The most significant feature of this collection can be considered the complete domination of femininity in all its aspects(dimensions).The existence of a female spirit in its language, tone and apprehension.
نیمی از کتاب رو خوندم و دیگه قابل تحمل نبود واسم. در یک جمله میتونم بگم خانم بهاره ی رهنما عصاره و شهد ابتذال جامعه اس. یعنی اگر یک نفر بهتون گفت معنی کلمه ی ابتذال چیه به جای اینکه توضیح بدین واسش ارجائش بدین به این خانم. داستان های این کتاب پرره از خیانت و فالگیری و قرص لاغری و کافی شاپ و دوسپسر و رستوران و قهوه و رژلب و باقلی پلو با سویا واسه وجیترینا دوس داشتنای سخیف و مامانم لاک قرمز دوس داره و پرده ها رو خیلی وقته عوض نکردیم و..
کتاب مجموعه از ۱۱ داستان کوتاهه که نقش اصلی اغلب اونها رو زنان تشکیل میدن. هر داستان برشی از مسائلیه که جامعه و به خصوص زنها باهاش درگیرند. شاید من خیلی خوب نتونم در مورد مجموعه داستان کوتاه نظر بدم چون تعداد کمی خوندم ولی اگر بخوام با همین تجربهی کم نظرمو بنویسم، به نظرم داستانهای این کتاب بیشتر انگار اواسط یک داستان بلندن و آغاز و پایان مشخصی نداشتن. با همهی اینها خوندنش رو دوست داشتم و گاهی ذهنم رو درگیر میکرد. شخصیتپردازی نسبتا خوبی داشت و گاهی دوست داشتم بعضی داستانها بیشتر ادامه پیدا میکرد!
چند وقت پیش که یکی از رسانهها به اشتباه عکس نرگس محمدی بازیگر رو به عنوان برنده صلح نوبل منتشر کرده بود با خودم گفتم احتمالا سال آینده بهاره رهنما هم نوبل ادبیات رو میبره😂 از این رو تصمیم گرفتم این کتاب رو بخونم حقیقتش باید بگم داستانای کوتاهش خیلی بهتر از اشعارش بودن و به نظرم قلم مناسبی داره هرچند بیشتر داستان ها بی سر و ته و صرفا پارهای توصیف شخصیت و خلق موقعیت بودن ولی واقعا اثر بدی نبود
کتاب را سالها پیش که وبلاگ بهاره رهنما را دنبال میکردم خریدم و خواندم.تنها داستانی که کاملن در ذهنم مانده و دوستش داشتم همانی بود که در وبلاگش هم منتشر کرده بود به اسم " تو خفه میشوی یا من؟".یک داستان زنانه با پرداخت مناسب . بقیه داستانها برایم زیاد جالب نبودند و مطمئنا اگر شهرت نویسنده نبود از این کتاب چنین استقبالی نمیشد. منتها همان درخشش داستان اول هم نشان میداد اگر ترس از سانسور نبودمیشد انتظار داستان های جذاب زنانه ی دیگری را از نویسنده داشت
مهم ترین ویژگی داستان ها زنانه بودن آن هاست. تقریبا همه ی شخصیت های اصلی زن هستند و بار دراماتیک تمام قصه ها را به تنهایی به دوش می کشند.
" مثل همیشه " قصه ی متفاوت و ضد کلیشه ای دارد و آن طوری که انتظار می رود تمام نمی شود. دانشجوی فقیری در یک رستوران پیش خدمتی می کند و به دختری که بعضی وقت ها به رستوران می آید علاقه مند می شود. این داستان خیلی صمیمی است:
" دوست داشتم یک جوری به بهانه ای کارت دانشجویی ام را می دید. مثلا وقتی می خواستم دستمال را از جیبم در آورم، کارتم بیرون می افتاد " ( مثل همیشه/ ص 41 )
" بزک " هم با موضوع خیانت شیوه ی روایی خوبی داشت.
غیر از این چند مورد، این کتاب یک فاجعه است که ارزش یک بار خواندن را هم ندارد. واقعا نمی توانم باور کنم نویسنده ای هر چند تازه کار چنین غلط هایی در نوشته اش داشته باشد. به خصوص که مهدی یزدانی خرم ویراستارش است!
نویسنده در باره ی شیئی واحد، جایی چیزی می گوید و چند خط آن ور تر چیز دیگری:
" به انگشتر زمرد زیبایت نگاه می کنم که به انگشت وسطت می کنی. همان که سعید برای تولدت خرید. بین نگین زمرد و یاقوت مردد بود. زمرد انتخاب من بود. " ( تو خفه می شی یا من ؟/ ص 10 )
" نگین زمرد انگشترت را زیر دستم حس می کنم. همانی است که سعید سال گرد ازدواجتان برایت خرید. " ( تو خفه می شی یا من ؟/ ص 13 )
معلوم نیست گیشه بسته است یا باز. و اصولا گیشه با باجه ی بلیط فروشی فرق دارد ؟
" هیچ کس در صف سینما نبود. گیشه هم بسته بود. به ساعتش نگاه کرد و به مقوای درازی که زمان سانس ها را با ماژیک آبی روی آن نوشته بودند. اولین ساعت نمایش 10 بود و در سینما هم همیشه در سانس های فرد فیلم نمایش می داد. نه. به موقع بود. مردی که پشت باجه ی فروش بلیط ایستاده بود، درشت بود با سبیل های مشکی پر پشت .. " ( تصمیم/ ص 35 )
" من حالا در پنجاه سالگی تازه عادت کرده ام به صبح ها تا ساعت نه و ده بخوابم .. " ( اسب/ ص 56 )
" من شصت و هشت سال دارم و مرتب عینکم را گم می کنم. " ( اسب/ ص 57 )
یک سری اشتباهات منطقی هم خیلی توی ذوق می زند:
یعنی درخت کاج به آن بزرگی می تواند چند قدم جلو برود ؟!
" کنار پیاده رو میوه ی رسیده ی کاجی افتاده بود روی زمین. با نوک پا ضربه ای به آن زد. کاج چند قدم جلوتر افتاد " ( تصمیم/ ص33 )
" صورتش گل انداخته بود و ضربان نبض را در رگ های صورتش حس می کرد .. " ( تصمیم/ ص 37 )
چیزی که بیشتر از همه باعث تعجبم شده بود، غلط های زبانی بود:
" به انگشتر زمرد زیبایت نگاه می کنم که به انگشت وسطت می کنی. " ( تو خفه می شی یا من ؟/ ص 10 )
با منقاش حرف را بیرون می کشن و چیزی را نمی شنوند!
" همه تون به باباتون رفتید. با منقاش هم نمیشه چیزی رو که رای تون نیست بگید، از دهنتون شنید! " ( گروه اکثریت/ ص 19 )
کی نمایش می داد ؟!
" و در سینما هم همیشه در سانس های فرد فیلم نمایش می داد. " ( تصمیم/ ص 35 )
معمولا بوی عطر با بوی تن قاطی میشه، نه ؟
" .. بوی تن قاطی شده با عطر همیشگی اش را حس کنم .. " ( مثل همیشه/ ص 41 )
" دست کم دو هفته یک بار با کسی این جا می آید و شاید در کل این دفعه ها پنج بار هم چشم تو چشمش نشده باشد. " ( مثل همیشه/ ص 40 )
" آسیاب کردن قهوه هم کاری بود که ماما فوت و فن خاص خودش را داشت. لب هم به قهوه ی آسیاب شده ی بیرون نمی زد. " ( ماما عاشق لاک قرمز بود/ ص 45 )
کتاب خیلی سطحی بود.و من بابت زمانی که صرف خوندنش کردم متاسفم. یه مجموعه داستان کوتاه که تم و فضای اکثرشون مشترکه و خیلی هاشون موضوع جدیدی ندارن ،و نه پرداختای قابل قبولی، و نه چیز چندان زیادی برای گفتن... از یه جایی به بعد هم اکثرشون یه لنگه پا تو هوا رها میشن به حال خودشون. اصن انگار نه انگار این داستان بیچاره نیاز به پایان بندی داره. دو سه تا داستانش خط داستانی خوبی داشتن. و تعلیق های خوبی ولی بعد چنان در ادامه ی داستان می خورد تو ذوقت که نگو... نثر خاصی هم نداشت که بگیم لااقل اینش خوب بود خلاصه که نخونید بهتره!!!
از سر کنجکاوی کتاب رو خریدم. با اینکه از داستان کوتاه خوشم نمیاد ولی دو داستان «تو خفه میشی یا من؟» و «بزک» رو دوست داشتم. ترجیح میدادم تو خفه میشی با من داستان بلندتری میبود چون احساس میکنم قابلیت تبدیل شدن به رمان رو داشت. و موضوع خیانت تو این سبک حداقل توی ادبیات ما تازگی داره. ولی به جز این دو بقیه داستانها جذبم نکردو صرفا خوندم که تموم شه.تجربه بدی نبود ولی میتونست خیلی بهتر باشه.
اول نقدهای دوستان رو خوندم بعدش دارم نقد رو مینویسم نمیدونم نویسنده های ما هم از بی بچه بودن می نالند هم از بچه داری. یک بچه دارند میمیره دو تا که دارند نفرین میکنند که بمیره نه میتونیم بگیم آره نه میت.نیم بگیم نه راستش میگم اگر کسی کتابش رو به شما داد بخونید وگرنه هزینه براش نمیصرفه واسه همین دو ستاره بهش دادم قصه قصه ی آدم های فقیره با آداب پولداری چه اتفاقی میوفته که آرایش هامون کم باشه زنان آرایش کردن رو دوست دارند ولی تو داستان های خانم رهنما از شوهرهاشون بیشتر داستان ها متن روانی داره ولی همشون یک داستانه فقط اتاق ها عوض میشه
به عنوان یک خواننده سعی کردم نادیده بگیرم که بهاره رهنما را می شناسم و می دانم بازیگر است.کتاب داستان بد دارد،داستان متوسط دارد( مثلا همین داستان چهارچهارشنبه )و داستان خوب هم دارد،مثل بزک.ولی آیا ناشر کتاب رهنمای نویسنده را چاپ کرده یا رهنمای بازیگر را؟اگر من این داستانها را برای چاپ می بردم نتیجه همین بود؟
نتونستم تا اخر بخونمش! خیلی سعی کردم. البته اولین کتابی بود که از خانم رهنما خوندم. حتی نمیدونم کتاب دیگه هم نوشتند یا نه. در هرحال همین یکی رو هم نشد تا ته بخونم. با این وجود این کتاب رو به لیست کتابهایی که خوانده ام اضافه میکنم! از نظر من این کتاب خوانده شده تلقی میشه, حتی اگر نه تا انتها...
خیلی سخته بشه این کتاب رو فارغ از شغل و ذهنیتی که از "بهاره رهنما" دارم نقد کنم . مجموعه داستانی که دوسه تاییش بد نبود اما کل اون مشقهایی برای نویسنده شدن بود .
کتاب ضعیفی بود، اول اینکه متن داستان ها انسجام کافی نداشت. خیلی جاها پرت صحبت می کرد، در حالیکه کمترین انتظاری که از یه متن ساده میشه داشت همین انسجام نسبی و ساختار سازمان یافته اون متنه. اصلا داستانها کانسپتی نداشت که بهش انسجام و مرکزیت بده، دقیقا از همون داستانهایی که به زور بهش کانسپت می چسبونن :)) جاهای زیادی بود که می شد جمله ها رو حذف کرد بدون اینکه به متن آسیبی برسه. برای مثال توی داستان اول می نویسه: "... موهای تنم سیخ میشود.." بعد توضیح میده: "-موهای نداشته ی تنم، تو این را دوست می داری که موهای بدن من مثل کرک می ماند و دیده نمی شود، اما اگر می دیدیشان می فهمیدی که همه برگشته اند و سیخ ایستاده اند و دارند تو را تماشا می کنند..."و غیره... نویسنده گرامی زحمت کشیدند و راجب موهای تن و بدنشان یک پاراگراف نوشته اند، حالا گیرم که یک پاراگراف توضیح نمی نوشت، به کجای داستان برمی خورد؟ یا یه جای دیگه که زن از خروپف شوهرش حرف می زنه، می نویسه: "...سعید عادت دارد بالش های بلند زیر سرش بگذارد و علت خروپفش هم همین است" !!! درحالی که چرا ما باید علت خروپف سعید رو بدونیم؟ چه چیز مهمی در علت خروپف سعید نهفته است که ما باید بدونیم و اگه ندونیم روند داستان مختل میشه؟ داستان بزک هم که میشه یه کارگاه آموزش آرایشگری محسوبش کرد. پر از اضافه نویسیه!
دومم اینکه، اگر به چیزی به نام شخصیت پردازی و پرتره نویسی توی این مجموعه داستان اعتقاد داشته باشیم(!!) میشه گفت نویسنده بیشتر رو کاراکتر خودش مانوور داده با اینکار، تا اینکه هدفش توصیف، به معنای عمق دادن به کاراکتر مورد نظر باشه. همه ی داستانها حول دنیای کوچک و محدود خود نویسنده می چرخه و همون رو به صورت یه حقیقت کلی نشون داده، و این نشون میده که چقدر از جامعه ای که داره توش زندگی می کنه دوره و باهاش غریبه س. به همین دلیل هم هست که شکاف عمیق بین نویسنده و خواننده اجتناب ناپذیر میشه.
در نهایت، به نظرم نویسنده گرامی، شعور خواننده رو به هیچ گرفته. به اعتقاد من اینجوری متن نوشتن بی احترامی به زمان، چشم و شعور مخاطبه. یه ستاره رو فقط به خاطر داستان شمس العماره دادم که از باقی داستانها اوضاعش کمی بهتر بود.
تمام مدتی که در حال خواندن داستانهای کوتاه این کتاب بودم توی ذهنم مرتب به نویسنده میگفتم که مهارتش در بازیگری خیلی بیشتر است! البته این اولین کتابی ست که از وی میخوانم و داستانهای کوتاه این کتاب به سالها قبل دهه ی هشتاد بر میگرند؛ حتما درگذر سالها از تجربیات مختلف نویسندگی و کتابخوانی و نیز در خود زندگی مهارت بیشتری کسب کرده اند. در مورد این کتاب باید بگویم به سختی با روایات و شخصیت ها ارتباط برقرار کردم شاید هم بتوان گفت که درصد برقراری این ارتباط بسیار صفر نزدیک بوده اما از صحبت کردن در مورد مهارت ایشان از نوشتن درباره ی زنان و احساساتشان نمیتوانم بگذرم
خانم رهنما هنگام صحبت کردن از زنان بسان معلمی است که بر مطلبی که میخواهد درباره ی آن صحبت کند بسیار مسلط است و این مهم از شیوایی کلام و انتخاب کلمات ایشان پیداست احساسات و تفکرات زن را موشکافانه و با مهارت زیادی مورد بررسی قرار میدهد. شاید بدلیل جنسیت خودشان و یا داشتن تجربه ی شخصی مشابه با کرکترها در زندگی خود یا نزدیکانش باشد نمیدانم شاید هم رفتار کرکترها ثمره ی آمیزش مشاهدات و احساسات شخصی ایشان به رویدادهایی از این دست باشد آن را هم نمیدانم نتیجتا عاملی که گمان میکنم باعث موفقیت ایشان در این مبحث شده شاید وجود پیوندهای نامرئی داستانها یا کرکترها با زندگی شخصی ایشان یا نزدیکانشان باشد و شناخت دقیق و بالایی که از خودش و جنس مونث دارد. انگار یک انسان فقط درباره ی خودش است که میتواند اینچنین دقیق و واقعی صحبت کند!
شاید هم تصور خود در جایگاه شخصیت های داستان یکی دیگر از مهارتهای ایشان است و بنحوی بر شخصیت قرین میشود که انگار دارد خاطره ی شخصی تعریف میکند مصداق بارز این تحلیل در این کتاب در داستان بزک بسیار مبرهن است احساسات درونی یک زن که مورد خیانت همسرش قرار گرفته را بیان میکند.
بسیاری از مردم گمان میکنند که با خیانت همه چیز تمام میشود. برای شخص خائن ،شاید ولی برای شخصی که خیانت میبیند همه چیز تازه شروع میشود علاوه بر اینکه حس اعتماد به دیگران در او میمیرد او رفته رفته اعتماد به خودش را نیز از دست میدهد. چراکه او پیوسته در حال کلنجار رفتن با خودش است و مدام به ایرادات احتمالی که باعث این خیانت شده فکر میکند بعد از آن مدام تفکرات دیگران درباره ی خودش را نشخوار میکند از اینکه دیگران برای اون دل بسوزانند متنفر است و در نهایت با جار زدن اینکه او بوده که اینهمه سال مشکلات شوهرش را تحمل میکرده و دم نمیزده برای دفاع از خودش حمله میکند. اگر قرار است ایرادات احتمالی او نقل محافل شوند و قضاوتی صورت بگیرد بهتر است حقایق را کامل بدانند تا قضاوت به حق نزدیکتر باشد باید بقیه متوجه شوند که اگر کسی حق بریدن از زندگی و رها کردنش را داشته آن شخص ایشان بوده نه کسی که به خواهشهای هوس آلوده ی خودش لباسی از ایرادات شریکش میدوزد تا با آن قبح ماجرا را بپوشاند.
خواندن این پاراگراف از احساسات و زمزمههای ذهن خانم خیانت دیده ی داستان ،بزک خالی از لطف نیست:
"در این سه ماه خصوصا از وقتی جریان زندگی ما نقل محافل کاری و خانوادگی مان شد بیشتر از همه چیز این آزارم میداد که بنظر همه آدم دست دومی میآیم که تاریخ مصرفش تمام شده، آدمی که دیگری را بهش ترجیح دادهاند هر وقت هم در جمعی بوده ام همه اش به این فکر کرده ام که آدمها دارند دنبال نقطه ضعف های من میگردند. دنبال دلایلی که فرشاد بخاطرشان بعد از هجده سال زندگی همه چیز را ول کرده بود و رفته بود. از این که دل کسی برایم بسوزد دیوانه میشدم و میخواستم خفه اش کنم. اما کم کم همه جا شروع کردم به گفتن اینکه در تمام هجده سال من بودم که با عقیمی او ساخته ام. بعد هم گفتم با آدم پست و ناخن خشکی زندگی میکردم که حتی بخاطر حس مادری من راضی نشد بچه ای بیاوریم و بزرگ کنیم." پایان.
در مجموع نمیدونم چه حسی داشته باشم به این کار. بعضی داستانها بهتر بودن. بعضی داستانها قابل انتشار نبودن. در مجموع برای پر کردن وقتهای پرت کار خوبیه. داستان زانتیا بهترین کار مجموعه بود. داستانی که با برگهی آزمایش در دست آغاز میشه خیلی خامه و اصلا در نیومده. در کل احساس میکنم خوب کمکش کردن برای نوشتن این داستانها. زبان روایت خیلی گذرا و سطحیه که به محتوای کارها میخوره و از این حیث یه انسجامی به مجموعه داده. چیز بیشتری ندارم بگم. خیلی توصیه نمیکنم ولی زباله هم نیست.
شاید برای یک بار خواندن خوب باشه تمام داستان ها برش کوتاهی از یک زندگی است
یک داستانش ولی همیشه یادم هست اسم داستان رو فراموش کردم ولی موضوعش رو نه آرایشگری که با همسر مشتری اش در رابطه است و جایی که مرد به دنبال همسرش میاد و پشت آیفون با آرایشگر دلبری میکند خیانت همه جور تنفرانگیز هست :/
This entire review has been hidden because of spoilers.
داستان همیشگی رو درکمال تکراری بودنش بیشتر دوست داشتم بزک و زانتیای سیاه هم تقریبا جالب بودن سخته که بخوای جدای از شناختی که از نویسنده داری داستان هارو قضاوت کنی چون اصلا رو حساب همین شناخت کتاب رو خوندی وگرنه کتاب گمنامی بود در کل قلم بدی نداشت اما محتوا مورد پسندم نبود
مجموعه ای از چندین داستان کوتاه اثر خانم بهاره رهنما ... بسیار زیبا بود و لذت بردم ! بخصوص داستان چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس ... تبریک میگویم به قلم توانایشان !
داستان های کوتاه بهاره رهنما که به دیدگاهِ من در ردهبندی داستانهای کافیشاپی قرار میگیرد. کوتاه، مفید، خلاصه در حدِ یک دیداری دوستانه با طعمِ تلخِ قهوهیِ یک بعدازظهر پاییزی