این مجموعه داستان از نوشته های ابتدایی گلی ترقی است. اکثر داستان ها در دهه ی سوم زندگی این نویسنده نوشته شده اند و خودش در درآمد کتاب بیان کرده که فضای داستان ها یاس آلودو تلخ است و با دید کنونی اش فرسنگ ها فاصله دارد و حالا صراحت شیرین واقعیت جای این تلخی را برایش گرفته است.
این کتاب پر است از آدم هایی که از زندگی شان راضی نیستند و این نارضایتی هر بار در قالبی در می آید و از زبان کسی بازگو می شود. داستان ها گره ندارند. اغلب بیان موقعیتی ساده و روزمره در زندگی افراد هستند که ضدقهرمان داستان در آن ها به روند روزهایش ظنین می شود و احساس میکند تا آن سن در پیله ای گیر افتاده. پس با تفکراتی درنده, تمام قداست های زندگی اش را زیر سوال می برد تا شاید از پیله اش خارج شود. اما واقعیت همیشه جایگاهش را حفظ می کند. هیچ پیله ای باز نمی شود و فرد دوباره در همان روزمرگی فرو می رود. در داستان های "من هم چه گوارا هستم", "خوشبختی", "یک روز" و "میعاد", این روند کمابیش حفظ می شود.
بیشتر شخصیت ها در جوانی خودشان را قهرمان روزهای آینده فرض می کرده اند یا می کنند و در آینده یا در نگاهشان به گذر زمان, متوجه می شوند که درجا زده اند و در آستانه ی ۴۰ سالگی هستند یا از آن عبور کرده اند. بعضی از شخصیت ها هم خودشان را شاعر و روشنفکر و برتر می دانند و میخواهند انتقامشان را از زندگی بگیرند. اما این برتری با توصیفات ساده به زمین زده می شود. مثل محمود در داستان خوشبختی, محمود داستان ضیافت, استاد دانشگاه داستان سفر یا دختر داستان میعاد که یکی تنش به گند افتاده و دیگری دهانش بو می دهد.
چند جایی در داستان ها این فضای یاس آلود گریبان همه چیز را می گیرد و اعتقادات مذهبی را هم زیر سوال میبرد. چرا که آن ها هم در شرایط سخت به کمک شخصیت های داستان نیامده اند; مثلا در داستان تولد می خوانیم: باد عکس پنج تن را به این ور و آن ور می کشد و دانه های پراکنده ی تسبیح را روی آجرها می غلتاند.
در داستان تولد فضاسازی کاملا خوب از آب درآمده و راوی داستان انگار که دوربینی در دست داشته باشد, ما را با تصاویر و فضای آشفته و ملتهب اطرافش همراه می کند. از نظر من می تواند بهترین داستان این مجموعه باشد.
نویسنده زاویه دید اغلب داستان ها را اول شخص انتخاب کرده است که بتواند در مواقع لزوم برای بیان افکار شخصیت ها از سیال ذهن استفاده کند. ولی سیال ذهن به کار برده شده در حدی ابتدایی مانده و خواننده به راحتی متوجه روند داستان می شود و در میان تفکرات پریشان شخصیت ها گم نمی شود. فقط در داستان اول از زاویه دید دانای کل نامحدود استفاده شده که آن هم می تواند مو به موی افکار آقای حیدری را بیان کند و از احساساتش خبر داشته باشد.
توصیفات در بعضی از داستان ها تکراری است و تاکید بر چند عنصر دارد; مثلا بوی تن افراد (در جایی مادربزرگ بوی مرغ خام می دهد و جایی دیگر منیژه بوی گوشت خام سالم و خاک حاصلخیز) یا ظاهر صورت و بدن (گوشت شل گردن, لثه های سالم و تمیز).
نمی دانم علت استفاده از یک اسم در یک مجموعه داستان برای شخصیت های مستقل چه می تواند باشد, چون در داستان ها از اسم محمود و آقای حیدری چندین بار استفاده شده است بدون آن که این شخصیت ها شخصیت هایی تکراری باشند.