وقتی اسـباببازیهایمان را از ما گرفتند ناگهـان گریه کردیم داریم بزرگ میشویم و بهانههایمان برای گریه کردن دارد تمام میشود امّا قـدری که زمان گذشت زندگی باورمان داد
که ماهـیهـا به اندازه منقار مرغ ماهیخوار بزرگ میشوند
حـالا بیـا آسـمان آنقـدر پـیـرست که تا آخــرِ دنیـا گریه کنیـم ------------ بخیه
وقتی دلی نمیطپد قلمی خشک میشود و شعر میپژمرد انبوه اندهان از یاد میروند و جمله خاطرات بر باد میروند در باغکوچههای میعادگاه دیگر کسی به انتظار کسی نیست
آنچه باز میماند درد بخیه است که پس از التیام آغاز میشود
این دفتر دو سه سالی بعد از مرگ نصرت، زیر نظر پسرش آرش منتشر شده. در نیمی از کتاب نصرت به وضوح پیر است، به وضوح فرتوت است، به وضوح دلگرفته است، به وضوح دلتنگ است و به وضوح سر تکان میدهد و زیر لب هیهی میگوید وقت نوشتن شعرها، خاصه اشعاری که به یاد و برای دیگرانی نوشته است - و البته من نمیدانم که خودش هیچ راضی بوده به انتشار اینها؟ با این حال در چند قطعه هم نوشتهها را چنان شعر ساخته، چنان با انتزاع و احساس در آمیخته که به معنای اتم شعرند و اصلا حضور همین چند قطعه است که این دفتر را درخور خواندن و سه ستاره میکند.
این مجموعه زیر نظر آرش دراومده. یعنی بعد از مرگ نصرت بنابر این همه ی معایب یک کتابی که بعد از مرگ چاپ شده رو داره وای اسمش شاهکاره. مثل همه ی اسم هایی که نصرت روی کتاباش می گذاشت