What do you think?


گریههای امپراتور
گریههای امپراتور مجموعه اشعار فاضل نظری است که در قالب غزل سروده شده است.
نظری در این مجموعه با استفاده از زبانی نرم و ساده توانسته است مضامین سنتی را بازآفرینی کند و طرحی نو در اندازد. نخستین نکتهای که مخاطب در مواجهه با شعر فاضل نظری با آن مواجه میشود، سادگی و خوشخوانی شعرهای اوست.
نظری در پی کشفهای زبانی نیست، بلکه به این معنا و محتواست که جغرافیای زبان او را کشف میکند و به آن سر و شکل میدهد. به همین سبب شعر او بینیاز از هر نوع بازی زبانی یا فرمی است. در واقع شاعر دغدغه زبان یا فرم ندارد.
گریههای امپراتور در پرونده افتخارات خود عنوان کتاب سال شعر جوان ایران را جای داده است.
این مجموعه به همراه دو کتاب «اقلیت» و «آنها» سهگانه فاضل نظری را تشکیل میدهد.
نظری در این مجموعه با استفاده از زبانی نرم و ساده توانسته است مضامین سنتی را بازآفرینی کند و طرحی نو در اندازد. نخستین نکتهای که مخاطب در مواجهه با شعر فاضل نظری با آن مواجه میشود، سادگی و خوشخوانی شعرهای اوست.
نظری در پی کشفهای زبانی نیست، بلکه به این معنا و محتواست که جغرافیای زبان او را کشف میکند و به آن سر و شکل میدهد. به همین سبب شعر او بینیاز از هر نوع بازی زبانی یا فرمی است. در واقع شاعر دغدغه زبان یا فرم ندارد.
گریههای امپراتور در پرونده افتخارات خود عنوان کتاب سال شعر جوان ایران را جای داده است.
این مجموعه به همراه دو کتاب «اقلیت» و «آنها» سهگانه فاضل نظری را تشکیل میدهد.
- GenresPoetryLiterature
82 pages, Paperback
First published January 1, 2004
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 204 reviews
April 23, 2017
با عشق ممکن است تمام محال ها....
"آدم خلیفه تنهای خدا
روی زمین است
امپراطوری که گاهی باید برگردد به
آخرین سلاح اش
...و سلاح او گریه است"
با خوندن این کتاب میتونم بگم همه غزلهای آقای نظری رو خوندم. به نظرم فاضل نظری را استاد تک بیت های ناب باید نامید، غزلهای ایشون به طور کلی جالب نیستند یعنی اون حس خوب و لذت بخشی که تک بیت ها به ادم القا میکنن توی کل غزل پیدا نمیشه!
پ.ن: ی سری از اهنگ های سریال شهرزاد هم که سروده ایشونه توی این کتاب بود (:
"آدم خلیفه تنهای خدا
روی زمین است
امپراطوری که گاهی باید برگردد به
آخرین سلاح اش
...و سلاح او گریه است"
با خوندن این کتاب میتونم بگم همه غزلهای آقای نظری رو خوندم. به نظرم فاضل نظری را استاد تک بیت های ناب باید نامید، غزلهای ایشون به طور کلی جالب نیستند یعنی اون حس خوب و لذت بخشی که تک بیت ها به ادم القا میکنن توی کل غزل پیدا نمیشه!
پ.ن: ی سری از اهنگ های سریال شهرزاد هم که سروده ایشونه توی این کتاب بود (:
August 4, 2019
شاعرِ تک بیت ها
بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری ست
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت
زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای
از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست
یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می گیرند روی شانه مرده ست
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟
من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
فاضل نظری به واسطه داشتن اشعار ساده و عامه پسند و روان و همینطور طبع شاعرانه ای که به مذاق عموم مردم خوش می آید ، محبوبترينه این روزهاست. اما واقعا هیچ تعبیر و نگاه نویی در اشعارش نیست، شدیدا دچار تکرارست و در مضمون های اشعارش سرگردانی و نداشتن دیدگاه یافت می شود. شعرهای عاشقانه اش گاهی مانند عشق های دبیرستانی ست سطحی ست و بین ابیات غزلهایش گاهی ارتباطی نیست.
بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری ست
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت
زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای
از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست
یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می گیرند روی شانه مرده ست
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟
من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
فاضل نظری به واسطه داشتن اشعار ساده و عامه پسند و روان و همینطور طبع شاعرانه ای که به مذاق عموم مردم خوش می آید ، محبوبترينه این روزهاست. اما واقعا هیچ تعبیر و نگاه نویی در اشعارش نیست، شدیدا دچار تکرارست و در مضمون های اشعارش سرگردانی و نداشتن دیدگاه یافت می شود. شعرهای عاشقانه اش گاهی مانند عشق های دبیرستانی ست سطحی ست و بین ابیات غزلهایش گاهی ارتباطی نیست.
July 18, 2017
این کتاب یک سال از زندگی من را تماما رنگی کرد. کاری که هیچ کتاب شعر دیگری برایم نکرده بود
البته جوان و شعرنشناس بودم. جدا از شعر جهان را هم درست نمیشناختم. بنابراین قضاوت آن روز خودم الآن برایم چندان قابل اعتنا نیست. فقط مانده احساس جالبی که با این کتاب و شعرهایش داشتم
البته جوان و شعرنشناس بودم. جدا از شعر جهان را هم درست نمیشناختم. بنابراین قضاوت آن روز خودم الآن برایم چندان قابل اعتنا نیست. فقط مانده احساس جالبی که با این کتاب و شعرهایش داشتم
August 30, 2015
بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است،مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست...عالی بود، همه شعراش فوق العادس، پیشنهاد ویژه دارم بخونین:)، همش درد داره شعراش و بد به دل ادم میشینه ، فاضل نظری نابغس در دنیای شعر....
June 18, 2020
آب نطلبیده همیشه مراد نیست
گاهی میدهند که قربانی ات کنند
گاهی میدهند که قربانی ات کنند
January 10, 2015
شاه بيت ها
غزل اول:
بى تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
مثل شهرى كه به روى گسل زلزله هاست
غزل دوم:
يا چشم بپوس از من و از خويش برانم
يا تنگ در آغوش بگيرم كه بميرم
غزل سوم :
بيچاره آهويى كه صيد پنجه شيرى است
بيچاره تر شيرى كه صيد چشم آهويى
غزل چهارم:
طوافم لحظه ديدار چشمان تو باطل شد
من اما همچنان در فكر دور باطلى ديگر
غزل پنجم:
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
غزل ششم:
با شور و شوق می رسم و طرد می شوم
موجم به هر طرف که بیایم زیادی ام
غزل نهم:
یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست
نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم
غزل دهم:
در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم
عشق اما خبر از گوشه ی محراب گرفت
غزل یازدهم:
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت
غزل سیزدهم:
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
غزل هفدهم:
دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است
غزل بیست و دوم:
به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد
خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست
غزل بیست و سوم:
بر عکس می گردم طواف خانه ات را
دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند
غزل بیست و پنجم
ویرانه های خانه ی من ایستاده اند
چشم انتظار حمله ی چنگیز دیگری
غزل بیست و نهم:
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار
غزل سی و یکم:
افسوس خدا حاجت یک عمر مرا داد
ای کاش لب سرخ تری خواسته بودم
غزل سی و هشتم:
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو !
اکنون تو ز من دلزده ای! من ز تو دلتنگ
غزل سی و نهم:
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
غزل اول:
بى تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
مثل شهرى كه به روى گسل زلزله هاست
غزل دوم:
يا چشم بپوس از من و از خويش برانم
يا تنگ در آغوش بگيرم كه بميرم
غزل سوم :
بيچاره آهويى كه صيد پنجه شيرى است
بيچاره تر شيرى كه صيد چشم آهويى
غزل چهارم:
طوافم لحظه ديدار چشمان تو باطل شد
من اما همچنان در فكر دور باطلى ديگر
غزل پنجم:
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
غزل ششم:
با شور و شوق می رسم و طرد می شوم
موجم به هر طرف که بیایم زیادی ام
غزل نهم:
یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست
نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم
غزل دهم:
در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم
عشق اما خبر از گوشه ی محراب گرفت
غزل یازدهم:
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت
غزل سیزدهم:
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
غزل هفدهم:
دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است
غزل بیست و دوم:
به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد
خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست
غزل بیست و سوم:
بر عکس می گردم طواف خانه ات را
دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند
غزل بیست و پنجم
ویرانه های خانه ی من ایستاده اند
چشم انتظار حمله ی چنگیز دیگری
غزل بیست و نهم:
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار
غزل سی و یکم:
افسوس خدا حاجت یک عمر مرا داد
ای کاش لب سرخ تری خواسته بودم
غزل سی و هشتم:
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو !
اکنون تو ز من دلزده ای! من ز تو دلتنگ
غزل سی و نهم:
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
August 21, 2009
بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب
در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست
اسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
-------------------------------------
به نسیمی همه ی راه به هم میریزد
کی دل سنگ تورا آه به هم میریزد؟
سنگ در برکه می اندازم و میپندارم
به همین سنگ زدن ماه به هم میریزد
عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم میریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست اوردست
دل به یک لحظه ی کوتاه به هم میریزد
آه یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم میریزد
--------------------------------------
نه اینکه فکر کنی مرحم احتیاج نداشت
که زخم های خون دل من علاج نداشت
--------------------------------------
من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب
در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست
اسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
-------------------------------------
به نسیمی همه ی راه به هم میریزد
کی دل سنگ تورا آه به هم میریزد؟
سنگ در برکه می اندازم و میپندارم
به همین سنگ زدن ماه به هم میریزد
عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم میریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست اوردست
دل به یک لحظه ی کوتاه به هم میریزد
آه یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم میریزد
--------------------------------------
نه اینکه فکر کنی مرحم احتیاج نداشت
که زخم های خون دل من علاج نداشت
--------------------------------------
من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
December 23, 2020
گریههای امپراتور سومین مجموعهی شعری است که از فاضل نظری خواندهام و درست مثل دو مجموعهی دیگر بسیار بسیار لذت بخش و دلنشین بود. شعرهای فاضل نظری تکبیتهای با معنی مستفل زیاد دارد. مثل:
من رستم و سهرابْ تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
یا
ای گل گمان مکن به شبِ جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یا
آبِ طلبنکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهایست که قربانیات کنند
یا
کِی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظهی آب گرفت؟!
یا
بیچاره آهویی که صیدِ پنجهی شیریست
بیچارهتر شیری که صیدِ چشمِ آهویی
یا
در غلغله جمعی و «تنها» شدهای باز
آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی
یا
نه از هوس که ز جور زمانه! لب به شراب
اگر زدیم برای دل خراب زدیم
مؤذنا به امید که میزنی فریاد
تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم
یا
تمامِ خانه سکوت و تمامِ شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار
یا
حاصل خیره در آیینه شدنها آیا
دو برابر شدن غصهی تنهایی نیست؟!
شاعر در ساختن تصاویر زیبا چیره دست است. مثل:
همچون نسیم میگذرد تا به رفتنش
چون بوتهزار دست برایش تکان دهم
یا این بیت که در بالا هم آورده بودم:
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظهی آب گرفت؟!
یا
از صدایِ موج سرشارند و با ساحل دچار
گوشماهیها چه میفهمند اقیانوس را!
یا
چون قصهی آن صخره که از صحبتِ دریا
جز سیلیِ امواج نبردهست نصیبی
شعر محبوب من از این مجموعه شعر انار است:
من رستم و سهرابْ تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
یا
ای گل گمان مکن به شبِ جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یا
آبِ طلبنکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهایست که قربانیات کنند
یا
کِی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظهی آب گرفت؟!
یا
بیچاره آهویی که صیدِ پنجهی شیریست
بیچارهتر شیری که صیدِ چشمِ آهویی
یا
در غلغله جمعی و «تنها» شدهای باز
آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی
یا
نه از هوس که ز جور زمانه! لب به شراب
اگر زدیم برای دل خراب زدیم
مؤذنا به امید که میزنی فریاد
تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم
یا
تمامِ خانه سکوت و تمامِ شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار
یا
حاصل خیره در آیینه شدنها آیا
دو برابر شدن غصهی تنهایی نیست؟!
شاعر در ساختن تصاویر زیبا چیره دست است. مثل:
همچون نسیم میگذرد تا به رفتنش
چون بوتهزار دست برایش تکان دهم
یا این بیت که در بالا هم آورده بودم:
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظهی آب گرفت؟!
یا
از صدایِ موج سرشارند و با ساحل دچار
گوشماهیها چه میفهمند اقیانوس را!
یا
چون قصهی آن صخره که از صحبتِ دریا
جز سیلیِ امواج نبردهست نصیبی
شعر محبوب من از این مجموعه شعر انار است:
انار
تصور کن بهاری را که از دستِ تو خواهد رفت
خمِ گیسوی یاری را که از دستِ تو خواهد رفت
شبی در پیچِ زلفِ موجدرموجت تماشا کن
نسیمِ بیقراری را که از دستِ تو خواهد رفت
مزن تیرِ خطا! آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دستِ تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوهی غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دستِ تو خواهد رفت
به مرگی آسمانی فکر کن! محکم قدم بردار
به حلق آویز، داری را که از دستِ تو خواهد رفت
April 15, 2021
زیبا و دلچسب.
--------------------
یادگاری از کتاب:
بیقرار توام و در دل تنگم گلههاست
آه! بیتاب شدن عادت کمحوصلههاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصلههاست
...
آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه رنج تو هستم، راست میگویی
...
سنگ در برکه میاندازم و میپندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم میریزد
...
آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردهست
دل به یک لحظه کوتاه به هم میریزد
...
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس! هیچکس اینجا به تو مانند نشد
...
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظهی آب گرفت؟!
...
در غلغله جمعی و تنها شدهای باز
آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی
...
حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شدهست
...
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره میآیی نیست
...
دقیقتر بنگر - این غبار از آینه نیست -
خود این منم که در آیینه از غبار پرم
...
با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
--------------------
یادگاری از کتاب:
بیقرار توام و در دل تنگم گلههاست
آه! بیتاب شدن عادت کمحوصلههاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصلههاست
...
آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه رنج تو هستم، راست میگویی
...
سنگ در برکه میاندازم و میپندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم میریزد
...
آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردهست
دل به یک لحظه کوتاه به هم میریزد
...
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس! هیچکس اینجا به تو مانند نشد
...
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظهی آب گرفت؟!
...
در غلغله جمعی و تنها شدهای باز
آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی
...
حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شدهست
...
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره میآیی نیست
...
دقیقتر بنگر - این غبار از آینه نیست -
خود این منم که در آیینه از غبار پرم
...
با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
May 6, 2010
از باغ مي برند چراغاني ات كنند
تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند
پوشانده اند صبح تورا ابرهاي تار
تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند
يوسف!به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زنداني ات كنند
اي گل!گمان مبر به شب جشن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند!
تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند
پوشانده اند صبح تورا ابرهاي تار
تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند
يوسف!به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زنداني ات كنند
اي گل!گمان مبر به شب جشن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند!
July 10, 2009
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
May 21, 2021
دلم گرفته بود و همینجوری شروع کردم کتاب رو و تا آخر پیش رفتم. شعرها بسیار هنرمندانه و شاعرانه نوشته شدن. شاعر، خوب شعر رو میشناسه و تشبیهات و تلمیحاتش عالی بود. تنها چیزی که کمی توی ذوقم زد، استفادهی مکرر از موضوع تصویر ماه در آب بود که گرچه در شعرها -تک به تک- خوش نشسته بود، اما چون در چند شعر به توالی تکرار شده بود کمی توی ذوق میزد. در کل فکر کنم همهی شعرها رو دوست داشتم و فقط میزان دوست داشتنم شدت و ضعف داشت. و همین نشون میده که کتاب، کتابی قویه.
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظهی آب گرفت؟
June 7, 2012
غالب شعرهای کتاب فوق العاده ان
بعضا تمثیل ها و اشارات بسی لذت بخشند
بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیریست
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی
---------------------------------
در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم
عشق اما خبر از گوشه ی محراب گرفت
---------------------------------
من با یقین کافر ، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارد
بعضا تمثیل ها و اشارات بسی لذت بخشند
بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیریست
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی
---------------------------------
در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم
عشق اما خبر از گوشه ی محراب گرفت
---------------------------------
من با یقین کافر ، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارد
Read
September 9, 2015از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
April 27, 2022
۳.۵ 💙
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم:)))
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم:)))
May 11, 2015
به نظرم غزل هایی که بخونی و بگی "غزل" خوبی بود درش زیاد پیدا نمی شد. انچه باعث می شد به خواندنش بیارزد تک بیت های خوب گاه گاهیش بود، که بعضا شاهکار هم می شد - البته از نظر مضمون و تصویر و نه صورت. اگه بخوام یک غزل بیرون بکشم از این مجموعه "از سر بی حوصلگی" رو اسم می برم برای نمونه
March 19, 2007
نیستی کم نه از آینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه
( p. 37 )
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه
( p. 37 )
April 26, 2014
دوباره خوندم، به یاد خاطره ای که از این کتاب دارم.
November 26, 2025
خیلی شعراش قشنگ بود. انتظارشو نداشتم اینقدر خوب باشه.
February 19, 2017
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار ردپا بیزار
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار
اگر چه می گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار
به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهده تلخی ریا بیزار
صدای قاری و گلدسته های پژمرده
اذان مرده و دل های از خدا بیزار
به خانه ام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت می کند از زندگی مرا بیزار
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار ردپا بیزار
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار
اگر چه می گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار
به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهده تلخی ریا بیزار
صدای قاری و گلدسته های پژمرده
اذان مرده و دل های از خدا بیزار
به خانه ام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت می کند از زندگی مرا بیزار
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار
September 9, 2017
هر روز، جهان است و فرازى و نشيبى
اين نيز نگاهى است به افتادن سيبى
در غلغله جمعى و "تنها" شده اى باز
آن قدر كه در پيرهنت نيز غريبى
آخر چه اميدى به شب و روز جهان است؟
بايد همه عمر، خودت را بفريبى
چون قصه آن صخره كه از صحبت دريا
جز سيلى امواج نبرده ست نصيبى
آيينه تاريخ تو را درد شكسته ست
اما تو نه تاريخ شناسى نه طبيبى!
_______________________________
گرچه چشمان تو جز در پى زيبايى نيست
دل بكن! آينه اين قدر تماشايى نيست
حاصل خيره در آيينه شدن ها آيا
دو برابر شدن غصه تنهايى نيست؟!
بى سبب تا لب دريا مكشان قايق را
قايق ات را بشكن! روح تو دريايى نيست
آه در آينه تنها كدرت خواهد كرد
آه! ديگر دمت اى دوست مسيحايى نيست
آنكه يك عمر به شوق تو در اين كوچه نشست
حال وقتى به لب پنجره مى آيى نيست
خواستم با غم عشقش بنويسم شعرى
گفت: هر خواستنى عين توانايى نيست
________________________________
از باغ مى برند چراغانى ات كنند
تا كاج جشن هاى زمستانى ات كنند
پوشانده اند"صبح" تو را "ابرهاى تار"
تنها به اين بهانه كه بارانى ات كنند
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مى برند كه زندانى ات كنند
اى گل گمان مكن به شب جشن مى روى
شايد به خاك مرده اى ارزانى ات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اى بترس كه شيطانى ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهى بهانه اى ست كه قربانى ات كنند
اين نيز نگاهى است به افتادن سيبى
در غلغله جمعى و "تنها" شده اى باز
آن قدر كه در پيرهنت نيز غريبى
آخر چه اميدى به شب و روز جهان است؟
بايد همه عمر، خودت را بفريبى
چون قصه آن صخره كه از صحبت دريا
جز سيلى امواج نبرده ست نصيبى
آيينه تاريخ تو را درد شكسته ست
اما تو نه تاريخ شناسى نه طبيبى!
_______________________________
گرچه چشمان تو جز در پى زيبايى نيست
دل بكن! آينه اين قدر تماشايى نيست
حاصل خيره در آيينه شدن ها آيا
دو برابر شدن غصه تنهايى نيست؟!
بى سبب تا لب دريا مكشان قايق را
قايق ات را بشكن! روح تو دريايى نيست
آه در آينه تنها كدرت خواهد كرد
آه! ديگر دمت اى دوست مسيحايى نيست
آنكه يك عمر به شوق تو در اين كوچه نشست
حال وقتى به لب پنجره مى آيى نيست
خواستم با غم عشقش بنويسم شعرى
گفت: هر خواستنى عين توانايى نيست
________________________________
از باغ مى برند چراغانى ات كنند
تا كاج جشن هاى زمستانى ات كنند
پوشانده اند"صبح" تو را "ابرهاى تار"
تنها به اين بهانه كه بارانى ات كنند
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مى برند كه زندانى ات كنند
اى گل گمان مكن به شب جشن مى روى
شايد به خاك مرده اى ارزانى ات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اى بترس كه شيطانى ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهى بهانه اى ست كه قربانى ات كنند
April 15, 2020
از قول یکی از دوستان این رو وام بگیرم که واقعا فاضل نظری شاعر تک بیت هاست . چند بیتی که از این کتاب بنظرم خوب اومدن :
تلخ و شیرین جهان چیزی به جز یک خواب نیست
مرگ پایان می دهد یک روز این کابوس را
***
مرا ز عشق مگویید ، عشق گمشده ایست
که هر چه هست ندارم ، که هر چه دارم نیست.
***
به تمنای تو دریا شده ام ، گرچه یکیست
سهم یک کاسه ی ا بو دل دریا از ماه
***
تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم
که آنچه داشت شقایق به سینه ،کاج نداشت
منم خلیفه ی تنهای رانده از بهشت
خلیفه ای که از آغاز تاج و تخت نداشت
***
از زلیخای درونت بگریز ای یوسف
شرم این پیرهن پاره فرو ریختنی ست
***
تلخ و شیرین جهان چیزی به جز یک خواب نیست
مرگ پایان می دهد یک روز این کابوس را
***
مرا ز عشق مگویید ، عشق گمشده ایست
که هر چه هست ندارم ، که هر چه دارم نیست.
***
به تمنای تو دریا شده ام ، گرچه یکیست
سهم یک کاسه ی ا بو دل دریا از ماه
***
تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم
که آنچه داشت شقایق به سینه ،کاج نداشت
منم خلیفه ی تنهای رانده از بهشت
خلیفه ای که از آغاز تاج و تخت نداشت
***
از زلیخای درونت بگریز ای یوسف
شرم این پیرهن پاره فرو ریختنی ست
***
Want to Read
November 2, 2016چنان که از قفس هم دو یا کریم به هم
از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم
به هم شبیه ، به هم مبتلا ، به هم محتاج
چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم
من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب
من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم
شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است
شبیه بودن گل های بی شمیم به هم
من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم
من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم
بیا شویم چو خاکستری رها در باد
من و تو را برساند مگر نسیم به هم...
« گریه های امپراتور »
از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم
به هم شبیه ، به هم مبتلا ، به هم محتاج
چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم
من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب
من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم
شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است
شبیه بودن گل های بی شمیم به هم
من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم
من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم
بیا شویم چو خاکستری رها در باد
من و تو را برساند مگر نسیم به هم...
« گریه های امپراتور »
March 27, 2021
《هو النور》
اولین دفتر شاعر فاضل نظری💫
به وقت بازخوانی کتابی که از نوجوانی همراهمه، کتابی که بارها چسب خورده و هنوز هم ورق ورقه.
خوندنش همچنان شیرین بود.
۷ فروردین ۱۴۰۲، ۱۵ رمضان 🌻🌙
اولین دفتر شاعر فاضل نظری💫
به وقت بازخوانی کتابی که از نوجوانی همراهمه، کتابی که بارها چسب خورده و هنوز هم ورق ورقه.
خوندنش همچنان شیرین بود.
۷ فروردین ۱۴۰۲، ۱۵ رمضان 🌻🌙
October 5, 2018
این مجموعه رو حوالی اردیبهشت ماه، تو دانشگاه دست یکی از دوستام دیدم. چند صفحهای ورق زدم. اونقدر مجذوبش شدم که طی دو ساعت با صدای بلند همهی اشعار رو برای خودم و دوستانم خوندم.
در فاصلهی این چند ماه چند بار قصد خریدش رو داشتم اما هر بار بهونهای مانع اینکار میشد.
بالاخره هفته قبل این کتاب رو تهیه کردم، خوندم و بسی لذت بردم.
در فاصلهی این چند ماه چند بار قصد خریدش رو داشتم اما هر بار بهونهای مانع اینکار میشد.
بالاخره هفته قبل این کتاب رو تهیه کردم، خوندم و بسی لذت بردم.
January 23, 2018
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میلهی قفسی عاشقت شدهست
برعکس می گردم طواف خانه ات را
دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار
از اون کتاب هایی است که می طلبه همیشه با خودت داشته باشی، لزوما نه خود کتاب رو بلکه حرف های خیلی دلنشینش رو
کز پشت میلهی قفسی عاشقت شدهست
برعکس می گردم طواف خانه ات را
دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار
از اون کتاب هایی است که می طلبه همیشه با خودت داشته باشی، لزوما نه خود کتاب رو بلکه حرف های خیلی دلنشینش رو
December 29, 2016
کلاژ نامتجانس، از تک بیتهای ناب به همراهی چند شعر زیبا
در کل واقعا لذت بردم
در کل واقعا لذت بردم
May 28, 2024
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همخجا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس! هیچکس اینجا به تو مانند نشد
هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوندونشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد...
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همخجا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس! هیچکس اینجا به تو مانند نشد
هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوندونشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد...
February 7, 2018
به قدری به اشعار این شاعر علاقه مند شدم که تقریبا نزدیک پنجاه تا از غزل هاش و حفظ کردم
به نسیمی همه راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد
انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
به نسیمی همه راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد
انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
July 12, 2013
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار ردپا بیزار
.
.
.
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست
ازین سکوت گریزان از آن صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار ردپا بیزار
.
.
.
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست
ازین سکوت گریزان از آن صدا بیزار
Displaying 1 - 30 of 204 reviews































