی روشنائی بیند ...
من اولین فرزند آفرینش هستم و ریش و موی من سپید است؛ ولی آن كسی كه تو را در دام، اسیر گردانید، مرا در چاه سیاه انداخته است و این رنگ سرخ من، از آن است؛ زیرا هر سپیدی كه نور به او برسد، چون با سیاه آمیخته شود، سرخ مینماید
هر چند که نثر سنگین این کتاب کوچک اما پربار وادارم کرد که آن را بارها بخوانم ؛ حداقل این را دریافتم که با نابغه ائ طرف هستم که هزارهاسال از زمان خویش جلو بوده است و حتما رنج فراوانی هم برده است..
این رساله درون مایه عرفانی و فلسفی داره که این مسائل رو در قالب داستان بیان میکنه. . در مورد این رساله نوع نگاه خواننده خیلی مهمه، اگه از جنبه ادبی و نگارش داستان به اون نگاه کنیم باید گفت که جالبه (مخصوصا اگه به صورت صوتی بشنوید)، اما اگه بخوایم از بابت اعتقادی و با توجه به موارد بیان شده به اون نگاه کنیم، فکر می کنم دیگه کمتر کسی به این مسائل باور داشته باشه!
گفتم ای پیر چه کنم تا آن رنج بر من سهل بود؟ گفت «چشمه زندگانی» به دست آور و از آن چشمه آب بر سر ریز تا این زره بر تن تو بریزد و از زخم تیغ ایمن باشی که آن آب این زره را تنگ کند و چون زره تنگ بود، زخم تیغ آسان بود. گفتم ای پیر این «چشمه زندگانی» کجاست؟ گفت در «ظلمات»... گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت «سیاهی»، و تو خود در ظلماتی اما تو نمی دانی، آن کس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده ... مدعی چشمه زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی بکشد.
گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت: سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمیدانی، آن کس که در این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از این نیز در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده، پس اولین قدم راه روان است و از اینجا ممکن بود ترقی کند. اکنون اگر کسی بدین مقام رسد از اینجا تواند بود که پیش رود.
گفتم: نشان ظلمات چیست؟گفت: سیاهی و تو خود در ظلماتی,اما تو نمی دانی,انکس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند,بداند پیش از ان هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده.پس اولین قدم راه روان اینست و از اینجا ممکن بود ترقی کنداکنون اگر کسی بدین مقام رسد از اینجا تواند بود که پیش رود
نسخهای که من خواندم، نسخهای است که در سال ۱۳۹۰ توسط مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران به مقدمه و تصحیح رضا کوهکن و مقدمهای از نصرالله پورجوادی منتشر شده. سوای کیفیت مطلوب متن اصلی رساله، مقدمهی کتاب به لحاظ شرح و تفسیر موضوع، تبارشناسی آرا و توضیحات نسخهشناسی بسیار جامع و کامل است.
شیخ شهابالدین سهروردی، دایرۀالمعارف بزرگ رمزگرایی اشراقی بوده و آثار وی مقدمهای بر عرفان خاورزمین و ادبیات قرآنی محسوب میشود. سهروردی با استفاده از رمزهای عرفانی-اسطورهای و با کمکگرفتن از الگوی مناظره، از آفریدهشدن انسان و گذر وی از دشواریهای راه سلوک در رسالۀ عقل سرخ سخنمیگوید. در این اثر ارزنده، برخی از آیات قرآن -مخصوصاً آیات نخستین سورۀ حدید-، نور الهی در وجود انسانی و تمامی عناصر طبیعت، رجعت به اصل، عقلمحوری، لزوم پیروی از پیر راهبین، گذر از مراحل سیر و سلوک عاشقانه و عارفانه، کشف درون، توجه به ایران باستان و حکمت خسروانی مورد عنایت شیخ اشراق قرار گرفتهاست. در این رساله، سالک پس از هبوط از عالم علوی، ضمن ملاقات با فرشتۀ نفسِ خویش، به جستجو در آفاق روح پرداخته و در پس پردههای ظلمانی وجود، به کشف اشراقی نائلمیشود. این شهود عارفانه، راهگشای رسیدن به ماورای هستیِ تاریک است؛ جایی غریب که در آن امتزاج نور و ظلمت دیدهمیشود. در یک سوی این قلمروی جدید، رنگ و بوی نور بر تارک عقل سرخ تابیده، و در سوی دیگر، فقدان نور الهی موجب تاریکی جانِ جان شدهاست. کلید رهیابی به عالم شهود در همین نکته خلاصهمیشود؛ تمایز درست نور و تاریکی در قلمروی روح و جسم به مدد انفاس عیسوی؛ و امتداد دادن این بارقۀ الهی برای رسیدن به سرچشمۀ حیات ازلی. گویا سهروردی، خود همان عقل سرخ است که راه نیل به آرمانشهر کشف و شهود آسمانی را -در قالب الفاظ ماندگار- فراروی دلدادگان عشق و عرفان قرار دادهاست.
اکثر آثار سهروردی بهصورت عرفانی-اساطیری و با زبانی رمزآلود نوشتهشدهاند تا علاوه بر زیبایی و جذابیت بیشتر، موجبات کتمان اسرار را در بستر مناسبتری فراهمسازند. یکی از این آثار زیبا، رسالۀ عقل سرخ میباشد که در قالب مناظرۀ عارفانه و به شیوۀ داستان در داستان به رشتۀ تحریر کشیدهشدهاست. این رساله در عین کمیت، حاوی گستردهترین اسرار نورشناسی، معاد، خردمداری، پیرشناسی، نهج سلوک عارفانه و عاشقانه، تفسیر برخی از آیات قرآن، خودشناسی، باستانگرایی، و راه رسیدن به سرچشمۀ حیات ازلی است. آشنایی با این رمز و رازهای زیبا و پیچیده، فهم آثار عارفانی چون سهروردی را بهتر و بیشتر ممکن میسازد.
نوشته مجتبی گلی برای دیدن تمام نوشته ایشان به لینک زیر مراجعه فرمایید.