حمیدرضا شاه آبادی (زاده ۱۳۴۶، تهران) پژوهشگر تاریخ، داستاننویس و نمایشنامهنویس معاصر است. وی از نویسندگان در حوزه ادبیات نوجوان و بزرگسال و یکی از مدیران با سابقه در نشر با تجربه مدیریت بر انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و مؤسسه نشر بینالمللی الهدی است.
یک رمان فوق العاده خواندنی برای هر کس که پدر میشود. امروز همسرم تماس گرفت و با ذوق گفت که مژده بده دندان دخترمان دارد درمیاید! و من الآن که کتاب را تمام کردم به این فکر میکنم که بزرگ کردن یک دختر چقدر سخت است! پدر خوبی بودن چقدر سخت است!! این کتاب در آخرین سطرش به صورت هر کس که دختری دارد سیلی میزند و به صورت جامعهای که به دخترانش احترام نمیگذارد سیلی میزند.
نویسندگانی که برای نوجوانان داستان مینویسند میگویند کارشان سختتر از نویسندگانی است که مخاطبان بزرگسال دارند. چون نوجوانها کم حوصلهترند و اگر کتاب جذبشان نکند فوری آن را کنار میگذارند. بیرودربایستی فقط میخواهند چیزی بخوانند که ازش خوششان بیاید. دنبال افزودن معلوماتشان نیستند و مثل کتابخوانهای حرفهای به قصد غرقه شدن در دنیایی که با تلاش ذهنی خودشان باید بسازند رمان نمیخوانند. گذشته از این حریف قدرتمندی مثل بازیهای کامپیوتری برای رمانهای نوجوان وجود دارد. با این مقدمه میتوانید تصور کنید نوشتن رمان نوجوان آن هم با یک موضوع تاریخی که از قضا واقعهای تلخ است چه اندازه میتواند برای نویسنده دشوار باشد. اما حمیدرضا شاهآبادی که در آثارش همیشه بسیار به سراغ مایههای تاریخی میرود، در رمان "لالایی برای دختر مُرده" به خوبی از پس این کار برآمده و رمانی نوشته که بعید است نوجوانی (مخصوصا دخترها) از آن خوششان نیاید. حکایت فروخته شدن تعداد زیادی از دختران قوچان در سحرگاه انقلاب مشروطه حکایتی تلخ و شرمآور است که بر اساس شواهد اگرچه در زمانهء خودش نقل آن بسیار فراگیر بوده و مایهء برانگیختن احساسات ملی و اعتراضات اجتماعی شده اما به مرور زمان در میان حوادث تاریخی عهد مشروطیت به دست فراموشی سپردهشده و چنان تلقی شده که تاثیر مهمی بر شکل دادن وقایع سیاسی اجتماعی نداشته. دکتر افسانه نجمآبادی در کتاب ارزشمند "حکایت دختران قوچان" در باب نشست غبار فراموشی بر این ماجرا مینویسد: "علیرغم اهمیت این داستان در آن سالها، در تاریخنگاریهای بعدی انقلاب مشروطه "حکایت دختران قوچان" از یاد رفته، و رویدادهایی چون چوب خوردن سه تاجر قند بازار تهران و ... به عنوان وقایعی که آغازگر این انقلاب بود به یادها ماندهاست." لالایی برای دختر مرده چند راوی و چند فضای متفاوت دارد که همگی در ماجرای دو دختر دبیرستانی به هم میرسند. راوی اصلی رمان که داستان با روایت او آغاز میشود و به انجام میرسد نویسندهای است که به طور اتفاقی در تاریخ به ماجرای فروخته شدن تعداد زیادی از دختران قوچانی به ترکمانها برخورده و تصمیم گرفته کتابی دربارهء این ماجرا بنویسد و این واقعهء تاریخی در حال فراموشی را یادآوری کند. با این که در طول رمان چندان اشارهای به انگیزه آقای نویسنده نمیشود (شاید به خاطر اقتضائات رمان نوجوان) اما در زیر لایهء متن و علی الخصوص با پایان بندی درخشان رمان میتوان انگیزه نویسنده را این طور حدس زد: یادآوری دوران تلخ عدم امنیت سیاسی و اجتماعی و تذکر دادن آن به نسل نوجوان امروز که دستهای حافظ امنیت و عدالت را نمیبیند و وجود این دو موهبت را امری کاملا بدیهی میپندارد. از طرف دیگر نویسنده در فراز پایانی ما را در جستجوی زهره و مینا به اقامتگاه دختران فراری میبرد تا از دختری که مدام سراغ پدرش را میگیرد ناغافل سیلی جانانهای بخوریم و بشنویم: "ببین خوبه؟ خودت خوشت میآد؟ چرا میزدی سیاه و کبودم میکردی؟" و به این ترتیب آن عدالت و امنیت سیاسی و اجتماعی این بار جنبهء اخلاقی و خانوادگی پیدا کند و تذکری باشد برای مخاطبان بزرگسال. دو راوی نوجوان این رمان زهره و مینا هستند که آنها هم به خاطر شغل پدر مینا با کتاب "خاطرات میرزا جعفرخان منشی باشی از ماجرای فروخته شدن دختران قوچان" برخورد کردهاند. البته هر دو کتابخوان هستند. زهره اهل کتابهای فهیمه رحیمی است اما مینا که پدرش ناشر است کتابهای حسابیتر میخواند. رابطهء دوستانهء آنها با رد و بدل کردن رمانها شکل گرفته تا این که ماجرای کتاب میرزا جعفرخان منشی باشی پیش میآید و زهره و مینا تجربهای عجیب، اندکی ترسناک و بسیار درگیرکننده را پشت سر میگذارند. شخصیت این دو دختر به خوبی ساخته و پرداخته شدهاست. حمیدرضا شاهآبادی به خوبی توانسته برای درگیر شدن دو دختر کتابخوان امروزی با ماجرایی که دخترکان خطهای دیگر از کشور، در دورهء مشروطه پشت سر گذاشتهاند طرح و توطئهای منطقی فراهم کند. راوی دیگر این ماجرا هم خود میرزا جعفرخان منشی است که برای تهیهء گزارش این واقعه دردناک به قوچان سفر کرده و هیچ گاه بازنگشته اما به لطف تحقیقات آقای نویسنده ما برگهایی از دفتر خاطراتش را میخوانیم که الحق بسیار دردناک و تذکر دهنده هستند. علی الظاهر شاهآبادی به این شکل روایت پازل گونه تعلق خاطری دارد چرا که رمان دیگر وی "کافه خیابان گوته" نیز به همین شیوه روایت میشود. "لالایی برای دختر مُرده" با شکل روایت چند تکهش برای دختران دبیرستانی ما که مثل زهره و مینا اهل کتاب خواندن باشند و بخواهند از سطح کتابهای عامهپسند عبور کنند، فوقالعاده خواندنی است.
نُه سالمه و اسمم ارغوانه، توی قفسه قسمت نوجوان یه کتاب میبینم که روش کلمهی "دختر مرده" نوشته شده. برش میدارم و بازش میکنم، خط اولش نوشته:«حوادث این داستان در مجموعه مسکونی ارغوان می گذرد.» توجهم جلب میشه! دختر مرده؟! ارغوان؟!! اوه این کتاب برای من نوشته شده، باید بخونمش! ولی میدونم که خانوم روزبهانی اجازه نمیده امانت بگیرمش چون هنوز دوازده سالم نشده و فقط کتابای قفسه کودک رو میتونم بخونم. دوازده سال بعد توی قسمت نوجوان کلمهی "دختر مرده" توجهم رو جلب میکنه، بازش میکنم، اسم خودم رو میبینم، دقیقا همون حس نه سالگی بهم دست میده! باید بخونمش! ------------------------------- نمیدونم درباره کتاب چی بنویسم، فقط خوشحالم که وقتی نُه سالم بود نخوندمش چون اینهمه غصه و تلخی داستان حتما نابودم میکرد... شروعش، پایانش، همه چیزش غصهی خیلی سنگینی داشت.
نه اینکه ایرادی نداشته باشه ولی دغدغۀ نویسنده رو خیلی دوست داشتم. جزییات داستان برای یه کار کودک عالیه. توجه به فضای خانوادهها و فرهنگ حاکم بر اونا... با روایت دختران قوچان و سرنوشت تلخشون بهعنوان یه واقعۀ تاریخی اما کمتر شناختهشده، به داستان عمق داده. ناراحتکنندهست. همۀ اینا باعث شده یه کار کودکنوجوانِ ناراحتکننده بشه. با وجود این عجیب غمش به دل میشینه. با حال خوب بخونین وگرنه ناراحتتون میکنه. ولی این اطمینان رو میدم که از همه لحاظ رسالتش رو انجام داده.
این کتاب در قالب رمان به فروش دختران قوچان توسط خانواده به ترکمان (در دوران مشروطه)اشاره می کنه اولین باری بود که حتی در مورد این بخش از تاریخ می خوندم و هیچ پیش زمینه ای نداشتم،خوندنش تلخ اما واجب بود.
در کتابهای تاریخ مدرسه، هیچگاه حرفی و حتی اشاره ای به «حکایت دختران قوچان» نبود. اولین بار از دوستان همدانشکده ای تاریخ خوانم درباره شان شنیدم و کتابی که به همان نام بود را خواندم. کتابی تاریخی که بعضی جاها از حوصلهی من خارج میشد... حالا کتاب «لالایی برای دختر مرده»در ۱۱۰ صفحه داستانی خواندنی از ظلم و ستمی که در دوره مشروطه بر مردمان ولایت قوچان رفته بود، را روایت میکند. رمان علاوه بر رده سنی نوجوانان که برایشان نوشته شده، و انصافا خوب هم نوشته شده است؛ برای هر فرد بزرگسالی که به داستان های تاریخی علاقه داره مناسبه...
آشنا کردن خواننده با ماجرای دختران قوچان(به شخصه برای مطالعه شرایط انسان ها در یک زمان خاص ، ادبیات رو ترجیح میدم و برای من یک اثر ادبی که به یک شخصیت یا یک واقعه تاریخی اشاره میکنه با ارزش تر از یک کتاب تاریخی مربوط به همون شخصیت یا واقعه هست) نوع روایت رو دوست داشتم هرچند به نظر بعضی ها ممکنه بد باشه( اگه با نوع روایت سمفونی مردگان عباس معروفی یا نوع روایت بعضی از داستان های کوتاه موراکامی مشکلی ندارید از این نوع روایت هم احتمالا خوشتون میاد) حس شوخ طبعی نویسنده در خطوط پایانی کتاب عالی بود
داستان خواندن این کتاب برمی گردد به زمستان 91.. در تلاش برای چاپ "شیرازه" بودیم... آرمینا و محدثه قرار بود با خواندن کتاب "سرگذشت دختران قوچان" و این کتاب، مطلبی در این باره بنویسند، و من هم که مسئول جمع کردن مطالب بچه ها و این کارها بودم، چند بار خوانده بودمش، در جریان نوشتنش بودم و ... ولی وقت نشده بود خود کتاب را بخوانم. نمی دانم چرا، اما نشده بود... تا الان، که بهار 94 است و ... شاید خود کتاب پنج ستاره نداشته باشد، غم داشته باشد و فکر... حال بد شاید... اما با وجود این حوادث فرعی ای که من را به این کتاب رساند و مطلب آرمینا و محدثه که واقعا از دوستداشتنی ترین مطالب اون نشریه بود و حال خودم در موقع خواندنش...، پنج ستاره رو بهش میده...
"هیفده و هیجده و نوزده و بیست خدا! کسی به فکر ما نیست؟"
رمان نوجوان یعنی این! رمانی عمیق در عین سادگی ؛ مثل همیشه توصیفات ویژه شاه آبادی و سبک خاص خودش در فضاسازی ، عدم قطعیت ، ارجاع تاریخی و چندصدایی. حکیمه ، زهره و آن دختر دیوانه در آخر کتاب همه دخترانی هستند که به گونه ای برآنها ظلمی رفته ، هر یک به گونه ای به دنبال هویتشان مثل همیشه خوشخوان با تمپو ریتم خوب. از کتاب : این خلق درمانده بیش از آنکه محتاج عدل باشند محتاج نانند. کاش به جای وعده عدل ، خورجینی نان برایشان آورده بودم تا شکم خود را سیر کنند.
برای یک کتاب تالیفی انتخاب همچین سوژهای که میان یک خروار خاک دفن شده واقعا تحسینکنندهست. همنیطور آقای شاهآبادی خیلی خوب تونستن فضا رو برای سوژهاشون بسازن و گسترشش بدن و دردی که داخل کتاب هست را به گوش مخاطب برسونن. بهنظرم باید از همچین کتابهای ناب تالیفی حمایت بیشتری بشه تا بیشتر از اسن آثار ببینیم
| از آن دست کتاب هایی که عمیقا خوشحالم تالیفی اند | «قبل از خوانش کتاب» نظرم در مورد کتاب : یک رمان کوتاه و خوب نوجوان در ژانر وحشت
«بعد از خوانش» خوب بنظرم حیفه این کتاب رو محدود کنیم به رمان «نوجوان» و خب درباره ژانر «وحشت» هم بگم که خیلی پررنگ نیست و به امید یک کتاب ترسناک اصلا نخونیدش
«پس به چه امیدی بخونیم؟» خوندن یک رمان کوتاه و جذاب که حول یک واقعه تلخ کمتر شنیده شده تاریخی* در گذشته است با چهار راوی با نام های«مینا» و «زهره» «میرزا جعفر خان منشی باشی» و «من»
میدونین یادآوری این واقعه تلخ فراموش شده در قالب یک رمان توسط نویسنده برای من خیلی ارزشمند بود
قبول دارم این کتاب غم داره اما غم خوبیه باعث میشه کمی فکر کنیم به گذشته و این روزها
*واقعه فروش دختران قوچان به ترکمنان (توسط خانواده شان به دلیل نابسامان بودن) در دوران مشروطه
پی نوشت: کتاب های دیگه ای تو ذهنم که خوشحالم تالیفی اند: همسایه ها ، شما که غریبه نیستید ، جنون قدرت و قدرت نامشروع ،تکه هایی از یک کل منسجم ، آیا مادر خوبی هستم و ...
از این دست کتاب ها دارین تو ذهنتون ؟ (خیلی خوشحال میشم اگر برام بنویسید تا بذارم تو لیست خوندنم🙏🏻)
اولین کتاب سال ۲۰۲۳ دیروز توی کتابخونه بین قفسهها چشمم بهش خورد. یه کتابی که انقدر خریدش رو عقب انداخته بودم که ته لیست تیبیآرم رفته بود. توی دو ساعت خوندمش و بی اندازه لذت بردم! چه ایدهی ناب و زیبایی آقای شاهآبادی. خیلی خوشحالم که اولین کتاب امسالم شد. به راستی که ماجرای دختران قوچانی چه بود؟ چرا هیچوقت این قطعهی گمشدهی دردناک تاریخ در هیچ جای کتابهای تاریخ مدرسه برای ما نوشته نشده بود؟ گرچه دلم میخواست داستان گسترش بیشتری داشته باشد و پایان قصهی حکیمه هم متفاوت باشد، اما زیبایی نثر طی داستان و بهخصوص جملهی پایان کتاب باعث شد تبدیل به یکی از موردعلاقههام بشه. و به راستی که چقدر دختر بودن سخت است! آرزوی بسیار محالیاست اما امیدوارم آیندگان هرگز داستان هایی از دختران ما ننویسند که دلشان را به درد آورد:)!
از متن کتاب: - خورشید همیشه در حال درخشیدنه، این ما هستیم که گاهی به اون پشت میکنیم و میگیم شب شده. - در شگفتم از صبر پروردگار که چگونه با این همه ظلم و جور بندگانش، زمین و زمان را در هم نمیپیچد؟!
این نخستین کتابی است که از حمیدرضا شاهآبادی میخوانم. «لالایی برای دختر مرده». از نام کتاب و حتی تصویر روی جلد آن، پیداست که کتابی در ژانر وحشت است و چیزی که دقیقاً من را مشتاق خواندن این کتاب کرد همین بود.
البته که نوجوانی من هم مثل خیلی دیگر از نوجوانها به خواندن انواع و اقسام کتابهای ترسناک گذشت و اقتضای سن است و از آن پشیمان نیستم؛ اما آنچه برای من نگرانکننده است این است که بازار بیرقیب کتابهای ژانر وحشت و تخیلی در دست غرب است. تمامی کتابهایی که نوجوانهای امروز دارند میخوانند، ماحصل تخیل غرب است و این البته پراشکال است.
سادهترین و دم دستیترین مشکلش، این است که ذائقۀ نوجوانها در سنی که ماهیت کتابخوانیشان دارد شکل میگیرد، یک ذائقۀ غربی میشود و همینطور هم ادامه پیدا میکند. مثل خیلیهای دیگر از ما که اگر ازمان بخواهند 5کتاب مورد علاقۀمان را نام ببریم، بعید است یک کتاب ایرانی در آنمیانه حاضر باشد.
جدا از آن، من فکرمیکنم استانداردی که برای ترس و تخیل در یک جامعۀ غربی وجود دارد، با استانداردهای ترس و تخیل یک جامعۀ شرقی متفاوت است و تزریق این به دیگری، لااقل در سن نوجوانی (که هرچیزی بیپالایش به ذهن راه مییابد) مشکلساز است. در جامعهای که حمل و نقل سلاح گرم مجاز است، نوجوانی که پای تلویزیون نشسته است هرازچندگاهی شاهد خبر قتل همکلاسیها به دست یکدیگر است، هضم تخیلات نویسندهای که در همین بافت رمانی در ژانر وحشتناک نوشته است، سادهتر و در نوع خود کمآسیبتر است. اما نوجوان ایرانی که (لااقل در سطح جامعه) بیشترین ترسی که تجربه کرده است ترس از تنبیه شدن توسط والدینش است، همان خوراک را برای تخیلش دارد و این برایش مشابه یک اوردوز ترس عمل میکند.
غرضم نوشتن ریویو است و به درازا نمیکشم نظرم را؛ کتاب حمیدرضا شاهآبادی را در ابتدا از این نظر فوقالعاده ارزشمند میدانم که اقدام به نوشتن کتابی در این ژانر و برای این مخاطب کرده است؛ مخاطبی گرسنه و تشنه که دارد از غریبه خوراکش را دریافت میکند. در وهلۀ دوم، این نویسنده را تحسین میکنم که این ترس و تخیل را صرفاً در یک دنیای وهمی و کابوسمانند رقم نزده است و غرضش تنها اوهامنوشتهایی بیسروته نبوده است؛ بلکه یک واقعۀ تاریخی و بهواقع هولناک را مایۀ اصلی داستان قرار داده است و نوجوان را با حقیقتی ترسناک، و نه تخیلی دهشتناک آشنا میکند. داستانِ اصلی «لالایی برای دختر مرده» مربوط به واقعۀ فروش دختران قوچان در دوران مشروطه است. واقعهای تأسفبار که بخشی تلخ از تاریخ سرزمین ماست و غالباً از آن غافل. شاهآبادی این جریان را دستمایۀ یک داستان نوجوانان قرار داده است و بخشی از تاریخ را برای مخاطب روایت کرده است.
عمیقاً امیدوارم مشابه این کتاب را بیشتر ببینم و در قدم اول وظیفۀ خودم – که با قشر نوجوان در مدارس سر و کار دارم – میدانم که این کتاب را معرفی کنم و به هرچه بیشتر خوانده شدنش کمک کنم.
«در شگفتم از صبر پروردگار که چگونه با اینهمه ظلم و جور بندگانش، زمین و زمان را درهم نمیپیچد؟! به زلزله و صاعقهای از میان برنمیداردمان و یا حجتش را بر ما حاضر نمیکند که ریشۀ ستم را یکسره برکند؟! همچنان ایستاده و مینگرد تا ببیند این نامردمی را تا کجا ادامه خواهیم داد. اما مگر شقاوت انسان پایان هم دارد؟» از صفحه 40. لالایی برای دختر مرده از همون ابتدا حس رمزآلود بودن و حس غم رو به مخاطب القا میکنه و کتاب با همین حس غم و رمزآلود بودن تموم میشه. انگار که نویسنده دوست نداره کل زوایای داستان رو برای ما بشکافه. ما باید از پشت همین پرده و حجاب به داستان نگاه کنیم و آخر کتاب مدام از خودمون بپرسیم که یعنی چه اتفاقی افتاده؟ یعنی چجوری اینجوری شد؟ عنوان کتاب خیلی با محتوای درونش هماهنگه. آقای شاهآبادی قصۀ غمانگیزی رو در تاریخ پیدا کرده؛ قصهای که توجه چندانی بهش نشده. انگار غصۀ این قصه نویسنده رو تحت فشار گذاشته و اون خواسته با نوشتن این رمان روی این زخم تاریخی مرهم بگذازه. شاید روح دختران و خانوادههای قوچان با شنیدن این قصه آورمتر بشه و بتونن راحتتر بخوابند. دست آقای شاهآبادی درد نکنه.
در کل با دیگر رمانهای نوجوان ایرانی که تا حالا خوندم تفاوت داره در یک جمله میتونم بگم که درونمایه اصلی این رمان فقر است: فقری که در دو زمان متفاوت در تاریخ نمود پیدا کرده: فقر دوران مشروطه در قوچان ایران و فقر در زمان معاصر.. ب�� نظرم الان هم فقر اجتماعی گریبانگیر مردم هست وهم فقر عاطفی.. در لالایی برای دختر مرده، حکیمه دختری چهار پنج ساله اس که به خاطر فقر مالی فروخته میشه اما از نظر احساسی و عاطفی تا اون لحظه ی فروخته شدن البته کمبودی نداره: پدرش چون ناراحتیش رو میبینه اونو روی زانوهاش میخوابونه.. و ما بعدا هم متوجه میشیم که خانواده ی حکیمه چه دوران سختی رو از بعد از فروخته شدنش سپری میکنند..
و اما فقری که زهره باهاش درگیره یه جورایی متفاوته.. زهره نمونه ای از نوجوان امروزی هست که به خاطر فقر مالی که در جامعه ما بیداد میکنه، نمیتونه در خود تهران زندگی کنه.. اونها مجبورن به شهرک ارغوان بیان حتا با این شرط که هنور نیمه تمامه: ص. 8: «مردم زیادی برای خرید انها (آپارتمانهای مجتمع ارغوان) اسم نویسی کردند. مردمی که بیشترشان را خانواده هایی تشکیل میدادند که توان خرید خانه های گران قیمت تهران را نداشتند و شرایط پیش فروش اپارتمانهای ارغوان برایشان قابل قبول بود؛ خصوصا به خاطر وام بانکی طولانی مذتی که داشت.»
رفتار خانواده زهره باهاش خوب نیست: اون تنها دختر خانواده هست با چهار برادر تقریبا هم سن و سال.. پس باز هم فاطله سنی در بین فرزندان و تنهایی که بچه ها در این شرایط حس میکنن قابل توجه است در این رمان. نمونه ای از طرز برخورد نادر رو با زهره صص 20 و 21 رمان میبینیم.
ببینین ص. 21 زهره چی میگه، این درست بعد از دعوایی هست که با نادر داره: «نسشتم روی زمین و یک دل سیر گریه کردم برای تنهایی خودم، برای دلتنگی خودم، برای تنهایی ام که بعد از آمدن به خانه ی جدید بیشتر شده بود. نه دوستی، نه آشنایی، نه جایی برای گردش، نه خیابانی برای قدم زدن.»
یا ص 22 را ببینید که زهذه درباره پدرش و چند جمله بعد درباره مادرش مینویسد: «انگار مرا نمیشناخت (پدرش را میگوید). نمدانم از کی، اما انگار با هم غریبه بودیم. نمیدانم وقتی کوچک بودم پدرم بغلم میکرده یا نه. سالها بود که جز حرفهای خیلی معمولی چیزی به هم نگفته بودیم. پدر صبح زود میرفت و شب برمیگشت؛ شام میخورد و میخوابید. و مادر با هیکل چاقش ... میپخت و می شست و تمیز میکرد و اگر میشد شاید مرا هم به عنوان یک چیز اضافه که روی زمین افتاده دور میانداخت.»
پس فقری که زهره به عنوان نوجوان امروزی باهاش سروکله میزنه بیش از اینی که فقر مالی و اجتماعی باشه فقر عاطفی است..
خب، آیا واقعا رمان نوجوان بود؟ نمیدونم، خیلی پُر و کامل و بالغ بود. یعنی که کاش همهی رمانهای نوجوان اینچنین بودن! این رمان برای من خیلی جالب بود؛ اول چون درگیر یک تحقیق و ماجراجویی جالب میکنه آدم رو که مسلماً دوست داری بدونی به چی ختم خواهد شد. دوم چون من از ماجرای دختران قوچان تا به حال هیچ جایی نخوانده بودم و میشه گفت واقعا به اطلاعاتم هم اضافه کرد، که این همون چیزیه که از هر کتاب خوب و مفیدی انتظار میره. مرموز بودن یک سری اتفاقات توی این رمان، این کشش رو در آدم به وجود میآورد که بشینی پاش و یک روزه به پایان برسونیش.ولی پایان! کمی برام مبهم بود. درسته ما فهمیدیم که کلیّت ماجرا چی بود، ولی خود داستان برام عجیب تموم شد. نمیدونم، شاید فقط من همچین حسی دارم! و البته اضافه کنم که دلم براشون کباب شد، برای حکیمه و حکیمهها. چقدر تاریخ میتونه دردناک باشه. بخوانیدش که تا هم بهتون اضافه بشه هم درگیر تمام اتفاقات و عجایب و تلخیهاش بشین.
گویا زمان قاجاریه، تقریبا اوایل مشروطه، در پی خشکسالی و فشار والی برای چند برابر کردن مالیات، مردم قوچان که از پس مالیات های سنگین برنمی آمده اند، دخترکان سه تا ده ساله ی خود را برای کنیزی به ترکمن ها می فروخته اند. مجلس مشروطه که از این اتفاق مطلع می شود، گروهی 4 نفره را برای تحقیق در این مورد به قوچان می فرستد که البته گروه و گزارشش هیچ وقت به تهران برنمی گردد. داستان کتاب در مورد همین اتفاق است. بسیار قوی نوشته شده و شخصیت پردازی محشری دارد. عالی.
This entire review has been hidden because of spoilers.
اول باید بگم که فکر نمیکنم برای نوجوان مناسب باشه. فضای کتاب خیلی دارکه و حتی منِ بزرگسال رو چندین روزه درگیر کرده. تا یکسوم اول کتاب تعلیق خیلی خوبی داشت و خیلی مشتاق بودم جلوتر برم تا داستان رو کشف کنم، ولی گره داستان بهنظرم سریعتر از اونچه باید باز شد. اما جدا از این دو انتقاد و یه پاراگراف کوچیک که ربطش رو به داستان متوجه نشدم، یکیاز بهترین کتابهای ایرانیای بود که خوندم. دست مریزاد آقای شاهآبادی.
۴/۵ ... اولین بار خوندن: بعد از چهارسال خوندمش. میترسدم بخونمش. میترسیدم بترسم. اونقدر که فکر میکردم ترسناک نبود. البته احتمالا ساعت دوازدهیکِ نصفهشب این فکر رو نمیکنم. خیلی درگیرکننده و پرکشش بود. و روایت جالبی هم داشت. خوشحالم که بالاخره خوندمش. دوستش داشتم.
... دومین بار خوندن: □ این ریویوی من سه بخش و دو نیم با سه لحن و دو نیم (شاید هم پنج، شاید هم بیشتر) لحن مختلف داره: (چون نتونستم یه متن درستحسابی و منسجم بنویسم. ولی باور کنین دیروقته و من خیلی خوابم میاد. ولی تا این ریویو رو کامل ننویسم و ثبت نکنم نمیخوابم.) بخش نیمام اول: این ریویو چهگونه است؟ بخش اول: شاهآبادی چهطور کتاب مینویسد؟ بخش دوم: چه نکاتی درمورد لالایی برای دختر مرده رو در دومین خوندش فهمیدم؟ بخش سوم: فلسفهی لالایی برای دختر مرده چیست؟ بخش نیمام دوم: حال و روز و ماجراهای من در طی نوشتن این ریویو چه بود؟
■ شاهآبادی خوب میدونه چهطوری کتابی بنویسه که داستانش هم جذاب و پرکشش و هم دردناک و تأثیرگذار. چهطور کاری کنه که هم از فضای وهمآلود کتاب بلرزی و هم از حقیقت (تاریخی) وحشتناکش. میدونی چهطوری؟ با یه واقعهی (یا حتی یه واقعیت ساده) تاریخی، داستان پرتعلیق، اتفاقات و فضاهای کمی خوفناک و شخصیتهایی بس ساده و پیچیده. و میدونه چی کار کنه؛ چهطور بینشون تعادل ایجاد کنه و چهطور یه ترکیب خوشآبورنگ از اینها دربیاره.
■ من برای بار دوم لالایی برای دختر مرده رو خوندم و خیلی خوشحالم که این کار رو کردم. چون هم یه نکتهی مثبتی توی کتاب پیدا کردم که دفعهی اول بهش چندان توجه نکرده بودم و هم یه نکتهی منفی. نکتهی مثبت استفاده از فرضیهی نسبیت انیشتینه توی داستانه. شاید اطلاعات فرامتن محسوب بشه، شاید هم نه. ولی در هر حال بهنظرم هوشمندانه بود. |||از این به بعد میخوام یه چیزهایی درمورد کتاب بگم که یهکم از داستان و پایانش رو اسپویل میکنه. پس اگه کتاب رو نخوندین و نمیخواین براتون اسپویل بشه، بقیهی از ریویو رو نخونین.||| نکتهی منفی هم اینه که به نظرم جا داشت یهکم ناگفتههای داستان بیشتر باشه. هرچند آخر کتاب یه چیزهایی، مثل عاقبت حکیمه، گفته نشد، ولی باز هم میشد یه سری از گرههای داستان باز نشه. یه کار جالبی که شاهآبادی میتونست انجام بده این بود که چیزهای کمتری راجعبه "من" بگه و نقشش رو یهکم توی داستان عوض کنه و تبدیلش کنه به یه شخصی که آخر معلوم نمیشه کی بوده و از کجا اومده، ولی نه یه جور غیرمنطقی. (این رو یکی از افلادگان گفت. اگه نمیدونین افلادگان کیها هستن به این ریویوی من درمورد کتاب "سلام! کسی اینجا نیست؟" مراجعه کنید. خودم نتونستم لینکش رو بذارم.) و اینجوری ترس و خوف داستان رو بیشتر میکرد. البته میدونم احتمالا هدف اصلی شاهآبادی اون قسمت تاریخیه و نه داستانی. (نه اینکه داستانی نباشه.) ولی خب میتونست کاری کنه اون قسمتهای داستانی بیشتر توی ذهن مخاطب بمونه و درگیرش کنه.
■ "گاهی قرار گرفتن اتفاقی بعضی چیزها در کنار هم زندگی ما را تغییر میدهد." هرچی فکر میکنم، میبینم این جمله توصیف لالایی برای دختر مردهست؛ اصلا دلیل به وجود اومدنشه، کنار هم قرار گرفتن اتفاقی بعضی چیزها. شاید اگه پدر مینا یک ناشر ورشکسته نبود، مینا درگیر این ماجراها نمیشد، یا شاید هم اگه مادر و پدرش فرزند دومی نمیخواستند؛ شاید اگه زهره پسر بود و نه دختر، اصلا با حکیمه آشنا نمیشد، شاید هم اگه فرزند خانوادهی دیگری بود؛ شاید اگه "من" اونروز نمیرفت کتابخونهی دانشکده و به جایش میرفت ناهار بخورد، هیچکس دستنوشتههای میرزا جعفرخان منشیباشی را نمیخواند، شاید هم اگه توی کودکی تصادف میکرد و میمرد؛ اونوقت دیگه لالایی برای دختر مردهای هم نبود. اما هست. به خاطر کنار هم قرار گرفتن اتفاقی بعضی چیزها.
□ پ.ن: اگه این اتفاقات میفتاد، دیگه لالایی برای دختر مردهای هم نبود؛ اونوقت من نصفهشب به زور خودم رو بیدار نگه نمیداشتم که بشینم واسهی کتابی که دوبار اون رو خوندم ریویو بنویسم. پ.ن۲: بخش سوم کاملا نوشتاری بود ولی بعد تغییرش دادم. بعد فکر کردم همون نوشتاری بهتر بود، ولی دیگه حال نداشتم دوباره نوشتاریش رو تایپ کنم.
۴ ستاره رده سنی: دبیرستان ***** واقعا بین ۴ و ۵ ستاره مردد بودم. یه ستاره رو هم کم کردم بهخاطر این که به نظرم مشخص بود که دنبال یه داستان دم دستی بوده که تاریخ رو روایت کنه. اما امان از داستان... امان از داستان... چقدر انتخاب تلخی بود برای یه کتابخوندن تفننی توی جاده... دو سه جا روضه اوج می گرفت و واقعا کتاب رو میبستم و بغض میکردم و... چهها که بر سر این خاک و این مردم نرفته... چه بلاهایی که خودمون به سر خودمون نیاوردیم... ***** این طور که میگویند تخصص آقای شاهآبادی بیرون کشیدن قصه از دل حوادث تاریخی است. این کتاب هم دو روایت موازی دارد که یکی تاریخی و واقعی است (حکایت دختران قوچان) و دیگری معاصر و تخیلی از داستان زندگی چند دختر نوجوان هممدرسهای. داستانهایی موازی که از طریق یک کتاب و یک روح به هم وصل میشوند.
هر دو داستان بینهایت تلخاند به قدری که در حین خوانش تقریبا 2 ساعتهٔ کتاب چند باری کتاب را با بغض بستم تا گریهام نگیرد. هر چند به نظر میرسد که شق معاصر داستان صرفا یک داستان دم دستی است تا بهانهای به دست نویسنده برای روایت تاریخ بدهد، با این حال به خاطر موضوع بکر و پرداخت خوب نویسنده کتاب به شدت خواندنیست و اتفاقا دقیقا برای طیف سنی نوجوان نوشته شده است. ***** موارد لحاظ شده در ردهبندی: ۱- داستان شدیدا تلخ است. ۲- خودم حس ژانر وحشت نداشتم ولی بعضی از خوانندهها کتاب را در این ژانر دستهبندی کردند! ۳- یکی از تمهای اصلی داستان درباره برخی مشکلات دخترهای نوجوان است. چندتایی دختر نوجوان که به خاطر شرایط سخت از خانه فرار میکنند هم در داستان دیده میشوند. ممکن است از نظر برخی خانوادهها به منزله تشویق برای فرار از خانه تلقی شود.
لالایی برای دختر مرده داستان متفاوتیه و ایده خیلی خوبی رو انتخاب کرده و به نحوی با تاریخ ما گره خورده . خیلی کوتاهه و به نظر من ارزش خوندن داره خصوصا اگه میخواید از اقای شاه آبادی بیشتر بخونید.
یک رمان زیبا و غمناک شاه آبادی در این اثر خود، به سراغ یک ماجرای بسیار تلخ از تاریخ معاصر ایران رفته و آن را در دل یک ماجرای فانتزی به مخاطب بیان کرده است. محور داستان این کتاب، ماجرای فروش دختران قوچانی در عهد قاجار است و ما در این کتاب به کمک زهره و مینا و دست نوشته های میرزا جعفرخان منشی باشی در روزگار حال، این ماجرای تلخ اتفاق افتاده در گذشته را میخوانیم. البته یک همراه دیگر نیز داریم؛ روح حکیمه؛ دختری که صد سال پیش مرده، دختری با موهای خاکستری که دستانش از آرنج به پایین سوخته...
اصلا فکرش رو نمیکردم انقدر زیبا باشه این کتاب، و این حجم از نوشته و داستان در صد و پانزده صفحه باشه. خیلی دوست داشتم ایدهٔ کتاب و نسبیتش به فرضیههای انشتین و روایتگری از طرف شخصیتهای مختلف رو. و اینکه کلی داستان کوتاه دیگه هم از طرف شخصیتها گفته شد توی کتاب و همه این داستانهارو خود نویسنده خلق کرده بود و اینکه چقدر جالب و جدید بود برام اینهمه خلاصه بخونم مطالبی رو که میتونستن تبدیل به یک رمان بلند بشن و طنزی هم که در آخر کتاب بهکار برده شد هم بامزه بود و در نهایت تنها ایرادم به این کتاب کمتر تمرکز کردن روی شخصیت حکیمه بود و اینکه میشد با اضافه کرپن بیست صفحه بیشتر به داستان کششِ مطلب و پایان کلیتر و بهتری داشته باشیم درکل همه چیز فراهمه برای اختصاص دادن چند ساعت به خوندن این کتاب جذاب و لذت بردن ازش.
روایت ماهرانه و زیبایی که با تاریخ عجین میشه... اولین بار تو دوره نوجوانی این کتاب سر راهم سبز شد اما هیچوقت نتونستم کاملش کنم، تا اینکه چند روز پیش دوباره با این کتاب برخورد کردم. باید بگم که این کتاب چیزی فراتر از صرفا یه کتاب نوجوانه. کتابی که به زیبایی گریزی به تاریخی فراموش شده میزنه و داستان دختران قوچان رو تعریف میکنه، دخترانی که فروخته شدن و شرح حالشون هیچوقت به گوش بقیه نرسید.
کتاب «لالایی برای دختر مرده» به قلم حمیدرضا شاهآبادی؛
داستان دوتا دختر دبیرستانی به اسمهای «مینا» و «زهره»اس که طی اتفاقاتی درگیر یه اتفاق تاریخی درمورد «فروخته شدن دختران قوچانی» میشن. البته کتاب چهار راوی داره، علاوه بر مینا و زهره، یکی سوم شخص و دیگری هم میرزا جعفر خان منشنی هستند. با روایت هر فرد از دیدگاه خودش پازل داستان تکمیل میشه.
کتاب از لحاظ کیفیت قصهگویی، شخصیت پردازی و موضوع انقدر کامل و جامع هست که چیزی فراتر از یک «رمان نوجوان» به حساب میاد. همهچیز کتاب به درستی و خوبی سرجای خودش قرار گرفته. شاید آنطور که در ذهن مخاطب شکل میگیره باید درون مایه ترس هم داشته باشه اما این بُعد، حضور پررنگی نداره توی داستان، البته شاید من به عنوان یک بزرگسال دارم چنین نظری میدم و برای یک نوجوون جور دیگهای باشه. اگر از فضای نوجوانانه کتاب و جا دادن یه قصهی تاریخی درون این قصه فاصله بگیریم، میتونیم متوجه بُعدهای دیگه این قصه بشیم. نوع رفتار با یک نوجوان توی خانواده چیزیه که بنظرم در بطن این داستان به خوبی بهش اشاره شده. اینکه بچهها توی این سن با چه چیزهایی روبهرو هستن و جایگاه خانواده چقدر موثره توی حسی که اونا نسبت به خودشون دارند و اینکه نوع رفتار خانواده باعث بشه اونها با چه پیش زمینهای درمورد حسی که جامعه به اونها خواهد داشت، وارد فضاهای مختلف بشن. یعنی آیا کسی که توی خانواده باارزش و محترم باشه حسش وقتی وارد جامعه میشه با کسی که تو سری خورده و حقوقش پایمال شده، یکی خواهد بود؟
بخاطر همین مسئلهس که کتاب برای هرگروه سنیای جذاب خواهد بود. البته چون نویسنده طی روند کتاب توقع خواننده رو بالا برده، شاید پایانبندی کتاب مثل بقیه کتاب براش جذاب نباشه؛ هرچند پایان خوبی داره.