یه دلیل مهمی که کتابای سارا عرفانی رو می خونم اینه که بفهمم چرا انقدر چاپ می خورن با اینکه کتابای خیلی معمولی و حتی بعضی وقتا سطح پایینی هستن .
این کتاب می تونست خیلی بهتر از این ها باشه ولی ضعف قصه پردازی و شخصیت پردازی خیلی جاها آدمو اذیت می کنه . داستان درباره دختریه که مثل خیلی از دخترای امروزیه.بر اساس دین پدر و مادرش مسلمون حساب میشه ولی با خدا کاری نداره. در ادامه داستان یه سری اتفاقایی می افته که تصمیم می گیره فکر کنه و شاید تجدید نظر کنه. ولی همه توی داستان پا در هوان.ما نمی دونیم خانواده این دختر چرا اینجوری ان.چرا مادر قصه نیست خیلی وقتا.چی میشه که همه عاشق این دختره ان.سرنوشت اون آدم ها چی میشه.چرا این دختر هر وقت اراده می کنه سوار ماشین شه یه نفر سریع می رسه که در اختیارشه ( که البته در دنیای واقعی اینطوری نیس) و یه عالمه سوال دیگه .......
یک ایده خوب برای اثرگذاری در حوزه اعتقادات. داستان دختر جوانی که زندگی معمولی دارد ولی مستقل است و خودش تشخیص میدهد که دنبال چه چیزی برود و در همین حال که برای خودش ارزش قائل است با پسری آمریکایی ارتباط ایمیلی دارد که از دین او میپرسد... شاید اگر ایده پرورش بیشتری پیدا میکرد میتوانست بهتر شود اما در همین حد هم با توجه به قلم روان آن قابل قبول و مورد رضایت است
مثل پنجشنبه فیروزهای اینجا هم فضای امروزی اجتماعی رابطه دخترپسری هست اینجا هم معارف اسلامی حضور دارند اون هم به شکل مستقیم و صریح حجم کوتاه دارد و اینجا البته یک مضمون بینالمللی و تمدنی و مهدویتی هم پیدا کرده است.
بسم الله. لبخند مسیح پیشنهاد احمد شاکری بود در کتابی که دوستان موسسه مسیر جمع آوری کرده بودند. از حق نگذریم کتاب سطح خوبی داشت و شاید برای شروع نویسنده سکوی خوبی باشد اما نمی شود خیلی به این کتاب تکیه کرد. به نظرم خانم عرفانی سطح خوبی از توصیف و شخصیت پردازی رو توی داستان ارائه داده بود. هرچند منطق گیرایی نداشت داستان و به انگار سرعت داستان زیاد بود یک مقدار. اما در کل نمره ی خوبی فکر کنم باید داد. موفق باشن ایشالا
«لبخند عرفانی» به شخصه احساسی که از مطالعه این رمان به من دست داد، یادآور سالیاننه چندان دور پرسشگری و تردیدهای من در مورد وجود خدا،دین، معنویت و هستی بود. هرچند که قلم نویسنده چندان از پس رسالت انتقال مخاطب عام به شک در جهان بینی و خراب کردن چارچوب های سنتی فکر او برنیامده اما در حد خودش و به عنوان طرح مساله می تواند تلنگری برای خواننده ی نوجوان به خصوص دختران باشد. البته شخصیت پردازی نویسنده از کاراکتر دختر داستان عجیب است. شخصیتی عصبی، انتقام جو وتا حدودی خشن که از تمام مردان به او پیشنهاد ارتباط و ازدواج می شود و او همه ی اینها را رد می کند(هرچند پیشنهاد ها از مردان بالهوسی بوده است) اما بلاخره برای نشان دادن «عدم قرار»این دختر نیاز نبود که جامعه ی اطراف او همچون گرگان در جنگل نمایش داده شوند! Instagram: ali_marashi2
روایت تغییر اندیشه و تلاش برای به تصویر کشیدن روندهای تغییر عقیدتی در میان افراد، یکی از قالبهای مورد علاقه نویسندگان در همه جهان است و البته این موج، نویسندگان داخلی را هم بینصیب نگذاشته است. با این حال، به دلیل بافت مذهبی ایران و سنتگرایی، روند پرداخت به این مساله رنگ و بوی دیگری دارد. شاید بتوان بهترین نمونه از این نوع ادبیات را در کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» مصطفی مستور پیدا کرد که به خوبی، آجرها را یک به یک چیده و طی یک روال منطقی و چارچوب مشخص، فرآیند و روند این تغییرات را نشان میدهد. بعد از انتشار این کتاب، موج کپی برداری از مستور راه افتاد و خیلی از نویسندگان جوان را به سمت خود کشید. یکی از کپیهای «روی ماه خداوند را ببوس» را سارا عرفانی نوشته است؛ هر چند میگوید که کتاب مستور را پیش از نوشتن «لبخند مسیح» نخوانده بوده اما انکارپذیر نیست که بگوییم کتاب خانم عرفانی، نهایتا یک کپی معمولی از کتاب خوب مستور است.
شعارزدگی، ابهام فراوان، عدم جذابیت و تعلیق، قلم غیرروان و روال غیرمنطقی از جمله ایرادهای اصلی لبخند مسیح است که خواننده را خسته میکند و اگر تعداد صفحات اندک آن نبود، شاید خیلی از خوانندهها ترجیح میدادند داستان را نیمه کاره رها کنند و یک بار دیگر سراغ داستان مستور و شخصیتهای جذابش بروند.
«لبخند مسیح» در حد افراط، شعار میدهد. حتی توصیف فضاها و روابط میان شخصیتهای داستان هم بوس شعار میدهد و خواننده حس میکند در حال راهپیمایی علیه یا له کسی است که این حجم از شعارهای تکراری و خسته کننده را پیش روی خود میبیند. شعار بد نیست. شعار خیلی هم خوب است اما کافی نیست. درست است که تا شعار نباشد، شعور هم نیست اما این هم درست است که شعار بدون شعور فقط به درد میتینگهای احساسی میخورد و «زنده باد» و «مرده باد» از سوی هواداران.
به نظر میرسد تنها عاملی که نویسنده تلاش کرده از آن به عنوان برگ برنده خود استفاده کند، ایجاد نوعی فضای تلاقی میان ادیان الهی به ویژه اسلام و مسیحیت باشد؛ موضوعی که در تصویرسازی روی جلد رمان هم خودنمایی میکند و مشخص میکند که سارا عرفانی عمدا این وجه از داستان را پررنگ کرده تا مخاطب با رنگ و لعابی که این ماجرا دارد، روند کند داستان را تحمل کند و پیش بیاید. با این حال، سفره رنگینی که خانم نویسنده فراهم کرده، خالی از غذاست. همه چیز مرتب است؛ از سالاد و ماست و نوشیدنی و بشقاب و قاشق و سفره زیبا و همه و همه در سر جای خود قرار گرفتهاند تا یک پذیرایی بسیار مناسب از مهمانان صورت بگیرد اما اصل موضوع میلنگد: خبری از غذای اصلی نیست
فضای «لبخند مسیح» مه آلود است. هیچ چیز صریح و مشخص نیست. اگر مصطفی مستور در «روی ماه خداوند را ببوس»، آخر داستانش را اندکی باز میگذارد تا مخاطب بنا به برداشت خود، در فضای غیرشفاف و مه آلود غوطهور شود، سارا عرفانی از ابتدا مخاطب را در این فضا قرار میدهد و نهایتا هم کلیدی به دست او نمیدهد تا این دربِ چندین قفله را باز کند. شاید جوان بودن نویسنده باعث شده تا این گرهها افزوده شود و هیچ دستی برای باز کردن آنها وجود نداشته باشد.
«لبخند مسیح» قرار بوده دغدغههای دختر مسلمانی باشد که میان دنیای مدرن اطرافش و نگاههای اشراقیاش در پی یافتن دریچة معنوی به دنیای جدید است اما خروجی آن، نه تنها کمکی به پیشبرد این مضمون نمیکند، بلکه اساسا چهرهای که از یک دختر مسلمان ارائه میشود، ربطی به الگوها و حتی شخصیتهای واقعی در اجتماع ایران ندارد. در واقع باید گفت؛ نگارِ سارا عرفانی، بیشتر به «هولدن کالفید» سلینجر تنه میزند تا «سیتا» یِ مسافری از هند.
این کتاب و از یه عزیز هدیه گرفتم و با علاقه خوندم ، معمولا ادمی که کتاب و هدیه می کنه اثری تو محتوای کتاب داره که ممکنه نظر ادمو در مورد متن و محتوای کتاب دستکاری کنه ، خوب کتاب خیلی محتوای پر کششی نداشت و به عنوان یک داستان قوی نمیشه بهش نگاه کرد ، هرچند خودم حال و هوای قهرمان داستان و درک می کردم و تجربه کرده بودم اما نویسنده خیلی جویده جویده و هول هولکی سعی داشت فکرشو به خورد خواننده بده ، راستش کتابهایی با سوژه های تغییر عقیده و انقلابهای درونی یا کلا به دل ادم میشینه یا ادمو پرت می کنه ، امیدوارم اتفاق دوم برای باقی خواننده هایی که بدون پیش زمینه می خوننش نیافته ، یا اینکه اونها هم چنین کتابهایی رو از ادمهای مهم زندگیشون هدیه بگیرن که دلشون بخواد بخونن و بهش فکر کنند .
بهنظرم موضوع، مضمون یا به عبارتِ دقیقتر آن طرزِ تلقّی و زاویهی دید را بهتر از این نمیشد نوشت. و دقیقاً علّتِ نقدِ من به این نوع آثارِ هنری (به معنای عام) هماین است که در یک ضدّیّتِ کاذبِ پارادوکسیکال نسبت به دیدگاه یا از نظرِ من الزامِ «هنر برای هنر» قرار گرفتهاند و این باعث میشود اوج نگیرند و کاری در سطح باقی بمانند. رمانِ خیلی متوسّطی بود.
چیزی که باعث شد من این کتاب را بخوانم موضوع جالب و قابل تأملش بود اما اکنون پس از خواندنش معتقدم آن موضوع خوب با یک داستان پردازی ضعیف از دست رفته است. چنین موضوعی قطعا نیازمند کتابی است بسیار قطورتر از کتاب حاضر و صحبتها و مطالبی بسیار عمیقتر . نویسنده صفحات زیادی از کتاب را صرف بیان روزمرگی یک دختر کردهاست که گرچه شاید بیان این روزمرگی نیاز بوده ولی اعتقاد دارم که کتاب را از مسیر اصلی اش دور کرده است. بهطور کلی میتوانم بگویم که این موضوع خوب و هوشمندانه میتوانست بسیار بسیار بهتر بال و پر بگیرد .
کتاب قشنگیه ولی به خوبی کتابهای دیگه ای که از ایشون خوندم نبود تکلیف شخصیت اصلی دختر کتاب یعنی نگار اصلاً با خودش و اعتقاداتش معلوم نبود دختری که اهل نوع زندگی نگار بود تناقضی زیادی داشت و پذیرفتن شخصیتش تقریباً غیرممکن بود ولی بعضی از حرفایی که تو نامه های بین نیک و نگار در مورد خداوند رد و بدل میشد قشنگ و قابل تفکر بود
کار در موضوع مهدویت به شدت قابل تقدیر است و کتاب خوبی است اما... . . . نمی دانم چرا نویسندگان ایرانی که تازه وارد وادی نویسندگی میشوند و رمان می نویسند؛ فضای جامعه را پر از فساد نشان می دهند یعنی( فضا اینطور است که همه مردم ادم های خرابی هستند و یک نفر ان وسط ادم پاک و درستی در می آید) و این از واقعیت دور است...
مکاتبه و ارتباط دو تا آدم که درباره اعتقاداتشان و مطالعاتشون و نظراتشان باهم صحبت میکنن. میتونست جذاب تر باشه و برای من چندان قابل پسند نبود. «لبخند مسیح» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/26983
جالب نبود... اینکه هر جا میرفت سراغ کار، صاحبکار عاشقش میشد و زود میومد خونه شون برای خواستگاری مسخره بود.. و اینکه تو خیابون همیشه یه ماشین بود که سوارش بده جالب نبود و مبهم..
كتاب متوسط و خوبي بود درحاليكه ميتونست داستان بيشتر بسط پيدا كنه و رو موضوعاتي كه در قالب نامه بين دو شخضيت داستان رد و بدل ميشد بيشتر مانور داده بشه.اما به هرحال كتاب ايده ي خوب و جذابي داشت.
عرضم به خدمتتون که، یادش بخیر این کتاب رو وقتی خوندم حدود ۱۰ سالم بود(الان به شدت احساس پیری میکنم دی:) شاید نظر دادن دربارهی این کتاب بعد از این همه سال، اون هم بدون بازخوانی مجدد کار درستی نباشه و از طرفی، صفحهی اصلی گودریدز گاها آدم رو با بوکلیست رفقات شگفتزده میکنه دی: با این حال هنوز هم یادمه که چه الان و چه اونموقع، در نظرم با پلات ناقصی روبهرو بودم که برای خیلی از کاراکترها برنامهی درستی نداشت، آخر هم تکلیف خیلی چیزها رو روشن نکرد و میتونم به جرئت بگم که بعضی از کاراکترها در حد استریوتایپ باقی موندن و رنگ پردازش رو به خودشون ندیدن! در اون زمان، کل جذابیتی که کاراکتر اصلی برای من داشت، در این خلاصه میشد که اون هم سردرگم و در پی جواب سوالهاش بود. فکر میکنم برای مطالعه در سن پایین مناسب باشه و کمی کمک کنه تا با بعضی مسائل روبهرو بشن(هرچند که معتقدم کتابهای بهتری هم هست که میشه با اونها جلو رفت) اینم اضافه میکنم که طرح مباحث هم کمی ضعیف و سبک بود و اون هم جای کار زیاد داشت قلم نویسنده رو متوسط ارزیابی میکنم، با اینحال اعتراف میکنم که داستان رو با یه چالش جالب استارت زد(منظورم یکی از اون شروعهای طوفانیه که از خط اول دارن طرح مشکل میکنن) توصیهی من اینه که تا وقتی کتابهای بهتری هست، این کتاب میتونه صبر کنه :)))
رمانی اعتقادی. پایه مفهومی خوبی داره اما کاش بیشتر و بهتر بهش پرداخته میشد. انگار نویسنده آخرش هول شد و کتابو تموم کرد! پسری مسیحی در غرب با دختری مسلمان در ایران ابتدا برای مسائل کاری و علمی با میل در ارتباط اند که کار به مسائل اعتقادی میکشه و تغییرات و دگرگونی ها در دو نفر.
هیچ وقت حتی احتمال نمی دادم که او درباره دین من بپرسد.دین من!خنده دار بود.دین،برای من همان چیزهایی بود که تو کتابهای مدرسه خوانده بودم.حفظ کردن اذان اقامه و بدون غلط خواندن از روی قرآن برای اینکه معلم نمره بدهد وتست های معارف برای اینکه تو کنکور از آنها سوال می آمد.همه اش همین بود.....