Jump to ratings and reviews

دستکش قرمز

گِلِ مجسمهٔ شطرنج‌باز را با آب دریا درست کرده بودم. گِل آن چشم‌های سیاه و کشیده، آن بینی باریک و آن صفحهٔ شطرنج مخلوط خاک و آب دریا بود، نمک داشت و عطرش با همهٔ گِل‌های دنیا فرق می‌کرد. خواسته بودم کتاب شعر بدهم دستش. گِلِ کتاب شعر به دست‌هایش نچسبید. براش شطرنج ساختم. هر مهره را پیش چشم‌های او صیقل دادم، چشم‌های سیاهش صیقلی‌تر می‌شد. صفحه را سوار کردم روی زانوانش، مهره را چیدم روی صفحه… مجسمه را تمام کردم و شبانه آن را روی پایهٔ سنگی میدان شهر وصل کردم… انداختندم توی این زندان. شاید چیزی دزدیده بودم، شاید هم فهمیده بودند گِلِ مجسمه را با آب دریا درست کرده‌ام. استفاده از آب ممنوع بود. آب‌تنی هم ممنوع بود. عطر شور هم ممنوع بود.
چاپ اول ۱۳۸۰

73 pages, Paperback

First published April 1, 2001

Loading...
Loading...

About the author

سپیده شاملو

4 books30 followers
سپیده شاملو متولد اسفند ماه ۱۳۴۷ کارشناسی زبان انگلیسی دارد. مدتی مقالاتی درباره سینما نوشت و با انتشار رمان انگار گفته بودی لیلی به عنوان داستان‌نویس مطرح شد.‏

Ratings & Reviews

What do you think?

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
10 (5%)
4 stars
17 (9%)
3 stars
59 (34%)
2 stars
63 (36%)
1 star
24 (13%)
Displaying 1 - 10 of 10 reviews
Profile Image for Mahmoud.
222 reviews12 followers
April 24, 2018
مجموعه داستان کوتاه مفهومی. مثلا این قسمت: گل مجسمه‌ی شطرنج‌باز را با آب دریا درست کرده‌ بودم. گل آن چشم‌های سیاه و کشیده، آن بینی باریک و آن صفحه‌ی شطرنج مخلوط خاک و آب دریا بود، نمک داشت و عطرش با همه‌ی گل‌های دنیا فرق می‌کرد. خواسته بودم کتاب شعر بدهم دستش. گل کتاب شعر به دست‌هایش نچسبد. براش شطرنج ساختم. هر مهره را پیش چشم‌های او صیقل دادم، چشم‌های سیاهش صیقلی‌‌تر می‌شد. صفحه را سوار کردم روی زانوانش، مهره را چیدم روی صفحه ... مجسمه را تمام کردم و شبانه آن را روی پایه‌ی سنگی میدان شهر وصل کردم ... انداختندم توی این زندان. شاید چیزی دزدیده بودم، شاید هم فهمیده بودند گل مجسمه را با آب دریا درست کرده‌ام. استفاده از آب ممنوع بود. آب‌تنی هم ممنوع بود. عطر شور هم ممنوع بود. (http://bit.ly/2qVsOOv)
Profile Image for Dr.Amene.
890 reviews84 followers
September 11, 2013
تا به حال مجموعه داستان کوتاه از سپیده شاملو نخوتنده بودم،هرچند که شیفته ی رمان "انگار گفته بودی لیلی" ودم و هستم ولی با این مجموعه ارتباط چندانی برقرار نکردم.
داستان ها در فضایی موهوم و گاه فانتزی بیان شده اند.
تنا نکته قابل توجه و تامل اتمام یک داستان با واژگان و روایتی خاص و شروع داستان بعدی با همان واژه هاست.
راوی ها همگی زن هستند و سرشار از زنانگی .
بهرحال داستانی در این مجموعه نبود که بخواد تا مدتی یادم بماند و تحت تاثیر آن قرار بگیرم.
برای یکبار خواندن بد نبود.
Profile Image for Farnaz.
360 reviews137 followers
April 2, 2016
پاهای رها کمی خم شده‌. ناخن‌های مرتبش قرمز شده و دست‌هایش روز سینه‌اش است.سفیدی دیوانه‌کننده صورتش از زیر قرمزی خون معلوم است. می‌دانم مهرداد ساعت‌ها می‌نشیند، یعنی می‌نشسته و خودش را توی این صورت تماشا می‌کرده. رها زیر آن نگاه تا نمی‌شده. صورتش روز به روز براق‌تر و سفید‌تر می‌شده. مهرداد سورت رها را با آن نگاه می‌شسته.
____________________________________________
خوب نگهش می‌دارم. من فاصله را خوب رعایت می‌کنم. تارهای سفید مو را از پیشانی آینه می‌زنم کنار. پیشانی خط خطی معلوم می‌شود.
____________________________________________
می‌گفت سفید قشنگ‌ترین رنگ دنیا است که ترکیب هفت نور است و نبود رنگ. نام من را گذاشته بود سفید و می‌گفت آزادت می‌کنم. وکیل بود، یا قاضی. شاید هم هر دو. نگفته بود هک چطور می‌آید تا توی سلول من که بگوید سفید و بخواهد آزادم کند- با آن چشم‌های سیاه و کشیده. اما می‌دانستم هرگز مات نشده بود. او هم می‌دانست من مجسمه‌سازم. مجسمه شطرنج‌باز را من ساخته‌ام.
Profile Image for sæm.
132 reviews102 followers
December 31, 2009
داستان هايي با يك نوع تم و درونمايه و اكثرا تلخ بخصوص داستان تاج و سورپريز
Profile Image for Qmars Falahatnejad.
21 reviews1 follower
January 25, 2023
مجموعه داستانی متوسط اما با زبانی تمیز و تصویرسازی‌هایی اغلب ملموس
This entire review has been hidden because of spoilers.
10 reviews2 followers
May 16, 2011
مجموعه چند تا داستان کوتاه که خوب و بد توشون وجود داره. یکی دوتا از داستاناش به نظرم بهتر از بقین مثل آتش یا چرخ فلک. همه داستان‌ها از یه جنس نیستن، گرچه نثر نویسنده برای خودش ویژگی‌هایی داره که مشخص می‌کنه داستان‌های یه نفرن، ولی همین ویژگی‌ها به علاوه عدم یکنواختی زیادی که داستان‌ها تو شیوه روایت دارن باعث می‌شه که فکر کنم نویسنده در حال تمرینه. تقریبا تمام مدتی که داشتم کتابو می‌خوندم حس می‌کردم که نویسنده کسیه که تو کلاسای داستان‌نویسی شرکت می‌کنه و اینا داستاناییه که به عنوان تکلیف برای کلاسش می‌نویسه.(البته تقدیر اول کتاب:با تشکر از دوستان روزهای دوشنبه ... هم تو حسم بی‌تأثیر نبوده)
کتابش به نظرم زمان و مکان داره. یعنی یکی باید تو ایران باشه، یه سری رفتارای تنش‌دار ایرانی و خصلت‌ها رو بدونه که داستان‌ها به نظرش دارای "منطق" بیان. ولی انتخاب کلمات و روایت داستانش تقریبا همه جای کتاب خوبه
26 reviews1 follower
July 23, 2007
داستان تاج را هیچ وقت فراموش نمی کنم
Displaying 1 - 10 of 10 reviews