«خواهش ميكنم اين نوشتهها را با حوصله و مثل يك قصه بخوانيد و خواندن آن را به دوستانتان هم پيشنهاد كنيد. من هم آن را براي پدر و مادرم ميخوانم. شايد اين طوري، پدر و مادرم مرا بهخاطر آن همه دروغ ببخشند و شما هم او را خوب بشناسيد، تا اگر روزي يك مرتبه جلويتان ظاهر شد...»
جمشید خانیان داستاننویس و نمایشنامهنویس است. کتابهای او افتخارات ملی و بینالمللی زیادی برایش به ارمغان آوردهاند؛ برگزیدهی شورای کتاب کودک، نشان طلایی لاکپشت پرنده و قرار گرفتن در فهرست افتخار IBBY لندن و مکزیک از آن جملهاند. خانیان نخستین نویسندهی ایرانی ادبیات کودک و نوجوان است که در سال 2018 به فستیوال کلاغ سفید مونیخ دعوت شد.
مثل «عاشقانههای یونس در شکم ماهی» و «طبقه هفتم غربی» کاملا داستانی شهودی بود و شاید بشود گفت فقط مورد علاقه نوجوانان درونگرا خواهد بود. مسأله رمان ارزش تربیتی مراقبت کردن است. بچهها اگر خودشان از چیزی مراقبت کنند ارزش مراقبت کردن والدین را بهتر میفهمند. اما کاش نویسنده بیشتر روی گم شدن لاک پشت تمرکز میکرد تا همین مضمون پر رنگ تر میشد.
خیلی منو یاد آخرین روز تابستان سیامک گلشیری انداخت..
راستش این مسئله برام خیلی مهمه که رمان نویس نوجوان به مسائل روزمره و مهم نوجوانها توجه کنن.. این رمان هم همینجوره.. خانواده راوی داستان که پسری هفت، هشت ساله است تازه به آپارتمانشان اسباب کشی کرده اند.. راوی خوشحال است زیرا پس از سالها بالاخره توانسته اند خانه ی خودشان را بخرند و دیگر مستاجر نباشند.
روز دومی است که به خانه جدید آمده اند که راوی لاکپشت فیلی را میبیند.. بعد برای خواننده توضیح میدهد که بچه که بوده پدرش برایش لاکپشتی اندازه کدو میخرد و روزی این لاک پشت گم میشود.. یک دفعه ناپدید میشود و دیگر پیدایش نمیشود..
پدر روزی برای کودک تعریف میکند که لاکپشتهایی هم وحود دارند که بسیار غول آسا هستند.. و صد سال عمر میکنند. پسر از تصور لاکپشت به این بزرگی احساس ترس میکند روزی که برای اولین بار آن پسری که چند سال از خودش بزرتر است را در کوچه میبیند بی اختیار نام لاک پشت فیلی را بر او می گذارد.. زیرا بسیار بزرگ بوده و پسر بسیار از او می ترسد..
او با دوچرخه میخواهد از او رد شودزیرا برای رفتن به سلمانی عجله دارد. لاک پشت فیلی وسط کوچه ایستاده و راه او را سد کرده است. اما پسر سرعت میگیرد و از سمت دیگرش فرار میکند..
در راه برگشت باز هم هراس دارد که او را ببیند و با احتیاط از کوچه عبور میکند..
فردا صبح باید به مدرسه برود.. دوباره با دوچرخه از در خانه می آید بیرون که دوباره لاک پشت فیلی را میبیند که همانطور وسط کوچه منتظر او ایستاده..
با ترس و لرز به او نزدیک میشود که لاکپشت فیلی به او میگوید که حتا همین دیروز هم میتوانسته او را بگیرد اما گذاشته که فرار کند..
زنجیر چرخ پسر میافتد و پسر نمیتواند مثل دیروز سریع از کوچه برود..
لاک پشت به او میگوید که اگر درباره اینکه او را دیده به کسی پیزی بگوید عقربی ماری چیزی میگذارد توی پیراهنش.. چون او جادوگر است.. و بعد برای اینکه از او زهر چشم بگیرد، آنچه را که در قوطی جلوو سینه اش دارد را میخواهد نشان پسر دهد.
از پسر میخواهد که دستش را جلو بیاورد و یک مرتبه سوسک بزرگی را روی دستش ول میکند.. سوسک از آستین پیراهن نو اش بالا میرود تا سرش میرسد که یک مرتبه پسرک از ترس غش میکند..
کثیف و خسته در خیابانها پرسه میزند و به مدرسه نمیرود.. ظهر به خانه میرود و مادرش از سر و وضع آشفته اش پریشان میشود..
او به مارد دروغ میگوید و میترسد که حقیقت را به مادر بگوید..
اما دوباره فردا صبح هم دوباره آن پسر را میبیند و دوباره آش همان آش و کاسه همان کاسه.. دوباره سوسک را روی پسر می اندازد و دوباره پسر از ترس غش میکند و دوباره نمیتواند به مدرسه برود..
اما مادر به مدرسه تماس گرفته و آنها به او گفته اند که او اصلا این دو روز به مدرسه نرفته.. مادر که باور نمیکند که پسر ش به او این همه دروغ گفته باشد به دنبالش میرود.. پسر که از همه چیز بی خبر است وقتی مادر را آشفته می بیند ناراحت میشود اما باز هم راستش را به او نمیگوید..
اما روز بعد و روزهای بعدتر باز هم خبری از لاک پشت فیلی نیست و پسر میتواند به مدرسه برود..
اما سوال من اینجاست که اگر دوباره لاک پشت فیلی آنجا بود، پسر چکار میکرد؟؟
این سوال مهمی است که بی پاسخ می ماند..
ده سال پس از این ماجراست که پسر دارد این داستان را مینویسند تا هم شاید پدر و مادرش او را از اینکه این همه دروغ گفته ببخشند و اینکه نوجوانان دیگر اگر روزی لاک پشت فیلی را دیدند از او نترسند..